<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>جمعه</title>
      <link>http://www.zamaaneh.com/friday/</link>
      <description></description>
      <language>en-us</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Fri, 16 Apr 2010 23:58:28 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>گردشگری و آسیب‌های محیط زیست</title>
         <description><![CDATA[رییس سازمان حفاظت محیط زیست ایران وضعیت تالاب‌های ایران را بحرانی توصیف کرده است. 

[[sound]]

خشکسالی، سد بستن روی رودخانه‌ها و ورود پساب‌های صنعتی از جمله مهمترین عوامل آسیب رسان به این زیست بوم‌های ارزشمند هستند. از سوی دیگر برخی فعالان محیط زیستی از آسیب‌هایی گزارش داده‌اند که گردشگران نوروزی به عرصه‌ها و چشم‌اندازهای طبیعی وارد آورده‌اند.

<strong>تالاب‌هایی که خشک می‌شوند</strong>

تالاب‌های ایران همچنان با خطر نابودی تهدید می‌شوند. محمد جواد محمدی زاده رییس سازمان حفاظت محیط زیست ایران اعلام کرد پنج تالاب مهم و بین المللی کشور در معرض خشک شدن قرار دارند. 

به گفته آقای محمدی زاده این تالابها عبارتند از دریاچه ارومیه، انزلی، هامون، پریشان و زریوار. رییس سازمان محیط زیست ایران در سفر خود به ارومیه به خبرنگاران گفت به دلیل حجم بالای مشکلات ناشی از خشک شدن این تالاب‌ها، احیاء و حفظ این زیست بوم های ارزشمند در اولویت برنامه های سازمان حفاظت محیط در سال جاری زیست قرار دارد. 

[[photow01]]

ورود پساب ها به خصوص پساب های صنعتی، عدم رعایت حقابه تالابها، احداث طرح کنارگذر انزلی از داخل این تالاب، خشکسالی و بارش کم باران را از مهمترین دلایل به خطر افتادن حیات تالاب‌ها در ایران است. به گفته محمدی‌زاده وجود تهدید برای تالاب‌ها، زندگی جاندران و پرندگان موجود در آنها را نیز به خطر انداخته است. 

رییس سازمان محیط زیست ایران همچنین هشدار داد با توجه به این که ایران هم اکنون با خشکسالی رو به روست تمامی تالابهای کشور به نوعی در معرض خطر قرار دارند. 

در میان تالاب‌هایی که با نابودی تهدید می‌شوند، خشک شدن تدریجی دریاچه ارومیه اینک به یک معضل بزرگ و ملی برای محیط زیست ایران تبدیل شده است. 

نابودی این ذخیره‌گاه ارزشمند می‌تواند بر زیست بوم و وضعیت اقتصادی در استان‌های همجوار آن تاثیر بگذارد. بسیاری از فعالان محیط زیستی خواهان اقدام فوری دولت برای نجات این دریاچه هستند. 

در سفر هفته گذشته هیئت دولت به آذربایجان غربی مقرر شد وزارت نیرو جریان آب ورودی رودخانه ها را به دریاچه ارومیه مدیریت کند تا حداکثر آب در فصل مناسب وارد آن شود.

[[photow02]]

<strong>گردشگری و تخریب طبیعت</strong>

گردشگری گرچه  از نظر اقتصادی و فرهنگی نتایج بسیار قابل توجهی را برای کشورها به همراه دارد، اما ورود گردشگران بدون رعایت اصول حفاظتی می‌تواند عواقب زیان‌باری را برای عرصه‌ها و چشم‌اندازهای طبیعی به بار بیاورد. 

ازدیاد حضور گردشگران به خصوص در محوطه‌هایی که آمادگی و امکانات مناسب را ندارند می‌تواند آسیب‌های بیشتری به همراه داشته باشد. 

به گزارش ایسنا غار «کتله خور» در استان زنجان که یکی از جاذبه‌های کم‌نظیر طبیعت ایران است در نوروز متحمل خسارت‌هایی به دلیل ورود گردشگران شده است. 

افسانه پرچکانی از فعالان حوزه گردشگری به این خبرگزاری گفته است برخی از گردشگران قندیل‌های این غار را شکسته و با خود برده‌اند. تشکیل هرکدام از قندیل‌های غار به چندین سال زمان نیاز دارد. 

[[photow03]]

اين اتفاق درحالي رخ داد كه در محل، دوربين‌هاي مداربسته وجود دارد؛ اما تعداد مأموران و نگهبانان غار برای جلوگیری از رفتارهای آسیب زننده به غار کافی نبوده است. با این که در گذشته محدودیت‌هایی برای ورود دسته جمعی گردشگران به این غار وجود داشته اما در نوروز امسال این محدویت‌ها برداشته شده و بازدیدکنندگان در دسته‌های بزرگ وارد غار می‌شدند و تعداد بازدیدکنندگان در یک ساعت به بیش از صد نفر  رسیده که این امر حفاظت و مراقبت از این میراث طبیعی را با دشواری رو به رو کرده است. 

شکل‌گیری غار کتله خور احتمالا مربوط به دوران سوم زمین‌شناسی و حدود سی میلیون سال پیش است.

اما به غیر از مسافران نوروزی، کسانی که دوست‌دارند در چشم‌اندزاهای بکر و طبیعی صاحب خانه و ویلا شوند نیز به بخش مهمی از عرصه‌های جنگلی در ایران لطمه وارد کرده‌اند. رییس انجمن کوهنوردان ایران نیز به ایسنا گفته است: نمك‌آبرود از معدود جنگل‌های جلگه‌يی باقی‌مانده در كشور اكنون به مجتمع آپارتمانی زشتی تبديل شده است. 

به اعتقاد عباس محمدی نوع گردشگري موجود در كشور برای اقتصاد ملی ضرر دارد. او با استناد به آمار نیروی انتظامی ایران می‌گوید: در نوروز امسال معادل كل جمعيت كشور، سفر انجام شده و اين براي طبيعت ايران فاجعه است. 

[[photow04]]

اين اتفاق به‌معنی سوزاندن ميليون‌ها ليتر بنزين است، بدون اين‌كه ارزی به كشور وارد شود. او با انتقاد از وضعیت نمک‌آبرود در نزدیکی شهرستان چالوس در استان مازندران گفت: قرار بود، نمك‌آبرود منطقه‌ای گردشگری شود، اما اكنون به مجتمع آپارتماني تبديل شده است. 

در ارتفاعات نمك‌آبرود و جايگاه تله‌كابين نيز جنگل را صاف كرده‌اند تا خط تله‌كابين تا بالاي كوه برود. علاوه بر اين، سراسر كوه با زباله پوشيده شده است. چشم واقعا از ديدن اين منظره آزرده مي‌شود و به اين فكر مي‌كنيم كه آيا مردم آمده‌اند، از طبيعت استفاده كنند يا زباله‌های خود را در منطقه بريزند؟

این فعال محیط زیست با توجه به مشاهدات مستقیم خود معماری خانه‌ها و آپارتمان‌های منطقه نمک‌آبرود را کاملا نامتناسب با محیط و طبیعت اطراف توصیف کرده و می‌گوید خانه‌سازی به شکل دلبخواهی و بیشتر به صورت آپارتمان‌سازی در این منطقه انجام شده و مساله مهم دیگر عدم وجود سیستم دفع زباله و فاضلاب است. 

به این ترتیب نمک آبرود روز به روز جذابیت‌های طبیعی و گردشگری خود را از دست می‌دهد.]]></description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/04/post_352.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/04/post_352.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category"> علم و محیط زیست</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 16 Apr 2010 23:58:28 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خودکشی در اینترنت</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>آیا گشت و گذار زیاد در تارنماهای مختلف شبکه به کرختی حس آدمی منجر می‌شود یا تماشای روزانه‌ی صدها جسد در تلویزیون و اینترنت است که حس هم‌بستگی را در انسان می‌میراند یا نه، نباید و نمی‌شود هر آن‌چه را که در اینترنت می‌بینم باور کنیم و جدی بگیریم؟ آیا اینترنت مکان مناسبی برای جستجوی کمک است؟

گزارشی بخوانیم از خودکشی یک جوان نوزده ساله‌ی آمریکایی در برابر دوربین و در اینترنت و عکس‌العمل شاهدان این خودکشی.</small></strong>

[[photow01]]

آبراهام بیگز دانش‌جویی نوزده‌ ساله در شهر کوچکی در سواحل شرقی فلوریدا زندگی می‌کرد. در نوزدهم نوامبر ۲۰۰۸ در اینترنت اعلام می‌کند که می‌خواهد با خوردن تعداد زیادی قرص‌های مختلف دست به خودکشی بزند. صدها نفر از سراسر دنیا، از استرالیا بگیر تا مکزیک و انگلستان و هندوستان از طریق دوربینی که آبراهام در اتاق خوابش نصب کرده، به تماشای خودکشی او می‌نشینند. برخی دست‌اش می‌اندازند و برخی نیز به او می‌خندند اما هیچ کدام‌شان باور نمی‌کنند که او واقعا قصد خودکشی دارد.

<strong>آبراهام بیگز</strong>

مادر آبراهام زنی جامائیکایی و پرستار بیمارستان است. پدرش که سی سال پیش از غنا به آمریکا رفته پرفسور ریاضیات در دانش‌گاه است. پدر و مادر آبراهام سال ۲۰۰۴ از هم جدا شده بودند و مادرش دوباره ازدواج کرده بود. آبراهام یک خواهر تنی هم داشت که با مادرشان زندگی می‌کرد. 

آبراهام یک اتاق پیش مادر و یک اتاق پیش پدر داشت اما اغلب با پدرش زندگی می‌کرد. او گرچه دچار افسردگی شدید بوده و دو ماه و نیم پیش سعی کرده بود با خوردن قرص خودکشی کند، اما از نظر برخی از دوستان و آشنایان‌اش جوان سرزنده و شادابی هم بود. مادرش می‌گوید: «از بس دوست دختر عوض می‌کرد، دیگر از یاد گرفتن اسامی آن‌ها دست کشیده بودم.»

<strong>سراسر ماجرا</strong>

ساعت چهار صبح آبراهام در اتاق خودش با کامپیوتر بازی می‌کند. پدرش به اتاق او می‌آید و قرار نهارشان را به او یادآوری می‌کند. ساعت چهار و هفده دقیقه آبراهام یک اس ام اس برای مادرش می‌فرستد: «من از خودم متنفرم.» مادر وقتی اس ام اس او را می‌خواند، دست‌پاچه می‌شود و به او تلفن می‌زند. از او می‌پرسد:«معنی این اس ام اس چیست؟ می‌خواهی خودت را بکشی؟ تو که می‌دانی چقدر دوستت دارم.» 

جواب آبراهام مادر را آرام می‌کند:«می‌دانم. این را هم می‌دانم که خیلی چیزها در زندگی هست که می‌ارزد به خاطرش زنده بماینم.» 

مادرش با شنیدن صدای آرام پسر حواسش جمع می‌شود. چند دقیقه مانده به پنج آبراهام وارد تارنمای Bodybuilding.com می‌شود که برای علاقه‌مندان پرورش اندام است و از آن‌جا به سایت دیگری وصل می‌شود که تصاویر زنده روی شبکه می‌فرستد. 

[[photow02]]

آبراهام ساعت چهار و پنجاه وشش دقیقه در اتاق گفتگوی انجمن تارنما می‌نویسد: «هرچه دوست دارید از کسی که می‌خواهد (دوباره) با خوردن قرص‌های زیاد خودکشی کند، بپرسید.» هفت دقیقه بعد یکی از نیویورک می‌پرسد: «چرا؟» جواب: «می‌خواهم بمیرم.» یکی دیگر از او می‌پرسد، چند تا قرص خورده است؟ آبراهم یکی یکی نام قرص‌ها و تعداد هر کدام را می‌نویسد. 

می‌خواهد سه نوع و در مجموع پانزده قرص قورت بدهد. یکی از قرص‌ها ضدترس است. اما کسی از افراد آن لاین در انجمن نمی‌داند که این تعداد قرص و با این ترکیب مرگ‌آور است. ساعت پنج و هیجده دقیقه آخرین یادداشت‌اش، نامه‌ی وداع را در انجمن می‌نویسد، یک صفحه‌ی کامل مانیتور: «نمی‌توانم برای کسی توضیح بدهم چرا از هر روزی که در راه است، متنفرم. تنفری که در من موج می‌زد از کسانی نیست که سخت دوست‌شان دارم. این تنفر تمام و کمال از خودم است. مرا ببخشید.» 

وقتی نوشتن‌اش تمام می‌شود، روی تخت دراز می‌کشد تا بخوابد. دوربین روشن است و هنوز می‌شود نجات‌اش داد. حالا چند نفر از کسانی که در انجمن آن لاین هستند، در مورد آبراهام با هم بحث می‌کنند. آن‌ها هم مثل آبراهام جوان‌اند، بین شانزده تا بیست و شش سال. بعضی‌هاشان آبراهام را از نزدیک می‌شناسند و فکر نمی‌کنند که آبراهام آن‌ها را بازی می‌دهد. اما نمی‌دانند چه باید بکنند. ندیده بودند که آبراهام قرص‌ها را خورده باشد. 

ساعت پنج و سی و دو دقیقه یکی می‌نویسد:«کاش می‌توانستم کاری بکنم.» دیگری می‌نویسد: «این کار هر ماه اوست.» یکی دیگر می‌نویسد:«تنها چیزی که او می‌کُشد، کبدش است.» و پس از آن سکوت است. 

شش ساعت بعد یکی از همان‌ها می‌نویسد: «هنوز دراز کشیده روی تخت.». ساعت یک بعدازظهر یکی از اعضای انجمن، دو مدیر انجمن را در جریان می‌گذارد. یکی از این دو مدیر آبراهام را از نزدیک می‌شناسد و فقط فحشی نثار او می‌کند:«این روسپی فقط عاشق جنجال است.» مدیر دیگر ایمیلی برای مدیر اجرایی تارنما می‌فرستد. اما بازهم خبری نمی‌شود.

<strong>تنها تلاش برای نجات</strong>

در آن سوی دنیا، در احمدآباد هند ساعت یازده شب است و یک جوان شانزده ساله‌ی هندی به نام دوشیانت دارد شام می‌خورد. گرچه هنوز دانش‌آموز است اما یک شرکت آن‌لاین بازکرده است. از شش سالگی اغلب اوقات آن‌لاین است، به زبان انگلیسی تسلط دارد و با کلی آدم در سراسر دنیا چت کرده. 

ساعت دوازده شب، بعد از خوردن غذا وارد سایت Bodybuilding.com می‌شود، حالا در فلوریدا ساعت دو بعد از ظهر است. دوشیانت وقتی پیام آبراهام را می‌خواند، اول خیال می‌کند دارد شوخی می‌کند. این دو هر روز با هم چت می‌کنند و از بسیاری از اسرار مگوی هم خبر دارند. اما وقتی تصویر آبراهام را می‌بیند که روی تخت افتاده، متوجه می‌شود که آبراهام دیگر نفس نمی‌کشد. دوشیانت وقتی دوازده سال داشت، دیده بود که یک آمریکایی در اینترنت و جلوی دوربین قرص پشت قرص خورد و بی‌هوش شد. بیش‌تر ببینده‌ها معتقد بودند که به هوش خواهد آمد. اما فردا خبر مرگ او می‌شنوند. 

دوشیانت شماره‌ی موبایل و آدرس آبراهام را پیدا می‌کند، آن را در انجمن می‌گذارد و می‌نویسد: «به پلیس خبر بدهید. من در هند زندگی می‌کنم و اعتبار کارتم برای تماس با خارج کافی نیست.» 

یکی به او جواب می‌دهد: «تا زمانی که آبراهام توی استفراغ خودش غرق نشده، بدان زنده است.» جوان هندی به اتاق خواب پدرش می‌رود، موبایل او را برمی‌دارد و ساعت دو و نیم به پلیس میامی زنگ می‌زند و جریان را شرح می‌دهد. 

او را به تلفن‌های مختلف وصل می‌کنند تا سرانجام یکی به او می‌گوید منطقه‌ی مورد نظر او در حوزه‌ی مسئولیت پلیس میامی نیست و باید به پلیس منطقه‌ی مربوطه زنگ بزند. حالا اعتبار کارت تلفن تمام شده است. 

دوشیانت به گریه می‌افتد. ناچار در انجمن می‌نویسد:«این‌ها دیگر چه احمق‌هایی هستند!» و شماره تلفن پلیس را می‌نویسد و اضافه می‌کند: «پس چرا شماها تلفن نمی‌زنید؟!» تا سرانجام مدیر سیستم در انجمن Bodybuilding.com پیام دوشیانت را می‌بیند و به پلیس تلفن می‌کند و خبرش را در انجمن می‌گذارد. 

حالا ساعت پنج دقیقه به سه‌ی بعدازظهر است. نیم ساعت بعد وقتی پلیس در خانه و اتاق آبراهام را می‌شکند، با جسد بی‌جان او مواجه می‌شود.

[[photow03]]

<strong>موارد دیگر</strong>

این نخستین بار نیست که کسی در برابر دوربین زنده و آن‌لاین خودکشی می‌کند. چند سال پیش مردی در فلوریدا در برابر دوربین و تماشاچیان آن‌لاین گلوله‌ای به مغزش شلیک کرد و سه سال پیش مردی در انگلستان در مقابل دوربین یکی از اتاق‌های گفتگوی اینترنتی خود را حلق آویز کرد.

<strong>علت بی‌تفاوتی</strong>

برخی از کارشناسان اینترنت اعتقاد دارند، شبکه به تنهایی باعث بی‌تفاوتی آدم‌ها نمی‌شود. این تقصیر اینترنت نیست که احساسات مردم کرخت شده است، بل‌که تقصیر مقدار بالای مصرف رسانه‌ای آن‌هاست. 

وقتی آدم مرتب تصویر صدها جنازه را در تلویزیون می‌بیند، طبیعی است که تماشای این تصاویر پیامدهایی داشته باشد. از نظر برخی دیگر، مردم همان‌قدر در اینترنت با هم هم‌بستگی دارند که در جاهای دیگر، منتها فقط باید یاد بگیرند، موقع چرخیدن در این رسانه‌ی تازه، چشم‌های‌شان را باز نگه دارند. 

دیگر کارشناسان اعتقاد دارند، آن‌چه که اینترت فاقد آن است، وجود یک سیستم اعلام خطر است تا در چنین مواردی تعلل باعث مرگ کسی نشود. 

مارس ۲۰۰۷ کسانی که اسپانیا در ایتنرنت بودند، می‌بینند یکی از برمرهافن (شهری در آلمان) در چت روم اعلام کرده می‌خواهد خودش را با شلیک گلوله بکشد. آن‌ها بلافاصله به پلیس خبر می‌دهند و به این ترتیب مانع خودکشی فرد موردنظر می‌شوند. 

اما سال ۱۹۶۴ کسی وقعی به فریادهای کمک زنی در نیویورک که مورد تجاوز قرار می‌گیرد و ضربه‌های چاقو به تن او فرود می‌آید، نمی‌گذارد. چرا کسی در این مورد دست به کار نشد و اقدامی نکرد؟ 

شوربختی‌ این زن آن بوده که عده‌ی خیلی زیادی صدای فریاد او را می‌شنیدند و همه فکرمی‌کردند، لابد کلکی در کار است که کسی اقدامی نمی‌کند. روان‌شناسان این بی‌عملی را چنین توضیح می‌دهند:« وقتی کسی عکس‌العملی نشان نمی‌دهد، همه فکر می‌کنند، لابد پای موضوعی حیاتی در میان نیست.»]]></description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/04/post_353.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/04/post_353.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">پرسه در متن</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 16 Apr 2010 23:40:46 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آلودگی دریای خزر و حفاظت از تالاب انزلی</title>
         <description><![CDATA[میزان آلودگی‌هاي دریای خزر به حدی رسیده که یکی از کارشناسان محیط زیست شنا کردن در این دریا را خطرناک توصیف کرده است. 

[[sound]]

پساب‌های خانگی، کشاورزی و صنعتی و همچنین استخراج نفت از مهم‌ترین منابع آلوده کننده خزر هستند. همچنین سازمان حفاظت محیط زیست ایران از مخالفت قطعی خود با احداث یک ورزشگاه در حاشیه تالاب انزلی خبر داده است. بسته شدن پرونده یکی از بزگترین دست اندازی‌ها به مناطق جنگلی به نفع منابع طبیعی، خبر دیگری بود که در روزهای گذشته باعث خوشحالی حافظان محیط زیست در ایران شد.

[[photow01]]

<strong>در خزر شنا نکنید</strong>

دریای خزر در آلودگی‌های فراوان خود غرق می‌شود. میزان آلودگی‌ بزرگترین دریاچه جهان همچنان رو به افزایش است و اکنون به مرز آلودگی میکروبی رسیده است.

