<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>جمعه</title>
      <link>http://www.radiozamaaneh.com/friday/</link>
      <description></description>
      <language>en-us</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Fri, 18 Jul 2008 21:15:28 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>بند نافتان را پس انداز کنید</title>
         <description><![CDATA[هر جای بدن آدم که زخمی می‌شود، بعد از مدتی سر و کله‌ی سلول‌های جديد در همان محل زخم پيدا می‌شود و زخم را ترميم می‌کنند. وقتی زخم به لايه‌های عميق‌تر پوست برسد، آنوقت جای زخم هم، که به آن «داغ زخم» می‌گويند، روی پوست می‌ماند، ولی در مورد توانايي تکثير سلول‌ها اتفاقی نمی‌افتد. سلول‌های جديد توليد می‌شوند و پوست صدمه ديده به حال اولش برمی‌گردد.  

تکثير و ترميم سلولی در همه جای بدن موجودات زنده رخ می‌دهد، به جز در يک مورد استثنايي. آن يک مورد مربوط است به دستگاه عصبی که توانايی ترميم سلولی ندارد. يعنی درست شبيه به زخم روی پوست، در نخاع هم زخم درست می‌شود. اين زخم محصول صدمه ديدن نخاع است. 

زخم نخاع بر خلاف زخم‌های پوستی باعث می‌شود دو سر رشته‌های سلول‌ عصبی که قطع شده‌اند نتوانند به هم جوش بخورند. در نتيجه‌، پيام عصبی که از يک عضو به طرف مغز يا از مغز به طرف آن عضو می‌رود از محل زخم نخاع عبور نمی‌کند و دست آخر آدمی که نخاعش صدمه ديده فلج می‌شود.  

يک مورد خيلی شناخته شده‌ی تکثير و ترميم نشدن سلول‌های عصبی مربوط است به بيماری‌هايی نظير آلزايمر که سلول‌های مغزی بدون اين که جانشينی برای‌شان بوجود بيايد از بين می‌روند و با همين از بين رفتن حافظه هم از بين می‌رود.

اما در همين دستگاه عصبی که سلول‌هايش تکثير نمی‌شوند يک استثناء هم وجود دارد. آن استثناء مربوط است به دستگاه بويايی. دستگاه بويايی بخشی از دستگاه عصبی‌ست و سلول‌هايش به طور مداوم تکثير می‌شوند. دليل اين تکثير شدن مربوط است به تماس مداوم دستگاه بويايی به محيط خارج از بدن. در واقع حس بوييدن يعنی تکثير سلول‌ بويايي. 

از جنبه‌ی نظری می‌شود نمونه‌های اوليه‌ی سلول‌های بويايی را پرورش داد و به دو سر سلول‌های قطع شده‌ی نخاع متصل کرد تا پيام عصبی بين مغز و اندام‌ها برقرار بشود. نمونه‌ی اوليه‌ی اين سلول‌ها همان چيزی‌ست که به اسم «سلول‌های ساقه‌ای» (Stem Cells) شناخته می‌شود. 

[[photow01]]

از نظر کلی دو نوع سلول ساقه‌ای در بدن موجودات زنده هست. يکی سلول ساقه‌ای جنينی (embryonic stem cells) که وقتی جنين مثلأ انسان ۴ يا ۵ روزه‌ست توليد می‌شوند و دومی سلول‌های ساقه‌ای بالغ (adult stem cells) که باز در بدن موجودات زده بالغ وجود دارند.

سلول‌های ساقه‌ای جنينی را می‌شود با استفاده از محرک‌های سلولی و مولکولی به ۲۰۰ نوع سلول متفاوت تبديل کرد؛ درست مثل آرد نان‌پزی که بسته به موادی که به آن اضافه می‌کنيم می‌شود با آن همه جور نانی پخت. 

اما سلول‌های ساقه‌ای بالغ مثل نان نيمه پخته‌ای هستند که بايد آن‌ها را در زمان مورد علاقه گذاشت توی فر که کاملأ بپزند. همين هم هست که سلول‌های ساقه‌ای بويايی را که اصلأ سلول عصبی هستند می‌شود گذاشت در محل ضايعه‌ی نخاعی، که دو سر سلول‌های قطع شده را به هم وصل کنند. به اين کار می‌گويند داربست درست کردن.

