<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
   <channel>
      <title>کافه زمانه</title>
      <link>http://radiozamaaneh.com/cafe/</link>
	  <copyright>Copyright 2008</copyright>
	  <itunes:subtitle>A radio shows that learns from blogs</itunes:subtitle>
       <itunes:author>Radio Zamaneh</itunes:author>
       <itunes:summary>Zamaneh is a new radio channel operating in Netherlands and broadcast via the Internet , shortwave radio and digital satellite.</itunes:summary>
       <itunes:owner>
	   <itunes:name>Radio Zamaneh</itunes:name>
       <itunes:email>contact@radiozamaneh.com</itunes:email>
       </itunes:owner>
       <itunes:image href="http://radiozamaneh.com/images-new/section5_65.gif" />
       <itunes:category text="International">
       <itunes:category text="Persian"/>
       <itunes:category text="Iran"/>
       </itunes:category>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <lastBuildDate>Wed, 17 Sep 2008 15:25:52 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>گفتگو با نویسنده یک کتاب «بفروش»</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>پشت جلد کتاب کافه پیانو نوشته: خیلی وقت بود احساس بی‌فایدگی و بی‌مصرف بودن می‌کردم. علاوه بر این، یک‌بار که دختر هفت ساله‌ام برداشت و ازم پرسید: بابایی تو چه کاره‌ای؟!

هیچ پاسخ قانع‌کننده‌ای نداشتم که بهش بدهم. یعنی راستش را بخواهید به خودم گفتم: تا وقتی هنوز زنده‌ام، چند بار دیگر می‌توانم ابرویم را بیندازم بالا و بهش بگویم: «خودمم نمی‌دونم بابایی.»

اما اگر می‌نشستم و داستان بلندی می‌نوشتم و بعد منتشرش می‌کردم، می‌توانستم بهش بگویم: «اگر کسی یک وقت برگشت و ازت پرسید بابات چه کاره است، حالا توی مدرسه یا هر جای دیگری، یک نسخه از کافه پیانو را همیشه توی کیفت داشته باش که نشان بدهی و بهشان بگویی بابام نویسنده‌اس. حالا شاید خوب ننویسه،اما نویسنده‌اس.»

و به اعتبار همین داستان بلند کافه پیانو ست که فرهاد جعفری خودش را نویسنده می‌داند. کافه پیانو به قول بعضی از کتاب‌خوان‌ها این روزها مد شده است. در کتابفروشی‌های مختلف در صدر پرفروش‌هاست.

نویسنده‌اش کتاب تازه‌ای در حافظه لپ‌تاپش دارد و هرچند ظاهراً از فوت و فن کافه‌داری باخبر است، اما با خودش به این نتیجه رسیده که بله، من یک نویسنده‌ام، آن هم نویسنده‌ یک کتاب پرفروش و تا روزی که با او در یکی از کافه‌های تهران قرار گذاشتم این داستان بلندش به چاپ نهم رسیده بود.</small></strong>

[[sound]]

<strong>شما چکاره‌اید؟</strong>

چکاره‌ام؟ با توجه به توضیحاتی که پشت کتاب‌ داده‌ام، الان نویسنده‌ «کافه پیانو» هستم.

<strong>با نوشتن همین یک کتاب، نویسنده شدید؟</strong>

فکر می‌کنم، بله. اگر بخواهم عضو کانون نویسندگان بشوم، لابد باید یک کتاب دیگر هم چاپ کنم.

[[photow01]]

<strong>اگر این کتاب این‌قدر نمی‌فروخت، باز با همین قاطعیت می‌گفتید که «من نویسنده هستم؟» کتابی که دست من است چاپ سوم کافه پیانو است.</strong>

کافه پیانو به چاپ نهم رسیده است. کتابی که دست شماست، چاپ سوم است، چاپ پنجم را هم ما اینجا گذاشته‌ایم و چاپ نهم آن هم تا چند روز دیگر منتشر می‌شود.

سوال شما موکول است به «اگر» ، «اگر به این چاپ نمی‌رسید». من می‌گویم کافه پیانو، حتماً به این چاپ می‌رسید.

<strong>چطور با این اطمینان حرف می‌زنید؟</strong>

وقتی کتاب‌ام را برای ناشر بردم، چون کتاب اول‌ام بود، دریافت حق‌الزحمه‌ام را به چاپ چهارم- پنجم این کتاب موکول کردم. گفتم اگر کتاب من ظرف دو تا سه ماه اول به چاپ پنجم رسید، به من حق‌التحریر بپردازید، در غیر این صورت اصلاً نپردازید.

البته ناشر گفت «نه، اگر ما کتاب‌ات را چاپ کنیم، از همان اول دستمزدت را می‌پردازیم»، که آن را هم پرداختند.

<strong>یعنی وقتی که می‌نوشتید، به «بفروش» بودن‌اش مطمئن بودید؟</strong>

دقیقاً.

<strong>چی باعث این اطمینان شد؟</strong>

این‌که برای اولین بار در سالهای اخیر کسی قصه‌ای را به صورت خیلی سرراست، بدون هیچ‌گونه پیچیدگی، بدون هیچ شیله و پیله‌ای، بدون تظاهرات روشنفکرانه برای پیچیده‌نمایی و دشوارنویسی، تعریف می‌کرد.

قطعاً چنین چیزی، به گمان من، نیاز روز جامعه‌ی ما بود. از این جهت مطمئن بودم کتابی است که خواهد فروخت.

<strong>کتاب‌تان پر از اشاره‌های روشنفکرانه به کتاب‌ها، فیلم‌ها، به آثار و فضاهای روشنفکرانه است. شما از آن روشنفکری یا آن نمایش روشنفکری، گریخته‌اید؟ یا در این کتاب آن را نمایش داده‌اید؟</strong>

اتفاقاً، قبل از این‌که شما بیایید، در کافه با دوستان جلسه داشتیم. من خدمت دوستان این نکته را عرض کردم، تعجب می‌کنم از این‌که اشاره به  مایکل داگلاس، رابرت دنیرو، آل‌پاچینو، سولجر بلو با بازی کندیس برگن و... نوعی تظاهر روشنفکری باشد.

چون دست کم برای نسل من که دهه‌ی چهلی هستیم، ارجاع دادن به کمتر از فیخته، نیچه و این اواخر هگل، مارکس، فروید، معادل «لمپنیسم» بود، نه تظاهر به روشنفکری.

<strong>کلاس روشنفکری پایین آمده است؟</strong>

کلاس‌اش، نه. نوع آن تفاوت کرده است. الگوها و  نمادهای نسل ما  تا حدودی در حوزه‌ی فکر، فلسفه، منطق، سیاست و مسایل اجتماعی بودند. الگوهای اجتماعی جدید در حوزه‌ متفاوت و عامه‌پسندتری هستند. 

<strong>این کتاب به چاپ نهم رسیده است. این مد شدن، به نظر خودتان، خوب است یا بد؟ چون نسل شما، نسلی است که مدام ارزش می‌گذارد. به همین دلیل می‌پرسم.</strong>

من با هر چیزی که مد اجتماعی شود، مخالفتی ندارم. لابد واجد کیفیتی بوده است، لابد پسندِ مشتری را مرتفع کرده و به پرسش‌های‌اش پاسخ داده است. ممکن است یک کتاب، یک کفش، یک تلویزیون یا یک گوشی موبایل باشد.

<strong>به‌نظر می‌رسد خیلی از اتفاقات این کتاب واقعی است و شما خودتان یک کاراکتر این کتاب هستید، همین‌طور است؟</strong>

نه. راوی من با من فرق می‌کند. اگرچه حدود پنج تا ده درصد داستانی که اتفاق می‌افتد، پایه‌هایی در واقعیت دارد، به‌ویژه از این جهت که اسامی شخصیت‌ها و کاراکترها واقعی است.

در هرداستانی حدود پنج تا ده درصد، چیزهایی بهانه‌ی داستان شدن پیدا کردند، که واقعی بودند. اما، قسمت عمده‌اش خیال و مجاز است.

[[photow02]]

<strong>ولی به‌خاطر نشانه‌هایی که از واقعیت در آن می‌بینیم، خیلی واقعی می‌نماید، مارک‌هایی که می‌بینیم و با آن‌ها زندگی می‌کنیم. آوردن اجزای واقعی زندگی در کارتان عامدانه بوده است؟</strong>

واقعی به این معنا که تعمد داشته باشم به این‌ها حتماً یک حضور داستانی ببخشم، خیر.

<strong>ساختن فضای دراماتیک شاید سخت بوده است؟</strong>

نه. من این کتاب را یک ماهه نوشتم. هر فصل‌اش را طی دو تا سه ساعت  و در ساعاتی نوشتم که یک روز کاری خیلی سخت را از حیث نوشتن حداقل دو یادداشت سیاسی سخت چند هزار کلمه‌ای، پشت‌سر گذاشته بودم.

ساعت یک یا دو نیمه‌شب شروع به نوشتن یک فصل دو هزار کلمه‌ای از کتاب می‌کردم و تا ساعت سه یا چهار صبح می‌نوشتم. طی ۳۰ شب، از ۱۲ دی‌ماه تا ۱۳ بهمن ۱۳۸۵.

هیچ طرح یا نقشه‌ای و هیچ پیرنگ و توطئه‌ای برای این داستان در کار نبوده است. هیچ پیش‌آگاهی نسبت به آن چیزی که قرار بود نوشته شود، در هیچ بخش آن، نداشتم.

<strong>یعنی، هرشب موقعی که پای کیبوردتان می‌نشستید، همان موقع تصمیم می‌گرفتید چی بنویسید؟</strong>

من تصمیم نمی‌گرفتم. می‌نوشتم، یک جمله برای شروع داشتم، فقط آن جمله دست من را می‌گرفت و با خودش پیش می‌برد.

<strong>همان جمله‌هایی که در فصل‌های مختلف تیتر شده است؟</strong>

نه. تیترها را معمولاً بعداً انتخاب می‌کردم. مگر این‌که یک تیتر گاهی اوقات همان اول برای‌ام خیلی جذاب بوده باشد که می‌نوشتم «تیتر اول».

<strong>‌حتی یک طرح اولیه‌ هم در ذهن شما نبوده است؟</strong>

به‌هیچ‌وجه. فقط می‌دانستم که یک کافه باید محل وقوع داستان باشد.

<strong>قطعاً شما دوازدهم دی‌ماه ۱۳۸۵‌، نیامدید کامپیوترتان را روشن کنید و بگویید، خب یک داستان می‌نویسم در‌باره‌...</strong>

یازدهم دی بود. یکی از دوستان‌ام در مجله‌ای که سابق بر این، من صاحب‌امتیاز و مدیر مسوولش بودم، دبیر یک صفحه بود. بعد از لغو امتیاز شدن نشریه، ایشان به کرمان بازگشته بود و من به مشهد.

ایشان، که یکی از شخصیت‌های داستان من است (علی)، به من زنگ می‌زد و از من می‌خواست داستان‌های کوتاهی را که چندین سال پیش نوشته بودم، برای‌اش بفرستم.

روز یازدهم دی که ایشان زنگ زد، گفتم این داستان‌ها را پیدا نمی‌کنم، ولی اگر بخواهی برای‌ات می‌نویسم. او هم گفت، باشه، بنویس.

روز دوازدهم دی، فصل شروع «کافه پیانو» را که الان فصل دوم‌اش است، نوشتم. روی وبلاگ‌ام گذاشتم و برای علی هم ای‌‌میل کردم. او خوش‌اش آمد.

خواننده‌های وبلاگ‌ام هم خیلی پسندیده بودند. روز دوازدهم دی که با علی تلفنی صحبت کردم، او می‌گفت «خیلی قشنگ و خیلی جذاب بود. چرا نمی‌نویسی؟ چرا ادامه نمی‌دهی؟»

گفتم اگر فکر می‌کنی که این داستان خوب و قشنگ است و می‌تواند برای خواننده‌ها و مخاطبین هم جذاب باشد، می‌توانم ‌شبی یکی از این داستان‌ها برای‌ات بفرستم. که از آن شب به بعد، واقعاً هر شب یک فصل برای‌اش فرستادم.

<strong>در انتقادهای مطرح شده از طرف خوانندگان‌تان این نکته بود که شما گفته‌اید نظر مخاطبان‌تان برای‌تان اهمیت ندارد. این حرف شما با این نکته هم‌خوانی ندارد. بالاخره خواننده شما برای‌تان مهم است یا نه؟</strong>

سوالی که مطرح شد این بود که، «من متوجه این کلمه نمی‌شوم. شما باید این را طوری می‌نوشتید که من دهه شصتی بفهمم». حرف من این بود که من این را برای هیچ دهه شصتی یا دهه هفتادی ننوشتم که مجبور شوم سطح پیش‌آگاهی‌های شما را رعایت کنم.

روزنامه که بخواهید منتشر کنید ناچارید برای خودتان مخاطب تعریف کنید ولی حکایت مدیوم هنری زمین تا آسمان فرق می‌کند.

وقتی علی خوشش آمد، فکر کردم که او می‌تواند ملاکی باشد برای این‌که خوانندگان دیگر هم خوش‌شان بیاید.

به من ربطی ندارد که خواننده این کتاب فیلم «game» را دیده یا ندیده، بیانسه را می‌شناسد یا نمی‌شناسد، «عقاید یک دلقک» هاینریش بل را خوانده‌ یا نه‌... من  دوست داشتم به این‌ها ادای دینی کرده باشم. اینکه شما آنها را می شناسید یا نه، به من ربطی ندارد.

<strong>در مورد این «ادای دین» هم حرف بزنیم. شما خیلی از آن صحبت کرده‌اید. چرا احساس می‌کنید باید ادای دینی بکنید؟</strong>

خدمت‌تان عرض کردم، جاروبرقی من ۱۴ سال است که در خانه‌ی من کار می‌کند، بدون این‌که کم‌ترین مشکلی برای من ایجاد کرده باشد و مرا مجبور کرده باشد که آن را به تعمیرگاه ببرم و تعمیرش کنم، یا این‌که بسوزد و من مجبور شوم ۲۰۰، ۳۰۰ هزار تومان برای تعویض‌اش پول بدهم.