به گزارش خبرگزاری مستقل محيط زيست ايران، دکتر محمدرضا فاطمی کارشناس زيست دريايی، از فاصلاب‌های شهری به عنوان نخستین عاملی که از نظر کمی، زیست بوم دریای خزر را تهدید می‌کند، نام برد. پساب‌های کشاورزی و سپس صنعتی در جایگاه‌های بعدی قرار دارند. اما از نظر کیفی، فاضلاب‌های صنعتی در رتبه نخست آلاینده‌های خزر قرار می‌گیرند. بنابر اظهارات این کارشناس محیط زیست اکنون میزان آلودگی‌های خزر به حدی رسیده که حتا شنا کردن در آن هم خطرناک است، زیرا به دلیل آلودگی‌های ميکروبی خطر ابتلا به بيماری‌های پوستی و قارچی وجود دارد.

[[photow02]]

اما به جز آلودگی‌های ناشی از پساب‌های خانگی، کشاورزی و صنعتی، آلودگی‌های گسترده نفتی نیز سواحل ایران را تهدید می‌کند. این آلودگی‌ها بیشتر بر اثر فعالیت‌های استخراج نفت که توسط جمهوری آذربایجان صورت می‌گیرد ایجاد شده و اثرات آن به سواحل جنوبی نیز رسیده است. اکنون بخشی از این آلودگی‌ها وارد تالاب انزلی نیز شده به طوری که صید و استفاده از آبزیان این تالاب را برای انسان با مشکل مواجه کرده است.

<strong>مخالفت با احداث یک ورزشگاه در حاشیه انزلی</strong>

سازمان محیط زیست ایران با احداث ورزشگاه در حاشیه تالاب انزلی مخالف است. علی‌رغم اخباری که پیش از این در مورد موافقت این سازمان با احداث ورزشگاه در منطقه چراغ پشتان تالاب انزلی اعلام شده بود، اما اینک کارشناس مسئول حفاظت از تالاب‌ها در سازمان محیط زیست، خبر از مخالفت قطعی این سازمان با چنین پروژه‌ای داده است. مسعود باقرزاده کریمی در گفتگو با خبرگزاری مهر اعلام کرد هرگونه ساخت و ساز در چراغ پشتان به منزله از بین بردن بخشی از تالاب انزلی است. چراغ پشتان، چمن‌زار مرطوبی در حاشیه این تالاب است و بخشی از آن محسوب می‌شود.

[[photow03]]

هر گونه تعرض به این چمن‌زار حیات تالاب را به خطر می‌اندازد. اظهارات این کارشناس در حالی است که پیش از این و در سال هشتاد و هشت اداره محیط زیست استان گیلان موافقت خود را با احداث ورزشگاه چراغ پشتان اعلام کرده بود. ورزشگاهی که ابتدا اعلام شد پانزده هزار نفری است ولی بعد ظرفیتش به سی هزار نفر افزایش پیدا کرد. آقای باقرزاده کریمی به خبرگزاری مهر گفته است در آن زمان «برداشت نامناسبی» از نظر کارشناسی شده بود. به گفته این کارشناس سازمان حفاظت محیط زیست، به آن دسته از نمایندگان مجلس که احداث ورزشگاه را پیگیری می‌کردند، «عواقب فاجعه‌بار زیست محیطی» آن توضیح داده شده است.

زمین اختصاص یافته به این ورزشگاه گرچه در منطقه حفاظت شده قرار ندارد، اما به اعتقاد بسیاری از کارشناسان محیط زیست، احداث چنین مجموعه‌ی بزرگی در حاشیه یک منطقه حفاظت شده تاثیرات نامطلوب خود را بر آن برجای می‌گذارد. انجام عملیات ساختمانی و خاک‌برداری، احداث جاده، افزایش تردد وسایل نقلیه و سرازیر شدن فاضلاب، بخشی از تاثیرات احداث یک مجموعه ورزشی در کنار تالاب حفاظت شده انزلی است. بر اساس معیارهای حفاظتی، در اطراف یک منطقه حفاظت شده باید محدوده‌ای به عنوان حائل وجود داشته باشد که مانع از گسترش فعالیت‌های آسیب رسان به منطقه تحت حفاظت شود.

<strong>پرونده دست اندازی به جنگل‌ها بسته شد</strong>

پرونده یکی از بزرگترین «جنگل خواری‌ها» در ایران به نفع محیط زیست بسته شد. اکنون با حکم دستگاه قضایی بیش از ۴۳۳ هکتار از جنگل‌های گیلان از دست متصرفان خارج و به عرصه‌های طبیعی باز می‌گردد. به گزارش روزنامه «پول» ماجرای دست اندازی به بخش بزرگی از جنگل‌های گیلان در نزدیکی شهرستان رشت، به حدود شش سال پیش باز می‌گردد. یعنی زمانی که دادگاه بدوی، دادگاه تجدید نظر و دیوان عالی کشور به نفع مدعیان این اراضی رای داده بودند و از اداره کل منابع طبیعی خواسته بودند تا این منطقه را به افرادی واگذار کند که ادعای مالکیت آن را داشتند. بررسی‌های بیشتر نشان داد که این منطقه دارای درختان انبوه توسکا با قدمت هشتاد ساله است و هرگز دارای مالک خصوصی نبوده است.

[[photow04]]

دستور واگذاری این منطقه جنگلی در آن زمان با مقاومت حمید نصری، مدیرکل وقت منابع طبیعی استان گیلان رو به رو شد و تا جایی پیش رفت که او از مقام دولتی خود برکنار شد. با این حال انعکاس این دست اندازی در سال ۱۳۸۴ در رسانه‌ها باعث شد تا رییس وقت قوه قضاییه دستور بررسی مجدد این پرونده را صادر کند.

حمید نصری اکنون در گفتگو با مژگان جمشیدی، خبرنگار روزنامه «پول» در تهران، توجه رسانه‌ها را باعث جلب نظر مسئولان قوه قضاییه به این پرونده و رسیدگی مجدد به آن ذکر کرده است. به گفته آقای نصری، اقدام او در آن زمان در مخالفت با واگذاری این اراضی جنگلی باعث شد تا شکایتی علیه‌اش در دادگاه تنظیم و به یک سال انفصال از خدمت محکوم شود. پس از آن نیز مخالفت دوباره این مدیرکل منابع طبیعی با واگذاری ۱۱۰ هکتار دیگر از اراضی جنگلی در منطقه سراوان دشت به پتروشیمی باعث شد تا محمدرضا اسکندری، وزیر وقت جهاد کشاورزی او را برکنار کند. به گفته این مقام سابق منابع طبیعی، دستور واگذاری اراضی جنگلی به پتروشیمی گیلان توسط شخص وزیر صادر شده بود.]]></description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/04/post_351.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/04/post_351.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category"> علم و محیط زیست</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 09 Apr 2010 23:53:48 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>از ترجمه تا ترجمه</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>هم‌کارم آقای حسین نوش‌آذر در <a href="http://zamaaneh.com/khaak/2010/04/publish_at_04_0_2010.html">دفتر خاک رادیو زمانه</a> گفتگویی داشتند با آقای سعید سبزیان. ایشان در این گفتگو مسایلی مطرح کرده‌اند که جا دارد به آن‌ها پرداخته شود. با این توضیح که مبنای نظریات مطرح شده فقط پیرامون ترجمه‌ی ادبیات است و نه مقوله‌های دیگر، به بررسی بخش‌هایی از گفته‌های آقای سبزیان می‌پردازم.</small></strong>

<strong>ترجمه‌ی دوباره</strong>

برخلاف نظر آقای سبزیان ترجمه‌ی دوباره‌ی یک کتاب «در درجه‌ی اول حاکی از بی‌آگاهی مترجم و فقدان امید و آرزوهای بزرگ» نیست. این امر می‌تواند دلایل گوناگونی داشته باشد، از جمله این که مترجمی تشخیص بدهد، ترجمه از یک اثر دارای کاستی‌های فراوانی از جمله عدم انتقال سبک و لحن و غیرو توسط مترجم اول است.

نمونه‌ی بارز چنین موضعی ترجمه‌ی دوباره‌ی داستان‌ها و رمان‌های کافکا توسط آقای علی‌اصغر حداد است. گاهی علاوه بر کاستی یک ترجمه، تحول در زبان مقصد نیز ترجمه‌ی دوباره‌ی یک کتاب را امری اجتناب‌ناپذیر می‌کند، نمونه‌اش رمان «جنایات و مکافات» داستایوفسکی است. علاوه بر این‌ها در تمام دنیا معمول است که بنا بر دلایل بالا کتابی را دو یا چند بار ترجمه می‌کنند.

بنابراین نمی‌توان و نباید تمام کسانی را که کتابی را دوباره ترجمه می‌کنند، «رند و متقلب» خواند. مشکل دیگر ناشی از عدم عضویت ایران در قرارداد جهانی کپی رایت است. اگر ایران به این قرارداد می‌پیوست، ناشر کتاب به زبان اصلی به مترجم دیگری اجازه‌ی ترجمه‌ی دوباره نمی‌داد.

البته شنیده‌ها حاکی از این است که برخی از مترجمین تا تمام کردن ترجمه‌ی کتابی، خبرش را اعلام نمی‌کنند مبادا مترجم دیگری سراغ همان کتاب برود. چاره شاید در وجود مرکزی می‌بود که مترجمین آن‌جا اعلام می‌کردند چه کتابی را در دست ترجمه دارند تا شاید مترجم دیگری سراغ ترجمه‌ی بی‌هوده و دوباره آن‌ها نرود.

<strong>اعتبار ترجمه</strong>

آقای سبزیان در مورد تعیین اعتبار ترجمه‌های مختلف از یک کتاب اعتقاد دارند «راه حل این است که مترجم دوم یا سوم همیشه یک مقدمه‌ی مفصل بنویسد و با ارجاع به متن اصلی علت نقص ترجمه‌های پیشین را ذکر کند تا توجیه قابل قبولی بابت دوباره کاری‌اش بدهد. بنابراین بخشی از این آگاهی را باید مترجم دوم و سوم به خواننده بدهد.»

نخست این که وقتی خواننده زبان مبداء کتاب را نمی‌داند و به همین خاطر سراغ خواندن ترجمه‌ی آن می‌رود، دیگر توضیح مترجم دوم و نشان دادن کاستی‌های ترجمه‌ی پیشین چه به درد او می‌خورد؟ نشان دادن برجستگی‌ها و کاستی‌ها به عهده‌ی منتقدین ترجمه است و جایش در رسانه‌ها.

دو؛ دیگر خواننده را نباید دست کم گرفت. هر خواننده‌ی اهل کتابی به راحتی و فوری از روی زبان ترجمه می‌تواند سره را از ناسره تشخیص بدهد. نمونه‌هایی در دست است که کتابی به خاطر عددم ارایه‌ی یک ترجمه‌ی حتا قابل قبول روی دست ناشرش مانده است.

<strong>پروژه‌ی نقد ترجمه‌ی ادبی</strong>

آقای سبزیان می‌گویند «من شخصاً به زودی پروژه‌ای را به نام «نقد ترجمه‌ی ادبی» برای اولین بارمطرح کرده‌ام.» گذشته از این که با آوردن قید «به زودی» فعل جمله باید در آینده صرف بشود و نه ماضی نقلی، باید یادآوری کرد، نقد ترجمه‌ی ادبی سال‌هاست در مجله‌ها و کتاب‌های مختلف در ایران دنبال می‌شود.

به عنوان مشت نمونه‌ی خروار می‌توان از «اصول و مبانی ترجمه»، طاهره صفارزاده، انتشارات دانشگاه ملی ایران، سال ۱۳۵۹، کتاب ِ «درباره‌ی ترجمه»، از انتشارات مرکز نشر دانشگاهی با مقالاتی از صاحب‌قلمانی آشنا چون ابولحسن نجفی، علی صلح‌جو، کامران فانی، ۱۳۶۵ نام برد. نمونه‌ی دیگر فصل‌نامه‌ی علمی – فرهنگی «مترجم» است که بیش از هجده سال است منتشر می‌شود و در هر شماره به نقد و بررسی ترجمه‌ی کتاب‌های ادبی می‌پردازند.

<strong>معیار سنجش خوب از بد</strong>

آقای سبزیان بر آن‌اند که «قطعاً کسی که رمان زمین سوخته را بخواند به ذهنش خطور نمی‌کند که این کار از زبان فارسی زاییده شده است.» اگر این جمله غلط تایپی نداشته باشد، باید پرسید یک) چرا؟ دو) آیا زبان فارسی فاقد چنین توانایی است؟

آقای نوش‌آذر می‌پرسند: «در هر زبان نشانه‌هایی هست به اصطلاح «تأویل‌پذیر». مترجم چگونه می‌تواند این مفاهیم و استعارات را به زبان مقصد منتقل کند، بدون‌آن که بدفهمی به وجود بیاید و در همان حال به اثر وفادار بماند؟» پاسخ آقای سبزیان چنین است: «مهم‌ترین معضل در ترجمه برگرداندن استعاره‌ها است(یا هر نوع صناعت بیانی که معنای نمادین و کنایی داشته باشد) ضمناً استعاره‌ها صرفاً اسم نیستند (مثلا نرگس به جای چشم) بلکه صناعت آدمی‌نمایی یا تشخیص، ترکیباتی که در معنای غیر از معنای منفرد به کار رفته‌اند، واژه‌های چند معنایی ذاتاً استعاری هستند و گاهی حتی فعل‌ها هم به استعاره تبدیل می‌شوند.»

نخست این که مراجعه به کتاب‌هایی که چنین مفاهیمی را توضیح می‌دهند، معلوم می‌کند، «استعاره» و «نماد» و «کنایه» واجد معناهای خاصی هستند و برخوردار از تعریفی مشخص و معین. نمی‌توان آن‌ها را مفاهیمی مترادف خواند.

دو؛ دیگر تمام «واژه‌های چند معنایی ذاتاً استعاری» نیستند. ایشان در ادامه می‌گویند: «He rabitted into the street.. خُب، مترجمی که صرفاً عادی بودن زبان را در نظر دارد به خودش اجازه نمی‌دهد در ترجمه‌ی این جمله بگوید «خرگوشید توی خیابان». احتمالاً قشر وسیعی از خواننده‌ها این ترجمه را مسخره می‌دانند... اگر مترجمی بگوید «او به سرعت یا عین تیر به خیابان دوید، ممکن است خواننده این ترجمه را از او بپذیرد، اما من به عنوان منتقد ترجمه، همان ترجمه‌ی اول را قبول دارم.»

گذشته از این که نمی‌دانم «عادی بودن زبان» چه معنایی دارد، اعتراف می‌کنم که اگر در کتابی جمله‌ی «خرگوشید توی خیابان» را بخوانم، این جمله به نظرم نه تنها «مسخره» بل‌که حتا بی‌معنی می‌آید. چرا که هیچ معنایی از آن را نمی‌توانم در ذهنم مجسم کنم یا حتا حدس بزنم. شاید «خرگوش» در زبان انگلیسی نماد سرعت باشد، اما در زبان فارسی همان‌طور که آقای سبزیان به درستی اشاره کرده‌اند، نماد سرعت، «باد»، «تیر» یا برق است.

[[photow01]]

مگر این که مترجم در پانوشت توضیح بدهد که چرا چنین فعلی را برای آن واژه‌ی بیگانه ساخته و معادل فارسی آن چیست. در این صورت باید پرسید، چرا زحمت دوباره؟ از همان اول آن را «به سرعت باد» یا «برق» یا «تیر» ترجمه می‌کنیم و خیال خواننده و خود را راحت. ترجمه‌ی ضرب‌المثل‌ها موردی شبیه به همین است.

در این مورد می‌شود مثل زنده یاد محمد قاضی در ترجمه‌ی «دن کیشوت» معادل فارسی ضرب‌ المثل را در متن آورد و در پانویس ترجمه‌ی اصل ضرب‌ المثل را و یا برعکس عمل کرد. اما ترجمه‌ی ضرب‌ المثل بدون هیچ اشاره‌ای به معنای، آن جمله را نه تنها مسخره بل که حتا بی‌معنی می‌کند.

<strong>«متن‌افزایی» و «متن‌کاهی»</strong>

آقای سبزیان در توضیح «متن‌افزایی و متن‌کاهی» می‌گویند: «متن‌افزایی و متن‌کاهی در واحدهای کوچک غیرهسته‌ای باید صورت گیرد. یعنی مثلاً جاهایی از متن هست که تعداد کلمات متن انگلیسی یا هر زبان دیگر به علت افزونگی یا کمینگی نمی‌تواند برابر مناسب و طبیعی در زبان فارسی داشته باشد. یعنی افزون بودن یا کم بودن تعداد واژه‌ها مخل فصاحت و وفاداری است، پس مترجم با کلمات خنثی و نه باردار فقدان و خلا را برطرف می‌کند. با کلمات ربط، اضافه، و کلمات روشن‌ساز.»

ابتدا این پرسش مطرح می‌شود که «واحدهای کوچک غیر هسته‌ای» چگونه واحدهایی هستند؟ و بعد این که آیا تعداد واژه‌های متن زبان مبدا و مقصد باید حتمن برابر باشند و اگر برابر باشند آیا این نشانه‌ی «فصاحت و وفاداری» مترجم است؟

و بعد مگر «کلمات خنثی و نه باردار» هم داریم تا مترجم بتواند، برای جبران کم‌بود تعداد واژه‌ و یا به عبارت دیگر برابری تعداد واژه‌ها در جمله‌ی زبان مبدا و مقصد از «کلمات ربط، اضافه» اضافه کند؟ مگر حروف ربط یا حروف اضافه کلماتی خنثی و بی‌بار هستند تا بتوانیم به کمک آن‌ها جاهای خالی را پرکنیم و هیچ خسرانی متوجه‌ی متن ما نشود؟ اصلا مگر «کلمات خنثی و بی‌بار» هم داریم؟ و سرانجام این که معلوم نیست «کلمات روشن‌ساز» چه نوع کلماتی هستند.

<strong>«اوو» و «او»</strong>

مهم‌ترین بخش نظریات آقای سبزیان در پرسش و پاسخ زیر است: «شما در ترجمه‌ی «دلقک و هیاهو» در ساختار ضمیر سوم شخص «مؤنث» دست می‌برید. یعنی به جای آن که در ترجمه‌ از «او» استفاده کنید، از کلمه‌ی «اوو» استفاده می‌کنید. خب، این کار به اصطلاح یک خرق عادت است در زبان، نوعی آشنایی‌زدایی‌ست. »

پاسخ: « ... هدف من ایدئولوژیک است. به این معنا که در ترجمه‌ی متن گاهی مشخص نیست ضمیر«او» به مرد اشاره دارد یا به زن. بنابراین با داشتن ضمیر «اوو» به سادگی از این ابهام خلاص می‌شویم. گرچه این فقط در نوشتار به ما کمک می کند. اما بگذارید حرفم را همینجا با مثالی روشن کنم: ۱«او حلقه‌ای به او داد» (حتی می‌توانید مثلاً فعل بوسیدن یا نوازش کردن، یا هر چیز تلویح‌دار دیگر را به جای حلقه دادن بگذارید.)  ۲«او حلقه ای به اوو داد»۳ «اوو حلقه ای به او داد» ۴) «اوو حلقه ای به اوو داد» در چهار مثال من کاملاً مشخص است که چه جور رابطه‌ای میان این دو فرد وجود دارد. مورد شماره (۱) و شماره‌ی (۲) در اکثر دنیا جزو روابط غیرمتعارف است.»

نخست این که معلوم نیست منظور آقای سبزیان از «هدف ایدئولوژیک» ایشان چیست. دو دیگر این که «تلویح» یعنی حرفی را سربسته و با گوشه و کنایه بیان کردن. پس «هر چیز تلویح‌دار دیگر» در این رابطه بی‌معنی است. و اما مثال ایشان: جمله‌ی «او حلقه‌ای به او داد» به تنهایی فاقد معنا و یا به عبارتی سراسر ابهام است.

خواننده نمی‌فهمد، چه کسی چرا و چگونه به چه کسی حلقه‌ای داده. می‌بینیم در چنین جمله‌ای ابهام نه تنها فقط در ضمایر بل‌که در سراسر جمله است. اما وقتی پس‌زمینه‌ای برای این جمله موجود باشد، یعنی قبل و بعد از این جمله، جمله یا جملات دیگری بیاید، این جمله در بطن ِ یک متن آمده باشد، در این صورت تنها ابهام ممکن احتمالی می‌تواند همان معضل نامعلوم بودن جنسیت افراد باشد.

وقتی پای ترجمه یا نوشتن به میان می‌آید، این تبحر، کاردانی و ظرافت و احاطه‌ی مترجم به زبان و شگردهای زبانی است که به او کمک می‌کند تا از جمله ابهام‌زدایی بشود. به مثل یکی از راه‌های ممکن می‌تواند استفاده از اسم فرد مورد نظر باشد، دیگری آقا یا خانم نامیدن او باشد، باز راه حل دیگر آوردن «مرد» یا «زن» به جای فاعل است.

از سوی دیگر اتفاقا چنین «ابهامی» کمکی است به نویسنده برای ایجاد کشش در داستان به این معنی که «او» کنج‌کاوی ذهن خواننده را برای ادامه دادن به خواندن ِ داستان برمی‌انگیزد. گذشته از همه‌ی این‌ها ما فارسی زبان‌ها قرن‌هاست داریم به این شیوه ترجمه می‌کنیم و می‌نویسیم و می‌خوانیم و همیشه هم حرف هم‌دیگر را فهمیده‌ایم و مشکلی نداشته‌ایم.

از آقای سبزیان که طبق تعریف آقای نوش‌آذر «مترجم و منتقد ادبی و نظریه‌‌پرداز»اند، انتظار می‌رفت، در طرح مباحث دقت بیش‌تری مبذول می‌داشتند.

<strong>چهار کتاب</strong>

در پایان مایلم مطالعه‌ی چهار کتاب به ترتیب سال انتشار را به علاقه‌مندان مباحث مربوط به ترجمه پیش‌نهاد کنم:

یک) دربارۀ ترجمه، برگزیده‌ی مقاله‌های نشر دانش، چاپ اول ۱۳۶۵، انتشارات مرکز نشر دانشگاهی؛<br>دو) هفت گفتار درباره‌ی ترجمه، کورش صفوی، چاپ اول ۱۳۷۱، کتاب ماد؛<br>سه) نظریه‌های ترجمه در عصر حاضر، ادوین گنتزلر، ترجمۀ علی صلح‌جو، انتشارات ِ هرمس، چاپ اول ۱۳۸۰؛<br>چهار) نظرها و نظریه‌های ترجمه، نادر حقانی، انتشارات امیرکبیر، چاپ اول ۱۳۸۶.]]></description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/04/post_350.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/04/post_350.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کتابخانه</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 09 Apr 2010 23:43:21 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اسناد سانسور در یک سال</title>
         <description><![CDATA[در یادداشت هفته‌ی گذشته (<a href="http://www.zamaaneh.com/friday/2010/03/post_347.html">لینک مطلب</a>) به پدیده‌ی  سانسور به طور کلی پرداختم. این هفته به گزارش درباره‌ی کتابی می‌پردازم در زمینه‌ی سانسور در ایران با عنوان «کتاب ممیزی»، تالیف دکتر احمد رجب‌زاده که در سال ۱۳۸۰ منتشر شده است.

مولف با استناد به ۱۴۰۰ سند، در هشت بخش و بیست فصل ممیزی کتاب در سال ۱۳۷۵ (دوران ریاست جمهوری  رفسنجانی و وزارت میرسلیم در ارشاد) را از جنبه‌های گوناگون مورد بررسی قرار داده و در پیش‌گفتاری بالغ بر پنجاه صفحه به تفصیل به مقوله‌ی ممیزی در جهان و ایران و سپس به طور مشخص سال ۱۳۷۵ در ایران پرداخته است.

در اهمیت این کتاب همین بس که نشان می‌دهد مامورین سانسور از چه سطح دانشی برخوردار بوده‌اند و نیز در برخی موارد کتابی که پس از گذشتن از سد بزرگ سانسور به دست خواننده می‌رسد چه تفاوت بزرگی دارد با آن‌چه خود نویسنده یا مترجم کتاب در ویرایش نهایی داشته است.

[[photow01]]

<strong>آمار</strong>

در کتاب نام‌برده، ۱۳۷۳ کتاب که در سال ۱۳۷۵ غیرمجاز یا مشروط اعلام شده بودند، مورد بررسی قرار می‌گیرند. بر اساس آماری که در کتاب آمده است، ممیزان وزارت ارشاد نزدیک به ۲۴ درصد از کتاب‌های ارایه شده برای کسب مجوز انتشار را غیرمجاز و حدود ۷۰ درصد کتاب‌ها را مشروط اعلام می‌کنند.

مولف کتاب در مقایسه‌ی آماری دقیقی نشان می‌دهد بیش‌ترین حساسیت‌ها و در نتیجه اعمال سانسور (بالای ۵۰ درصد) در حوزه‌ی ادبیات داستانی قرار می‌گیرد. نزدیک به ۷۵ درصد این کتاب‌ها مربوط به ادبیات ایران و بقیه مربوط به ادبیات خارجی اعم از امریکایی یا اروپایی و بخش عمده‌ی آن ادبیات داستانی است.

«مهم‌ترین حوزه‌ای که موضوع ممیزی قرار گرفته، حوزه ادبیات آن هم در زمینه داستان فارسی و خارجی است (هم از لحاظ نسبت و هم از لحاظ حجم)». بین این دو، حساسیت ممیزان به ادبیات داستانی ایرانی بیش‌تر از حساسیت آن‌ها به ادبیات داستانی خارجی بود. ۱۹۹درصد از این آثار ارایه شده به وزارت ارشاد برای دریافت مجوز سانسور شده و بیش از ۵۰ درصد آن و بطور عمده رمان، غیرمجاز اعلام شده‌اند.

<strong>موارد سانسور</strong>

آن‌چه حساسیت ماموران سانسور مستقر در وزارت ارشاد را برمی‌انگیزد، تنها موارد سیاسی نیست بلکه وجه اعتقادی و اخلاقی را در عقب‌مانده‌ترین شکل ممکن نیز در برمی‌گیرد. از آن جمله است اشاره به مشروبات الکلی، توصیف اندام زن، اشاره به عشق و موسیقی و حتا بازی‌ها، آن هم بدون کم‌ترین توجه به زمینه‌ای که موارد فوق به توصیف درمی‌آیند.

نیازی به گفتن نیست که مسایل جنسی با وسواسی بیمارگونه در صدر توجه‌ مامورین سانسور قرار می‌گیرد. به مثل کتاب افسانه‌ای گیل گمش هم از این نظر مصون از سانسور نبوده است. چند نمونه: در یک کتاب ۹۱ مورد کلمه‌ی «شراب» به «نوشیدنی» تبدیل می‌شود.

مامورین سانسور انتشار رمانی را به علت «رواج تبلیغ کفتربازی» و این که «نتیجه‌ی مطالعه‌ی اثر تشویق به این بازی غیراخلاقی (!!!) است» غیرمجاز اعلام می‌کنند. «بوسیدن» از نظر این ممیزان عملی زشت محسوب می‌شود، آن هم در جمله‌ای مانند «زانوی او را به نشانه‌ی ادب و اخلاص بوسید.» عکس مهاتما گاندی به دلیل «نیمه عریان» بودن حذف می‌شود.

حذف «زبان غلیظ ملایی» در «بازاندیشی زبان فارسی» از داریوش آشوری، حذف عنوان داستان «شغال و عرب» کافکا از کتاب «دیوار» با این استدلال که «کنار هم گذاشتن این دو واژه موهن است» از دیگر نمونه‌های سانسور است. البته کم نیستند مواردی که ممیز هیچ توضیحی برای حذف یا تغییر نداده است.

[[photow02]]

<strong>شیوه‌ی ممیزی</strong>

یکی از کارهای اصلی ممیزان، اصلاح (!!!) کتاب است که شامل تغییر عنوان کتاب، جملات و اصطلاحات و حتا اسامی مکان‌ها نیز می‌شود. ممیزان بدون توجه به زمان داستانی که روایت می‌شود، خواستار تغییر اسامی مکان‌ها می‌شوند. این به اصطلاح اصلاحات در مواردی خنده‌دار یا دقیق‌تر بگوییم، گروتسک می‌شوند.

به مثل عنوان کتاب «فریب‌خوردگان عشق» به «عاقبت غفلت» تغییر پیدا می‌کند و یا جمله‌ی «توی کوچه جلوی دختر مردم را گرفت و ماچ کرد» تبدیل می‌شود به «توی کوچه جلوی مردم به دختر ناسزا گفت.» از همین دست است تبدیل «گوشت خوک» به «گوشت گاو» و «شاشیدن» به «رفع حاجت».

<strong>دیگر حوزه‌ها</strong>

کار سخت‌گیری ممیزان تنها حوزه‌ی ادبیات را دربرنمی‌گیرد بل‌که حوزه‌هایی دیگری چون فرهنگ لغت هم از دست‌درازی آنان در امان نیست. به طور مثال فرهنگ لغت آلمانی – فارسی قائم مقامی ۱۷۶ مورد و یا فرهنگ لغت ترکی استانبولی به فارسی ۱۶۴ مورد اصلاحی دارد.

<strong>دید ممیزان</strong>

مطالعه‌ی «کتاب ممیزی» نشان می‌دهد، اگرچه از نظر ماموران سانسور هر آن ‌چه پیش از انقلاب ۵۷ وجود داشته مطرود و زشت بوده و جامعه‌ی فعلی عاری از هرگونه پلشتی است، اما وقتی دست به حک و اصلاح ِ کتاب‌هایی در زمینه‌ی رمان تاریخی می‌زنند، در پایان کار از حاکمی ستم‌کار و زن‌باره و شراب‌خوار، فردی عاری از این گونه صفات ِ ناپسند، حتا از نظر این اخلاق‌گرایان، باقی می‌ماند. از سوی دیگر کم‌ترین انتقاد یا توصیف واقعی وضع موجود به رویارویی و مخالفت با حکومت و تقدس‌زدایی از شیوه‌ی حکومت تلقی شده و کتاب اجازه‌ی انتشار نمی‌یابد.

[[photow03]]

<strong>حوزه‌های کار ممیزان</strong>

هر ممیز نه در یک حوزه‌ی خاص بل‌که در تمام حوزه‌ها اعم از هنر، دین، تاریخ، ادبیات یا روان‌شناسی تصمیم می‌گیرد. برخی از آن‌ها تنها یک کتاب و برخی دیگر گاهی تا ۹۰ کتاب در مقوله‌هایی کاملا متفاوت را بررسی کرده‌اند. این افراد دارای معیاری یک‌دست نیستند. ممیزی با انتشار یک کتاب مخالفت می‌کند و ممیزی دیگر آن را بلامانع می‌داند.

بازی کردن در نقش معلم اخلاق برای این ممیزان کافی نیست، گاه در مقام منتقد ادبی هم نمایان می‌شوند، آن‌هم با عباراتی چون «غیرمجاز است چون شعر نیست معر است» یا «... به دلیل ... این انشاء چاپ آن غیر مجاز اعلام می‌گردد.»

برخی از این ممیزان نقش پلیس را نیز به عهده می‌گیرند. مثل یک مامور سانسور نویسنده‌ی کتابی را بر اساس رمانی که نوشته، دارای فساد اخلاقی تشخیص داده و پیش‌نهاد می‌کنند، او را تحت تعقیب قرار دهند.

<strong>یک استثناء</strong>

تنها موردی که کتاب‌ها با اغماض بسیار زیادی اجازه‌ی نشر می‌یابد و ممیزان حساسیت کم‌تری نسبت به آن نشان می‌دهند، کتاب‌های مربوط به فساد دوران پهلوی است. از آن جمله است کتاب «تا سیاهی ... در دام شاه» نوشته‌ی پروین غفاری.

به قول آقای رجب‌زاده «در این کتاب صحنه‌هایی ترسیم می‌شود که هر کدام از آن‌ها برای غیرمجاز شدن یک کتاب با "برچسب غیراخلاقی" کفایت می‌کرد، اما اجازه نشر می‌یابد و ممیزان بدون دغدغه از "بدآموزی آن" (عبارتی که برای بسیاری از کتاب‌ها بکار رفته است)، آن را مخالف اخلاق عمومی تشخیص نمی‌دهند.»

<strong>چند نکته</strong>

مولف «ممیزی کتاب» با مقایسه‌ی کدها و اسامی ممیزان نتیجه می‌گیرد، به شرطی که کُدها تکراری نبوده باشند. تعداد بررسی‌کنندگان در مجموع ۲۸ نفر بوده و این عده در کلیه حوزه‌های فرهنگ مکتوب کشور تصمیم‌گیری کرده‌اند.

پر واضح است که وضع در سال‌های اخیر تفاوت چندانی با سال ۱۳۷۵ نکرده است. مترجمی تعریف می‌کرد، ممیز دستور داده تمام مشروبات الکلی اعم از ویسکی و کنیاک و شراب باید به آب‌جو تبدیل شود. ناشری تعریف می‌کرد، ممیز گفته است کلمه‌ی «لاس» در «چی‌چی‌لاس» که گیلکی سنجاقک است باید حذف شود.

امروز هم وزارت ارشاد و ماموران سانسورش هم چنان مثل سال ۱۳۷۵ و سال‌های قبل از آن نه تنها با تیغ سانسور بالای سر هر کتابی ایستاده‌اند، بل مانع تجدید چاپ کتاب‌هایی می‌شوند که به چندین چاپ رسیده و یا چند جایزه‌ی ادبی را از آن خود کرده‌اند.

امروز به کتابی مجوز می‌دهند، اما فردا وقتی کتاب منتشر شد، آن را ممنوع اعلام می‌کنند. همین چند سال پیش بود که می‌خواستند مامور سانسوری را به اتهام دادن مجوز به چند کتاب محاکمه کنند. و نکته‌ی آخر این که هیچ بعید نیست خود «کتاب ممیزی» هم از لبه‌ی تیز سانسور جان به در برده باشد.

شناس‌نامه‌ی کتاب: ممیزی کتاب، احمد رجب‌زاده، تهران، انتشارات کویر۱۳۸۰، شمارگان ۲۲۰۰]]></description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/04/post_349.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/04/post_349.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کتابخانه</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 02 Apr 2010 21:03:00 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«جایی برای ادبیات نبود؛ آدم‌ها حرف‌شان نمی‌آمد»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>بحران سیاسی سال گذشته در ایران، نه تنها بر روندهای جاری در سیاست و اقتصاد اثر گذاشت که در همه‏ی عرصه‏های اجتماعی، فرهنگی، ادبی و هنری اثرگذار بود و بارزترین اثر آن شاید این بود که از تاثیر و جایگاه این عرصه‏ها در زندگی اجتماعی کاست و شاید به قول فروغ فرخزاد: «هیچ‏کس دیگر به هیچ‏چیز نیاندیشید»

[[sound]]

با فرزانه‏ طاهری، مترجم ایرانی و مدیر بنیاد گلشیری در این باره گفت‌وگو کرده‌ام. ایشان از بهت جامعه‌ی ادبی در سال‌ای که گذشت می‌گویند و به بازخوردی که ترجمه‌ی آخرشان، «خانم دالووی» در این سال داشته‌است، اشاره می‌کنند.</small></strong>

<strong>به گفت‏وگو نشاندن فرزانه طاهری آسان نیست. پس از قراری هم که با هم گذاشته‏ایم، هنوز می‏گوید:</strong>

من بد نیستم. ولی تا همین پنج دقیقه‏ی پیش میهمان داشتم. بعد هم وسط حرف‏های آنان با خودم فکر می‏کردم: تو حرفی نداری بزنی! 

<strong>مگر ممکن است حرفی برای گفتن نباشد؟ </strong>

آره؛ برای این که اصلاً...

<strong>خُب این هم حرفی است که فرزانه طاهری پس از این همه سال که در عرصه‏ی ادبیات فعالیت کرده، حرفی برای گفتن نداشته باشد. خود این خبری است. </strong>

یعنی، انگار فکر کردن راجع به مسائلی را تعطیل کردیم (با خنده). 

<strong>شما خودتان چه‏کار کردید، خانم طاهری؟ </strong>

یکی از کتاب‏های‏ام اخیراً منتشر شد که کار سه سال گذشته بود.

<strong>ترجمه‏ی «خانم دالووی» کار ویرجینیا وولف. ممکن است بیشتر در مورد این کار صحبت کنید؟ </strong>

کاری که سال‏ها دل‏ام می‏خواست شروع کنم، «خانم دالووی» ویرجینیا وولف بود. البته با فاصله‏ای، دو ترجمه از آن به فارسی ترجمه شده بود. اما به هرحال جزو کارهایی بود که همیشه دوست داشتم انجام بدهم. سه سال پیش کار روی آن را شروع کردم. 

<strong>اما پیش از این هم شما به ویرجینیا وولف پرداخته بودید. این‏طور نیست؟ </strong>

کار کوتاهی از او ترجمه کرده بودم که در  مجلات «آدینه‏» و «مفید» منتشر شده بود. اما کارهای اصلی و مهم او دو - سه‏تا از رمان‏های‏اش هستند. این رمان هم چون کار بسیار دشواری بود، حدوداً سه سالی طول کشید. چند ماهی هم در وزارت ارشاد ماند. تا این که یکی دو ماه پیش از عید چاپ شد.

ولی مانند سنگی بود که در چاهی می‏افتد؛ یعنی راست‏اش بازخوردی ندیدم. به همین دلیل می‏گویم که انگار آدم‏ها در این زمینه‏ها حرف‏شان نمی‏آید… نمی‏دانم!

فکر می‏کردم که راجع به این ترجمه صحبت خواهد شد. یا این که ببینم سه سال زحمت می‏ارزیده یا نمی‏ارزیده است. نه این که به این خاطر این کار را کرده باشم، بلکه ترجمه‏ی این کار چالشی درونی با خودم بود. اما هیچ اتفاقی هم نیفتاد. 

[[photow01]]

<strong>خانم طاهری، من خودم شخصا این کتاب را همان روزهای اول خواسته‏ام و برای‏ام فرستاده‏اند. ولی نمی‏توانم به طرف آن بروم. فکر نمی‏کنید علت این باشد که سال گذشته ادبیات به شکلی مغلوب سیاست شده باشد؟ در واقع، به سمت ادبیات رفتن، انگار به سمت خود رفتن است که در این فضای به شدت سیاسی مشکل است. </strong>

قطعا؛ این هم حتماً نقش دارد. به خاطر این که هرچند من این ترجمه را ۱۰ بار بازنویسی کرده‏ام، اما وقتی چاپ شد، با خودم می‏گفتم این اصلا هیچ دخلی به روزگار ما ندارد. 

<strong>ولی شما سه سال بود که شروع‏اش کرده بودید. </strong>

بله؛ سه سال روی آن کار کردم. بعد هم این کاری نیست که امروز بخواهد جواب بدهد. یا این که فکر می‏کردم که من سعی می‏کنم ترجمه‏ی بهتری از این رمان به فارسی باشد و بماند. اما این حس همیشه بود.

هرچند رمانی مانند «خانم دالووی» درون‏نگری‏ای دارد که هیچ‏وقت در هیچ دوره‏ای چیز زائد و لوکس‌ای نیست که فکر کنیم حالا ما دردهای خیلی بزرگ‏تری داریم. درد زیاد و بزرگ بوده، ولی نافی درون‏نگری‏ نیست و یا این که وضعیت بشری به طور عام و یا روان انسان بخواهد از دور خارج شود. ولی حس اولیه‏ی خودم هم این بود که: خُب که چی؟ 

<strong>خانم طاهری، فضای ادبیات ایران همیشه به شکلی پنهان یا آشکار با سیاست ارتباط داشته و حتی گاهی از سیاست تغذیه کرده است. اما شرایط سال گذشته، می‏توان گفت بحرانی بود. شاید این بهت و سکوت، تاثیر آن بحران در مواجهه با ادبیات یا سایر عرصه‏های زندگی بود. سؤال‏ام این است که آیا همین  برخوردی را که در ارتباط با اثر شما که این همه روی آن کار کرده بودید پیش آمد، در برخورد با مجموعاً فضای ادبیات ایران می‏دیدید؟</strong> 

شاید؛ آره. هرچند کار زیاد منتشر شد. منتها این کارها قاعدتاً قبلا نوشته شده است. در چند ماه اخیر تعداد زیادی کار اجازه‏ی انتشار گرفت که البته مدت‏ها منتظر مجوز مانده بودند. 

<strong>پرسش‏ام این است که مجموعاً همه‏ی کارهایی که منتشر شد، آیا تحت تاثیر شرایط سیاسی کشور، با چنین سکوت و ابهامی مواجه نشده بود؟</strong> 

خُب بازخوردی نگرفتند و تحت‏الشعاع قرار گرفتند. 

<strong>ممکن است به بعضی از این کارها اشاره کنید که چه آثاری بودند؟ در چه زمینه‏ای منتشر شدند؟ </strong>

والله چه بگویم!؟ شاید خود من هم اصلاً دیگر توجهی نکرده‏ام. ایرادی به کسی نمی‏گیرم که چرا به «خانم دالووی» توجه نشد. من هم خیلی بحث‏های نظری در وبلاگ‏ها، وب‏سایت‏ها و نشریات را می‏گذارم و می‏گویم: این‏ها باشند بعداً می‏خوانم. تحلیل روز را می‏خوانم.

اما انگار که باید بنشینیم؛ چیزی در ما نشست کند و دوباره به تعادلی برسیم تا بتوانیم بنشینیم سر صحبت جدی. چنین وضعیتی هست. کورانی بود که شاید همه‏ی ما به شکلی در آن می‏غلتیدیم. ولی من هم امیدوارم که از درون آن آثاری خوب و ماندنی بیرون بیاید که باید زمان بگذرد. اما من هم خواندن خیلی چیزها را برای بعد می‏گذارم. 