به نظرم رسید چنین کیفیتی که در کشور من ایجاد شده‌، باید "به نحوی داستانی شده و با کارکردی داستانی که شخصیت پردازی آدم‌های قصه کمک کند" برای دیگران بازگو و به نحوی جبران شود‌‌.

<strong>بیایید راجع به نظام اخلاقی جامعه حرف بزنیم که یکی دو جا در این کتاب، از آن صحبت کرده‌اید. نظام اخلاقی جامعه شما را مجبور کرد یا نکرد که خودتان را در این کتاب سانسور کنید‌؟</strong>

نه در هیچ کجای آن. در هیچ کجا من را مجبور نکرد که خودم را سانسور کنم. ولی در حوزه‌ی بررسی وزارت ارشاد، چند جایی را مخالف مصالح اخلاقی و فرهنگی ما به‌شمار آوردند و گفتند حذف شود.

یکی دو جا الفاظ رکیک بود و چندین جا تصاویری بود که  از دید آن‌ها خوشایند نبود. که آن‌ها را اصلاح کردم. ولی موقع نوشتن، هیچ توجهی به این‌که حساسیت‌های مخاطب، حساسیت‌های حکومتی و یا حساسیت‌های بازار چیست، ندارم. هیچ‌کدام از این ملاحظات را رعایت نمی‌کنم.

<strong>می‌توانید بگویید، مواردی که از شما خواستند تعدیل کنید یا تغییر بدهید، چه بوده است؟</strong>

هرجا در کتاب من، با این جمله مواجه می‌شوید که «نظام اخلاقی جامعه‌ اخلاقی ما اجازه‌ توصیف‌اش، اجازه‌ بیان‌اش، اجازه‌ گفتن‌اش را نمی‌دهد...»، بدانید این‌جا تصویری، صحنه‌ای، جمله‌ای بوده که از دیدِ ممیزی ارشاد  بایستی اصلاح می‌شده است. دست کم چهار تا پنج جا، این جمله هست.

<strong>یکی از مواردی که بعضی از خوانندگان شما به آن اشاره کرده‌اند، این بوده که داستان شما یک خط مداوم و یکنواخت است. آن اتفاق دراماتیکی که معمولاً خواننده‌ها منتظرش هستند، در آن اتفاق نمی‌افتد. هیچ حادثه‌ای نمی‌بینیم.</strong>

فراز و فرود آن‌چنانی نداریم. تعلیق آن‌چنانی هم نداریم.

<strong>‌از اوج گرفتن یک اتفاق پرهیز کرده‌اید‌، ترسیدید باعث اتفاقی شوید؟</strong>

به دیدگاهی در عرضه یا تولید اثر هنری معتقدم که نویسنده، فیلم‌ساز یا شاعر به‌هیچ‌وجه دخل و تصرفی در فرایند ساخت و تولید قصه ندارد.

دیدگاه کلاسیک می‌گوید، نویسنده خداست، پس باید از پیش نسبت به همه چیز مطلع باشد، صفحه را بچیند، مهره‌های‌اش را بشناسد.

مهره‌های‌اش را هم به ترتیبی پیش ببرد، که نهایت ظرافت و زیبایی نهایت کشش، توطئه و  فراز و فرود ایجاد کند. گاهی هم حتی نیازی به درس ریاضی می‌بیند.

آن دیدگاه خداوندگارانه از دید من، دیدگاه درست و صحیحی نیست. یا بهتر است بگوییم، دیدگاه کلاسیک است. دیدگاهی که من به آن معتقدم، دیدگاه «پیام‌برانه» است، به این معنا که من فقط یک وسیله برای به دست دادن تصویری از نسخه‌ی اصلی یک داستان که در جایی هست و ما از آن اطلاع نداریم، هستم.

در چنین سیستمی، من هیچ پیش‌آگاهی از این‌که چه رخ خواهد داد، نداشتم. شاید در داستان بعدی من، شما با آن فراز و فرودهایی که در داستان‌های کلاسیک مواجه بوده‌اید، مواجه بشوید.

[[photow03]]

<strong> احساس کردم فصل  مربوط به «صفورا» و رفتن راوی به خانه‌ی صفورا، همان جایی است که باید اتفاقی بیفتد، الان خبری می‌شود. ترسیدید که خبری بشود؟</strong>

نه.

<strong>خودتان جلوی یک اتفاق را گرفتید؟</strong>

نه. نترسیدم که چیزی بشود. داستان، من را این جوری پیش برد که بهتر است هر دو نفر برنده‌ این ماجرا باشند.

به این ترتیب که راوی با خواستن از صفورا که، پای‌ات را از زندگی من بیرون بکش، در حالی که پری‌‌سیما را هم انتخاب نمی‌کند و از او جدا می‌شود، به این مساله هم تن نمی‌دهد که زن دیگری را انتخاب کند، در حالی که آن پیمان زناشویی با پری‌سیما همچنان موجود است. از هم طلاق نگرفته‌اند.

برد صفورا هم در این نقطه متبلور می‌شود که آمادگی دارد با درخواست راوی، پای‌اش را از زندگی شخصی او بیرون بکشد.

چون پیش‌تر هم راجع به بازی «برد، برد؛ باخت، باخت» «دوسر برد، دو‌سر باخت» صحبت داشتند که صفورا معتقد بود، بازی یک سرش باخت است، یک سرش برد. یک طرف می‌برد و طرف دیگر می‌بازد. ولی راوی می‌گفت که نه، بازی می‌تواند دوسر برد هم باشد.

<strong>شما خودِ روزنامه‌نگارتان را در این کتاب امتداد دادید؟</strong>

حتماً حضور داشته، بدون این‌که من متوجه‌اش باشم. مثل بسیار چیزهای دیگری از من که در راوی هست. اما نمی‌توانیم با قاطعیت بگوییم که این راوی فرهاد جعفری، روزنامه‌نگارِ، نویسنده‌ و فارغ‌التحصیل حقوق است.

<strong> هیچ طرحی از کتاب بعدی‌تان موجود است؟ یا یازدهم یک ماهی تصمیم می‌گیرید که کتاب تازه‌تان را شروع به نوشتن کنید.</strong>

دو سه ماه بعد از این‌که کافه پیانو منتشر شد، شروع به نوشتن کتاب بعدی‌ام کردم. ۱۰ فصل‌ش را طی یک ماه و نیم نوشته‌ام، دو فصل انتهایی‌اش باقی مانده که تعمداً ننوشته‌ام.

چون معتقدم یک کار هنری که نوشته می‌شود، باید کنارش بگذاری، مدت‌ها ازش فاصله بگیری و بعد دوباره به سراغ‌اش بروی.

فعلاً در چنین مرحله‌ای است. هرموقع اراده کنم، ظرف ۴۸ ساعت دیگر برای تعقیب کارهای ابتدایی‌اش می‌رود. اسم کتاب «قطار چهار و بیست دقیقه‌ عصر» است.

<strong>در همین فضای کافه پیانو است؟</strong>

بله. دنباله‌ کافه پیانو است. راوی که کافه‌اش نگرفته و به این دلیل که سیگار کشیدن در فضاهای کافی‌شاپ ممنوع شده، مشتری‌های‌اش را از دست داده است. کیفیت کارش هم  پایین می‌آید.

کافه‌اش روز به روز خلوت‌تر می‌شود و ناچار می‌شود کافه‌اش را ببند. ولی پیش از بستن، تصمیم می‌گیرد به تهران بیاید و پیش کشیشی که حتماً باید ردای قرمز به تن داشته باشد، اعترافاتی بکند.

هنوز خبر ندارم که این اعترافات چیست. این‌که دو فصل آخر را ننوشته‌ام به این دلیل است که هنوز اطلاعی از این‌که این اعترافات چیست، ندارم.

راوی در «قطار چهار و بیست دقیقه‌ی عصر» از یک جغرافیای دیگر به تهران می‌آید. در مسیر با شخصیت‌های دیگری، مسافرین یا لوکوموتیوران پیر آشنا می‌شود. بخش‌هایی از زندگی آن‌ها اینجا روایت می‌شود.

<strong>موفقیت این کتاب باعث شد که جرات کنید و دست به نوشتن کتاب بعدی بزنید؟</strong>

بله.

<strong>فرهاد جعفری از این‌که کتاب‌اش به چاپ نهم رسیده، نویسنده‌ خوشحالی است؟</strong>

فوق العاده!

<strong>معمولاً آدم‌ها راجع به درآمدشان صحبت نمی‌کنند، ولی فکر نمی‌کنم درآمد شما فقط از فروش کافه پیانو باشد. می‌توانم بپرسم نویسنده‌ای که کتاب‌اش در مدت کوتاهی به چاپ نهم می‌رسد و این‌قدر موفق می‌شود، بهره‌اش از این موفقیت چقدر است؟</strong>

۱۱درصد نرخ فروش جلد، بابت هر چاپ. بابت تیراژ ۲۰۰۰ تایی، حدود ۷۵۰ هزار تومان و برای تیراژ ۲۵۰۰ تا ۳۰۰۰ تایی حدود یک میلیون تومان.

<strong>اقتصاد نشر به شما این اطمینان را می‌دهد که بخواهید یک نویسنده‌ حرفه‌ای باشید و بمانید؟</strong>

اقتصاد نشر، نه. اما بازاری که کافه پیانو برای خودش به‌طور انحصاری و خاص ایجاد کرده است، بله.

به من این اطمینان را در زندگی می‌دهد که از این به بعد صرفاً بنشینم و قصه بنویسم و با درآمدش زندگی کنم. من که خیلی امید درازمدتی هم برای آینده‌ی بیست، سی یا پنجاه سال دیگر ندارم.

هیچ مالی در دنیا ندارم، حتی خانه، ماشین، زمین ندارم که برای دخترم باقی بگذارم، اگر هم می‌نویسم برای این است که سه چهار چیز برای‌اش بسازم، به این امید که شاید با درآمد آن‌ها بتواند زندگی‌اش را بسازد. در‌واقع می‌خواهم این میراث من برای او باشد.
................................................

<strong><a href="http://www.zamahang.com/podcast/2008/20080915_Masoomeh_farhad_jafari_book.mp3  ">بخشی از کتاب کافه پیانو را با صدای فرهاد جعفری از اینجا بشنوید</a>.</strong>]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/cafe/2008/09/post_98.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/cafe/2008/09/post_98.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">قهوه و سیگار</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 17 Sep 2008 15:25:52 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>مگر دولت راست می‌گوید که ما راست بگوییم؟!</title>
                  <description><![CDATA[<strong>۱. کسی به دولت اعتماد ندارد!</strong>

از هر کس که فرم اطلاعات اقتصادی خانوار را پر کرده پرسیدم که واقعاً هر چه مایملک داری در فرم نوشتی گفت: نه! مگر دولت به من راست می‌گوید که من با او صادق باشم!

طبق گفته‌ی مسوولین، از ۷۰ میلیون جمعیت ایران، با وجود این‌که بارها مهلت تکمیل و تحویل فرم تمدید شده، تابه‌حال فقط حدود ۴۵ میلیون در قالب ۱۴ میلیون خانوار ثبت‌نام کرده‌اند‌.

با توجه به این‌که اصولاً ایرانی‌ها به اصل «مو از خرس کندن غنیمت است» معتقدند و شایعات زیادی برای مبلغ ماهانه‌ی یارانه هست که از هشت هزار و پانصد تا ۸۰۰ هزار تومان در نوسان است، و این‌که معمولاً خانواده‌ها برای افراد خارج از کشور و چه بسا فوت شده‌ی خود کوپن می‌گیرند، و احتمالاً شامل فرم اقتصادی هم می‌شود، به نظر می‌آید بیش از نصف مردم ایران به دولت اعتماد نکرده‌اند و اصلاً فرم نگرفته‌اند. بقیه‌شان هم تا آنجایی که من تحقیق کرده‌ام اطلاعات صحیحی ننوشته‌اند.

در صف تحویل مدارک از خانمی که دورادور می‌شناختم‌اش و می‌دانم در خانه‌ای ویلایی ۶۰۰ متری زندگی می‌کند و خودش و همسرش چندین قطعه زمین در شهرهای اطراف و چند ویلا در چند شهر شمالی و یک سوپر‌مارکت در یکی از میدان‌های اصلی شهر، و ساختمانی ۱۲ واحده برای اجاره دارند و به‌جز حقوق بالای همسر در چند بانک سرمایه‌گذاری کرده و حداقل ماهی چندین میلیون هم از این طریق به دست می‌آورند، اجازه خواستم فرم‌اش را ببینم‌.

با اکراه نشانم داد. حقوق شوهرش را ماهی ۲۵۰ هزار تومان زده بود و متراژ آپارتمان (!) مسکونی را ۱۰۰ متر نوشته بود. آپارتمان را هم ۴۰ میلیون تومان قیمت زده بود. بقیه جاها را علامت خط تیره یعنی هیچ چیز دیگر ندارند اما قسمت وام را ماهی ۶۰۰ هزار تومان پر کرده بود. خنده‌ام گرفت گفتم با حقوق ۲۵۰ هزار تومان چطور می‌شود ماهی ۶۰۰ هزار تومان وام داد؟ با بدگمانی نگاهم کرد و گفت: با بدبختی!

[[photow01]]

از خانم همسایه به‌عنوان راهنمایی پرسیدم، چطور فرم‌اش را پر کرده است. او با همسر و دو فرزندش در آپارتمانی ۱۱۰ متری زندگی می‌کنند. با سختی پس‌اندازشان را به قطعه زمینی در نظرآباد تبدیل کرده‌اند که البته در اثر تورم طی دو سه سال قیمت‌اش چهار برابر شده است. آپارتمان قدیمی‌ساز کوچکی هم در حومه شهر دارند که به دو دانشجو اجاره داده‌اند. و یک ماشین پراید نه چندان نو.