[[photow02]]

<strong>اما شما در این سال‏ها یک کار عملی مشخص در عرصه‏ی ادبیات دارید و آن هم «بنیاد گلشیری» است و مهم‏ترین خبر این بنیاد، اعطای جایزه‏ی هرساله به آثار ادبی است. در سال گذشته، منتهی به امسال، در بنیاد گلشیری چه کردید؟ </strong>

ما همیشه بعد از اعطای هر جایزه‏ای، کار برای دوره‏ی بعد را شروع می‏کردیم. اما سال گذشته اصلا شاید یادمان رفته بود. در همان کوران می‏غلتیدیم و انگار همه‏ی ما در دست باد بودیم. خیلی دیر شروع کردیم.

خود من که اصلاً در یک مه حرکت می‏کردم؛ ولی دیگران منتظر بودند. به خصوص چون پارسال هم داورهای ما برنده‏ای اعلام نکردند، این حس بود که  همه منتظرند امسال ما برنده داشته باشیم. یعنی جایزه حتماً برگزار شود. 

<strong>اما این برگزار نشدن جایزه‏ی گلشیری در سال ۸۷ کمی عجیب بود. </strong>

علت‏اش آن بود که داورهای ما فکر می‏کردند از بین کاندیداها، کارها در حدی نیستند که برنده‏ی جایزه‏ی گلشیری اعلام شوند. به هرحال نظر داورهای‏مان بود و نظر آن‏ها همیشه نظر قطعی آخر است. ما هم تسلیم بودیم.

اما بازخوردها بعد از آن این بود که باید جایزه داده شود. انگار این هم یکی از نشانه‏هایی است که یک سال به خودش می‏گیرد. یک‏ذره خوشحال شدم، یک ذره انرژی گرفتم و کار را شروع کردیم. منتها به تبع جریانات مجبور شدیم شکل کارمان را تغییر بدهیم.

به دلیل این که سال‏های پیش در روندی نسبتاً عادی‏تر فرم‏های نظرخواهی را برای عده‏ای که اهل ادبیات داستانی بودند، می‏فرستادیم و آن‏ها به خوانده‏ها‏ی‏شان نمره می‏دادند. اما امسال اصلا کسی خوانده‏ای نداشت. یعنی اصلا آدم‏ها چیزی نخوانده بودند. 

<strong>در واقع همان مواجهه‏ای که جامعه با اثر شما داشته، با مجموعه‏ی آثار ادبی داشته است. </strong>

دقیقاً؛ به همین دلیل ما کتاب‏ها را هم خریدیم و به ۱۰ نفر دادیم که به عنوان یک وظیفه در کمک به ما، آن‏ها را بخوانند. یعنی این که مانند همیشه که می‏گذاشتیم افراد به آن‏چه خوانده بودند نمره بدهند، میسر نشد. آدم‏ها چیزی نخوانده بودند و این یکی از ویژگی‏های امسال بود.

به هرحال مرحله‏ی اول را به این شکل طی کردیم. البته خیلی دیرتر. ما همیشه در همان آبان‏ماه و یا اوایل آذرماه جایزه‏مان را اعلام می‏کردیم. امسال ما آخرین روزهای اسفند توانستیم، مرحله‏ی داوری را تمام کنیم و برنده‏های‏مان را اعلام کنیم.

نکته‏ی دیگری که ما را به این نتیجه رساند که جایزه را دوساله کنیم، این بود که سال گذشته داورها از میان کاندیداها نتوانستند کسی را انتخاب کنند. در نتیجه فکر کردیم که اگر دو ساله باشد، تعداد کتاب‏ها آن‏قدر خواهد شد که به هر صورت داورها بتوانند روی کیفیت‏های بالاتری انگشت بگذارند یا انتخاب‏اش کنند. در واقع این دو تصمیمی که گرفتیم، معروض شرایط بودند. 

<strong>فرزانه طاهری گذشته از تثبیت نام خود به عنوان یک مترجم صاحب سبک ایرانی، به عنوان همسر هوشنگ گلشیری، داستان‏نویس برجسته‏ی ایرانی نیز شناخته شده است.

او هم‏چون سیمین دانشور، از جمله زنان توانایی است که چه در زمان حیات همسرش و چه پس از مرگ او، توانسته است بیرون از تاثیر نام و شخصیت همسر، زیست مستقل و مؤثر داشته باشد. هرکس این دو را با هم دیده باشد، می‏داند که گلشیری با چه وسواسی این استقلال را پاس می‏داشت.

با این وجود نمی‏توان با فرزانه‏ طاهری در باره‏ی ادبیات گفت‏وگو کرد، از بنیاد گلشیری پرسید و در باره‏ی جای خالی نویسنده در زندگی شخصی و ادبی همسرش نپرسید.

گفت‏وگوی‏مان را با نام و یاد هوشنگ گلشیری ادامه و پایان می‏دهیم:</strong> 

آره خُب، اگر او بود و می‏خواند شاید خیال‏ام جمع‏تر بود. مثلا اگر همین «خانم دلووی» را قبل از چاپ می‏خواند، شاید دل‏ام قرص‏تر بود. برای این که زبان و حس داستان‏نویسی در کاری مانند «خانم دلووی» خیلی مهم است.

کارهای دیگری که انجام دادم، همان کارهای همیشگی بود و در ارتباط با نظریه و نقد ادبی دغدغه‏ی زبان و حس رمان و داستان را نداشتم. ولی در این مورد خاص، خیلی! این حسرت بود که اگر بود، من با خیال خیلی جمع‏تری، بعد از خواندن او، کار را برای چاپ می‏دادم.

تاثیر غیرمستقیم‏اش هم این است که من وقت خیلی بیشتری برای ترجمه دارم. این را هم بگویم (با خنده). بخشی از‏حواشی زندگی من به خاطر او و روابط‏اش بود و تمام کارهایی که پیش می‏آمد. خُب من الان خیلی متمرکزتر دارم ترجمه می‏کنم. تنهاتر ولی متمرکزتر. 

<strong>پس این تنهایی تاثیرات مثبت و منفی داشته است. </strong>

خوبی‏هایی دارد و چیزهایی‏اش هم قاعدتا خوب نیست. برای این که آن بده بستان دیگر نیست. آن فضای فرهنگی‏ای که به دلیل حضور او در خانه بود، رفت و آمد‏ها و بحث‏هایی که می‏شد، دیگر نیست.

عید‏ها هم همیشه یک طور دیگر… هرچند عید امسال برای من اصلا عید غریبی بود. کوچک‏ترین نشانه‏های بهار… بغض عجیبی بود. فکر می‏کردم  ۱۰ سال است که او رفته و بهار و عید هنوز برای من پیچیده در یک مه اندوه عجیبی است.

بعد به آن‏هایی فکر می‏کردم که امسال بچه‏های‏شان نیستند… الان هم که دارم می‏گویم، بغض است. نمی‏توانم… اصلا تصورش را نمی‏توانم بکنم که چه حالی دارند.

ولی عیدهای من هم بعد از او کامل عوض شد. ما همیشه دوم عید مهمانی بزرگی در خانه‏مان داشتیم و همه را می‏دیدیم. آن میهمانی حتما برای من زحمت و دردسر داشت، ولی خوب بود. می‏خواهم این را بگویم. 

<strong>ولی فضای فرهنگی‏ای که در خانه‏ی شما بود، هم‏چنان با کار شما ادامه دارد. برای این که کارتان در همین فضا است.</strong> 

اگر نبود که من نمی‏توانستم زندگی کنم. در این جریانات من شش ماهی فلج کامل بودم. ولی خودم را مجبور کردم سه تا قرارداد کار ببندم و بنشینم کار کنم که واقعا نجات‏ام داد؛ در سالی که گذشت. زنده می‏شوم، اما کاملاً در خلوت است، در تعامل انسانی نیست. تفاوت‏اش این است.]]></description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/03/post_348.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/03/post_348.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گزارش ویژه</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 26 Mar 2010 23:08:30 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>درآمدی بر سانسور</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>سانسور چیست؟ از کجا آمده و عواقب آن چیست؟ نوشته‌ی زیر می‌کوشد، در نگاهی اجمالی برای این پرسش و پرسش‌های دیگری از این دست پاسخ‌های کوتاهی بیابد.</small></strong>

[[photow01]]

<strong>تعریف سانسور یا ممیزی در فرهنگ‌های فارسی</strong>

برای درک و دریافتی مستقیم از  واژه‌ی سانسور یا ممیزی ابتدا به سراغ فرهنگ واژه‌ها می‌رویم. در فرهنگ سخن ذیلِ «سانسور» آمده است: «بازرسی و کنترل سخت‌گیرانه‌ی دولت درباره‌ی فراورده‌های فرهنگی، مکاتبات، و رسانه‌های همگانی، و حذف مواردی در کتاب‌ها، اخبار، فیلم‌ها، و مانند آنها که به ضرر خود یا جامعه تشخیص می‌دهند.»

این فرهنگ ذیل «ممیز» و «ممیزی» هیچ اشاره‌ای به مترادف بودن ممیزی و سانسور نمی‌کند و تنها موردی که با اغماض می‌توان آن را اشاره‌ای گذار به مفهوم سانسور دانست، در معنی سوم و چهارم واژه‌ی «ممیز» می‌نویسد: «تشخیص دهنده‌ی نیک از بد؛ تمیزدهنده، و به مجاز دانا، آگاه، با فراست» و ذیل «ممیزی» تنها یک معنی آورده است: «ارزیابی مالیاتی». 

به این ترتیب می‌توان ممیز یا مامور سانسور را کسی قلم‌داد کرد که کار تشخیص نیک از بد در عرصه‌ی فرهنگ به او سپرده شده، کسی که به‌تر از بقیه می‌داند انتشار چه چیزی به خیر و صلاح جامعه و فرهنگ هست یا نیست. او در نقش همه چیزدان ظاهر می‌شود و تصمیم می‌گیرد. از نگاه مردم کتاب‌خوان و فرهنگ‌سازان را شایسته‌ی این تمیز نیستند.

فرهنگ معین نیز ذیل «ممیز» توضیحی شبیه به فرهنگ سخن  دارد و اشاره‌ای به مترادف بودن این دو کلمه نمی‌کند. ذیل «سانسور» می‌نویسد: «تفتیش و مراقبت در مطالب کتب، جراید، فیلمها و نمایشنامه‌ها بوسیله‌ی دولت و حذف مطالبی که ضد منافع دولت است.»

<strong>تاریخ سانسور </strong>

کلمه‌ی «سانسور» از کلمه‌ی census  لاتین مشتق شده و به معنی کارمندی بود که کارش تعیین میزان مالیاتی بود که هر شهروند باید می‌پرداختند. پس از کشف ماشین چاپ در نیمه‌ی اول قرن پانزدهم میلادی توسط گوتنبرگ آلمانی که باعث گسترش هر چه بیش‌تر کلام مکتوب شد، سانسور معنایی تازه و امروزین یافت. 

ارباب کلیسا و دولت به منظور مراقبت از دین و اخلاق جامعه مانع نشر کتاب‌هایی می‌شدند که بر اساس تعریف خودشان و به زعم آنان سستی اعتقاد دینی مردم یا فساد اخلاقی آن‌ها را در پی‌ داشت. 

از آن پس سانسور به معنای امروزین آن شکل گرفته و کم و بیش صورت قانونی درآمد. به عبارت دیگر نخستین بار این کلیسا و یا به عبارتی دیگر زعمای دین بودند که اعمال سانسور کردند. این سانسور به طور عمده دو حوزه‌ی مذهب و مسایل جنسی را دربرمی‌گرفت.

<strong>سانسور چییست</strong>

حکومت‌های تمامیت‌خواه کنترل و نظارت خود را به تمامی عرصه‌های زندگی اجتماعی حتا عرصه‌های خصوصی ِ مردم جامعه‌ی تحت حکومت‌اش گسترش داده و خواهان اداره‌ی آن هستند. نهادهای حکومتی هنگام نظارت و کنترل بر فرآورده‌های فرهنگی دست به حذف آن دسته از این فراورده‌ها می‌زنند که به زعم آنان در تقابل با معیارهای سیاسی اخلاقی آن‌هاست. 

[[photow02]]

از این نظر سانسور نتیجه‌ی یک توهم است، این توهم که فرهنگ و هنر می‌تواند نظم ِ مطلوب جامعه از نظر حکومت را به هم زده و اخلاق آن را دچار نقصان کند. و نیز این توهم که با جلوگیری از انتشار آثاری که به زعم آن‌ها فساد اخلاقی به وجود آورده و پایه‌های حکومت را سست می‌کند، به دوام و بقای خود و فرهنگ مطلوب خویش تداوم ببخشند. 

علاوه بر این‌ها دچار این توهم نیز هستند که آثاری که اجازه‌ی انتشار نمی‌یابند، برای همیشه نابود خواهند ‌شد. حال آن که بویژه در عصر اینترنت، این آثار دست به دست می‌چرخند و خوانده و دیده می‌شوند. حکومت و جامعه‌ای که سانسور اعمال می‌کند هیچ اعتقاد و اطمینان و اعتمادی به دانایی مردم کشورش ندارد و پس خود به مثابه‌ی قیمی بالای سر آن‌ها ایستاده و تنها خود را تمیزدهنده‌ی خیر از شر می‌داند و بس.

<strong>سانسور در ایران</strong>

گرچه در گذشته‌های دور ایران می‌توان نشانه‌هایی از سانسور را یافت، اما برای نخستین بار در زمان ناصرالدین شاه قاجار و به دستور او بود که اداره‌ای به نام «اداره‌ی سانسور» بنا نهاده شد. از آن زمان تا کنون آزادی قلم، بسته به تحولات سیاسی در حکومت، افت و خیزهای زیادی را پشت سر گذاشته است. دوران کوتاهی در مشروطه بساط سانسور برچیده شد اما با کودتای محمدعلی شاه و پس از آن رضا شاه سانسور دوباره سر بیرون آورد و در دوران محمدرضا شاه به اوج خود رسید. 

در دوران کوتاهی پس از انقلاب ۵۷ سانسور محلی از اعراب نداشت اما رفته رفته با مستحکم شدن پایه‌های قدرت جمهوری اسلامی بار دیگر و این بار گاه به اشکال مسخره‌ای سانسورهای گسترده‌ای اعمال شد و هنوز هم هیچ کتاب و فیلم و موسیقی‌ی تا مجوز ممیزان وزارت ارشاد را نداشته‌ باشد، اجازه‌ی انتشار نمی‌یابد. بد نیست بدانیم انگلستان در قرن هفدهم، آمریکا و فرانسه و دانمارک در قرن هیجدهم سانسور را ملغی اعلام کردند.

<strong>انواع سانسور</strong>

در کنار سانسور دولتی، انواع سانسورهای دیگری نیز وجود دارد که توسط ِ جامعه و عرف  و سنت آن اعمال می‌شود. یکی از نتایج بلاواسطه‌ی چنین سانسورهایی، خودسانسوری است. هنرمند برای این که در مقابل معیارهای حکومتی و اخلاق جاری و مسلط جامعه قرار نگیرد و در نتیجه از انتشار آثارش باز نماند، از طرح  ِ برخی نظرها و ایده‌ها در آثارش احتراز می‌کند.

<strong>نتایج سانسور</strong>

تاریخ فرهنگ نشان می‌دهد که سانسور به هیچ وجه نتوانسته سدی غیرقابل نفوذ در برابر انتشار آثار ممنوعه بسازد. هر محصول فرهنگی که اجازه‌ی انتشار رسمی نیابد، سرانجام به نخوی از انحاه به دست مخاطب‌اش می‌رسد. گذشته از این دسته‌ای از آثار ممنوعه نه به دلیل ارزش‌های هنری، بل‌که تنها به خاطر ممنوع بودن برای مخاطب جذاب می‌شوند و در نتیجه در جای‌گاهی در خور قرار نمی‌گیرند.

بی‌بهرگی از دست‌آوردهای کوشندگان ِ فرهنگ در ایران و جهان، نپیوستن و وارد نشدن در بده بستان‌های فرهنگی در جهان، عقب ماندن از فرهنگ جهانی، خودسانسوری و عدم اعتماد مصرف کنندگان فرهنگ به آثار انتشار یافته تنها دست چینی از دیگر عواقب مخرب سانسوراند.

<strong>و یک پرسش</strong>

با توجه بر این که نمی‌توان هیچ جامعه‌ای را یافت که در آن آزادی مطلق وجود داشته باشد، این پرسش مطرح می‌شود که آیا اگر قدرتی مانع رواج اندیشه‌های نژادپرستانه، جنگ‌طلبانه و اشاعه‌ی خشونت شد، می‌توان او را متهم به سانسور و مخالفت با آزادی ِ بیان کرد؟ آیا حضور سانسوری معقول از الزامات جامعه نیست؟]]></description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/03/post_347.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/03/post_347.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">پرسه در متن</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 26 Mar 2010 16:15:01 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رابله و هجو مذهب قرون وسطی</title>
         <description>از اواسط قرن چهارده میلادی تا اواسط قرن شانزده، موج جدیدی از قصه‌نویسان اومانیست در ایتالیا، اسپانیا، فرانسه و انگلیس دست به تالیف قصه‌هایی زدند که هر چند از شیوه‌های روایت قرون وسطی بهره می‌بردند ولی با وارونه‌کردن مضمون اساسی آن‌ها قادر گشتند تا زمزمه‌های انسان محوری و تمایلات زمینی را جانشین زهد و تقوای خشک مذهبی سازند.

ماجرای شوالیه‌های نجیب ولی جنگجو و داستان‌های اخلاقی جای خود را به سفرنامه‌های تخیلی، طنز‌آلود و خاطرات مردان و زنان ماجراجو و شروری داد که به دنبال ثروت و شهرت و به انگیزه بالا رفتن از سلسله مراتب اجتماعی حاضر به هر کاری بودند. 

[[photow01]]

«بوکوچیو» ایتالیایی زودتر از بقیه نویسندگان رنسانس در اواسط قرن چهارده میلادی، نگاه تمسخر آمیزش را متوجه فساد و دغل‌کاری کشیشان کلیساها کرده بود. او در«سفرنامه ده روزه»[1] قصه حاکمان حریص دادگاه‌های مذهبی و کلک‌هایی که به بهانه دفاع از مذهب می‌زنند را به رشته تحریر در آورد و در یکی دیگر از قصه‌هایش، حرص و طمع کشیشان را به باد سخره گرفت.

«تامس مور» در اوائل قرن ۱۶ در سفرنامه خیالی‌اش به «اتوپیا» رفت و ضمن به تصویر کشیدن مدینه فاضله، به تشریح آزادی مذاهب به عنوان یکی از ارکان اساسی‌ اتوپیا پرداخت. در سرزمین خیالی آقای مور، تحمل حضور مذاهب مختلف امری عادی بوده است.

سفرنامه‌های زیادی در جامعه باب شد که روایت‌گر آن مردان جهان‌دیده‌ایی بودند که از سرزمین‌های جدید و عادات و رسوم مختلف سخن می‌گفتند. جستجو و کشف سرزمین‌های جدید در درون قصه‌ها، قادر بود به بخشی از کنجکاوی‌های جدید بشر آن دوره پاسخ دهد. کنجکاوی‌های تازه‌ایی که رابطه مستقیم با اولین تجارب دریانوردی استعمار اروپا در دنیاهای کاملا ناشناخته داشت.

[[photow02]]

برای گریز از خطر تکفیر و در آتش افکنده شدن و برای فرار از دست سانسور، بسیاری از نویسندگان رنسانس و صاحب نظران اومانیست را بر آن داشت که آثار خود را بدون نام چاپ کنند. اتوپیای تامس مور و قصه‌های بسیار استقبال شده «ماجرای زندگی لازاریو» (که برای اولین بار حوادث زندگی قهرمانانی از طبقه فقیر را ترسیم کرده است) بدون نام نویسندگانشان به زیر چاپ رفتند.

در این میان داستان‌های دنباله‌دار و چندین مرحله‌ایی فرانسوا رابله، به سرآمد دهن‌کجی به بنیادهای اساسی مسیحیت تبدیل شد. رابله ضمن حمله به دانشگاه‌های فرانسه و به هجو کشیدن دانش منجمد اسکولاستیکی آن‌ها، بیش از هر چیز به هسته اصلی تفکرات زهد و تقوای ماوراء زمینی در کاتولیزم حمله کرد.

مسیحیت غرق شده در منطق سفسطه‌گرایانه اسکولاستیک در قرون وسطی، تقاص گناه آدم و حوا را که از بهشت به دور انداخته شده بودند بر دوش فرزندانشان افکند. بشر برای بازگشت به شکل ایده‌ال اولیه حق نداشت از مادیات لذت ببرد. همه چیز می‌بایست در خدمت برگشتن به سمت خدا باشد.

رابله درست بر عکس عقاید فوق، در داستان‌هایش به وصف زندگی فرخنده و پر میمنت و کاملا روزمره پای فشرد. قهرمان اصلی داستان‌های او یک غول خوش خوراک و خوش لباس و خوش نوش است که هم خودش و هم بقیه قهرمانان اطراف او در بند عشق و لذت جنسی و شادی زمینی بودند. 