گفت متراژ آپارتمان‌شان را ۶۰ متر نوشته و قیمت‌اش را ۲۰ میلیون تومان (‌آپارتمان‌شان حداقل ۱۶۵ میلیون می‌ارزد) از زمین و پراید و آپارتمان نقلی حرفی نزده است. حقوق شوهرش را نصف و وامی به اندازه‌ی حقوق شوهرش را هم نوشته است. به من هم توصیه کرد اگر فرم را پر کردم همین‌ها را بنویسم.

گفتم یک وقت مطابقت ندهند، برای‌تان بد بشود؟ گفت غلط کرده‌اند! در این سال‌ها نه درست پوشیدیم، نه درست خوردیم و نه درست زندگی کردیم. نه تفریحی، نه خوشییی، آن‌وقت دولت کجا بود؟ کمکی به ما کرد؟ با هزار بدبختی بعد از ۲۰ سال یک سرپناه و یک ماشین قراضه برای خودمان تهیه کردیم حالا بیایم به دست خودم به دولت لو بدهیم‌شان. مگر دولت به ما راست می‌گوید که ما به او راست بگوییم؟!

از چند دوست و آشنا هم به صورت حضوری و تلفنی پرسیدم. تقریباً - کمی بالا یا پایین- همین‌ها را گفتند.

از خانمی که برای کار نظافت به خانه‌ی مردم می‌رود و خانه‌ای بی‌سند در منطقه‌ی فقیر‌نشین دارد، هم همین سوال را پرسیدم. چون خانه سند ندارد از بعضی امکانات شهرنشینی محروم است. شوهرش با وانت کار می‌کند. در فرم اقتصادی نه از خانه اسم برده و نه از وانت.

گفتم این‌ها که خیلی کم است و اگر راست‌اش را بنویسی یارانه به شما تعلق می‌گیرد. گفت تو به آلونک ما می‌گویی خانه؟ (همین آلونک‌شان حداقل ۱۰۰ میلیون می‌ارزد) جوی‌های آب محله‌مان پر از موش است. کوچه‌مان آسفالت نیست. زباله‌ها را نمی‌آیند از در خانه‌مان ببرند. گازکشی نمی‌کنند.

چرا؟ چون در خانه‌های قول‌نامه‌ای نشسته‌ایم. مرتب هم تهدیدمان می‌کنند که ماه دیگر تخریب‌اش می‌کنیم. برای چی من باید به دولت بگویم؟ مگر دولت چه گلی به سرم زده؟ همین هم من باورم نمی‌شود چیزی از دولت به ما بماسد! اگر چیزی نگیرند چیزی نمی‌دهند! پول نفت مال از ما بهتران و آقازاده‌هاست نه ما!

[[photow02]]

<strong>۲. ذهن‌های تنبل</strong>

از دوستی که حداقل هفته‌ای دو بار به من زنگ می‌زد، مدتی خبری نداشتم. هر‌چه به موبایل‌اش زنگ می‌زدم، برنمی‌داشت. به ناچار در اولین فرصتی که به دست آوردم به خانه‌شان رفتم.

پریشان و ناراحت بود. گفتم چه شده؟ گفت موبایل‌اش را دزدیده‌اند. گفتم این که ناراحتی ندارد. ماشالله وضعت خوب است. یکی بهترش را می‌خری! گفت کاش همه چیز با پول حل می‌شد. گفتم مگر چه شده؟

با غصه گفت تمام شماره‌های تلفن و آدرس دوستان، آشنایان، فامیل، همکار و‌...  لیست تمام کارهای مهمی که باید انجام می‌دادم، محاسبات کاری‌ام و عکس‌ها و فایل‌های مهم و... همه در موبایلم سیو بود. باورت می‌شود شماره‌ی خواهر و برادرم و حتی مادرم که در شهرستان زندگی می‌کند که هر روز به او زنگ می‌زدم حفظ نیستم و جایی هم یادداشت نکردم.

از بدشانسی‌اش کامپیوترش هم چند روز قبل‌اش به قول خودش ترکیده بود و به شرکت کامپیوتری هم داده بود و امروز فهمیده بود که آن شرکت هم نتوانسته بودند اطلاعات‌اش را برگردانند. به معنی واقعی عزادار بود.

تمام عکس‌های کودکی، نوشته‌ها و نقشه‌های کاری و تمام خاطرات‌اش، ایمیل‌ها و آدرس ایمیل‌ها که روی کامپیوتر بود همه منهدم شده بودند.

این دوست ما اصلاً به یادداشت کردن روی کاغذ اعتقاد نداشت و حالا نمی‌دانست این همه اعتماد به تکنولوژی درست بوده یا نه. کمی دلداری‌اش دادم، گفتم شماره‌ها را که کم کم می‌توانی به دست بیاوری.

همه مثل من نگران می‌شوند و آن‌هایی که شماره‌ی تلفن ثابتت را دارند زنگ می‌زنند و بقیه هم دم خانه‌ات می‌آیند، ببینند چرا دیگر وقت و بی‌وقت مزاحم نمی‌شوی! گفت تو این چند روز فقط تو بودی که نگران‌ام شدی. حتی مادرم هم بهم زنگ نزده.

دوستان زیاد دیگری را می‌شناسم که آن‌ها هم هیچ چیزی را حفظ نمی‌کنند و به موبایل و کامپیوتر زیادی اعتماد دارند. تا از خانه‌شان آمدم‌، تا آنجایی که وقت داشتم نشستم از موبایل و کامپیوتر آدرس و شماره تلفن در دفتری نوشتم.

یکی از آشنایان میانسال‌مان می‌گفت یادش به‌خیر! یک زمانی ما بالای ۱۰۰ شماره تلفن از حفظ بودیم اما حالا جوان‌ها اصلاً نمی‌خواهند به خودشان زحمت حفظ کردن چیزی را بدهند.

[[photow03]]

<strong>۳. نقش افکت صدا در برنامه‌های تلویزیونی</strong>

در سریا‌ل‌های تلویزیونی ایرانی گاهی موسیقی و افکت‌های صدا به صورت خیلی کلیشه‌ای و نخ‌نمایی نشان‌دهنده‌ی یک طیف از آدم‌هاست.

مثلاً در سریال «مرگ تدریجی یک رویا» هر وقت آن نویسنده و روشنفکر ایرانی ضدانقلاب که در خارج کشور جایزه گرفته یعنی داریوش آریان را نشان می‌دهد صدای عوعوی سگ می‌آید!

[[photow04]]

در سریال‌های دیگر صدای فالش و کرکننده‌ی گیتار برقی یعنی طرف معتاد است! هر‌چه صدای گیتار برقی فالش‌تر و وحشتناک‌تر باشد درجه‌ی اعتیادش بالاتر است.

وقتی رییس‌دزدها را نشان می‌دهند صدای آئووووووو ی گرگ‌ها می‌آید. وقتی نوچه‌های مواد فروش و ضدانقلاب را نشان می‌دهند صدای قارقار کلاغ.

زن‌های فاحشه و مواد‌فروش معمولاً در تلویزیون خانه‌شان دارند برنامه‌ی زنان صدای آمریکا (VOA) گوش می‌کنند و صدای زنی می‌آید که دارد از فمینیسم حرف می‌زند. و برای دختران بدحجاب و آرایش کرده و منحرف، بم‌ترین صدای کنترباس می‌گذارند...

برای پسران مو سیخی و ژلی و کمربند نقرهای تیشرتپوش و جین به پا غمگین‌ترین صدای نی پخش می‌شود، جوری که آدم گریه‌اش می‌گیرد که این دیگر چقدر بدبخت است، و بدترین غصه‌های خودش فراموش‌اش می‌شود.

[[photow05]]

اما...

وقتی یک بچه مکتبی را نشان می‌دهند صدای ویلن و پیانوی لطیفی می‌آید.

برای حاج‌آقاها و حاج‌خانوم‌ها صدای تار و سه‌تار همراه با صدای بلبل می‌گذارند.

برای خانم وکیل‌های محجبه یا بازاری‌های ریش و تسبیح‌دار سنتور با صدای گنجشک.

برای زنان صیغه‌ای (که این روزها در هر سریالی حضور دارند) با کیبورد قطعه‌ی شادی پخش می‌کنند.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/cafe/2008/09/post_97.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/cafe/2008/09/post_97.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روز و شب نوشته‌های میس زالزالک</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 13 Sep 2008 17:20:34 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>خانم‌های عزیز، تا اطلاع ثانوی ول ‌معطلید</title>
                  <description><![CDATA[<strong>۱- تأتر خیابانی</strong>

‌تصمیم می‌گیرید با یک عده از دوستانتان دسته‌جمعی ‌بروید تأتر شهر به دیدن یک نمایش معروف. تا می‌رسید، مسوول گیشه می‌گوید تمام بلیت‌ها فروش رفته. 

‌هنوز فرصت نکرده‌اید غصه بخورید که پیش چشمان متعجب شما یک گروه از بچه‌های «تأتر خیابانی» ‌می‌آیند‌ و درست جلوی پای شما (شاید هم یک متر آن‌ورتر) بند و بساط‌شان را پهن می‌کنند و شروع می‌کنند به اجرای یک نمایش بامزه. و شما تمام مدت می‌خندید، کف می‌زنید و به خواست بازیگرها با آن‌ها‌ در بازی مشارکت می‌کنید.

حالا فرض کنید زمان پایان نمایشی که می‌خواستید بروید با زمان پایان «نمایش خیابانی» یکی باشد. یکی از دوستان‌تان را همراه خانواده‌اش ببینید با لب و لوچه‌ی آویزان از سالن بیرون می‌آیند. 

شما سرخوشانه با آن‌ها سلام علیک می‌کنید و می‌پرسید مگر نمایشش ناراحت‌کننده بود؟ ‌دوست‌تان می‌گوید از یک‌ماه‌ بلیت رزرو کردیم. ‌حالا می‌بینیم نمایشش چنگی به دل نمی‌زند. مُردیم تا تمام شد. آن‌قدر ‌خسته‌کننده بود و بازیگرانش فس‌فس می‌کردند که نمایش طول بکشید و ده هزار تومان پول بلیت‌مان حلال باشد. اصلاً هم نفهمیدیم چه می‌خواستند بگویند!

[[photow01]]

شما پیش خودتان می‌گویید خوب شد بلیت تمام شده بود و ما ماندیم تأتر خیابانی مجانی به این باحالی را دیدیم. اما این فکرتان را بلند نمی‌گویید تا دوست‌تان و خانواده‌اش دل‌شان نسوزد.

توضیح: حدود ده سال است که تأتر خیابانی به صورت حرفه‌ای در پارک‌ها و  فضاهای باز محلات اجرا می‌شود. با این‌که این‌گونه تأترها اسباب لوازم و نورپردازی و ‌صداگذاری سالن‌ها را ندارند و گاهی فقط با یک کلاه یا یک پیراهن شخصیت‌ها عوض می‌شوند، ولی ارتباط  زیادی با مردم برقرار می‌کنند. 

‌قابل ذکر است که امسال تابستان ۳۰ گروه تأتر عضو انجمن نمایش خیابانی خانه‌ی تأتر با همکاری سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران در محله‌های مختلف تهران برنامه اجرا می‌کنند. امید است که این کانون ‌در ‌تمام شهرستان‌های کشور هم گروه نمایشی خیابانی تشکیل دهد.

<strong>۲- خانم‌های عزیز، تا اطلاع ثانوی ول ‌معطلید</strong>

‌لایحه ‌جدید حمایت از خانواده به راستی همه را، حتی آقایان را ‌(‌و حداقل همه‌ی دور و بری‌های مرا) شوکه کرده. به‌خصوص ماده‌ ۲۳‌اش. آن‌جا که می‌گوید: مردان می‌توانند بدون اجازه همسرشان، همسر دوم و سوم و بلکه هم بیشتر اختیار کنند.

‌البته به نظر خودشان سه مانع (سه سنگ بزرگ) جلوی پای مردان هوس‌باز گذاشته‌اند:

الف- تمکن مالی داشته باشد. حالا از نظر قاضی تمکن مالی مرد چقدر باید باشد؟ لابد برای هر کدام دوسه ‌وعده نان ‌و پنیر کفایت می‌کند. فوری هم دلیل می‌آورند که مگر حضرت فاطمه چه می‌خورد؟
‌ب- رعایت عدل و انصاف بین همسران. مثلاً یک سیلی به گوش اولی نواخت به گوش بقیه هم بزند؟
ج- اجازه دادگاه. دادگاهی که قاضی‌اش کیست؟ یک مرد!

برادر من،‌ این‌ها که سنگ بزرگ نبودند. دانه‌ی شن هم نیستند.

این لایحه‌ که اسم‌ نامسمای حمایت از خانواده را دارد در ۵۳ ماده تصویب شده که ‌گل‌سرسبد آن‌ها همانی‌ست که در بالا گفتم و بقیه هم مثل ماده ۲۵، مالیات بر مهریه‌ی نگرفته زنان، ‌و ماده ۴۸ در مورد حضانت است.

[[photow02]]

دوستی می‌گفت ما دوسال است برای تغییر ده قانون تبعیض‌آمیز علیه زنان فعالیت کرده و امضا جمع می‌کنیم. زنان زیادی امیدوار شده بودند و حالا این لایحه، عین آب سردی بود که روی‌مان بریزند و بگویند: خانم‌های عزیز، تا اطلاع ثانوی شما ول معطلید!

<strong>۳- نانوایی</strong>

چند روزی بود نان گیرم نمی‌آمد. یعنی صف‌های نانوایی‌ها آن‌قدر شلوغ بود که عطای نان تازه را به لقایش می‌بخشیدم و با خریدن نان باگت و لواش کیسه‌ای بیات شده یک‌جوری روزگار می‌گذارندم.

‌تا بالاخره دیروز گفتم این‌طور نمی‌شود، باید نان تازه بخرم. کتابی‌ را که چند‌وقت بود می‌خواستم بخوانم ‌و انگار چله به آن افتاده بود برداشتم و با یک دست لباس و کفش آهنین رفتم در‌ صف نان تافتون. بگذریم که همه زیر آفتاب داغ چقدر روغن‌مان درآمد و به خاطر این‌که جای نشستن نبود، چقدر این پا و آن ‌پا کردیم و غر زدیم.