[[photow03]]

رمان بلند رابله «پونتاگرویل»، ماجرای زندگی غول تحصیل‌کرده‌ایی بود که دست از ادامه تحصیل در دانشگاه پاریس و سایر دانشگاه‌های فرانسه کشید چون به این نتیجه رسید که دانش آن‌ها با زندگی معاصر او همخوانی ندارد. شخصیت غول که قهرمان اصلی داستان است در حقیقت سمبل صریح‌ترین مدل تقابل با مذهب قرون وسطی گشت.

رابله از حربه طنز و هجو استفاده کرد تا بتواند ضمن ساختن دنیای وارونه «موندو اینورسه»(۲) همه قرار و مدارهای سنت و عرف را در هم بریزد و به جای آن مواضع جدید رفتاری و اخلاقی خود را مطرح سازد. ترفندی که در ضمن او را از حکم تکفیر و در آتش افکندن مبری می‌ساخت.  

رابله در بخش‌های متوالی داستانش حتی ریشه‌های آبا و اجدادی را به مضحکه می‌گیرد. او اشرافیت، نجابت، اصل و نصب و خون پاک را وارونه می‌سازد. رابله حتی ترتیب نوشتن داستانش نیز از وحدت زمان برخوردار نیست. داستان پدر او که غولی است ساکن «اتوپیا» و مثل خودش دانشگاه رفته، بعد از قصه خودش «پونتاگرویل» در کتابی دیگر بعد از داستان پسر به چاپ می‌رسد. 

برای دانشمندان دانشگاه‌های اسکولاستیک، تکنولوژی اصل و اساس بود ولی برای نویسنده اومانیستی چون رابله، زبان به مهم‌ترین شاخه علوم انسانی تبدیل گشت. رابله متخصص بازی با کلمات و نام‌هاست، به هم ریختن کلمات و نام‌ها در ترتیبی بازی‌گوشانه در سرتاسر داستان‌هایش به چشم می‌خورد. رابله به همین نحو اسم خودش را نیز با یکی از فرمول‌های درهم چیدن حروف، عوض کرده و از آن به بعد آثارش را با اسم قلمی خویش به چاپ می‌رساند.</description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/03/post_346.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/03/post_346.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">پرسه در متن</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 19 Mar 2010 16:05:27 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>با نوروزنامه به استقبال نوروز</title>
         <description><![CDATA[strong><smallll?>می خوردن و شاد بودن آئین منست<br>فارغ بودن ز کفر و دین، دین منست<br>گفتم به عروس دهر کابین تو چیست؟ <br>گفتا دل خرم تو کابین من است

در آستانه‌ی نووز و هم‌راه با به‌ترین آرزوها برای شما، گشت و گذاری می‌کنیم در احوال مرد بزرگ علم و ادب کهن ایران، حکیم عمرخیام و تورقی می‌کنیم در «نوروزنامه»، یکی از کتاب‌های به جا مانده از او.</small></strong>

[[photow02]]

<strong>زندگی خیام</strong>

از زندگی خیام اطلاعات دقیق و مشروحی به جا نمانده است. مورخان و تذکره‌نویسان پس از خیام هم‌وراه او را به خاطر تعصبات دینی مورد طعن و نفرین قرار داده و به اختصار از او سخن گفته‌اند. از جمله نجم‌الدین رازی در «مرصاد العباد» درباره‌ی خیام می‌نویسد: 

«... یکی از فضلا که بنزد نابینایان بفضل و حکمت و کیاست معروف و مشهور است و آن عمر خیام است، از غایت حیرت و ضلالت این بیت را میگوید، رباعی: در دایره‌ای کامدن و رفتن ماست/ آن را نه بدایت، نه نهایت پیداست/ گس می‌نزید دمی در این عالم راست/ کی آمدن از کجا و رفتن بکجاست.»

آن چه که می‌توان با اطمینان درباره‌ی خیام گفت، این است که حکیم ابوالفتح عمربن ابراهیم خیامی نیشابوری ریاضی‌دان، منجم و پزشک و حکیم و فیلسوف و شاعر ایرانی در اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری برابر با اواخر قرن یازدهم و اوایل قرن دوزادهم میلادی زندگی می‌کرد و کتاب‌ها و رساله‌های بسیاری به فارسی و عربی، از جمله ترجمه‌ی «خطبة الغرا» ابوعلی سینا از او باقی مانده است. خیام پزشک و منجم دربار جلال‌الدین ملکشاه سلجوقی بود.

همه‌ی ما داستان ِ «سه یار دبستانی» یعنی دوستی خیام و حسن صباح و خواجه نظام الملک را شنیده یا خوانده‌ایم. ذبیح‌الله صفا در کتاب «تاریخ ادبیات ایران» با تطبیق سال‌های تولد و وفات و صادق هدایت در پیش‌گفتار «ترانه‌های خیام»، داستان دوستی ِ این سه تن را نامحتمل می‌دانند.

<strong>خوی خیام</strong>

ابوالحسن علی بن زید بیهقی که در جوانی خیام را دیده بود، درباره‌ی او می‌نویسد: «خویی تند داشت، ذکای او چنان بود که در اصفهان هفت بار کتابی را خواند و حفظ کرد و چون بنیشابور بازگشت آنرا املاء نمود و بعد از آنکه املاء او را با نسخه‌ی اصل مقابله کردند بین آنها تفاوت بسیار ندیدند. وی در تصنیف و تعلیم صنت داشت.» 

ذکا به معنی هوش‌مندی،تیزهوشی و صنت به معنی ِ بخل شدید است. ذبیح الله صفا نیز در «تاریخ ادبیات ایران» می‌نویسد: خیام «با همه‌ی فرزانگی مردی تندخوی بود و ... مورد کینه‌ی علماء دین..» صادق هدایت نیز با مراجعه به کتاب‌های مختلفی که در آن‌ها از خیام یاد شده، در مقدمه‌ی «ترانه‌های خیام می‌نویسد: خیام « آدمی خشک، و بدخلق و کم حوصله بود.»

<strong>شعر خیام</strong>

تمام آن‌هایی که تاریخ ادبیات ایران را نوشته‌اند در این نکته متفق ‌القول‌اند که خیام در عصر خود شهرتی در شعر و شاعری نداشت. در آثار به جامانده از آن دوران، جز یکی دو مورد بیش‌تر از از او به عنوان شاعر یاد نمی‌کنند. هدایت علت را از جمله در ترس او از تکفیر دانسته و می نویسد: «... گویا ترانه‌های خیام در زمان حیاتش بواسطه‌ی تعصب مردم مخفی بوده و تدوین نشده ...»

<strong>نوروزنامه منتسب به خیام؟</strong>

علی حصوری، که در سال‌های اخیر «نوروزنامه» را تصحیح و به چاپ رسانده است، در پیش‌گفتار چاپ نخست می‌نویسد: «نگاشتن کتاب – یا یادداشت‌های آن – در حدود سال ۴۹۵ هجری قمری صورت گرفته است» و اضافه می‌کند «نوروزنامه را ... منسوب به خیام شمرده‌اند. اما می‌توان اطمینان کرد که خیام یادداشت‌هایی فراهم آورده بود تا از آن کتابی درباره‌ی نوروز بپردازد. و شاید ... یادداشت‌هایش پس از او به وسیله‌ی دیگران به شکل کتاب موجود در آمده است.» همو در «یادداشتی بر چاپ سوم» می‌نویسد: 

«در عده‌ای از رسائل خیام اصلا مقدمه‌ای وجود ندارد و کاملا شبیه یادداشت علمی هستند و نه کتاب یا رساله، در آن‌هایی هم که هست، مطالبی وجود دارد که به هیچ روی با افکاری که در رباعیات دیده می‌شود مناسبتی ندارد و روشن است که به قصد تقیه به این رساله افزدوه شده است. این مقوله خود مبحثی است که در حال حاضر که پس از بیست سال اجازه چاپ کتاب داده شده است، بیش از این نمی‌توان به آن پرداخت.» از قرار آثاری از خیام باقی مانده که پس از این همه سال هنوز اجازه‌ی انتشار ندارد.

صادق هدایت نیز در مقدمه‌ی «ترانه‌های خیام» می‌نویسد: «آیا می‌توانیم در نسبت این کتاب به خیام شک بیاوریم؟ البته از قراینی ممکن است. ولی ... تا زمانی که یک سند مهم تاریخی بدست نیامده که همین کتاب نوروزنامه که در دست است به نویسنده مقدم بر خیام نسبت بدهد هیچگونه حدس و فرضی نمیتواند نسبت آنرا از خیام سلب کند.» و نیز: «خیام شاعر، عالم و فیلسوف خودش را یکبار دیگر در این کتاب معرفی می‌کند.»

[[photow01]]

<strong>نوروزنامه</strong>

خیام در نورزنامه با نثری بسیار ساده و شیوا و در عین حال زیبا ضمن برشمردن ِ علت‌های پیدایش نوروز به پادشاهان بانی آن می‌پردازد. نمایی از مراسم و آداب جشن نوروز در نزد پادشاهان ساسانی به دست می‌دهد و به توصیف شیوه‌ی حکومتی و شغل‌ها و رسوم و فنونی که بنا نهاده‌اند، می‌نشیند. نوروزنامه رساله‌ای است در چهارده باب.

باب اول: «آغاز کتاب نوروزنامه: در این کتاب که بیان کرده آمد در کشف حقیقت نوروز که به نزدیک ملوک عجم کدام روز بوده است و کدام پادشاه نهاده است و چرا بزرگ داشته‌اند آن را و دیگر آئین پادشاهان و سیرت ایشان در هر کاری مختصر کرده آید.» در این باب خیام علت نام‌گذاری ماه‌های ایرانی را نیز برمی‌شمرد. به مثل: «اسفندار مذماه، این ماه را بدان سبب اسفندار مذ خوانند که اسفند به زبان پهلوی میوه بود یعنی اندر این ماه میوه‌ها و گیاهان دمیدن گیرد.»

باب دوم «اندر آئین پادشاهان عجم» است. خیام در این باب از شیوه‌ی حکم‌رانی و آداب و رسوم «ملوک عجم» چون «خوان نهادن» و «داد دادن» و «عمارت کردن و دانش آموختن و حکمت ورزیدن و دانایان را گرامی‌ د اشتن» می‌گوید و از جمله می‌نویسد: «... دست‌ها [ی] تطاول کوتاه بودی و عمال بر هیچ‌کس ستم نیارستی کردن... از بیم پادشاه.» 

باب سوم در «آمدن موبد و موبدان و نوروزی آوردن» است: «آئین ملوک عجم ... چنان بوده است که روز نوروز... موبد موبدان پیش ملک آمدی با جام زرین می و انگشتری و درمی و دیناری خسروانی و یک دسته خوید سبز رسته و شمشیری و تیر و کمان و دوات وقلم و استر و بازی و غلامی خوب‌روی و ستایش نمودی و نیایش کردی او را به زبان پارسی... جام به ملک دادی و خوید در دست دیگر نهادی و دینار و درم در پیش تخت او بنهادی و بدین آن خواستی که روز نو و سال نو هر چه بزرگان اول دیدار چشم بر آن افکنند تا سال دیگر شادمان و خرم با آن چیزها در کامرانی بمانند.» 

دیگر باب‌های «نوروزنامه» عبارتند از:«اندر یادکردن زر و آنچه واجب بود درباره‌ی او»، «اندر علامت دفین‌ها»، «یادکردن انگشتری و آنچه واجب آید درباره‌ی او»، «یادکردن خوید و آنچه واجب آید درباره‌ی او»، «یادکردن شمشیر و آنچه واجب آید درباره‌ی او»، «یاد کردن تیر و کمان و آنچه واجب آید درباره‌ی او»، «یاد کردن قلم آنچه واجب آید درباره‌ی او»، «یاد کردن اسپ و هنر او و آنچه واجب آید درباره‌ی او»، «اندر ذکر باز و هنر او و آنچه واجب آید درباره‌ی او»، «حکایت اندر منفعت شراب» 

<strong>و سرانجام «گفتار اندر خاصیت روی نیکو»</strong>

خیام در در سطر اول باب «حکایت اندر منفعت شراب» می‌نویسد:« دانایان طب چنین گفته‌اند چون جالینوس و سقراط و بقراط و بوعلی سینا و محمد ذکریا که هیچ چیز در تن مردم نافع‌تر از شراب نیست.» و پس از وصف شراب و تاثیرات آن «...فصلی در منفعت شراب و مضرت و دفع مضرت» آن می‌نویسد و از دوازده نوع شراب نام می‌برد. در مورد «شرابی که به ترشی می‌زند» چنین آورده: «مردمانی را که معده‌ها و جگرهای گرم دارند شاید. مضرتش: آروزی مجامعت ببرد و پیها را سست کند. دفع مضرتش: با سپیدباهای چرب و حلوا و شیرینی خوردن تا زیان ندارد.»

<small>نقل‌قول‌ها به ترتیب سال انشتار از کتاب‌های زیر است: «ترانه‌های خیام، صادق هدایت، چاپ جدید، بهار ۱۳۵۶، انتشارات جاویدان»؛ «تاریخ ادبیات ایران، دکتر ذبیح‌الله صفا، انتشارات فردوس، چاپ هفتم، ۱۳۷۲»؛ «نوروزنامه، نوشته‌ی عمربن خیام نیشابوری، به کوشش علی حصوری، نوبت دوم، نشر چشمه، زمستان ۱۳۸۲.</small>]]></description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/03/post_345.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/03/post_345.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">پرسه در متن</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 19 Mar 2010 16:00:58 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بازخوانی پرونده فداییان خلق</title>
         <description><![CDATA[[[photow01]]

<strong><small>اشاره: در شامگاه سرد نوزدهم بهمن سال ۴۹ شمسی، هشت تن مرد مسلح مجهز به تفنگ، مسلسل و نارنجک به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل، در جنگل‌های حاشیه خزر حمله بردند. آنها با این حمله که بعدها به حماسه سیاهکل معروف شد هفت سال فعالیت شدید چریکی را آغاز کردند و الهام‌بخش مبارزه مسلحانه بیشتر گروه‌های تندرو اسلامی و مارکسیست با رژیم شدند.

در سال‌های میان حماسه سیاهکل و مهرماه ۱۳۵۶، که راهپیمایی‌های خیابانی تهران آغاز می‌شد، ۳۴۱ تن از اعضای مسلح گروه‌های سیاسی جان خود را از دست دادند. از این شمار ۱۷۷ تن در درگیری‌ها کشته شدند؛ ۹۱ نفر در دادگاه‌های پنهانی، برخی بدون محاکمه و برخی دیگر هم پس از محاکمه پنهانی، اعدام شدند. ۴۲ نفر زیر شکنجه جان باختند، ۱۵ نفر دستگیر شدند و هرگز دوباره دیده نشدند، هفت نفر دیگر خودکشی کردند تا به چنگ مأموران امنیتی نیافتند. ۹ نفر هم هنگام فرار از پای درآمدند، زندان‌بانان پس از انقلاب اعتراف کردند که افراد مذکور با بی‌رحمی تمام کشته شدند. افزون بر این حدود ۲۰۰ نفر دیگر که مورد سوءظن قرار گرفته بودند به حبس‌های ۱۵ ساله تا ابد محکوم شدند.</small></strong>

<strong>در ابتدا مشتاقم روایت شما را در مورد این واقعه تاریخی بدانم. چه شد که یک‌سری متقاعد شدند راه مبارزه با رژیم شاه مبارزه‌ی مسلحانه است؟</strong>

به طور مشخص و عینی می‌توان گفت در ۱۹ بهمن ۱۳۴۹، طی حمله‌ی یک گروه چریکی به پاسگاه ژاندارمری در سیاهکل (از توابع لاهیجان در استان گیلان) جنبش چریکی چپ اعلام موجودیت کرد. هرچند قبل از آن هسته‌ی چریکی مخفی شکل گرفته بود و مهم‌تر از آن، تفکر مبتنی بر مبارزه‌ی مسلحانه، علیه رژیم شاه به وجود آمده بود. در فروردین ۱۳۵۰، در ذیل اعلامیه‌ای تحت عنوان «سیاهکل، مونکادای ایران است»، عنوان«چریک‌های فدایی خلق ایران » تولد یافت و بعد از آن؛ این عبارت در برگیرنده‌ی فراز مهمی از مقاومت و مبارزه‌ی بسیاری از روشنفکران و فعالان سیاسی ایران شد.

اما برای درک و سنجش این‌که چگونه این تفکر تبلور یافت، می‌باید به قبل از آن، یعنی مقطع تاریخی ۱۳۳۳ تا ۱۳۴۲ نظر داشته باشیم. 

پس از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲، و یأس گسترده‌ای که از سال سیاه بر جامعه سایه افکنده بود و نیز پس از این‌که همه‌ی امیدهایی که جامعه (ونخبگان) به حزب توده ایران، به عنوان حزب پیشرو و مترقی بسته بود، بر باد رفت؛ رفته‌رفته این تلقی پدیدار شد که امکان تغییر به شیوه‌های محتمل معمول و حزبی و پارلمانی وجود ندارد. 

جو بسته و خفقان‌آور سیاسی و فرهنگی که کوچک‌ترین نقد یا مخالفتی را برنمی‌تافت و سرکوب گسترده مردم در کنش‌های اجتماعی (خواه سنتی، خواه مدرن) – مانند سرکوب معترضین در ۱۵ خرداد که حتماً راهی غیر از کشتار داشت – زمینه‌های درکی را فراهم آوردند که به مبارزه‌ی قهرآمیز (مسلحانه) انجامید. قبل از آن، رژیم شاه اصلاح‌طلب‌ها را نیز تحمل نکرد و به زندان‌های طویل‌المدت محکوم ساخت (برای نمونه دادگاه مهدی بازرگان و محکومیت آن‌ها).

[[quote01]]

از سوی دیگر با توجه به شرایط آن روز دنیای دوقطبی و جنبش‌های آزادی‌خواهی که در اقصی نقاط دنیا (به ویژه آمریکای لاتین) به وجود آمده بود، ایده‌ی سیاسی – نظامی (یا به قول مسعود احمدزاده، نقد به وسیله‌ی سلاح) تا اندازه‌ی زیادی پاسخ‌گوی بسیاری از پرسش‌های دوران بود. قیام کوبا که طی جانفشانی‌های مبارزین پیش‌آهنگ به پیروزی رسیده بود و جنبش انقلابی برزیل می‌توانست الهام بخش روشنفکران مبارز و عاشقی باشد که حاضر بودند برای بهبودی و بهروزی جامعه و مردم خود بمیرند.

بدین‌گونه، بردار تحلیل‌های سیاسی، نزد نخبگان و روشنفکران به سمت مبارزه‌ی قهرآمیز که در واقع پاسخ به خشونت بی‌حد و حصر رژیم شاه بود گرایید. تحلیل‌های بیژن جزنی، امیر پرویز پویان، مسعود احمدزاده وعباس مفتاحی و دیگران که با هسته‌های مطالعاتی دانشجویی مرتبط بودند، «سلاح» را به عنوان تنها راه ابزار مخالفت در برابر «قدرت مطلق» برگزید. (تقریباً هم‌زمان، گروهی از مبارزین مسلمان، یعنی «مجاهدین خلق» نیز، از راهی دیگر به این نتیجه رسیده بودند).

<strong>مبارزات مسلحانه در شکست رژیم شاهنشاهی چه تأثیری داشت؟</strong>

به هر روی، بر حسب تحلیل «دومطلق» پویان در جزوه‌ی معروف به «رد  تئوری بقا  یا  بهار» ؛ گروهی از مبارزین کمونیست به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل حمله کردند تا «قدرت مطلق» رژیم شاه را خدشه‌دار کرده باشند و طی آن مردم از سویی دیگر، تصور «ضعف مطلق» را از خود برگیرند.

این عملیات جامعه و حتی رژیم سرکوب را در بهت و حیرت فرو برد تا جایی که اثرات آن تا قیام بهمن ۵۷ به خوبی هویدا بود. 

چریک‌های فدایی، مایل بودند سیاهکل خاستگاه و نقطه‌ی عزیمت حرکت چریکی تا نیل به حرکت عمومی توده‌ها (مانند آن چه در مونکادا، در شروع قیام مسلحانه‌ی کوبا رخ داده بود) باشد. این که قیام پیشاهنگ توانست به چنین هدفی دست یازد یا خیر، بحث دیگری است که می‌توان به آن پرداخت. ولی اکنون، پس از نزدیک به چهل سالی که از آن حرکت می‌گذرد، می‌توان به بازتاب‌های آن و تأثیرگذاری آن در روند مبارزات مردم ایران و حتی منطقه نظر داشت و پرسش‌های جدی‌ای را مطرح کرد و کوشید با تحلیل درست آن بر تجربه و حافظه‌ی تاریخی جنبش‌های اجتماعی کشورمان افزود.

متأسفانه در سال‌های اخیر، تفکر خامی که بیشتر ژورنالیستی است تا اجتماعی، کوشیده است، جنبش چریکی ایران را به مثابه‌ی حرکتی کور، بی هدف، حادثه‌جویانه و حتی گانگستری و در مثبت‌ترین حالت ممکن، به صورت آرمان خواهی‌ای ناکام و شکست خورده بنمایند. در صورتی که به نظر من، چنین نیست و برای داوری پیرامون آن چه که «جنبش چریکی چپ ایران» خوانده می‌شود، باید از پارامترهای مهمی چون تحلیل‌های تاریخی، اقتصادی- طبقاتی و جامعه شناسی و حتی روان شناسی بهره‌مند شد.

[[quote02]]

بی‌تردید مبارزه‌ی مردم ایران، برای نیل به آزادی و توسعه‌ی گذرگاه‌هایی بر فراز و نشیبی دارد که شرط موفقیت، حتماً خط بطلان کشیدن بر پازل مهمی چون مبارزه‌ی قهرآمیز و رهایی طلب نیست. به طور مشخص می‌توان گفت مبارزه‌ی چریک‌ها، تابوی قدرت مطلق و قاهر را شکست و جدا از حس هم‌دلی اجتماعی، حالت تعارض دلیرانه‌ای را به جامعه منتقل کرد.  

این مبارزه نقش مهمی در ایجاد قطب‌بندی بین رژیم و مردم ایجاد کرد. البته باید خاطر نشان  ساخت  که چریک‌های فدایی در دو ماه منتهی به پیروزی قیام ۲۲ بهمن، نقش مهمی در سازماندهی نیروها و تسخیر مراکز نظامی داشتند. شاید هنوز عده‌ای به یاد داشته باشند که حتی رادیو در شب‌های درگیری، چریک‌های فدایی خلق و هواداران آنها را به سوی پادگان‌ها (مثلا لویزان) فرا می‌خواند. البته این نکته‌ای است که کاملا با روایت رسمی حکومت جمهوری اسلامی فرق دارد. 

مثلا در کتابی که سال گذشته به عنوان تاریخ سازمان بر اساس اسناد ساواک منتشر شده است، در دروغی آشکار چریک‌ها را در روزهای قیام به بست نشینی در دانشگاه تهران متهم می‌کند که چنین نیست . 

به هر روی، باید گفت گرچه با کشتن جزنی و عده‌ای دیگر در زندان و نیز بعد از کشته شدن حمید اشرف ساختار منسجم سازمان به شدت ضربه خورد، اما لایه‌های زیرین و وابستگان غیر تشکیلاتی به شدت فعال بودند. حتی در دو ماه آخر  بقای رژیم شاه، چند نفر از اعضای سازمان در درگیری با ساواک کشته شدند.

<strong>خاستگاه اجتماعی اعضای سازمان فداییان خلق کدام طبقه اجتماعی بود؟</strong>
 
تنها مطالعه‌ای که تا حدی راجع به خاستگاه طبقاتی چریک‌ها انجام شده است، مربوط به پروفسور آبراهامیان در کتاب «ایران بین دو انقلاب» است. جدا از اشتباهات آماری که این مطالعه دارد، در آن به طور تقریبی، خاستگاه طبقاتی چریک‌ها، غالباً «متوسط شهری» بیان شده است. البته به این معنی نیست که از سایر طبقات اجتماعی در جنبش چریکی نداشته‌ایم. بسیاری از چریک‌ها تحصیلات دانشگاهی داشته‌اند. کارگرانی نیز بوده‌اند که بسیار فعال به جنبش چریکی پیوستند. اما همان طور که گفته شد، افراد از طبقات متوسط که درگیر با رنج روزمره‌ی زندگی بوده‌اند، وجه غالب را تشکیل می‌داده است. 

 [[quote03]]

به هر روی به قول مارکس: «برخی رنج می‌برند و فکر می‌کنند و برخی دیگر فکر می‌کنند و رنج می‌برند.» 

در جنبش چریکی هر دو دسته‌ی این افراد بوده‌اند. یوسف زرکاری و اسکندر صادقی نژاد، جلیل انفرادی کارگر بودند. چنگیز قبادی و اسدالله مفتاحی و مهرنوش ابراهیمی پزشک بودند. چریک‌ها سعی می‌کردند خود را شبیه مردم طبقات پایین و رنج‌کش اجتماع بدانند. در این کوشش‌گاه دچار افراط نیز می‌شدند و در برخی موارد نظام ارزشی مارکسیستی را با برخوردهای سطحی و نالازم خلط می‌کردند. این موارد، امروز آموزه‌ای مهم است که باید منصفانه به عنوان نقد به آن پرداخت.

<strong>اعضای سازمان چریک‌های فدایی خلق چه آثاری را در آن زمان مطالعه کرده بودند؟ آیا کتاب‌ها را ترجمه هم کرده بودند یا فقط از منابع موجود به زبان فارسی سود می‌جستند؟</strong>

در آن سال‌ها با توجه به خفقان شدید که گاه حتی مطالعه‌ی غیر چپ را مخاطره‌آمیز می‌نمایاند، (بسیاری از کتاب‌های ادبی صرف، مسأله‌دار و ممنوع تلقی می‌شدند)؛ تشکیل حلقه‌ی مطالعاتی چپ در روند جنبش چریکی کاری حساس و شاید دلیرانه بود و شاهد آن هم عده‌ای از روشنفکران (گروه گلسرخی) که صرفاً یک حلقه‌ی مطالعاتی قلمداد می‌شده است، و مورد حمله‌ی شدید ساواک و پرونده‌سازی قرار گرفت.

 [[quote04]]

به هر روی، نزد علاقه‌مندان به جنبش چریک‌ها در آن سال ها کتاب‌های: هری مگداف، رژی دوبره، پل سوئزی، نیکیتین و امثال اینها در کنار آثار کلاسیک مارکسیستی (لنین، مائو، مارکس) رایج بوده است. البته پر واضح است که از جریان عمل‌گرای چریکی نمی‌توان در حین مبارزه  توقع مطالعات ژرف و دامنه دار داشت. زیرا چریک‌ها در پروسه‌ی عمل انتخاب‌های‌شان را رقم زده‌اند.

پویان با کتاب «رد تئوری بقا» که به جزوه‌ی بهار معروف بود، مسعود احمدزاده با کتاب «مبارزه‌ی مسلحانه، هم استراتژی، هم تاکتیک»، بیژن جزنی با آثاری که در زندان می‌نوشت و به خارج از زندان می‌فرستاد، حمید اشرف با «جمع‌بندی سه ساله» و حمید مؤمنی و بسیاری دیگر از روشنفکران جریان چریکی مباحثی را مطرح کردند که نه تنها در میان چریک‌ها، بلکه در جامعه، انعکاس ویژه داشت. 

از سویی دیگر، اعضای جنبش در زندان (تا جایی که مقدور بود) دور از مطالعه نبودند. دوستانم از آن سال‌ها برایم تعریف کرده‌اند، که با توجه به نظرگاه‌های آزادی که برخی از اعضای سازمان در زندان داشته‌اند، کتاب‌های «شارل بتلهایم» که جنبه‌ای انتقادی به اتحاد جماهیر شوروی دارد را در زندان خوانده‌اند. همچنین آثار ادبی مثل «چهار صندوق» بیضایی و برخی رمان‌ها مانند «خرمگس» و «خوشه‌های خشم» از آثار پرطرفدار بوده است. 

 [[quote05]]

در ابتدای تشکیل سازمان بیژن هیرمن پور چند رساله ترجمه کرده بود. پس از او هم پویان و مومنی و بهروزدهقانی ترجمه‌هایی داشتند. برخی کارها را هم هواداران و وابستگان سازمان انجام داده‌اند. اقتصاد نیکیتین (که از منابع مهم اقتصادخوانی چپ‌های رادیکال در آن سال‌ها بود) را ناصر زرافشان ترجمه کرد.  یا  کتاب مالکیت خصوصی و منشاء خانواده انگلس را دکتر خسروپارسا ترجمه کرد (که به مسعود احمدزاده تقدیم شده است.) (این کتاب را در سال ۱۳۴۸ مسعود احمد زاده نیز ترجمه کرده بود)

لازم است به نکته‌ای دیگر اشاره کنم و آن، اینکه، باید خاطرنشان کرد متأسفانه یکی از اتهاماتی که منتقدین غیرمنصف و شاید ناآگاه به سازمان چریک‌های فدایی در بدو تشکیل خود وارد می‌کنند، این است که می‌گویند آنها (چریک‌ها) تنها با «احساس و شعور انقلابی» پا به مبارزه گذاشتند. این گزاره‌ای نادرست است. تحلیل‌های بیژن جزنی، پویان واحمد زاده، از میان هسته‌های مطالعاتی دقیق و گاه کاوش‌های آکادمیک نتیجه شده است. 

 [[quote06]]

جالب اینکه پیش از مخفی شدن اعضا و شروع عملیات مسلحانه سازمان، برخی از افراد مرتبط با جریان، مطالعات موردی خود را جهت برآورد و تنظیم تحلیل از شرایط و ضرورت‌ها، انجام داده بودند. به عنوان مثال بهرام قبادی (که آن زمان دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران بود) مطالعه‌ی جامعی پیرامون مسأله‌ی ارضی در ایران دارد، که در آن زمان به رفقای بالای سازمان داده است. یا اندکی پس از قیام سیاهکل، برخی اعضای باقی مانده، با هدایت حمید اشرف، بررسی‌های جامعه‌شناسی حول محور تأثیر قیام سیاهکل در عامه‌ی مردم را در زادگاه‌های خود انجام داده‌اند.

این نکته هم شایان ذکر  است که چریک‌های فدایی در همان دوران آثار زیادی البته با هزینه‌های جانی بسیار منتشر کردند که مهم‌ترین آن هفت شماره مجله نبرد خلق و نیز کتاب پویان و کتاب احمد زاده بود.

در نهایت می‌توان گفت، جریان مطالعاتی مستمر و گاه انتقادی، چریک‌ها را از قالب‌های بسته تا انداره‌ای نسبت به نسل قبلی یعنی حزب توده دور نگاه داشت. شاید خودانتقادی مدام چریک‌ها - جدا از ارزش‌گذاری و داوری - و انشعابات متعدد در میان آنها تا حدی ناشی از این می‌تواند فرض شود که آنها حداقل در مطالعه دگماتیک عمل نمی‌کردند.

<strong>کدام جنبش‌ها الگوی چریک‌های فدایی بود؟ آیا الگوی انقلاب چین را می‌پسندیدند و هدف‌شان انقلاب با مشارکت دهقانان بود؟</strong>

باید دید منظور از واژه‌ی الگو چیست؟ اگر منظورتان برنامه‌ی استراتژیک کاری و مبارزاتی است، باید گفت که حداقل سازمان الگو نداشته است و می‌کوشید متناسب با ضروریاتی که تشخیص می‌داد رفتار کند. (به بیان دیگر چریک‌ها یک جریان مستقل از قطب‌های کمونیستی مهم در آن دوران بودند) اگر منظور نمونه‌ای برای الهام‌بخشی است، بله، می‌توان گفت جنبش‌های چریکی آمریکای لاتین، اسپانیا، ویتنام، الجزایر و فلسطین و نیز مبارزات در پرتغال، یونان و سایر جاها الهام‌بخش سازمان چریک‌های فدایی خلق بوده است.

[[quote07]]

در مورد دوم، باید گفت گرچه در مقاطعی گرایشات مائوئیستی در سازمان وجود داشت، ولی هیچ گاه تئوری مائو، تحت عنوان تئوری کانون (تسخیر شهرها از طریق نفوذ در روستاها و انجام عملیات نظامی از روستاها) به عنوان تئوری مسلط سازمان شناخته نشد.

قیام سیاهکل یک قیام دهقانی نبود، بلکه شورشی از جانب پیشاهنگ انقلابی بود که در روستا رخ داد. چریک‌ها مبنای نظری تئوری کانون که همان نظریه (نیمه مستعمراتی، نیمه فئودالی) بود را تمام عیار قبول نداشتند زیرا آن را کاملاً منطبق بر بستر طبقاتی ایران نمی‌دانستند. بنا براین سازمان چریک‌های فدایی خلق با احزاب و گروه‌های دیگر (همچون رنجبران) در این مورد تفاوت‌های جدی دارد که باید لحاظ شود.
 
<strong>آیا چریک‌ها نگاه مثبتی به شوروی داشتند؟ آیا قرائت استالینیستی از مارکسیسم را می‌پسندیدند؟</strong>

سازمان اساساً با نقد و نفی حزب توده هویت و تولد یافت و طبعاً نقد حزب توده جدا از نقد شوروی نمی‌توانست باشد. در همان سال‌ها هیچ‌گاه شوروی و حزب توده سازمان را به عنوان جریان سوسیالیستی و انقلابی تلقی نکردند و بارها در رادیو پیک ایران که از پراگ پخش می‌شد، چریک‌های فدایی با عناوینی چون نارودنیک‌ها (تروریست‌های آنارشیست دوران قبل از انقلاب اکتبر) نقد شده‌اند. چریک‌ها در موضوع استقلال عمل بسیار حساس بودند. 

در دوره‌ای، شوروی از طریق ژنرال پناهیان در عراق، پیشنهاد همکاری و کمک تسلیحاتی و مالی به سازمان را داده بود. صفاری آشتیانی – به نمایندگی از سازمان- این پیشنهاد را نپذیرفت. ولی باید گفت که علی‌رغم این مسائل، چریک‌ها – با توجه به روح زمانه و درکی که تالی آن زمان بود وبا رهیافت ها و اطلاعات کنونی قابل قیاس نیست – کمتر مواضع ضد شوروی گرفته‌اند. البته افراد مستقلی در سازمان بوده‌اند که بارها شوروی را – به ویژه در ارتباط  داشتن با رژیم های سرکوب‌گر مانند شاه – نقد کرده‌اند. (البته باید بگویم طی دورانی بنا به دلایلی که بر من روشن نیست، که شاید نفوذ تئوریک حمید مومنی در نبرد خلق بوده باشد،  دو مقاله در ستایش استالین و مائو نوشته شده است).

روایت مارکسیستی مسلط در سازمان قرائتی انقلابی و شورشی بود که نمی‌توان گفت استالینیستی نامیده می‌شود. شاید بشود گفت که ادبیات مارکسیستی سازمان بیشتر رهایی‌بخش بود تا معطوف به قدرت سیاسی. از این رو نمی‌توان آن را به قرائت نظام‌محور و دولت‌گرای استالین از مارکسیسم نسبت داد. بدیهی است کتاب‌های استالین نزد چریک‌ها خوانده و بحث می‌شد ولی گرایش غالب سازمان را در بر نمی‌گرفت. با همه‌ی این ها من واقعاً نمی‌دانم پس از پیروزی قیام ۵۷، چگونه عکس استالین در صفحه‌ی اول نشریه‌ی کار (وابسته به سازمان) با تحسین، در سال‌روزتولد او جای گرفت!

شاید لازم باشد تأکید کرده باشم که اگر ما پارامتر زمان و گذر و تکامل اطلاعاتی را در تحلیل نبینیم حتما اشتباه کرده‌ایم و ضرورت دارد، اگر قرار است داوری کنیم، معیارهای مشخص برای آن برگزینیم و با چشم و عقل امروزی به گذشته ننگریم، هر چند به زعم من سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران، علی‌رغم همه مسائل از پرافتخارترین و پرمایه‌ترین جنبش‌های مردمی تاریخ ایران است که بدون آن، حتما تاریخ کشورمان چیزی کم می‌داشت.]]></description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/03/post_344.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/03/post_344.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گوی سیاست</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 12 Mar 2010 22:08:35 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پرونده‌ی گراس</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>وقتی دیوار برلین در سیزدهم اوت ۱۹۶۱ برپا می‌شود، «طبل حلبی» گونتر گراس دو سال است که منتشر شده و برای او اعتبار جهانی به هم‌راه آورده است. حالا موضع‌گیری‌های سیاسی او بیش‌تر مورد توجه قرار می‌گیرد. گونتر گراس، این هواخواه ِ سوسیالیسم دمکرات، در نامه‌ای سرگشاده به کانون نویسندگان آلمان شرقی، اعتراض خود را به برپایی دیوار اعلام و رییس جمهور آلمان شرقی را با نگه‌بانان اردوگاه‌های کار اجباری فاشیست‌ها مقایسه می‌کند. 

این موضع‌گیری باعث می‌شود پنج روز بعد در اشتازی (وزارت اطلاعات ِ جمهوری دمکراتیک آلمان) پرونده‌ای تحت ِ نام «Der Bolzen» (گاو میخ، گاوه، گوه، ضامن) برای گونتر گراس تشکیل بدهند. این پرونده در طول ۲۸ سال یعنی تا پایان به سر رسیدن عمر رژیم آلمان شرقی در سال ۱۹۸۹ مشتمل بر ۲۲۰۰ صفحه می‌شود: حاصل ِ گزارش ِ مامورین مختلف اشتازی از دیدارهای گراس از برلین و آلمان شرقی.

روزنامه‌نگار آلمانی کورت شلوته اوراق ِ این پرونده را بازبینی و بازخوانی کرده و متن ِ کوتاه شده‌ی آن را هم‌راه با توضیحات و گفت‌وگو با معاصران آن دوره و نیز خود گراس در کتابی به نام «گونتر گراس تحت نظر، پرونده‌های اشتازی» گردآوری کرده است. این کتاب که دوشنبه‌ی آینده منتشر خواهد شد، در طول هفته‌ی گذشته در کانون ِ توجه‌ی بیش‌تر رسانه‌های آلمانی اعم از روزنامه و رادیو و تلویزیون قرار گرفت. برای اطلاع خوانندگان ِ وب‌سایت رادیو زمانه چکیده‌ای از نقد و نظر ژورنالیست‌های رسانه‌های آلمانی و نیز بخش‌هایی از گفت‌وگوهای گراس در مورد این پرونده، در زیر گردآوری و ترجمه شده است.</small></strong>

[[photow01]]

<strong>حدس و گمان‌ها</strong>

گراس تا مدت‌ها مخالف انتشار محتویات این پرونده بود. امری که باعث شده بود حدس و گمان‌های زیادی درباره‌ی او سر زبان‌ها بیافتد:«مگر در خودزندگی‌نامه‌نوشت‌اش "هنگام گرفتن پوست پیاز" ننوشته در هفده سالگی با اِس اِس‌ها هم‌کاری کرده؟ بعید نیست مامور اشتازی هم بوده باشد. نکند این نویسنده‌ی چپ‌گرا بیش‌تر از آن‌چه که نشان می‌داد، طرف‌دار رژیم آلمان شرقی بوده.»

<strong>حقیقت</strong>

گونتر گراس از سال ۱۹۷۴ به برلین و آلمان شرقی رفت و آمد داشت. یک بار مهمان رسمی ِ کانون نویسندگان آلمان شرقی بود، یک بار هم با دعوت رسمی برای کتاب‌خوانی به آلمان شرقی رفت. جز این‌ها رفتن‌اش به برلین شرقی با ویزای یک روزه، تنها به قصد شرکت در نشست‌های مخفی ِ کتاب‌خوانی در خانه‌ی هم‌کاران‌اش بود که آن هم از سال ۱۹۷۸ دیگر برگزار نشد. 

در این نشست‌ها یا گراس بخشی از کتاب‌هایش را برای جمع می‌خواند و یا هم‌راه با جمع بخشی از نوشته‌های منتشر نشده‌ی نویسندگان ممنوع‌القلم آلمان شرقی را می‌شنید. پس از آن به بحث و تبادل نطر در مورد این آثار می‌نشستند. به مثل در سال ۱۹۷۸ در خانه‌ی یک پزشک در برلین شرقی برای چهارده پزشک بخش‌هایی از کتاب تازه‌اش «سفره ماهی» را خواند و بعد با آن ها به بحث و گفت‌وگو در مورد اثر ِ تازه‌اش نشست.

<strong>گراس ِ معترض</strong>

نمی‌شد گراس را که مشهور و محبوب بود و هم‌واره مواضعی قاطع و اتتقادی نسبت به آلمان شرقی داشت، تهدید یا تطمیع کرد. مخالفت‌ ِ او سرسخت و قاطعانه بود. دایم به وجود سانسور در آلمان شرقی معترض بود، از نویسندگان ِ ممنوع‌القلم حرف می‌زد و خواهان ِ آزادی ِ نویسندگان ِ زندانی بود.  در سال ۱۹۶۱ در کنگره‌ی نویسندگان رفتار ره‌بران آلمانی شرقی با نویسندگان ِ خودشان را "جنگ" نامید و گفت:«آزادی کلام در غرب در خطر است اما در این‌جا [آلمان شرقی] اساسا چنین چیزی وجود خارجی ندارد. به نویسندگان آزادی کلام بدهید.» نیز از کافکا و موزیل که آثارشان در آلمان شرقی ممنوع بود، نام برد و خواهان انتشار آثار آنان شد.