تنها کسی که برای خودش سرگرمی آورده بود، من بودم. ‌کتاب را جوری می‌چرخاندم ‌که سایه‌ام روی کتاب بیفتد تا چشمم اذیت نشود. جالب است که هر کس هم درددلی داشت، ترجیح می‌داد به من بگوید. شاید چون فکر می‌کرد اهل کتابم (!) حتماً حرفش را بهتر می‌فهمم. 

من هم انگشت اشاره‌ام را وسط ورق‌ها می‌گذاشتم که صفحه را گم نکنم، دوسه دقیقه‌ای به حرف‌شان گوش می‌کردم، سر‌ی تکان می‌دادم ‌و بعد از کمی همدردی دوباره مشغول کتابم می‌شدم. راستش از بس این‌روزها مردم فحش می‌دهند دیگر برایم عادی شده.

نوبت به دوسه نفر جلویی که رسید، کتاب خواندن را قطع کردم چون آن جلوها همیشه جَو ‌متشنج است. آن‌جا محل تلاقی صف دوتایی‌ها با چند‌تایی‌هاست. کسانی می‌خواهند بدون نوبت بیایند نان ببرند، کسانی می‌خواهند با پارتی‌بازی بروند داخل. ‌و کسانی از آن صف می‌خواهند به جای دو تا چهار تا بردارند و... معمولاً در آن حوالی دعواست.

قلبم تاپ تاپ می‌زد. به زودی نوبت من می‌شد. داشتم فکر می‌کردم خوب است ۲۰ تا بگیرم و مدتی  راحت باشم. اما نه، پشت‌سری‌هایم ناراحت می‌شوند، ده تا می‌گیرم.

نوبت به زن جلویی من که رسید، نان اولش نان کوچک نیم سوخته بد شکلی بود که شاطر انداخت جلویش. در این روزها نانواهایی‌که مثلاً نخواسته‌اند نان را گران کنند، اندازه‌ی نان را به یک سوم تا یک‌چهارم کاهش داده‌اند.

زن لاغر اندام که‌ حدوداً ۵۰ ساله بود و مانتو مقنعه‌ی سیاهش نشان می‌داد کارمند است، نان تافتون را از روی پیشخوان برداشت و بالا گرفت و با تعجب به آن نگاه کرد. شاطر نان دوم را انداخت جلویش. آن‌هم دست کمی از نان اولی نداشت. کمی بزرگتر از یک بشقاب بود نصفش خمیر و آن‌طرفش سوخته. شاید یک لقمه ازش در نمی‌آمد.

زن که در نظر اول بسیار صبور می‌آمد، ناگهان داد زد: من این نان‌ها را نمی‌برم. من نان درست حسابی می‌خواهم. شاطر گفت همه همین است. می‌خواهی ببر می‌خواهی نبر.

زن نان را به طرف جمعیت توی صف گرفت و در حالیکه صورتش می‌لرزید گفت:
- این‌ است حق ما؟ سی سال از انقلاب گذشته، هیچ چیزمان که درست نشده هیچی، این‌هم از نان‌مان. ‌نان سوخته کوچک! آن از بی‌برقی، این هم از نانمان. نه حقوق درست حسابی بهمان می‌دهند که غذای درست حسابی بخوریم،‌ نه نان درست حسابی داریم. سرکار هم حقوقم نصف حقوق همکار مَردَم است. این چه زندگی‌ست برای‌مان درست کرده‌اند.

بعد نان را محکم بر زمین انداخت. بغض داشت. نانوا استغفرالله‌گویان نان را برداشت و گفت دیگر به او نان نمی‌فروشد. او هم گفت «به جهنم!» و رفت.

نانوا داشت پشتش حرف می‌زد که دق دلش که از جایی دیگر بود سر او خالی کرده بود.‌ با ناراحتی گفتم آن خانم حق داشت. بقیه مردم در صف هم همه از زن دفاع کردند.

نانوا کمی ماستش را کیسه کرد و ‌اخمو و عبوس مشغول کارش شد.
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/cafe/2008/08/post_96.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/cafe/2008/08/post_96.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روز و شب نوشته‌های میس زالزالک</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 16 Aug 2008 15:58:46 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>ارتفاعات دو هزار و سه هزار</title>
                  <description>«چهارشنبه و جمعه که تعطیله. پنچ‌شنبه بین‌التعطیلین هم خودمون بزنیم تنگش و بریم یه سفر سه روزه.»

این ککی بود که مستر ازگیل دوشنبه شب وقتی دوستان ما زوج جوان با بچه‌ی کوچک‌شان مهمانمان بودند در تنبان‌مان انداخت. هر‌چه گفتیم در تعطیلی‌های آخر هفته به‌خصوص از نوع بین‌التعطیلین‌دارش جاده شمال خیلی شلوغ است (‌گرانی بنزین هم الحمدالله هیچ تأثیری در این شلوغی ندارد) ممکن است این راه سه‌ ساعته را ۱۰ ساعته برویم.

گفت: برای این موضوع هم فکری کرده‌ام، از سه‌شنبه عصر راه می‌افتیم که به شلوغی نخوریم. گفتیم ممکن است جا گیرمان نیاید. گفت با خودمان چادر می‌بریم.

قبول کردیم. دوستمان گفت جای بکری نزدیکی‌های شهسوار در ارتفاعات دو هزار و سه ‌هزار می‌شناسد که هم خوش‌منظره است و هم خوش‌ آب‌ و هوا. حسابی وسوسه‌مان کرد.

[[photow03]]

آقایان سه‌شنبه زودتر از همیشه از سر کار آمدند خانه و ما خانم‌ها هم که از ظهر بساط مختصری آماده کردیم‌. ساعت شش عصر راه افتادیم. اما... اشتباه فکر کرده بودیم که فقط خودمان زرنگیم. نصف مردم شهر همین فکر ما را کرده بودند و سه‌شنبه عصر راه افتاده بودند.

درست است به صورت قطاری و آهسته می‌رفتیم اما خوشبختانه ترافیک روان بود. کمی دیرتر اما بالاخره رسیدیم به شهسوار (تنکابن اسبق و فعلی).

از آنجا پرسان‌پرسان و تابلو خوانان به طرف ارتفاعات دو هزار و سه‌ هزار رفتیم‌. این جاده برعکس جاده چالوس خلوت بود و هوا هم تا دلت بخواهد تاریک. از شانس ما برق در آن منطقه رفته بود.

بعد از پنجاه شصت کیلومتر جایی که اصلاً نمی‌دانستیم کجاست زیر نور چراغ‌های ماشین با ترس و لرز چادر زدیم. بعد از چیدن وسایل دوستمان رفت از یخدان پشت ماشینش شیشه‌ی بزرگ نوشابه‌ای درآورد.

گفتیم این وقت شب و سرما (بگویی نگویی هوا سرد بود. برعکس بغل دریا که شرجی و گرم بود) کی هوس نوشابه می‌کند. چایی بیشتر می‌چسبد.

گفت کی گفته این نوشابه‌است؟ فهمیدیم که آقا  یک یخدان پر از شیشه‌های مشروب با انواع و اقسام رنگ‌هایی که شبیه نوشابه‌های مختلف است با خودش آورده. 

مستر ازگیل با یادآوری گشت‌هایی که بین راه ماشین‌ها را می‌گشتند گفت چه‌جرآتی داری! خانمش در‌حالی‌که بچه‌اش را نشان می‌داد گفت مگر ندیدید تا به گشت می‌رسیدیم من بچه‌ام را در بغل بالا می‌گرفتم و مامورها علامت می‌دادند بروید!
گفتم یک‌دفعه بگویید بچه پاسپورتتان است. همه خندیدیم.

[[photow01]]

صبح که از خواب بلند شدیم با منظره‌ی خیره‌کننده‌ای روبه‌رو شدیم. ما روی بلندی بودیم و زیر پای‌مان همه‌جا سبز بود با تک و توک خانه‌هایی در وسط باغ‌هایی با شیروانی نارنجی. و باز تپه‌های سبز بالای سرمان.

مردی پشت چادر نشسته بود. گفت باید پول بدهید بابت چادر زدن.
دلمان نیامد همان‌جا بمانیم. بعد از صبحانه راه افتادیم در جاده‌های اطراف بگردیم. بعد از پیچ و خم‌های زیاد و البته زیبا و خلوت از دور یک جای شلوغی دیدیم‌. مرکز پرورش ماهی قزل‌آلا بود. تعجب کردیم جای به این دورافتادگی این‌قدر هواخواه دارد.

قیمت‌ها نسبتاً گران بود. مردی در صف توضیح داد که ماهی‌های اینجا جان می‌دهد برای این‌که روی ذغال کبابش کنی و با عرق بخوری!
اسم عرق که آمد این دوست ما پایش شل شد. الا و بلا باید هفت هشت تا ماهی بخریم برای ناهار ظهر.

[[photow02]]

جلویش هم دکه‌ای بود که ذغال می‌فروخت. دیگر چه می‌خواستیم. جایی که اطراق کنیم و بساط راه بیندازیم.

هر تکه‌ای از این جاده عین بهشت بود. کجا بنشینیم. هر جا. همه‌جایش قشنگ است. گشتی را که عین اجل معلق آن نزدیکی‌ها بود هم به لطف بچه‌کوچک دوستمان رد کردیم.

هر جا ایست کردیم در آن منطقه‌ی ساکت و خلوت ناگهان پسربچه‌ یا آقایی از پشت درختی پیدایش می‌شد که باید پول بدهید. ظاهراً بغل رودخانه هم مال کسی بود. ناچار بودیم قبول کنیم. اما تا عصر که آنجا بودیم دیگر او را  ندیدیم.

دوست‌مان اول پرید یک بطری نوشابه از یخدانش در‌آورد و ما خانم‌ها هم خودمان را از شر مانتو روسری خلاص کردیم بعد بساط خوراکی و میوه و...
کمی برنج گذاشتیم یواش یواش بپزد. ماهی‌ها را شستیم و به سیخ کشیدیم و توی دلش نمک زردچونه و فلفل و آبلیمو زدیم و روی ذغال سرخ کبابش کردیم.

من که تابه‌حال قزل‌کبابی به این خوشمزگی نخورده بودم.
خانواده‌ای آمدند کمی دوتر نشستند و از اول تا آخر به نوبت می‌رقصیدند.

[[photow04]]

فردایش گفتیم برویم دریا. مگر می‌شود آدم برود شمال و توی آب نزند!
در شهسوار طرح «سالم‌سازی دریا» در منطقه‌ی ولی‌آباد اجرا می‌شد. گفتند نمی‌شود زن و مرد با هم شنا کنند. گناه کبیره است.

«طرح سالمسازی دریا»  در ایران یعنی به وسیله‌ی میله‌های آهنی و پرده‌ها محوطه‌هایی برای شنای مردان و زنان جداگانه درست می‌کنند. وگرنه اصلاً کاری با کلمه‌های «سالم» و «سلامت» و «تمیزی» و «پاکیزگی» و این‌ حرف‌ها ندارند.

کلی پول می‌گیرند که ماشین را ببری توی محوطه! و کلی پول هم جلوی چادرهای طرح می‌گیرند. 
تنها حسنش این‌است که زنان می‌توانند در قسمت زنانه مایو بپوشند و بدنشان آفتاب بخورد.

تنها حسی که موقع شنا در آنجا به آدم دست می‌دهد همانا طرح «کثافت‌سازی دریا» ست. زیر پای‌مان پر بود از قلوه‌سنگ و شیشه‌خورده و لجن و کثافت. هنوز پنج دقیقه‌ای آنجا نبودیم که مایوهای‌مان پر شد از اجسام ریز و سیاه و بدبویی که نمی‌فهمیدیم چیست.

[[photow05]]

زنی در‌حالی‌که حالش به هم خورده بود گفت در این سی‌سال دریا را هم پر از شپش کرده‌اند. اطرافیان همه خندیدند.

دیدیم فایده ندارد. کنار ساحل که شلوغ و کثیف بود و جلوتر هم نمی‌شد رفت، غریق‌نجات هی سوت می‌زد که چون از پرده درافتی و آقایان ببینند نه شما مانید و نه من!

بعد از کلی متلک که بار مسوولین آنجا کردیم و رفتیم در صف دوش‌هایی که واقعاً دوش نبودند‌. دو سه لوله‌ی زنگ‌زده‌ای که به قطر دو میلیمتر آب زرد ازشان می‌آمد و آن‌قدر جمعیت زیاد بود و همدیگر را هل می‌دادند که نمی‌شد این همه کثافت را از بدن‌مان پاک کنیم.

زیر پای‌مان هم به جای کاشی گُل بود! بعد که در بین‌الپرده‌‌ها  آقایان همراه‌مان  را دیدیدم، متوجه شدیم که آن‌ها هم کمتر از ما زجر نکشیده‌اند. گفتیم همان ارتفاعات دو هزار و سه‌هزار را عشق است‌. برای شام جوجه‌ی کبابی خریدیم و رفتیم که تا آخر سفر همان‌جاها بمانیم‌...</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/cafe/2008/08/post_95.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/cafe/2008/08/post_95.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روز و شب نوشته‌های میس زالزالک</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 11 Aug 2008 16:01:41 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>لحظاتی برای قر و قمبيل</title>
                  <description>[[sound]]

ديسكوی اين هفته را با يادی از خسرو شكيبايی كه هفته‌ی پيش درگذشت آغاز می‌كنيم و برای قلقلک‌دادن خاطرات شما قسمتی از سريال خانه‌ی سبز را پخش خواهيم كرد.

بعد از آن بی‌خيال غم و غصه می‌شويم و به سراغ موزيک بورلی هيلز از بروبكس می‌رويم و سعی می‌كنيم حالش را ببريم.

[[photow01]]

اما رپرها چند وقتی در ديسكو زمانه مهجور واقع شده بودند. اين هفته در ديسكو زمانه آهنگی از رضايا و آرمين تو ای اف ام می‌‌گذاريم تا نويد دهنده‌ی مصاحبه‌ی آنان با ديسكو زمانه در يكی دو هفته‌ی آينده باشد.

اما برای اين كه آدم‌های بداخلاق را هم  وادار به رقص كنيم تنها يک گزينه به ذهنمان رسيد و آن هم شهرام شب‌پره بود.

[[photow02]]

هر چقدر سعی كنيم راجع به ديسكو زمانه‌ی اين هفته بنويسيم تلاش بيهوده‌ای كرده‌ايم، اگر دلتان می‌خواهد كمی برقصيد و حالتان را عوض كنيد ديسكو زمانه‌ی اين هفته را دانلود كنيد.</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/cafe/2008/08/post_94.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/cafe/2008/08/post_94.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">دیسکو زمانه</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 02 Aug 2008 17:17:19 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>طلاق توافقی، ابتکار زنانه مقابل قانون مردانه</title>
                  <description><![CDATA[طلاق توافقی حاصل ابتکار زنانی است که در برخورد با نواقص قانون مردسالار، آن را به وجود آورده‌اند. با مروری بر زندگی لیلا – که بعد از تحمل مشقت‌های فراوان بالاخره موفق می‌شود به صورت توافقی از همسرش جدا شود - در می‌یابیم که طلاق توافقی استراتژی‌ای است که زن‌ها هنگام جدایی از آن استفاده می‌کنند.

[[sound]]

لیلا دختری از یک خانواده مذهبی است که در سن 18 سالگی ازدواج کرده، خانواده همسرش چندان مقید به مذهب و اخلاق نبودند و بی‌ادبی‌ها و شوخی‌های آنها در جمع‌های خانوادگی،‌ از ابتدای زندگی مشترک، لیلا را آزار می‌داد. 

لیلا از آن سال‌ها فقط بغض و سرکوفت و توهین شوهرش را به یاد دارد. همان سال‌های اول زندگی، شوهر لیلا بیمار شد. با شدت گرفتن بیماری «ام اس» شوهرش، او مجبور شد با کارگری در خانه‌های دیگران، خرج زندگی خود و بچه‌هایش را در بیاورد. 

با سخت‌تر شدن زندگی، آنها به خانه مادر لیلا نقل مکان کردند و در یکی از طبقات آنجا ساکن شدند. علی‌رغم اینکه تنها درآمد آن خانه از کار لیلا به دست می‌آمد، شوهرش هنوز یک‌جانبه اعمال قدرت می‌کرد. کتک خوردن‌ها و فحاشی‌های شوهر لیلا همیشه با پنهان‌کاری او از چشم خانواده‌اش دور می‌ماند.

شوهر لیلا برای بهبود وضع جسمانی‌اش عضو انجمن ام ‌اس شد و آنجا با زنی آشنا شد که او هم بیمار بود و این بهانه‌ای شد که رابطه آنها و مکالمات تلفنی‌شان از حد معمول بگذرد و فاصله بین لیلا و شوهرش بیشتر و بیشتر شود. 

لیلا به شدت احساس تنهایی می‌کرد، با وجود اینکه تأمین زندگی دختر و پسرش به عهده او بود، شوهرش با بی‌مسئولیتی تمام به تعهد اخلاقی‌اش به زندگی با او پایبند نبود. لیلا قصد طلاق داشت، اما نه خانواده‌اش پشتیبان او بودندو نه خودش آگاهی کافی از روند قانونی طلاق داشت.

[[photow01]]

لیلا توسط یکی از آشنایان با مؤسسه راه توانمند زیستن (راهی) آشنا شد و با کمک مشاورین مؤسسه توانست روحیه‌اش را به دست آورد. در تمام مدتی که لیلا سعی می‌کرد از خشونت‌های شوهرش رها شود، خانواده‌اش تماشاچی ماجرا بودند. فرهنگ بیمار مردسالاری، مانع از همدردی آنها با دخترشان می‌شد.

لیلا علی‌رغم مخالفت‌های شوهرش، کلاس آرایشگری را تمام کرد و همین دلگرمی بود که بتواند استقلال مالی داشته باشد و بعد از طلاق محتاج خانواده‌اش نباشد.

با وجود اینکه بیماری شوهر لیلا رو به بهبودی بود، اما رابطه‌اش با آن زن هر روز نزدیک‌تر می‌شد و لیلا برای کم کردن از فشارهای روحی، دور از چشم شوهرش به جلسات مشاوره با روانشناس ادامه می‌داد. 

او تصمیم گرفته بود از شوهرش جدا شود. با راهنمایی‌های مشاورش دریافت که طلاق توافقی ساده‌ترین راه برای جدایی است. ولی هربار که شوهرش را راضی به طلاق می‌کرد، با سنگ‌اندازی‌های او در مراحل مختلف مواجه می‌شد. خانواده هم به هیچ عنوان نمی‌پذیرفتند که او جدا شود. 

شوهر لیلا تصمیم گرفت با آن زن ازدواج کند و همین بهانه خوبی برای لیلا بود تا برای چندمین بار تقاضای طلاق توافقی را مطرح کند. در واقع تقاضای طلاق توافقی لیلا فقط زمانی از طرف شوهرش پذیرفته شد که قصد ازدواج مجدد داشت.

لیلا بچه‌ها را به شوهرش داد و اکنون در یکی از طبقات منزل مادرش آرایشگری می‌کند و کلاس‌های آموزشی را می‌گذراند. اما خانواده‌اش فقط زمانی که داماد سابق‌شان زن گرفت توانستند دخترشان را به خاطر جدایی ببخشند و او را دوباره در جمع خود بپذیرند.

در ادامه گفت‌وگو با مشاور حقوقی پرونده‌ی لیلا را می‌خوانید.

<strong>در قانون طلاق توافقی نداریم</strong>

<strong>آیا ما در قانون چیزی به نام طلاق توافقی داریم؟</strong>

ما در قانون چیزی به نام طلاق توافقی نداریم. در واقع عنوان طلاق توافقی محصول ابتکار زنانی است که در برخورد با نواقص قانون مردسالار، آن را به وجود آورده‌اند. ما در قانون طلاقی داریم به نام خلع؛ در طلاق خلع زن به واسطه کراهتی که از مرد دارد باید مالی کم‌تر، معادل یا بیشتر از مهریه خود را به مرد بدهد تا او را راضی به طلاق کند. قضات دادگاه‌ها طلاق توافقی را به لحاظ قانونی با مواد مربوط به خلع توجیه می‌کند.

در این نوع طلاق زن و مرد با هم توافق می‌کنند از هم جدا شوند. در مورد حقوق مالی زن مانند مهریه، جهیزیه و... و حتی حضانت فرزندان هم،‌ طرفین توافق می‌کنند. این توافق در حکم دادگاه ثبت می‌شود و ضمانت اجرای قانونی پیدا می‌کند. ولی متأسفانه از آنجایی که زن‌ها هیچ ابزاری برای راضی کردن همسر خود ندارند، معمولاً همه حقوق مالی خود را می‌بخشند تا همسرشان را برای جدایی راضی کنند.

پروسه طلاق توافقی به این ترتیب است که طرفین دادخواست طلاق توافقی به دادگاه می‌دهند و در کم‌تر از چند هفته، حکم طلاق صادر می‌شود. این حکم فقط سه ماه اعتبار دارد. در صورتی که در این سه ماه طرفین برای جاری شدن صیغه طلاق به محضر نروند، اعتبار حکم ساقط می‌شود و معمولاً مردها هستند که برای گرفتن امتیاز بیشتر از زن‌ها و یا برای آزار رساندن به آنها از رفتن به محضر خودداری می‌کنند.

<strong>بعد از صدور حکم طلاق توافقی، شوهر هیچ اجباری برای آمدن به محضر ندارد. به نظر شما برای این مشکل چه راهکاری می‌توان در نظر گرفت؟</strong>

ما هم داریم به پیدا کردن راهکاری که محمل قانونی داشته باشد، فکر می‌کنیم. چون این طلاق با توافق طرفین صورت می‌گیرد به لحاظ قانونی رفتن به محضر هم باید با توافق طرفین باشد و نمی‌شود توافق طرفین را با الزام همراه کرد. 

اما به هر حال همیشه این مشکل باقی است که مردها در بیشتر موارد مثل مورد لیلا تا مدتی از رفتن به محضر طفره می‌روند. اگر شوهر لیلا قصد ازدواج با آن زن را نداشت، شاید راضی نمی‌شد برای جاری کردن صیغه طلاق به محضر برود. من با زن‌های زیادی مثل لیلا برخورد کرده‌ام که شوهرشان بعد از صادر شدن حکم حاضر نشدند برای جاری کردن صیغه طلاق به دادگاه بروند. 

شاید بهترین راهکار این باشد که طرفین الزام رفتن به محضر را هم جزئی از تعهدات خود در دادخواست ذکر کنند تا در نهایت در حکم دادگاه منعکس شود. در این صورت می‌شود الزام شوهر را به آنچه خود تعهد داده است، از دادگاه درخواست کرد.

<strong>شوهر لیلا با زن دیگری رابطه داشته، آیا مطرح شدن این مسئله در دادگاه می‌توانست روی حکم طلاق تأثیر بگذارد تا لیلا مجبور نباشد از حقوق مالی خودش بگذرد؟</strong>

لیلا برای اینکه شوهرش را به طلاق ترغیب کند، از همه‌ی حقوق خود گذشت و البته در این بستر قانونی چاره دیگری هم نداشت. لیلا در صورتی می‌توانست رابطه شوهرش با آن زن را مطرح کند که برای اثبات این مسئله دلایل محکمی می‌داشت. دلایلی که ثابت کند شوهرش با آن زن رابطه داشته و برای اثبات این موضوع هم حداقل دو شاهد مرد لازم است. 

لیلا حتی اگر شاهدی هم داشته باشد، هیچ تضمینی نیست که شهود حاضر باشند برای بیان شهدات خود به دادگاه بیایند. و اگر هم نمی‌توانست این رابطه را اثبات کند، خودش به دیل تهمت به شوهرش مجازات می‌شد. در بسیاری از موارد زن‌ها نمی‌توانند برای اثبات رابطه خارج از ازدواج همسرشان دلیلی بیاورند.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/cafe/2008/06/post_93.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/cafe/2008/06/post_93.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">رادیو زنانه</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 14 Jun 2008 12:09:06 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>سمنوی عمه چینگ چانگ</title>
                  <description><![CDATA[خبر زلزله‌ی چین تکونم می‌ده. یاد زلزله‌ی رودبار و بم می‌افتم. دیدن چینی‌های سخت‌کوش و زحمت‌کش که زیر آوار موندن و چهره‌های عزادار و گریون خانواده‌هاشون خیلی دردناکه. ما به چینی‌ها خیلی مدیونیم. شاید همه دنیا به چین مدیون باشند. قبل از زلزله‌‌ی چین مطلبی در این رابطه نوشتم که تقدیم می‌کنم.

<strong>می‌شه بدون کالاهای چینی زندگی کرد؟</strong>

از همون اول صبح که  چشمام رو تو تخت باز می‌کنم نگاهم به ساخته‌‌های چین می‌افته. لوستر و لامپ اتاقم چینیه. میام روتختی رو مرتب کنم چشمم می‌افته به اتیکتش که نوشته مید این چاینا!

می‌رم حموم دوش بگیرم، اول لباس خواب چینی‌ام رو درمیارم. با لیف چینی تن‌ام رو می‌شورم. با شامپوی سان سیلک مید این چاینا موهامو. شیر آب و دوش هر دو چینی‌ین.

دمپایی ساخت چینی‌ام رو می‌پوشم و حوله‌ی چینی‌ام رو تنم می‌کنم و از روی پادری چینی پشت در حمام رد می‌شم و  می‌رم آشپزخونه کتری لاو‌سانگ مید این چاینا رو از شیر آب چینی پر می‌کنم و میام می‌ذارم رو گاز ایتالیایی ساخت چینم! یه نگاهی دور و بر آشپزخونه می‌ندازم. تقریبا به هر چی نگاه می‌کنم ساخت چینه!

میام تو اتاقم. شورت و سوتین چینی‌ام رو می‌پوشم. و بعد یه شلوار لی‌وایز و تاپ ساخته شده در چینی‌ام رو تنم می‌کنم. 

خودمو تو آینه چینی نگاه می‌کنم و  کرم مرطوب کننده نیوآی چینی به دست و صورتم می‌زنم. کمی هم لوسیون چینی به بدنم. با برس رُز چینی موهامو شونه می‌کنم و یه گل سر چینی به موهام می‌بندم. میام تو آشپزخونه. آب جوش اومده. با قوری چینی چای دم می‌کنم.

میام تو اتاق نشیمن. چشمم به مجسمه‌ها و تابلوهای چینی می‌افته و فرش ماشینی چینی که تازه خریدم.

یهو تلفن آلمانی ساخته شده در چین خونه زنگ می‌زنه. خیاطه. می‌گه پارچه‌ی لباسی چینی که دنبالش بودم رسیده، تا تموم نشده برم بخرم. 

[[photow01]]

تو فنجون و ظرف‌های چینی صبحونه می‌خورم و بعد با لوازم آرایش مکس فکتور چینی کمی آرایش می‌کنم، مانتوی پارچه‌ چینی ‌و کفش آدیداس مید این چاینامو می‌پوشم و کوله‌ی ری‌بوک چینی‌ام رو دست می‌گیرم و از خونه می‌زنم بیرون. در رو با کلید چینی قفل می‌کنم مبادا دزد بیاد و همه وسایل چینی‌ام رونو  که به سختی پولشو جور کردیم به یغما ببره.

سوار ماشین چینی‌ام می‌شم و می‌رم به سمت محل کارم. به خاطر نبودن محل پارک، مجبورم یه کیلومتر اون‌ورتر پارک کنم. اتفاقا بد نیست. هم فاله و هم تماشا. توی راه از مغازه‌هایی می‌گذرم که اکثر جنسشون چینیه. مغازه‌ی لوازم یدکی ماشین. ظروف کرایه و سفره عقد، وسایل خانه، پرده‌فروشی، بوتیک، گل مصنوعی، لوازم کامپیوتر، موبایل فروشی و...