[[photow02]]

گراس در طول تمام آن سال‌ها به نویسندگانی که اجازه‌ی انتشار آثارشان در آلمان شرقی را نداشتند، کمک می‌کرد تا آن‌ها را در آلمان غربی منتشر کنند. گاهی دست‌نوشته‌های نویسندگان ِ آلمان شرقی را به غرب قاچاق می‌کرد. چندین بار نویسندگان ِ آلمان شرقی را که به غرب رفته بودند، در خانه‌ی خودش جا داد. دایم نقض حقوق بشر و عدم وجود آزادی‌های اجتماعی در آلمان شرقی را یادآوری می‌کرد و به حضور ارتش شوروی در پراگ معترض بود. 

گراس خاری در چشم قدرت‌مدارن ِ آلمان شرقی بود. او همان‌طور که غرب ِ "ارتجاعی" را به شدت مورد انتقاد قرار می‌داد اما شرق نیز از نوک تیز انتقادات او در امان نبود. یکی از مامورین ِ اشتازی در گزارشی می‌نویسد: «گراس در مجموع با نگاه از بالا در مورد مناسبات حاکم سیاسی در دو آلمان حرف زده است. می‌گوید، هر دو رژیم مسایل و مشکلات خودشان را دارند و در عین حال نظام ِ سیاسی آلمان غربی به‌تر از آلمان شرقی است.» بر اساس ِ گزارشات این ماموران معلوم می‌شود گراس "دیدی منفی" نسبت به رژیم آلمان شرقی و سوسیالیسم نوع روسی داشت.

از چشم قدرت‌مندان ِ رژیم آلمان شرقی همه‌ی این‌ فعالیت‌ها و موضع‌گیرهای گراس تنها می‌توانست از یک دشمن سر بزند. پس تحت نظرش گرفتند. از در سال ۱۹۸۰، مگر در مواردی نادر، دیگر به او اجازه‌ی ورود به خاک آلمان شرقی نداند. بیست و پنج سال تمام مانع انتشار آثارش در آلمان شرقی شدند و نمایش‌نامه‌هایش اجازه‌ی اجرا نیافتند.  تنها در سال ۱۹۸۷، وقتی زمزمه‌ی اعتراض‌های مردمی در حال بلند شدن بود، گذاشتند برای نخستین بار جلسه‌ی رسمی کتاب‌خوانی برگزار کند. این‌ها بهایی بود که گراس برای فعالیت‌ها و اعتقاداش پرداخت.

<strong>گزارش‌ها</strong>

ماموران اشتازی مو به مو از اقامت‌ ِ چند ساعته‌ی گراس در برلین شرقی گزارش می‌دادند، از جمله این که «امروز در یکی از کافه‌های میدان الکساندر برلین عرق و قهوه و شیرینی خورده است» یا «لباس گراس و زن‌اش مناسب بوده‌اند.» 

برخی از این گزارشات نشان می‌دهد، ماموران چیز زیادی از ادبیات نمی‌دانستند و گاهی نام نویسندگان آلمان غربی و حتا خود ِ آلمان شرقی را غلط می‌نوشتند. برخی از خبرچین‌ها در گزارشات ِ خود دست به خودشیرینی در برابر مافوق می‌زدند و یا تاثیر ِ گراس را ناچیز جلوه می‌داند تا بگویند: «ما از همه چیز خبر داریم و اوضاع کاملا تحت کنترل است.»

[[photow03]]

با تمام این احوال اشتازی موفق نشد به درون نشست‌ها نفوذ کند. پای مامورین هیچ وقت به داخل خانه‌هایی که گراس و نویسندگان آلمان شرقی دورهم جمع می‌شدند و دست‌نوشته‌های خود را برای هم می‌خواندند، باز نشد. در این خانه‌ها دست‌گاه‌های شنود هم نبود، اما تمام طرف‌ ِ گفت‌وگوهای رسمی گراس، به مثل اعضای کانون نویسندگان ِ آلمان شرقی، مسئول ِ پن ِ آلمان شرقی و یا مدیران ِ انشتاراتی‌ها  مامور اشتازی بودند و از گفت‌وگوها گزارش‌های دقیق و گاه اغراق‌آمیز می‌دادند. 

گفتنی است در حالی که جمعیت آلمان شرقی در سال ۱۹۹۰، سال اتحاد دو آلمان، کمی بیش از شانزده میلیون و نیم بوده، اشتازی ۹۱۰۰۰ کارمند رسمی و ۱۷۴۰۰۰ خبرچین غیررسمی داشت.

<strong>عکس‌العمل گراس امروز</strong>

گراس در طول هفته‌ی گذشته چند گفت‌وگو درباره‌ی این پرونده با رسانه‌های آلمان انجام داده است. دست‌چینی از اظهار نظرهای او را می‌خوانیم: «حدس می‌زدم، مرا زیر نظر دارند، اما نه دیگر از سال ۱۹۶۰-۶۱. باید ممنون اشتازی باشم، چرا که این ۲۰۰۰ صفحه، دست‌کم تا آن‌جایی که به جزییات مربوط می‌شود، کمک فوق‌العاده‌ای برای حافظه‌ است. سال‌ها از دیدن ِ این پرونده‌ها تن زدم چون مستقیما ضرری به من نرسیده بود. 

یکی از چیزهایی که غافل‌گیرم کرد این بود که هرمان کانت [دبیر کانون نویسندگان آلمان شرقی] از همان زمان یکی از مامورین اصلی ِ اشتازی بود، یعنی یکی از روشن‌فکران حلقه‌ی نویسندگان از همان اول این کاره بود. 

مسئله‌ی ما در آن نشست‌ها بیش‌تر مسایل ادبی و زیباشناسی بود و در گفت‌وگوها فقط به متن‌هایی که خوانده می‌شد، می‌پرداختیم. اشتازی خیال می‌کرد نفوذ زیادی بین نویسندگان ِ آن‌ طرفی دارم. من هرگز نویسنده‌های آلمان شرقی را تشویق یا ترغیب به ترک کشور نکردم. 

همیشه به نویسندگان ناراضی گفتم، پیش از آن که به غرب بروید، مسئله را ده بار زیر و رو کنید. شماها این‌جا یک کارکرد دارید، چنین کارکردی را در غرب نخواهید داشت.»]]></description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/03/post_343.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/03/post_343.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">پرسه در متن</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 12 Mar 2010 15:59:49 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«انقراض آرام»</title>
         <description>در اواسط قرن بیستم میلادی، هم‌زمان با رنگ باختن دیدگاه‌های فروید که مشکلات روحی و روانی بشر را در غرایز و آرزوهای سرکوب شده گذشته انسان‌ها جست‌وجو می‌کرد، جوامع غربی شاهد رشد دیدگاه‌های جدید برای تشخیص و معالجه مشکلات روحی و روانی مردم شده است.

انجمن ملی «روان‌درمانی امریکا» در طی ٦٠ سال گذشته، پنج بار دست به تهیه دفترچه راهنمای تشخیص بیماری‌های روحی و روانی زد و در طی همین مدت، قدم به قدم از فروید فاصله گرفت وخود را به مدرسه نظری نزدیک کرد، تلاش دارد مشکلات زندگی شخصی مردم را تبدیل به علائم بیماری‌های مربوط به جسم بشر سازد.

[[photow01]]

تاریخچه تهیه و کشف داروهای روحی و روانی به یک مهاجر از چکسلواکی، آقای «فرانک برگر» می‌رسد که بعد از مستقر شدن درلندن، در حال تهیه داروی نگه دارنده پنی سیلین، به اختراع تصادفی یک داروی تسکین‌دهنده دست یافت؛ اختراعی که به سرعت توجه کمپانی داروسازی «کارترر- والاس» را به خود جلب کرد.

«مپرو بامیت» محصول نهایی‌ای بود که به سرپرستی آقای فرانک برگر، توسط شرکت دارویی فوق و با این ادعا وارد بازار گشت که می‌تواند تشویش را از مخیله بشر بزداید. اسم تجاری اولین داروی روانی در تاریخ پزشکی «میلتاون» نامیده شد.

خانم  «آندره تون» در کتابش با عنوان «عصر تشویش» ضمن گردآوری تاریخچه داروهای اختراع شده عنوان می‌کند که: «میلتاون پرفروش‌ترین دارویی بود که تا آن‌ موقع (سال ۱۹۵۵) با سرعت وارد اجتماع شده بود؛ تا آن‌جا که از هر بیست آمریکایی، یک نفراز این داری ضد تشویش استفاده کرده بود. در طی سال‌های بعد، میلتاون به دارویی تبدیل شد که یک سوم روان‌پزشکان آن‌را برای بیماران خود تجویز می‌کردند.»

«والیوم» نقش نسل بعدی داروهای ضد تشویش را بر عهده گرفت و به اصلی‌ترین داروی تجویز شده توسط روان‌پزشکان در دهه‌های هفتاد و هشتاد میلادی تبدیل گشت و به همین دلیل توانست قیمت هر بورس شرکت دارویی «رووش» را به ٧٣ هزار دلار برساند.

سود سرسام آور داروهای آرام‌بخش، شرکت‌های دارویی را به دلالان بزرگ اقتصادی تبدیل کرد. تقبل مخارج کنفرانس‌های بین‌المللی در مناطق تفریحی، فرستادن فروشنده‌های متخصص به مطب روان‌پزشکان، شرکت در زدوبندهای سیاسی و حمایت مالی از سیاستمداران و حتی شگفت‌آورتر از همه، پیش‌خرید آگهی‌های روی جلد «فصل‌نامه روان‌شناسی آمریکا» به مدت ده سال، از جمله ترفندهایی است که مرز بین علم و تشخیص طبی را به شکلی جدی مخدوش ساخت.

اعتراضات پراکنده‌ای نیز در این راستا صورت گرفت. مجله مستقل و معتبر «نیشن»، قرصهای آرام‌بخش را به بمب تشبیه کرد و مجله «بازرگانی این هفته» از مصرف بی‌رویه داروهای فوق، تحت عنوان «انقراض آرام» سخن گفت.

[[photow02]]

استقبال همه جانبه و مصرف گسترده داروهای آرام‌بخش آخرین میخ‌ها را بر تابوت تفکرات فرویدی فرود آورد. واقعیت خلق شده توسط شرکت‌های داروسازی با تبلیغات وسیع به اثبات این منطق دامن زد که مشکلات روحی و روانی چیزی بیشتر از به هم خوردن هورمون‌های شیمیایی در بدن و مغز بشر نیست و خوردن قرص‌های آرام‌بخش و ضد تشویش، مشکل همه را به راحتی برطرف خواهد کرد.

اواسط دهه هشتاد میلادی تحقیقات علمی در باره مضرات داروهای آرام‌بخش و ضد تشویش، پرونده سودآوری داروهای فوق را بست. به همین دلیل، در ٢٠ سال بعدی، بیشترین مباحثات بر حول محور تشخیص انواع بیماری‌های روحی وروانی دور میزد.

انجمن ملی «روان درمانی امریکا» و «سازمان بهداشت جهانی» مستقر در اروپا، دو مرجع تشخیص‌ای بودند که با کمی اختلاف، نزدیک به ٣٥٠ بیماری را به همراه علائم و راه‌های معالجه آن‌ها دسته بندی کردند تا بتوانند طی آموزش یک‌سان ، به مداوای مشابه برای هر بیماری مشابه توسط روان‌پزشکان دست یابند.

به کارگیری دارونما برای مقایسه با تاثیرات داروهای ضد افسردگی، بخشی بزرگی از تحقیقات کلینیکی و بالینی را شامل می‌شود که در طی دو دهه گذشته صورت گرفته است؛ تحقیقاتی که چتر بزرگی از شک را برروی داروهای جدید افکنده است.

سوالات بسیار اساسی‌ای هنوز پیرامون افسردگی بی‌جواب باقی مانده است. هنوز با قاطعیت کسی نمی‌تواند بر بی‌اثر بودن داروهای مربوطه نظر دهد. داروهای افسردگی ثابت کرده‌اند که در افسردگی‌های خیلی حاد نتیجه‌های مثبتی را عرضه کرده‌اند ولی در بسیاری از تحقیقات تاثیر آن‌ها دربین مراجعه‌کنندگانی که افسردگی کم و متوسط دارند بی‌ثمر عنوان شده است.

[[photow03]]

آیا می‌توان به کسی که شغلش را از دست داده است، نوید صبر و گذر زمان را داد؟ آیا باید به او گفت چون مشکلات باعث شکل‌گیری شخصیت بهتری از او منجر می‌گردد بهتر آن است که با غم و افسردگی خود دست و پنجه نرم کند؟ از سوی دیگر، آیا بهتر نیست که به انتخاب فرد افسرده و بی‌کار شده احترام گذاشت و او را برای تقاضای کمک از داروهای ضد افسردگی، زیر سوال نبرد؟

کتاب «کارخانه غم‌سازی» در شکلی اخطار‌گونه از فصل جدیدی از گسترش مصرف بی‌رویه داروهای ضد افسردگی می‌گوید. دکتر «گری گرینبرگ» تلاش می‌کند از زاویه نگاه شخصی‌اش، به میلیون‌ها انسان‌ای که به تشخیص روان‌پزشکان، اقسرده تشخیص داده شده‌اند بقبولاند که ناراحتی و یأس و احساس ضعف آن‌ها واکنش‌ای است سالم به دنیای غیر سالم معاصر.</description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/03/post_341.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/03/post_341.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خارج از سیاست</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 05 Mar 2010 18:00:25 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>من آدم حسود تنهای ناراضی مغروری هستم</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>درباره‌ی ترجمه‌ی این نامه‌ی جویس به نورا

ترجمه از زبان دوم همیشه خطرکردن است، چرا که بی‌تردید ممکن است در ترجمه‌ از زبان دوم بخش‌هایی از ظرافت و دقت ِ متن اصلی از دست برود. این امر در مورد ترجمه‌ی نامه‌های خصوصی که معمولا نویسنده‌اش توجه چندانی به زیبایی و ادبیت ِ متن ندارد، مصداق بیش‌تری می‌یابد. اما از آن جایی که انتشار ترجمه‌ی آلمانی ِ نامه‌های جویس توسط یک ناشر ِ معتبر آلمانی، زورکامپ، انجام گرفته و نیز مترجم آن در پیش‌گفتار ۳۴ صفحه‌ای خود به خوبی نشان داده است که جویس و زندگی ِ او را می‌شناسد، فکر کردم می‌توان فعلا به آن بسنده کرد. 

از دیگر سو چون تاکنون هیچ‌ یک از نامه‌های جویس به فارسی ترجمه نشده و معلوم نیست تا کی باید به انتظار ترجمه‌ی این نامه‌ها از زبان اصلی ماند، خواندن ِ ترجمه‌ی فارسی ِ یکی از نامه‌ها که گویای گوشه‌ای از رابطه‌ی یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان ِ مدرن جهان با هم‌سر خویش است، خالی از لطف نیست. و می‌ماند دو توضیح: نخست این که جویس این نامه را زمانی نوشته که برای چاپ ِ مجموعه داستان ِ «دوبلینی‌ها» به دوبلین رفته و نورا در تریست بود و دو دیگر تمام پانوشت‌ها از مترجم ِ آلمانی کتاب است.</small></strong>

[[photow01]]

<strong>من آدم حسود ِ تنهای ناراضی ِ مغروری هستم</strong>

بیست و هفتم اکتبر ۱۹۰۹
Fontenoy Street, Dublin44 

محبوبم
امشب آتش  ِ قدیمی ِ عشق بار دیگر در من بیدار شده است. من فقط قالب ِ یک انسانم، روح من در تریست است. تنها تو مرا می‌شناسی و دوستم داری.

با پدر و خواهر رفته بودیم تئاتر: نمایش‌نامه‌ای افتضاح و تماشاگرانی چندش‌آور. در کشور خودم (مثل همیشه) احساس تنهایی می‌کردم. اما اگر تو در کنارت [کذا فی‌ الصل] بودی، می‌توانستم آن تنفر و خشمی را که احساس می‌کردم در دلم شعله‌ می‌کشد، در ِ گوش ِ تو بگویم. چه بسا سرزنشم می‌کردی اما مرا می‌فهمیدی. تصور این که پسرم – پسر من و تو، این پسربچه‌ی کوچولوی زیبای نازنین که تو، نورا به من هدیه داده‌ای – همواره در ایرلند یک غریبه خواهد بود، مایه‌ی مباهات من است. او مردی خواهد بود که به زبان دیگری حرف می‌زند و در فرهنگ دیگری بزرگ شده است.

ایرلند و ایرلندی‌ها حالم را به هم می‌زنند. در خیابان به من خیره می‌شوند اگرچه من هم چون یکی از خودشان به دنیا آمده‌ام. شاید هم از چشمانم تنفرم را از خودشان می‌خوانند. دور و برم چیزی نمی‌بینم مگر تصویر ِ کشیش ِ زناکار وخدمت‌کاران‌اش و زنان ِ دودوزه باز و دسیسه‌ چین. آمدن یا بودن در این‌جا برای من خوب نیست. شاید اگر پیش من بودی، این همه رنج نمی‌بردم. اما گاهی، وقتی آن داستان‌های هول‌ناک[1] دوران دختریت به یادم می‌آید، دچار تردید می‌شوم که نکند حتا تو هم در خفا با من سر عناد داری. چند روز قبل از رفتنم از تریست، با هم در  <em>Via Stadion </em>قدم می‌زدیم (همان روزی بود که برای conserva [2] ظرف شیشه‌ای خریده بودیم). کشیشی از کنار ما رد شد. به تو گفتم: « وقتی یکی از این‌ها را می‌بینی، احساس ِ نفرت یا انزجار به تو دست نمی‌دهد؟» کمی کوتاه و خشک جواب دادی: «نه، اصلا.» می‌بینی که تمام این چیزهای خرد و ریز از یادم نمی‌رود. جواب تو ناراحتم کرد و من ساکت شدم. این حرف و حرف‌های دیگری از این قبیل که به من می‌گویی مدت‌ها در سرم می‌چرخد. طرف  ِ منی نورا یا این که در خفا با من مخالفی؟

من آدم حسود ِ تنهای ناراضی ِ مغروری هستم. چرا در قبال من صبر و حوصله‌ی بیش‌تری به خرج نمی‌دهی و با من مهربان‌تر نیستی؟ آن روز غروب که با هم به دیدن ِ  Madame Butterflay رفته بودیم، رفتار مودبانه‌ای با من نداشتی. من فقط می‌خواستم آن موسیقی  ِ زیبا و ظریف را هم‌راه با تو بشنوم. می‌خواستم احساس کنم، وقتی خواننده در پرده‌ی دوم، رمانس امیداش Un bel di را می‌خواند: «روزی بر فراز دریا باریکه‌ دودی را در شرق خواهیم دید که بالا می‌رود: کشتی‌اش را باز خواهی شناخت»، چگونه روح تو، مثل روح من رنجور و مشتاق، به آرامی تاب می‌خورد. کمی مایوسم کردی. بعد یک بار دیگر شب از کافه به خانه و به کنار تخت‌ات آمدم و شروع کردم به تعریف کردن ِ تمام آن چیزهایی که امیدوار بودم در آینده انجام بدهم و بنویسم و نیز بلندپروازی‌های بی حد و مرزی که در واقع نیروی محرکه‌ی زندگی‌ام هستند. نمی‌خواستی چیزی بشنوی. می‌دانم، دیر وقت بود و البته پس از یک روز ِ طولانی از پا افتاده بودی. اما مردی که در سرش آتش امید و اعتماد به نفس می‌سوزد، باید احساسات‌اش را برای کسی تعریف کند. این‌ها را چه کسی غیز از تو باید تعریف کنم؟

من عمیقا و واقعا عاشق توام، نورا. حالا احساس می‌کنم لیاقت تو را دارم. در زندگی‌ام ذره‌ای نیست که مال تو نباشد. با وجود این چیزها که خاطرم را نسبت به تو مکدر می‌کند، همیشه تو را با به‌ترین خصلت‌هایت در برابر خودم می‌بینم. اگر عاشقم باشی، برایت تمام آن چیزهایی را که در درونم می‌گذرد، تعریف می‌کنم، اما گاهی وقت‌ها به نظرم می‌رسد معنی ِ نگاه‌ات این است که دارم فقط حوصله‌ات را سر می‌آورم. با این وجود نورا، عاشق توام. نمی‌توانم بدون تو زندگی کنم. با کمال میل تمام چیزهایی را که به من تعلق دارد به تو می‌دهم، تمامی ِ دانشی را که دارم (با تمام خُردی‌اش)، تمامی ِ احساساتی را که دارم یا داشته‌ام، تمامی تمایلات و انزجار‌هایی را که دارم، تمامی امیدها یا عذاب وجدانی را که دارم. دوست دارم دوش به دوش تو زندگی‌ام را بگذرانم و بیش‌تر و بیش‌تر برایت تعریف کنم تا زمانی که من و تو یکی شویم، تا زمانی که مرگ ِ محتوم ما فرا برسد. حتا همین حالا هم که دارم این‌ها را می‌نویسم، اشک از چشمانم سرازیر شده و بغض راه گلویم را بسته است. نورا، ما زندگی ِ کوتاهی داریم که طی آن می‌توانیم عشق بورزیم. آه عزیزم، کمی با من مهربان‌تر باش، کمی مراعات مرا بکن، حتا وقتی نسنجیده دست به عمل می‌زنم و به سختی می‌شود هدایتم کرد. باور کن ما با هم خوش‌بخت خواهیم شد. بگذار ترا به شیوه‌ی خودم دوست داشته باشم. بگذار دل‌ات همیشه نزدیک دل من باشد. تا هر ضربان ِ نبض  ِ زندگی‌ام را بشنوی، ضربان ِ هر درد و هر شادی‌ام را.