سر کار پشت میز و روی صندلی چینی می‌نشینم و مشغول رتق و فتق کارهای شرکت می‌شم. کار شرکت ما واردات اجناس خارجیه و معلومه دیگه از کجا! از کشور چین!

رییس اداره اوایل جنس‌های درجه پایین وارد می‌کرد. اون‌قدر کیفیت‌شون پایین بود که صدای همه درمی‌یومد. یواش یواش فهمید که  اجناس چینی 14 درجه داره. درجه یک‌اش برای آمریکا و کشورهای اروپا‌ست که گاهی با مارک‌های اصلی تولید می‌شن.  

رییس ما اون‌موقع درجه چهارده می‌آورد که زود خراب می‌شدن و تقریبا یک بار مصرف بودن. مثل کفشی که همون بار اول تو مهمونی پاشنه‌ش درمی‌یومد. یا مدادی که همون روز اول می‌شکست. مداد تراشی که تنها کاری که نمی‌کرد تراشیدن بود و پاک‌کنی که به جای پاک‌کردن گند می‌زد به دفتر بچه‌ها. لوازم اتوموبیلی که به کیلومتر اول نرسیده می‌شکستن و...

اوایل مقاومت برای استفاده از جنس‌های چینی خیلی زیاد بود و فقط قشر پایین اجتماع جنس چینی می‌خریدن. مردم بالاشهر کسی که جنس چینی می‌خرید مسخره می‌کردن. مثلا می‌گفتن یارو ببین کفش نایک یا آدیداس چینی پوشیده... لوازم چینی به ندرت اتیکت مید این چاینا داشت.

بعدا وارد کننده‌ها، از جمله رییس اداره‌ی ما، یاد گرفتن باید اجناس رو با درجه بالاتری بخرن، اگر چه هنوز دل‌شون نمی‌یومد جنس درجه‌ی یک و دو بخرن اما به درجه‌ی پنج وشش و هفت راضی شدن. عروسک‌های جورواجور و خوشگل چینی که فله‌ای و با کانتینر وارد کشور می‌شدن، یواش یواش مقاومت مردم رو درهم شکست. کی دوست داشت یه عروسک کوچولوی آمریکایی رو بخره 20 تومن در حالی‌که عین همونو، چینی‌اش رو می‌دادن دو هزار تومن!

رییس ما اوایل اتیکت‌های جنس‌های چینی رو می‌کند و به جاش مارک کشورهای دیگه رو می‌زد. اما یواش یواش که مردم عادت کردن و دیدن جنسا بهتر شده. حالا با افتخار روی همه جا اتیکت می‌زنه چینی اصل!

موقع برگشتن از سر کار بارون می‌گیره. چتر چینی‌ام رو در میارم و روی سرم می‌گیرم. سوار ماشین می‌شم و می‌رم تجریش. با دوستم جلوی پاساژ قائم قرار دارم. اونجا هم روی همه چی حتی مانتو نوشته مید این چاینا!

تنها چیزی که هنوز چینی نیست، سمنوی عمه لیلاست که شاید اینم تا چند وقت دیگه بشه «سمنوی عمه چینگ چانگ»!

[[photow02]]

بچه‌ام هم حتما مید این چاینا می‌شه. نه تو رو خدا، فکر بد نکنید. احتمالا با مسیو ازگیل ماه عسل می‌ریم چین!

فقط حیف در کشور چین نه سال «نوآوری و شکوفایی» دارن و نه  سال «انسجام ملی»... این کمبود هم مرتفع بشه معرکه‌ست!]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/cafe/2008/05/post_92.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/cafe/2008/05/post_92.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روز و شب نوشته‌های میس زالزالک</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 17 May 2008 20:16:14 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>تأثیر فیلم‌ها بر روی زندگی زناشویی</title>
                  <description><![CDATA[شاید به نظرتان مسخره بیاید، اما خیلی مهم است که شما قبل از ازدواج بدانید همسر آینده‌تان طرفدار سریال‌های تلویزیونی و سی‌‌دی ‌فیلم‌های خارجی سانسور شده است یا طرفدار فیلم‌های روز خارجی بدون سانسور؟
می‌گویید این‌مساله چه ربطی به زندگی آینده‌‌ی یک زوج  دارد؟! صبر کنید الآن خدمتتان عرض می‌کنم.

[[photow01]]

<strong> شوهر تیپ «الف»:</strong>

فکر کنید شوهرتان در تمام مدت عمرش فقط سریال‌های تلویزیونی ایرانی دیده.
 بگذارید زندگی‌ای که او آرزویش را دارد از لحظه‌ی ورودش به خانه برایتان ترسیم کنم.

او با چند پاکت میوه به خانه می‌آید و وقتی با باسن مبارکش در را پشتش بست و بسته‌ها را به شما داد یک‌باره دست‌هایش را با محبت باز کرده و به سمت شما می‌آید. 

فکر می‌کنید که می‌خواهد شما را در آغوش بکشد. چشم‌هایتان را می‌بندید و لبان خود را غنچه می‌‌کنید و منتظر بوسه‌ی گرمش می‌مانید. اما کور خوانده‌اید! برادرتان پشت شما ایستاده. شوهرتان از کنار شما رد شده و او را محکم در آغوش می‌گیرد و چند ماچ آبدار به گونه‌هایش می‌چسباند. 

شما هم در عکس‌العمل به کار او، به آغوش مادرتان که کنارتان ایستاده پناه می‌برید و او کمی شانه‌هابتان را مالش خواهد داد. اگر بدون دلیل اشکی هم از چشم‌هایتان بیاید قسمت ورود به خانه طبق الگوی سریال‌ها به‌طور کامل انجام گرفته است. اینجا رسالت وجودی برادر و مادرتان تمام می‌شود و آن‌ها خداحافظی کرده و می‌روند.

سپس جناب شوهر می‌رود به دستشویی برای شستن دست و صورت و کارهای دیگر. شما حتما باید حوله‌ به‌دست منتظر او پشت در دستشویی بمانید. (حوله را هم حتما باید از اتاق خواب بیاورید و نه از روی جاحوله‌ای دستشویی) وقتی دست و صورتش را خشک کرد حتما حوله را به روی مبل خواهد انداخت. (فیلم‌ها این‌طور به او یاد داده. بعد با شلوار گرمکن ورزشی (شکرخدا در طی سال‌های اخیر پیژامه  راه‌راه به شلوار ورزشی ارتقا پیدا کرده) می‌آید روی مبل نشسته و پا روی پا می‌اندازد (این روزها تکیه زدن بر پشتی زمینه لاکی هم تبدیل به مبل شده) و روزنامه‌ی زرد می‌خواند تا ببیند ناصر حجازی پشت فیروز کریمی چه گفته و بالعکس و آیا علی‌دایی اتوموبیل جدیدی خریده است و آیا با زنش سازش دارد؟

شما که از صبح توی خانه‌ بوده‌اید و حوصله‌تان سر رفته. می‌خواهید درددل کنید. اما هنوز کامل نگفته‌اید که زری‌خانم همسایه‌ی طبقه بالایی پشت سر شمسی خانوم همسایه‌ی طبقه پایینی چه چیزهایی گفته که شوهرتان سرش را از پشت روزنامه زرد بیرون می‌آورد و داد می‌زند: «زن! کم خاله‌زنک بازی دربیاور! در ضمن پس این چایی چی شد؟» و دوباره پشت روزنامه گم می‌شود. 

شما می‌دوید اول چایی می‌آورید و بعد شام را به تنهایی می‌کشید و روی میز می‌گذارید. سرشام دائم به او غذا تعارف می‌کنید و روی پلویش خورش می‌ریزید و لیوانش را با نوشابه‌ی زرد پر می‌کنید.

بعد از شام او مستقیم از پشت میز بلند می‌شود و می‌رود روی مبل جلوی تلویزیون می‌نشیند و بدون این‌که دست به چیزی بزند مشغول دیدن سریال مورد علاقه‌اش می‌شود.

شما هم بعد از جمع کردن میز و شستن ظرف‌ها می‌آیید در حالی‌که روی میز برای ناهار فردا سبزی قرمه پاک می‌کنید با فاصله‌ی دومتری از او جلوی تلویزیون می‌نشینید. بعد از مدتی شوهرتان بلندمی‌شود و بدون نگاه کردن به شما می‌گوید که خسته‌است و باید برود بخوابد.

شما هم بعد از یکی دو ساعت همان‌طور با همان لباسی که از اول تنتان بوده یعنی دامن گشاد بلند و مشکی و تونیک آستین بلند گل‌گلی و روسری بزرگ و با آرایش غلیظی  که همیشه در صورتتان است می‌روید و با فاصله یک‌متری کنارش دراز می‌کشید. شوهرتان پشت به شما خوابیده و خُروپُفش هواست.

صبح تا شوهرتان دوش بگیرد شما میز صبحانه را چیده‌اید. شوهر تیپ الف وقتی از حمام می‌آید به کمربند حوله‌ی حمامش بسنده نمی‌کند و حتما یقه‌اش را  تا نزدیک گردن سنجاق قفلی می‌زند و موهایش هم هرگز خیس نیست.

در حال کفش پوشیدن برای رفتن به محل کار است. شما کیفش را به دستش می دهید (این کیف سامسونت به دست شوهر دادن رل مهمی در زندگی زناشویی بازی می‌کند و بیشترین دیالوگ‌های عاشقانه‌ی عمر زوجین سر همین عمل رد و بدل می‌شود) در حالی‌که به جا کفشی خیره شده‌اید می‌پرسید: دوستم داری؟ او هم در حالی که پشتش به شماست و به دستگیره‌ی در خیره شده می‌گوید: البته و در را پشتش محکم می‌کوبد! شما خوشحال و راضی از این‌که مورد علاقه شوهرتان هستید، مشغول رتق و فتق امور خانه می شوید.

شوهر تیپ «الف» معمولا برای تعطیلات آخر هفته‌ها شما را به منزل مامانش‌اینا می‌برد.
در خیابان با فاصله‌ی یک متری شما حرکت می‌کند و معمولا دست پسرتان را در دست می‌گیرد و شما دست دخترتان را.

[[photow02]]

<strong>شوهر تیپ «ب»:</strong>

شوهر شما اصلا به سریال‌های تلویزیونی خودمان علاقه ندارد و طرفدار فیلم‌های خارجی بدون سانسور است.

این تیپ شوهر معمولا با یک شکلات قلبی یا عروسک خرسی، زرافه‌ای کلاغی چیزی وارد خانه می‌شود. به محض ورود می‌دود شما را در آغوش گرفته و می‌برد هوا و می‌بوسد. خدا را چه دیده‌اید، ممکن است در همان حال شمارا یک دور، دور ِ اتاق هم بچرخاند. اگر شما هم طرفدار این نوع فیلم‌ها باشید متقابلا او را گرم می‌بوسید.

 شام درست نکرده‌‌اید. تمام مدت مشغول خواندن کتاب و حل جدول و ترجمه‌کردن یک مقاله بوده‌اید. غصه نخورید، شوهر تیپ «ب» غمی به خود راه نمی‌دهد، جیب‌هایش را می‌گردد. اگر پول داشت شما را یک رستوران مشتی دعوت می‌کند و اگر نداشت با شما به آشپزخانه می‌آید و دوتایی مشغول درست کردن ماکارونی می‌شوید.

گاهی وسط کار، گردن شما را می‌بوسد و گاهی شما کمی سس قرمز  به شوخی به صورتش  می‌مالید. با هم می‌خندید و همدیگر را عسلم و  خوشگلم  صدا می‌زنید. میز را با هم می‌چینید و با هم جمع می‌کنید و در تمام مدت با هم گپ می‌زنید.

 جلوی شوهر تیپ «ب» می‌شود شلوارک و تاپ پوشید، بدون این‌که او مرتب برود پرده‌های پنجره را چک کند که مبادا کمی کنار رفته باشد و همسایه‌ها به خانه دید داشته باشند. 

او بی‌خیال این چیزها است. بعد از دوش گرفتن هم هرگز بالای حوله‌اش را سنجاق نمی‌زند. شما هم در این نوع زندگی اجازه حمام کردن و حوله پوشیدن دارید و نباید یک لنگه ‌پا دم دستشویی برای حوله دادن به او کشیک بکشید.

شوهر تیپ «ب» برای آخر هفته‌ها شما را به تئاتر یا کنسرت، و یا ویلایی در خارج شهر دعوت می‌کند و شما مخیر هستید که هر کدام را قبول بکنید یا نه. وقتی هم در کوچه و خیابان با هم قدم می‌زنید دوست دارد دستتان را در بازویش حلقه کنید.

موقع خواب با هم به اتاق خواب رفته و هر دو لباس خواب به تن می‌‌کنید. شما در این نوع زندگی می‌توانید شب آرایشتان را پاک کنید (شاید هم اصلا از اول، آرایش نداشته باشید) و به‌جای پشت به هم نوع «الف»، در آغوش یکدیگر  می‌خوابید. البته کارهای دیگری هم می‌‌کنید که از گفتنش معذورم!

حالا باز هم بگویید این دو نوع شوهر فرقی با هم ندارند.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/cafe/2008/04/post_91.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/cafe/2008/04/post_91.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روز و شب نوشته‌های میس زالزالک</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 30 Apr 2008 13:02:53 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>وقتی مدرسه تعطیل می‌شود</title>
                  <description><![CDATA[خب، وقت تعطيلات عید پاک است، بچه‌ها مدرسه‌شان تعطيل است؛ بعضی از بزرگترها هم تعطيلی کاری دارند. با خودم فکر می‌کردم که چطور نوجوانان ايرانی هم سن و سالِ من تعطيلات‌شان را می‌گذرانند؟ 

البته درست نمی‌دانم، ولی فکر می‌کنم بايد تفاوت بسيار زيادی داشته باشد با آن جوری که نوجوان‌های انگليسی روزهای تعطيل‌شان را می‌گذرانند. می‌دانم که بچه‌های ایرانی در طول سال تحصيلی، وقت تعطيل ندارند، ولی تصور می‌کنم کاری که در آن سه ماه تعطيلی درازمدت‌شان می‌کنند، بسيار متفاوت است با آن‌چه نوجوان‌های انگليسی با شش هفته تعطيلات تابستانی معادل‌شان می‌کنند.

پس يک نوجوان معمولی انگليسی تعطيلات‌اش را چطور می‌گذراند؟ خب، خيلی راحت می‌شود آن‌ها را به چند دسته تقسيم کرد. و واقعاً بستگی داردبه طول مدت تعطيلات و نوع نوجوانی که فرد باشد. اما اول بايد ذهنيتی از نوع تعطيلاتی که نوجوانان انگليسی دارند، داشته باشيد:

سال تحصيلی به چند ترم تقسيم می‌شود. ترم‌ها بر حسب فصل‌هايی که در آن واقع‌اند، نام‌گذاری می‌شوند. در نتيجه، ترم پاييزه داريد و ترم بهاره و به همين ترتيب. ميانه‌ی هر ترمی يک فاصله‌ی تعطيل دارند که نيم‌ترم ناميده می‌شود و معمولاً يک هفته است.

در پايان هر ترم، يک تعطيلی آخر ترم داريد که معمولاً مصادف است با تعطيلات مهم غربی‌ها يعنی کريسمس يا ايستر (عید پاک). اين تعطيلات بسته به مدرسه ممکن است تا سه هفته طول بکشد، اما معمولاً به طور ميانگين فقط دو هفته است و در نهايتاً در آخر ترم تابستانی، بچه‌های انگليسی يک تعطيلی شش هفته‌ای دارند و وقتی که به مدرسه بر می‌گردند يک کلاس بالاتر رفته‌اند يا شايد هم نه.

خب، حالا که ذهنيتی از نحوه‌ی اين تعطيلات پيدا کرده‌ايد ‌بر می‌گردم به سوال اول و می‌توانم به بخش‌های بعدی آن هم بپردازم. در ابتدا نگاه می‌کنيم ببينم يک نوجوان معمولی چطور وقت تعطيلات نيم‌ترم (يک هفته‌ای‌ها) و تعطيلات پايان ترم (شش هفته‌ای) را سپری می‌کند. 

معمولاً اين تعطيلات می‌توانند چهار شکل داشته باشند. تین‌ایجرها يکی از این کارها را می‌توانند انجام دهند:<br />۱. در خانه بمانند، استراحت کنند و تقريباً در کل هفته هيچ کاری انجام ندهند.<br />۲. می‌توانند هر روز و هر شب بروند بيرون و تمام انرژی‌شان را بيرون بريزند.<br />۳. حد وسطی بين دو گزينه‌ی بالا انتخاب کنند، يعنی کمی بيرون بروند و کمی هم استراحت کنند.<br />۴. با خانواده‌شان بروند خارج از کشور.

[[photow01]]

می‌خواهم روی مورد شماره‌ی ۲ تمرکز کنم. چون به نظر من جالب‌ترين گزينه است و بالقوه از لحاظ فرهنگی تکان‌دهنده‌ترين موردی است که می‌شود به تفصيل بررسی کرد. به خاطر مدت کوتاه تعطيلات نيم-ترم و تمام پيش‌بينی‌هايی که نوجوان‌ها در انتظارش هستند، در نيم‌ترم‌ها معمولاً خيلی زياده‌روی هست. نوجوان‌ها می‌خواهند تا جايی‌که می‌شود به هر نحوی قبل از پايان تعطيلات لذت ببرند. فعاليت‌های معمولی که وجود دارند اين‌هاست:

● مصرف زياده‌ی الکل (سياه‌مست بازی)<br>● مهمانی رفتن<br>● دعوا<br>● سکس

همه‌ی نوجوان‌ها در اين فعاليت‌ها شرکت نمی‌کنند؛ اما متأسفانه اکثريت به همين کارها می‌پردازند. تعداد بسيار کمی از نوجوان‌ها هستند که خانه می‌مانند و هيچ کار غير‌قانونی نمی‌کنند. نظر جالبی هست که طبق آن دعوا و سکس معمولاً به دنبال دو تای اول رخ می‌دهد يا گاهی که دو مورد اول با هم باشند.

شايد با خودتان فکر کنيد که نوجوان‌ها زير سن قانونی هستند، پس چطور اصلاً به الکل دسترسی پيدا می‌کنند؟ راه‌های زيادی وجود دارد. دزديدن نوشيدنی از مغازه‌ها يا والدين، نسبتاً معمول است.

اما تا به حال رايج‌ترين شيوه اين بوده است: گروهی از نوجوان‌ها جايی در محله‌شان با هم جمع می‌شوند، که معمولاً يک پارک است. کمی که با هم اختلاط کردند، گروه کوچک‌تری از بچه‌ها می‌روند الکل بخرند و معمولاً آن را از مغازه‌های کوچک سر‌نبشی می‌خرند. چون فروشنده‌هاشان را ساده‌تر می‌شود متقاعد کرد و اين‌ها معمولاً برای‌شان مهم نيست به چه کسی دارند چه می‌فروشند، برای آن‌ها پول در آوردن مهم است. 

وقتی اين گروه به مغازه می‌رسند، کسی که از همه بزرگ‌تر به نظر می‌رسد يا از خودش مطمئن‌تر است، می‌رود توی مغازه و سعی می‌کند، الکل بخرد. اگر نتواند، نفر بعدی می‌رود تو و الی آخر. اگر همه‌ی اين‌ها ناکام بمانند، صبر می‌کنند تا کسی رد شود و از او می‌خواهند که الکل را برای‌شان بخرد.

اما اخیراً احتمال ناموفق بودن در خريد بسيار افت پيدا کرده،؛چون بعضی از اين مغازه‌دارها فهميده‌اند که مقدار سود اضافی‌ای که می‌برند از محل فروش به نوجوان‌هاست. تنها دلايلی که باعث می‌شود به اين نوجوان‌ها چيزی ندهند، اين‌هاست:

الف) اخلاقاً با اين کار موافق نيستند و خيلی راحت، اين کار را نمی‌کنند.
ب) اخلاق برای‌شان مهم نيست. نمی‌خواهند اين کار را بکنند چون پليس در آن محله در طول نيم‌‌ترم‌ها حضور پر‌رنگی دارد و نمی‌خواهند پليس سر در بياورد و احتمالاً تعطيلی مغازه‌شان برود.

حالا شايد فکر کنيد که خب، تا اين‌جا خيلی سر راست است ولی... پول‌اش را از کجا می‌آورند؟ مشروبات الکلی می‌توانند بسيار بسيار ارزان باشند؛ می‌شود دو ليتر عرق سيب را با دو يا سه پوند خريد، و قيمت‌ها هم روز به روز کمتر می‌شود. در نتيجه، نوجوان‌ها روز به روز بيشتر از عهده‌ی خريدش بر می‌آيند.

مشروبات الکلی قوی‌تر را سخت‌تر می‌شود به دست آورد، اما بعضی از نوجوان‌ها از پس‌اش بر می‌آيند و يا آن را از خانه می‌آورند يا پول بيشتری خرج‌اش می‌کنند.

الکل بعضی وقت‌ها راه را بر خشونت و سکس باز می‌کند، چون الکل شديداً بر مغز آدم اثر می‌گذارد و می‌تواند قضاوت آدم را مختل کرده و او را وارد دعواهای بيخود يا سکس نامطمئن با يک آدم کاملاً غريبه کند.

شخصاً فکر می‌کنم که مصرف الکل يکی از دلايل اصلی ميزان بالای حاملگی نوجوان‌ها در انگليس نسبت به بقيه‌ی اروپا است، چون بيشتر نوجوان‌ها وقتی هشيار باشند، معمولاً مستقيم سر ‌وقت سکس نمی‌روند.

خشونت يک مورد دیگر است که معمولاً همراه با فرهنگ لات‌ها و اراذل است و لات‌ها معمولاً به اين شيوه الکل می‌خورند، ولی اين از بحث ما خارج است.

[[photow02]]

آخر کار، به مهمانی‌ها می‌رسيم. مهمانی‌ها معمولاً به ندرت رخ می‌دهند. چون فقط مهمانی وقتی اتفاق می‌افتد که پدر و مادر ميزبان اجازه بدهند. پس فقط در مناسبت‌ها‌ی نادری رخ می‌دهد مثل جشن تولدها و غيره.

اما وقتی يک مهمانی به راه باشد، اساساً همه‌ی چيزهايی که تا به حال توصيف کردم داخل خانه اتفاق می‌افتد به جز دعوا؛ چون معمولاً در يک مهمانی افرادی هستند که با هم کنار می‌آيند، مگر اين‌که افرادی ناخوانده مهمانی را به هم بريزند که اين هم به ندرت اتفاق می‌افتد. بيشتر افراد مهمان تمام شب بيدار می‌مانند و حرف می‌زنند، يا تلويزيون نگاه می‌کنند و بيشتر استراحت می‌کنند و به مرور اتفاقات شب می‌پردازند.
 
تعطيلات تابستانی تقريباً همه‌ی موارد بالا را در خود دارد، و چهار شيوه‌ی اول همان شيوه‌های گذراندن تعطيلات هستند که معمولاً همه در تعطيلات تابستانی وجود دارند. 

تعطيلات تابستانی معمولاً به خاطر طولانی بودن‌اش، بسيار متعادل است و خيلی راحت‌تر و آسوده‌تر. روزها را معمولاً می‌شود برويد توی شهر و با دوست و رفقاتان بچرخيد و حسابی مست ‌کنيد، اگرچه اين يک مورد اتفاق نمی‌افتد. 

تنها فعالیت تازه‌ای که در تعطيلات تابستان بيش از هر تعطيلی ديگری انجام می‌شود، خارج رفتن با دوستان‌تان است؛ اين فقط برای نوجوان‌هايی است که بين شانزده تا ۱۸ سال‌شان است، چون پول مسافرت رفتن را دارند. اين سفرها مستلزم اين طرف و آن طرف رفتن زياد و مهمانی رفتن‌های فراوان در کلوب‌های درست و حسابی است و ديگر ول چرخيدن توی خيابان يا پارک‌ها نيست.

پس تعطيلات يک نوجوان معمولی اين‌جوری سپری می‌شود. تعجب می‌کنيد که چقدر فرق دارد با تعطيلاتی که پسر يا دختر شما می‌گذرانند؟ يا شايد اگر نوجوانی باشيد که اين‌ها را می‌خوانيد، اين‌ها باعث تعجب‌تان می‌شود؟ قطعاً من يکی را متعجب می‌کند. در‌ واقع، گاهی اوقات من از شنيدن ماجراهای ديوانه‌وار و اتفاق‌هايی که در اين تعطيلات رخ می‌دهند، حسابی تکان می‌خورم.

يکی از ماجراهايی که حسابی به ياد من مانده است، ماجرايی است که يکی از دوستان‌ام از يک روز و شب تعطيل‌اش در تابستان نقل کرده است.

او و چند نفر ديگر از دوستان‌اش در طول روز می‌روند لندن و با يکی از رفقای بزرگ‌تر گروه ملاقات می‌کنند و او هم کلی مشروب برای‌شان می‌خرد. اين‌ها دوباره بر می‌گردند بارنت (منطقه ای در شمال لندن و محل زندگی من) و يک دسته از آن‌ها می‌رود به پارکی و دسته‌ی ديگر می‌روند خانه و لباس عوض می‌کنند. 

دسته‌ی اول چند تا از مشروب‌های سبک را باز می‌کنند و نرم‌نرمک شروع به نوشيدن می‌کنند تا بقيه از راه برسند. اما تا آن‌ها برسند، شب شده است و اين‌ها حسابی سر حال بودند. ‌دوست‌ام ماجراهای بعد از آن را يک «مارپيچ سراشيب هرج و مرج» توصيف می‌کرد. چون اکثر بچه‌های اين دسته، گنجايش پايينی در برابر الکل داشتند، خيلی زود مست کرده بودند. و فقط دو نفر در اين جمع بودند که کمی مست بودند، ولی آن قدر هشيار بودند که مراقب بقيه باشند. دوست‌ام می‌گفت:
 
«<em>اول‌اش عالی بود، همه سر دماغ بودند و حال می‌کردند. خيلی احساس نزديکی به هم می‌کرديم و انگار نه انگار که ممکن است اتفاق ناجوری بيفتد. همچنان مشغول نوشيدن بود و اين‌جا بود که اوضاع قمر در عقرب شد. یکی از رفقای ما نتوانست خودش را جمع و جور کند. يک بطری کامل ودکا را با آب آناناس سر کشيده بود و روی زمين از حال رفته بود.

 اين‌جا بود که من و يک نفر ديگر فهميديم ديگر نمی‌شود مشروب بخوريم. چون بايد مراقب دوستان حسابی مست‌مان باشيم. می‌دانی، خيلی ترسناک بود که دوستان‌ات را ببينی که روی زمين از هوش رفته‌اند و عنقريب است بالا بياورند. داشت می‌مرد طرف. وحشتناک بود. بايد کاری می‌کردم. دويدم، يکی دو مايلی دويدم تا کمی آب پيدا کنم. حدود شش ليتر آب گرفتم و برگشتم. به موقع رسيدم و همه چيز آرام شده بود. خسته بودم و داشتم از حال می‌رفتم ولی خوب بودم.
 
بعد از آن همه چيز آرام شد و همه هشيار شديم. اما کمی بعد فهميديم که هيچ جايی نيست که شب آن‌جا بخوابيم. در نتيجه ناچار بوديم توی پارک بيتوته کنيم. خوشبختانه، یکی از دوستان‌مان وارد پارک شد و وضع ما را ديد. چند تا پتو آورد که خودمان را گرم کنيم. خنده‌دار بود، اوضاع بی‌ريختی بود. روی زمين سخت و سرد خوابيده بوديم ولی واقعاً دور هم بوديم.