[[photow02]]

آن روز غروب ِ یک‌شنبه یادت می‌آید؟ - از پیش Werther برگشته بودیم منزل. پژواک ِ آن موسیقی ِ غمگین و مرگ‌گون هنوز در ذهن‌مان ادامه داشت. در حالی که در اتاق‌مان روی تخت دراز کشیده بودم ، سعی کردم ابیات ِ Connacht Love Song را که سخت دوست‌اش دارم، برایت بخوانم: It is far and it is far/ To Connemara wehre you are

یادت می‌آید، نتوانسته بودم آن ابیات را تا آخر بخوانم؟ وقتی آن سطرها را دکلمه می‌کردم، احساس ِ بی‌کران ِ تحسین ِ مهرآمیزم به تصویر تو که بر صدایم مستولی شده بود، برای من خیلی خیلی زیاد بود. عشق من به تو واقعا نوعی پرستش است.

به هرحال محبوبم، می‌خواهم خوش‌بخت باشیم. کاری کن تا در طول مدتی که نیستم، وضع سلامتی‌ات به‌تر بشود، و خواهش می‌کنم در مورد مسایل جزیی که تقاضایش را از تو دارم، از من حرف‌شنوی داشته باشی. اول از همه این که تا می‌توانی بخور تا آن دختر ِ عزیز ِ دست و پا چلفتی ِ چشم و گوش بسته‌ی لاغر ِ کوچولو که تو باشی، چیزی مثل یک زن بشود. اگر کاکائو تمام شد، استانی[3] سفارش بدهد. در این فاصله هم حسابی از آن یکی کاکائو و شکلات بخور. کمی از صورت‌حساب خیاط‌ات را بده. امروز دو شماره مجله‌ی طراحی ِ لباس برایت فرستادم که می‌توانی منتظر رسیدن‌شان باشی. شنبه برایت هفت یا هشت تا Yard Donegal-Tweed می‌فرستم. از بین آن‌ها می‌توانی بدهی برایت یک دست لباس تازه بدوزند. دنبال یک ست ِ خز برای تو گشتم و اگر این‌جا پول خوبی درآوردم، ترا با انواع و اقسام ِ خز و لباس و کلاه خفه می‌کنم. به فکر چند تا خز ِ خیلی قشنگ برای تو هستم.[4]

حالا عزیزترین عزیزم بنویس و به من بگو که به خواهش‌هایی که از تو دارم عمل می‌کنی. به من بگو که خوش‌بختی، چون می‌بینی که عاشق توام و به تو وفادارم و به تو فکر می‌کنم. من به تو وفادارم نورا و سراسر روز و دائم به تو فکرمی‌کنم.

شب بخیر عزیزم، در این مدت کوتاهی که از هم جداییم، خوش‌بخت باش و همیشه وقتی به من فکر می‌کنی، کُپی من جیورجیو[5]  را یکی ببوس.
آدیو mia cara نورا!
جیم

<strong>پانوشت‌ها:</strong>

<small>۱- اشاره دارد به دوست پسرهای نورا قبل از آشنایی با جویس، و نیز‌ سوء‌استفاده‌ی جنسی یک کشیش از نورا در دوران کودکی ِ او.

۲-  مربا

۳- Stannie Joyce برادر جیمز جویس

۴- در دورانی که رابطه‌ی جویز و نورا خوب نبود و نیز بعدها که علایم بیماری روانی لوچیا [دختر جویس و نورا] آشکار شده بود، جویس فکر می‌کرد هدیه‌ دادن خز کارساز داشته باشد.

۵- پسر نورا و جویس</small>]]></description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/03/post_342.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/03/post_342.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">پرسه در متن</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 05 Mar 2010 15:01:57 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>جهان؛ کارخانه غم‌سازی</title>
         <description>وارد محل کار می شوی و مدیر بخش از تو می خواهد که به دفترش بروی، مدیر با قیافه متاثر و شرم سار به تو می گوید که امروز آخرین روز همکاری تو با شرکت است و بهتر است هر چه زودتر به جمع آوری وسایل شخصی‌ات از محل کار بپردازی.

پریشان و گنگ، شام سردی را بدون اشتها می‌خوری، حوالی چهار صبح از خواب می‌پری و می‌بینی که بدون اختیار به سقف خیره شدی! چهره نامطبوع مدیر بخشی که در آن کار‌ می‌کردی از ذهنت بیرون نمی‌رود.

خانواده و اقوام تا آن‌جا که مقدور است به تو دل‌گرمی می‌دهند. با این‌که حیران و بهت‌زده‌ای، ولی به خودت اطمینان می‌دهی که شروع جدیدی در انتظار توست. 

[[photow01]]

یک هفته می‌گذرد و هنوز مغموم و پریشانی، نه خواب داری و نه خوراک، حوصله قرار ملاقات با آدمی که این اواخر توجه‌ات به او جلب شده بود را نیز از دست داده‌ای.

توان از تخت بیرون آمدن نداری، چند روزی می‌گذرد بدون این‌که میلی برای رفتن به بیرون داشته باشی. بالاخره تصمیم می‌گیری برای بیرون آمدن از این وضع نزد یک روانشناس بروی. او برایت یک نسخه دارویی می‌پیچد که تو را از افسردگی در بیاورد. آیا با رغبت تن به خوردن داروی ضد افسردگی می‌دهی؟

به هر شکل، بهتر است که به سراغ نظرات و اطلاعاتی نروی که در باره‌ی ضرر و زیان دارویی که قرار است بخوری مطالبی نوشته‌اند. طیف بسیار وسیع مخالفین و موافقین داروهای ضد افسردگی، مقالات، کتاب‌ها و تحقیقاتی که به برکت گوگل به آسانی در دسترس تو قرار دارد، جز مخدوش کردن افکارت، خاصیت دیگری ندارند.

تنها چاره‌ای که به شدت رایج است خوردن قرص‌هاست. فرمول ساده‌ای در ذهن بشر معاصر حک کرده‌اند که داروهای ضد افسردگی کمبود «سراتونین» را در مغز جبران می‌کنند و بسیاری از دوستان و آشنایان و حتی اقوامت این داروها را خورده‌اند و شهادت می‌دهند که حال‌شان خوب شده است.

[[photow02]]

شایعه مشکوکی هم البته در حال و هوای عمومی جامعه به گوش می‌رسد که همه این قضایا زیر سر شرکت‌های بسیار عضیم دارویی است و آن‌ها هستند که تحقیقات پر خرج و جانب‌دارانه‌ای در وصف مفید بودن و مطمئن بودن داروهای ضد افسردگی راه انداخته‌اند.

ترغیب همه‌جانبه‌ای از طریق تبلیغات مستقیم و غیر مستقیم صورت می‌گیرد که به مردم می‌گوید داروهای ضد افسردگی حلال همه مشکلات و دغدغه‌های انسانی است. داروهایی که می‌توان از آن برای از بین بردن هر درد و مشکلی از خجالت گرفته تا حل مشکلات ناشی از دست دادن کار استفاده کرد.

دکتراهای روانشناس نیز این روزها داروهای ضد افسردگی را برای مشکلاتی نظیر «بد غذایی»، «شوک روحی» و حتی برای مبارزه با بیماری «دائم‌الخمری» مریضان خود تجویز می‌کنند.

اعتراضات گسترده به مصرف بیش از حد داروهای ضد افسردگی، نه فقط توسط جامعه‌شناسان، متفکرین فلسفی و نظریه‌پردازان فرهنگی دامن زده می‌شود، بلکه در طیف وسیعی از متخصصین بهداشت و پزشکی نیز به چشم می‌خورد.

[[photow03]]

به نقل از موسسات رسمی آمارگیری، ازهر ۱۰ آمریکایی، یک نفر حتما در حال استفاده از داروهای ضد افسردگی است. فقط در سال ۲۰۰۸ بیش از ۱۶۰ میلیون نسخه برای داروهای ضد افسردگی در آمریکا پیچیده شده است که فروش داروهای فوق را به ۱۰ میلیارد دلار رسانده است.

کتاب «کارخانه غم‌‌سازی»، نوشته دکتر روانشناس، آقای گری گرینبرگ و کتاب «داروی جدید امپراطور»، نوشته پروفسور روانشناسی دانشگاهای انگلیس و آمریکا، آقای «ایروینگ کرش» از نمونه‌ اعتراضاتی هستند که متخصصین علوم پزشکی از روند مصرف بی‌رویه داروهای ضد افسردگی دارند.

کتاب «کارخانه غم‌سازی» در نثری روان، ضمن گذری به تاریخچه داروسازی مدرن به شکلی دقیق‌تر نگاهی می‌اندازد به شیوه‌های کلینیکی در تهیه داروهای جدید. نویسنده کتاب دکتر گرینبرگ مروری نیز دارد بر روی آخرین شیوه‌های روان‌درمانی و تکنیک‌های مرتبط به تصویربرداری از مغز.

دکتر گرینبرگ آمار رسمی موسسات پزشگی آمریکا در باره‌ی وجود ۱۷ میلیون مریض افسرده را خنده‌دار می‌داند. او معتقد است که بدون شک ۱۷ میلیون نفر آدم افسرده در آمریکا وجود دارد، ولی افسردگی بیشتر آدم‌ها فقط یک واکنش عاقلانه است به مشکلات دنیای دیوانه.

[[photow04]]

دکتر گرینبرگ به طور کلی معتقد است که لقب «بیماری» دادن به غصه‌ها، یاس و ناامیدی مردم؛ یک دروغ بزرگ است که جامعه پر از مشکل سرمایه‌داری اختراع کرده است. دروغی که اذعان می‌کند با مصرف داروهای ضد افسردگی هر کسی با هر مشکل غیر قابل حلی دوباره می‌تواند لبخند شاد برصورتش نقش ببندد.

هدف اصلی نسبت بیماری دادن به تشویش‌های واقعی مردم در این است که به مردم بقبولانند مشکل اصلی از خود آن‌ها و در ذهن و سر آن‌ها است نه در نابسامانی‌ها و ضعف‌های سیستم اقتصادی و اجتماعی موجود.

دکتر گرینبرگ نه تنها به ادعای کذابی که معتقد است به هم خوردن میزان فعل و انفعالات شیمیایی مغز بشر باعث مشکلات روحی و روانی بشر می‌گردد اعتراض دارد، بلکه به شیوه‌های گفت‌وگو درمانی و انواع مختلف رفتار درمانی نیز انتقاد دارد.

نویسنده کتاب «کارخانه غم‌سازی» بر این باور است که همه درمان‌های دارویی و رفتاری موجود در آمریکا، حول یک نیت اصلی استوار هستند؛ هدف و نیتی که با اصرار تمام و به همراه سود‌آوری کامل می‌خواهد بر این نکته تاکید کند که عیبی در سیستم زندگی وجود ندارد و اگر هم مشکلی هست باید آن‌را در انسان‌ها و امراض‌شان جست‌وجو و سپس درمان کرد.</description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/02/post_340.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/02/post_340.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خارج از سیاست</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 26 Feb 2010 21:30:26 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نامه‌های جیمز جویس به نورا</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>جیمز جویس شیفته‌ی هم‌راه سالیان‌اش نورا بارناکل (Nora Barnacle) بود. نامه‌های جویس به او در تاریخ ادبیات به «Dirty letters» معروف است زیرا جویس در آن‌ها، بدون کم‌ترین ‌پرده پوشی و با رکیک‌ترین واژه‌ها، از خواسته‌ها و تمایلات جنسی‌اش برای نورا گفته است. 

در زیر نگاهی کوتاه به زندگی و رابطه‌ی این دو و نیز تاریخ نامه‌ها می‌پردازم و هفته‌ی آینده ترجمه‌ی یکی از نامه‌ها در سایت رادیو زمانه درج خواهد شد.</small></strong>

<strong>جیمز جویس</strong>

جیمز جویس نویسنده‌ی ایرلندی و خالق آثاری چون «دوبلینی‌ها»، «جهرۀ مرد هنرمند در جوانی» و «اولیس» در سال ۱۸۸۲ به دنیا آمد. در بیست و دو سالگی هم‌راه با نورا بارناکل در جست‌وجوی کار به تبعید خودخواسته به اروپا رفت و به تناوب در شهرهای پولا، تریست، رم، زوریخ و پاریس زندگی و کار کرد. 

سرانجام در کوران جنگ جهانی دوم بار دیگر ناچار شد از فرانسه به زوریخ بگریزد. در سیزدهم ژانویه ۱۹۴۱ ساعت دوی شب بیدار شد و از پرستارش خواست هم‌سر و پسرش را پیش او بیاورد. پانزده دقیقه بعد جان سپرد. جویس را در گورستان فلونترن سویس به خاک سپرده‌اند.

[[photow03]]

از ویژگی‌های معروف جویس ترس او از سگ و رعد و برق بود. در کودکی سگی او را گاز می‌گیرد و به این خاطر ترس از سگ تا آخر عمر با جویس می‌ماند. جویس از رعد و برق نیز به شدت وحشت داشت. از قرار یکی از عمه یا خاله‌های او که عمیقا مذهبی بود، به او تلقین کرده بود که رعد و برق نشانه‌ای از خشم خدا است.

<strong>نورا بارناکل</strong>

نورا بارناکل در سال ۱۸۸۴ در Galway ایرلند به دنیا آمد. پدرش نانوا و الکلی بود و خانواده‌اش در فقری دایمی بسرمی‌برد. وقتی مادر نورا برای ششمین بار حامله می‌شود، نورا را نزد مادربزرگ او می‌فرستد و سرپرستی نورا عملا در اختیار دایی او که مردی متعصب بود قرار می‌گیرد. این مرد بارها نورا را با عصایش کتک می‌زده تا سرانجام نورا برای کار به دوبلین می‌رود و در یک هتل استخدام می‌شود.

نورا بارناکل برای جویس منبع الهام بود. تمام جویس‌شناسان معتقدند تاثیر نورا در زندگی و آثار جویس انکارناپذیر است. پژوهش‌گران آثار جویس نیز بسیاری از ویژگی‌های شخصیتی نورا را در آثار جویس و به‌ویژه در «دوبلینی‌ها» یافته‌اند. نورا اما نه تنها اهل ادبیات نبود بل‌که از سطح دانشی در حد متوسط روزگار خود برخوردار بود. به مثل نامه‌هایش فاقد علایم سجاوندی بودند. 

[[photow01]]

نورا اما استعداد یادگیری زبان داشت و زبان تمام کشورهایی را که در آن‌ها زندگی کرده بود، یاد گرفته بود. جویس اما مجذوب سرزندگی، شوخ‌طبعی و صداقت عمیق نورا و خلاف توصیه‌ی همه سخت دل‌بسته‌ی او بود. از سوی دیگر آن‌گونه که از نامه‌های جویس برمی‌آید، نورا از نظر جویس زنی اثیری و در عین حال لکاته بود. او به نبوغ جویس ایمان داشت و از هیچ کوششی برای حمایت از او دریغ نکرد. معروف است که نورا مانع سوزاندن دست‌نوشته‌ی «استیون قهرمان» توسط جویس شده است.

<strong>آشنایی جویس و نورا</strong>

جویس، وقتی در دهم ژوئن ۱۹۰۴ با نورا بارناکل آشنا می‌شود، مثل استیون ددالوس، یکی از شخصیت‌های رمان «اولیس»، بیست و دو سال داشت. نورا شش ماه بود که به دوبلین آمده بود. این آشنایی زندگی جویس را از اساس تغییر می‌دهد. او که پیش از این از همه کناره می‌گرفت، پس از آشنایی با نورا دوباره بین دوستان‌اش در کافه‌ها و مجامع ادبی پیدا می‌شود. 

این دو برای چهاردهم ژوئن قرار می‌گذارند اما نورا سر قرار نمی‌آید. قرار بعدی‌شان در شانزدهم ژوئن بوده و این همان روزی است که رمان معروف جیمز جویس، اولیس در آن در آن اتفاق می‌افتد. از سال ۱۹۵۴ هر سال این روز را به عنوان روز بلوم (Bloomsday) در دوبلین جشن می‌گیرند.

نورا و جویس هشتم اکتبر ۱۹۰۴ در حالی که بی‌پول بودند، به امید یافتن کار سوار کشتی می‌شوند تا به انگلیس و از آن‌جا از طریق پاریس به زوریخ بروند.

<strong>زندگی مشترک</strong>

نورا و جویس سال‌های متمادی در فقر زندگی کردند. محل درآمد عمده‌ی جویس تدریس زبان انگلیسی بود و نورا با رخت‌شویی و اطوکشی به درآمد خانواده کمک می‌کرد. جویس و نورا سال‌ها با هم زندگی کردند، بی آن که ازدواج قانونی کرده باشند؛ چرا که جویس مخالف ازدواج بود. سرانجام اما به ازدواج رسمی تن می‌دهد و در سال ۱۹۳۱ در لندن با هم ازدواج می‌کنند.

[[photow02]]

<strong>جدایی‌ها، نامه‌ها</strong>

در طول بیست سال، از۱۹۰۴ تا ۱۹۲۴ حدود شصت نامه از جویس به نورا باقی مانده است. جویس ظاهرا مخالفتی با انتشار این نامه‌ها نداشته، چرا که هیچ وقت نه تلاشی برای از بین بردن آن‌ها کرد و نه هرگز چنین تقاضایی داشت. بیش‌تر نامه‌ها به مسائل روزمره مربوط می‌شوند و جویس تنها یک بار در نامه‌ی اوت ۱۹۰۴ از خانواده‌اش برای نورا می‌نویسد. 

در این مجموعه نامه‌ها دو نامه از سال ۱۹۰۹ به خاطر قباحت بیرون از اندازه‌ی نویسنده‌شان حذف شده است. تصمیم‌گیری در مورد انتشار یا عدم انتشار این نامه‌ها در حوزه‌ی اختیارات گردآورنده‌ی این نامه‌ها نبوده، زیرا بازماندگان و اداره‌ کننده‌ی آثار باقی مانده از جویس مایل نبوده‌اند آن‌ها را در اختیار عموم قرار دهند. 

بخش‌هایی از برخی نامه‌ها نیز که حاوی خاطرات اروتیک جویس و تخیلات جنسی او بوده و نشان از گرایش‌های خاص جنسی جویس دارند، حذف شده است. نامه‌های نورا که از قرار حاوی چنین نوشته‌هایی بودند، هرگز پیدا نشدند.

این نامه‌ها به لحاظ حجم شامل چهار دوره‌ی می‌شود: دوره‌ی اول نامه‌های سال ۱۹۰۴ است و دوران آشنایی جویس و لورا تا مقطع رفتن آن‌ها از ایرلند را دربرمی‌گیرد. دوره‌ی دوم نامه‌های سال ۱۹۰۹ است. در این سال جویس هم‌راه پسرش به دوبلین رفته بود تا با ناشری برای چاپ دوبلینی‌ها حرف بزند. 

نورا با دخترشان در تریست مانده بودند. این جدایی نزدیک به هفت ماه طول می‌کشد و طولانی‌ترین دوران جدایی آن‌ها بود. در طول سی و هفت سال زندگی مشترک این نخستین بار بود که این چنین دور از هم‌ بودند. بیش‌ترین حجم نامه‌ها و قبیح‌ترین‌شان مربوط به این دوران است که در تاریخ ادبیات به Dirty letters معروف است. 

در سال ۱۹۱۰ جویس نزد نورا برمی‌گردد. دوره‌ی سوم شامل نامه‌های سال ۱۹۱۲ است. این بار نورا بعد از هشت سال دوری از ایرلند هم‌راه دخترش برای دیدار به ایرلند می‌رود و جویس با پسرشان در تریست می‌مانند. و سرانجام دوره‌ی چهارم نامه‌های نوشته شده در سال ۱۹۱۷ است. 

در این سال نخستین نشانه‌های وخامت بیماری چشم جویس نمایان می‌شوند. پزشک به جویس توصیه می‌کند زمستان را در جنوب لوکارنو بگذراند. نورا هم از آب و هوای زوریخ در رنج بود. جویس نورا و بچه‌ها را اول می‌فرستد تا خودش بعدا به آن‌ها بپیوندد. 

یک نامه هم از سال ۱۹۲۲ است که جویس از پاریس به ایرلند می‌نویسد. در این سال نورا برخلاف میل جویس با بچه‌ها به ایرلند برگشته بود و ظاهرا تهدید کرده بود دیگر هرگز به برنخواهد گشت. و سرانجام آخرین نامه که چند سطری بیش نیست، مربوط به سال ۱۹۲۴ است.]]></description>
         <link>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/02/post_338.html</link>
         <guid>http://www.zamaaneh.com/friday/2010/02/post_338.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">پرسه در متن</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 26 Feb 2010 18:00:00 +0000</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>