همه دور هم، کز کرده بوديم. شايد شش نفری بوديم که همديگر را بغل کرده بوديم تا گرما را پخش کنيم بين هم. واقعاً احساس می‌کرديم يک خانواده‌ايم که روزگار سختی داريم. توانستيم تا چهار و نيم صبح در پارک دوام بياوريم. بعد از آن ديگر نمی‌شود سوز سرما را تحمل کرد. سوار اتوبوس شديم و سر از شرق لندن در آورديم و تا حدود ساعت ۶ در ايستگاه قطار زيرزمينی منتظر شديم تا قطار بارنت از راه برسد.

بعدش رفتيم خانه. حالا که فکر می‌کنم، می‌بينم این سخت‌ترين شبی بود که گذرانده بودم. خيلی ترسناک‌ بود اما بسيار هم پر ماجرا. از آن شب به بعد با همه احساس نزديکی بيشتری می‌کردم»</em>

از او پرسيدم می‌خواهد دوباره چنين کاری بکند يا نه.

گفت: <em>«ابداً! همين تجربه برای هفت پشت‌ام بس بود. اشتباه نکن. حالا که فکر می‌کنم لحظات خوشی بود، اگر نگويم ترسناک، ولی ديگر هرگز چنين کاری را نخواهم کرد. شب توی پارک خوابيد،ن هيچ لطفی ندارد.»</em>

اين خفن‌ترین ماجرايی بود که تا به حال شنيده بودم، و خيلی تکان خوردم وقتی شنيدم بعضی از نوجوان‌ها چه کارها که نمی‌کنند. شب‌ها را شايد در پارک نخوابند، ولی اين جور مست کردن‌ها هر روز در طول تعطيلات اتفاق می‌افتد. انگار فرهنگ نوجوان‌های انگليسی همين است ديگر.
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/cafe/2008/04/post_90.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/cafe/2008/04/post_90.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فنجان خالی</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 07 Apr 2008 16:48:10 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«‌زبان سیاه، زبان نوش و نیش است‌»</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>شاید اگر مردم در آن شب‌، سعدی را آنقدر تشویق نمی‌کردند سرنوشت وی جور دیگری رقم می‌خورد. آن شب نیمه شعبان را می‌گویم که در محله سینای تهران جشنی برپا بوده و سعدی که کودکی ده ساله بوده برای اینکه خود را در جشن سهیم کند، صورتش را با ذغال سیاه می‌کند به وسط جمعیت می‌رود و شروع به خواندن و رقصیدن می‌کند.

خودش می‌گوید: تشویق‌های زیاد مردم در آن شب، من را بیش از پنجاه شصت سال گذاشت سر کار!

برخی او را چارلی چاپلین ایران می‌نامند، اما خودش می‌گوید آن سیاهی که می‌خواستم بشوم، نشدم!

هفتاد و چهار ساله است و متولد تهران. وی علاوه برسال‌ها هنرنمایی در تئاترهای لاله‌زار، به چند کشور اروپایی سفر کرده، به روی صحنه رفته و هنر سیاه‌بازی را به مردمان آن دیار شناسانده است.</small></strong>

[[sound]]

<strong>لطفاً از پیشینه‌ی سیاه‌بازی در ایران برایمان بگویید.</strong>

من از پنجاه سال اخیر اطلاع دارم، اما قدمت آن بیش از اینهاست. البته نه بدین شکل گروهی، پیش‌ترها سیاه‌بازی انفرادی اجرا می‌شد. یک کارهایی هم بود قدیم‌ها که مثلاً عروسک را روی چوب می‌گذاشتند و عروسک توسط قرقره می‌رقصید. 

شاید بتوان گفت قدمت سیاه‌بازی به صدو پنجاه تا دویست سال می‌رسد. چون مرحوم مهدی مسی یا ذبیح‌الله مهاری که بنیانگزاران کار بودند با حساب سرانگشتی سن آنها و تاریخ فوت آنها و زمان بعد از فوت آنها، می‌توان با اطمینان گفت حداقل صد و پنجاه سال ازعمر سیاه‌بازی می‌گذرد. مهدی و ذبیح‌الله به سیاه‌بازی شکل دادند و تعدادی را جمع کردند و گروه تشکیل دادند. عده‌ای سردسته شدند و بنگاه شادمانی باز کردند.

آقای بهرام بیضایی حدود چهل پنجاه سال قبل در این باره، کتابی منتشر کردند که خیلی هم قشنگ نوشتند و سابقه سیاه‌بازی را بیش از آنکه من می‌گویم، می‌دانند و البته ایشان با زحمت و تحقیق‌، مطالب را جمع‌آوری کردند. فکر می‌کنم پایان‌نامه‌شان بود و یک بار چاپ شد و کمیاب هم شد تا این اواخر که بار دیگر چاپ شد. خیلی‌ها در‌باره سیاه‌بازی کتاب نوشتند از جمله آقای مرتضی احمدی‌.

[[photow01]]

<strong>شما چند سال‌ است که کار سیاه‌بازی را انجام می‌دهید؟</strong>

مدت زمانی که می‌شود گفت سیاه یک‌دست شدم، پنجاه سال است. اما پنجاه و شش هفت سال است که شروع کردم. ابتدای کار را نمی‌شود گفت سیاه‌بازی، چون مبتدی بودم. تازه همان پنجاه سالی‌ را هم که می‌گویم هنوز خودم را پیدا نکردم و خودم را یک سیاه خوب نمی‌دانم. ‌مثلاً سیاه خوب اسدالله قاسمی بود که من مانند او نیستم، اما به هر صورت جوری بودم که می‌توانستم گلیم خودم را از آب بیرون بکشم.  

<strong>طی این پنجاه سالی که کار کردید از چه زمانی رسماً وارد تئاترهای لاله‌زار شدید؟</strong>

حدود ده سال قبل از انقلاب، وارد تئاتر نصر شدم. مدیران آن زمان آقایان داریوش اسد‌زاده و دکتر والا بودند.

<strong>هنر سیاه‌بازی پیش از انقلاب در حال رشد بود یا بعد از انقلاب؟</strong>

پیش ازانقلاب. به این دلیل که آدم‌هایش هم بودند. اگر الآن هم مانند همان‌ها کسانی بودند که خلاقیت و نوآوری داشتند سیاه‌بازی خودش را نگاه می‌داشت‌ و از پای نمی‌افتاد. الآن علم ثانیه‌وار پیش می‌رود هنر به سرعت پیش می‌رود. ‌نویسندگان بزرگی آمدند. برای همین سیاه‌بازی یک‌باره عقب رفت و کسی هم نبود که سیاه‌بازی را پیش ببرد.

[[photow02]]

<strong>جوان‌ها استقبال‌شان کم است یا اساتید حال و حوصله آموزش دادن ندارند؟</strong>

برخی اطلاعات کافی ندارند و برخی از اساتید هم که اطلاعات خوبی دارند، می‌روند دنبال کارهای دیگر که از زندگی‌شان نیفتند. خیلی‌ها هستند که کار سیاه‌بازی را خوب می‌شناسند از جمله استاد «‌علی نصیریان‌» با این کار آشنایی بسیاری دارند. حتی چند برنامه هم گذاشتند و خودشان هم سیاه شدند. البته نه آن سیاهی که من از آن صحبت می‌کنم و در عروسی‌ها و جشن‌ها است. چند تاتر اجرا کردند و کارشان هم مورد استقبال قرار گرفت. در یک جشنواره هم باز گروهی را تمرین داد و تاتری اجرا کرد که خیلی هم قشنگ بود، در تاتر سنگلچ. من رفتم دیدم. استقبال هم خیلی خوب بود، اما گویا به این قانع نبود. چون هم جواب مالی‌اش را درست نمی‌داد و هم جواب کاری‌اش را آنطور که او می‌خواهد.‌ البته اینها تصور من است. خب وقتی اینها کارهای به آن قشنگی دارند، شاگرد پرورش می‌دهند، و علمی کار می‌کنند، نمی‌آیند با این سن و سال کارشان را رها کنند، بیایند سیاه‌بازی!

‌الآن بین اینها ‌یک نفر را داریم، آقای داوود فتحعلی‌بیگی، که ایشان‌، هم چند سالی رییس اداره تئاتر بودند و حالا هم در دانشگاه تدریس می‌کنند. یک گروه سیاه‌بازی هم داشتند که به آنها تعلیم می‌دادند. الآن از ایشان خبر ندارم که باز تعلیم می‌دهند یا نه. باز یک نفر دیگر هست به نام مجید افشار.

<strong>نام چند تن از اساتیدتان که پیشکسوت این هنر بودند را بفرمایید.</strong>

محمود نظری‌ و حسین حوله‌ای‌ میرزا می‌شدند و حاجی. البته حاجی و میرزایی که نقش مثبت داشت. حسن شمشاد، اکبر شمشاد، علی اژدری، رحمن محسنی، عزیز نادرجو، پیرمرادی و‌...

<strong>چه کسی متوجه شد شما این هنر را دارید و شما را به این راه هدایت کرد؟</strong>

کسی متوجه نمی‌شد. اگر هم کسی متوجه می‌شد، بعد از ده پانزده سال که کسی سیاه می‌شد، تازه توجه افراد صاحب‌نظر جلب می‌شد و خودشان با همدیگر می‌گفتند که مثلاً این، سیاه خوبی می‌شود.

از چی متوجه می‌شدند؟ از حاضر جوابی، از به‌جا حرف زدن، از نوآوری‌هاش. وقتی که اینها را متوجه می‌شدند آن‌وقت به آدم پروبال می‌دادند، دور آدم را می‌گرفتند و روی او کار می‌کردند. البته فقط تعلیم‌های آنها کافی نبود باید خودش هم کار کند نه اینکه در جا بزند. اینطور نیست که اگر اساتید گفتند فلان سیاه خوب است یعنی دیگر تمام! و مهم‌تر از همه اینکه با تشویق استاد نباید طرف به خودش غره بشود. غره شدن بدترین چیز است.

[[photow03]]

<strong>گروه شما معمولاً از چند نفر تشکیل شده؟</strong>

گروه به آن شکل دیگر نداریم. دو نفر می‌رود، دو نفر دیگر می‌آیند به جای آنها. بستگی به نمایش هم دارد که کدام نمایش چند نفر را بخواهند، اما خب معمولا" ده دوازده نفری می‌شدند.

<strong>این ماده سیاه رنگی که روی صورت‌تان می‌مالید چیست؟</strong>

چوب‌پنبه ست. همان چوب‌پنبه‌هایی که در بطری می‌گذارند. آن را می‌سوزانند، پودر می‌کنند و با آب مخلوط می‌کنند و استفاده می‌کنند.

<strong>راحت پاک می‌شود؟</strong>

برای کسانی که کارشان این است بله، اما  برای کسی که وارد نیست سخت است. من خودم بار اول که سیاه شدم، نمی‌دانستم این ماده چیست صورت و گردنم را با ذغال سیاه کردم. تا یک هفته آثارش مانده بود و در خیابان مردم‌، هو می‌کردند.

<strong>شما به کدامیک از هنرمندان جوانی که الآن دارند با شما کار می‌کنند امیدوار هستید که بتواند در آینده سیاه‌بازی را پیش ببرد؟</strong>

من که دیگر نمی‌روم و خبر ندارم، اما دورادور می‌دانم که کسی به آن شکل نیست. آخر من چه کسی را بگویم!؟ کسی به آن صورت نیست... یک جوانی هست به نام داوود داداشی، انشاالله که آینده خوبی داشته باشد. تا حالا که از نظر مالی پیشرفت داشته، امیدوارم از نظر کاری هم پیشرفت کند. یک نفر هم هست با نام مجید افشار که از داداشی پیشکسوت‌تر است‌. حتماً او هم خوب است انشاالله و امیدوارم خوب پیشرفت کنند.

<strong>شنیدم در یکی از اجراهای فرانسه‌تان از کارتن‌خواب‌های فرانسه و موقعیت‌شان انتقاد کردید، آنجا هم که می‌روید، انتقاد می‌کنید؟</strong>

نه، در نمایش یک صحبت‌هایی بود، مثلاً خزانه‌دار می‌گفت ثروت این ملک، دست من است... من به طنز گفتم:
«‌تو که این همه ثروت داری آن‌وقت یک نفر می‌ره یک اطاق اجاره کنه شش تا بچه هم داره. به او می‌گویند اینقدر پول پیش بده اینقدر کرایه‌، خب نداره مجبوره بره اینور اونور یا تو خیابان یا تو مترو یا تو کارتن بخوابه.‌»

زبان، نوش و نیش است همانطور که می‌خنداند گاهی هم گزندگی دارد. با انتقاد من چیزی درست نمی‌شود این را همه می‌دانیم که اینجور چیزها همه جای دنیا هست، همه جا هم فقیر داریم هم دارا؛ هم کارتن‌خواب و هم پرقو‌بخواب.

[[photow04]] 

<strong>شما از ایام نوروز کدامیک از آیین‌هاش را بیشتر دوست دارید؟</strong>

عید خیلی قشنگ است. ما اعیاد مذهبی هم داریم مثل عید غدیر عید...

<strong>عید نوروز را عرض می‌کنم. </strong>

من نوروز را دوست ندارم! به‌خاطر خرجش دوست ندارم، البته الآن که کسی را ندارم رفت و آمد کند. ولی آن وقت‌ها چند نفری بودند که می‌آمدند. به هر حال عید پیام‌آور بهار است. همین دید و بازدیدهای مردم خودش صله رحم است. این شیرینی خوردن‌ها، بهانه است. شیرینی خوردنش مهم نیست، مهم این است که می‌روند از حال هم جویا می‌شوند.

<strong>برای سال آینده چه آرزویی دارید؟</strong>

سلامتی برای همه مردم. در هیچ خانه‌ای بیمار نباشد. همه با هم دوست باشند. جوان‌هاشان سر حال باشند و شاد. برای جوان ها شغل باشد که بیکار نباشند که نگویند ما از بیکاری پناه بردیم به اعتیاد. همه جوان‌ها سالم و سرحال شاغل باشند که انشالله همینطور هم خواهد شد.  ]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/cafe/2008/04/post_89.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/cafe/2008/04/post_89.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">میز کنار پنجره</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 06 Apr 2008 15:21:13 +0000</pubDate>
        
      </item>
      
   </channel>
</rss>