[[photow02]]

طبق يک قانون ساده تمام سلول‌های عصبی به خط راست حرکت می‌کنند مگر اين که يک عامل شيميايی باعث تغيير مسير حرکت‌شان بشود. اصل داستان در کندی پيشرفت درمان ضايعات نخاعی مربوط به همين حساسيت سلول‌های بويايی به مواد شيميايی‌ست. ممکن است يک سلول ساقه‌ای جنينی در اثر وجود يا ترشح زياده از حد يک ماده‌ی شيميايی در محيط اطراف راهش را کج کند و پيام مغز يا اندام را به يک جای ديگری از دستگاه عصبی ببرد. برای همين هم کار با سلول‌های ساقه‌ای جنينی آسان نيست چون تا بجنبيد به يک سلول ديگری تغيير می‌کنند.

همين مثلأ حساسيت بيجای سلول‌های جنينی باعث شده تا سلول‌های ساقه‌ای بالغ توانايی‌های بهتری برای درمان ضايعات نخاعی داشته باشند، چون درست مثل همان نان نيمه پخته تکليف‌شان برای چه جور نانی بودن معلوم است، و تا حدود زيادی آموزش ديده‌اند که به کدام محرک‌های شيميايی پاسخ بدهند و کدام‌ها را ناديده بگيرند. نکته‌ی مهم‌ترش هم اين است که سلول‌های ساقه‌ای بالغ را می‌شود از بدن يک بيمار تهيه کرد و از آنها در درمان ضايعات و بيماری‌های او استفاده کرد، بدون اين که بعدأ بدن این بيمار آن‌ها را به عنوان سلول بيگانه بشناسد.

البته در مقابل، حسن سلول‌های ساقه‌ای جنينی در اين است که چون هنوز متمايز نشده‌اند بنابراين می‌شود آن‌ها را اهدا کرد، درست مثل اهدای خون. 

[[photow03]]

اين روزها که حرف از درمان بيماری‌های مختلف با استفاده از سلول‌های ساقه‌ای زياد شده، بانک سلول ساقه‌ای هم به راه افتاده. معروف‌ترين حسابی که در اين بانک‌ها باز می‌شود حساب بند ناف است. والدين به محض تولد کودک‌شان بند ناف او را در ازای حق و حقوق بانکداری به بانک سلولی می‌دهند تا اگر روزگاری همان کودک در هر سنی نياز به درمان سلولی پيدا کرد از سلول‌های بند ناف او استفاده کنند. بند ناف پر است از سلول‌های ساقه‌ای جنينی.

<object width="285" height="238"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/9eYyT_R5Br0&hl=en&fs=1"></param><param name="allowFullScreen" value="true"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/9eYyT_R5Br0&hl=en&fs=1" type="application/x-shockwave-flash" allowfullscreen="true" width="285" height="238"></embed></object>
<small>موش فلجی که توسط پیوند سلول‌های ساقه‌ای دوباره به راه افتاد</small>

اگر بشود مسير حرکت يک سلول بويايی را تحت کنترل درآورد آنوقت درمان ضايعات نخاعی کاملأ انجام شدنی‌ست. اين اتفاقی‌ست که حالا در مورد موش‌ها انجام شده. حالا می‌شود پاهای يک موش فلج را دوباره به کار انداخت، کار آسانی‌ نيست اما حالا شدنی‌ست.

 
]]></description>
         <link>http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/07/post_87.html</link>
         <guid>http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/07/post_87.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category"> علم و محیط زیست</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 18 Jul 2008 21:15:28 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>جنس اصل عطاری و مرحوم نایب کبابی</title>
         <description><![CDATA[<strong>۱- رنگ‌ها...</strong>

این روزها برای خرید کفش و کیف که می‌روم، چشم‌هایم خیره می‌ماند به رنگ‌های زیبای زرد و سبز و آبی و سرخابی و بنفش براق پشت ویترین مغازه‌ها ...

چند سال پیش را به یاد می‌آورم که چه قدر آرزو داشتم لباس یا کیف و کفشی با رنگ تند داشته باشم؛ اما ما محکوم بودیم به مشکی پوشیدن. به ما می‌گفتند رنگ‌های خالص جلف‌اند؛ چه در مدرسه و چه در کوچه و خیابان. اصلاً لباس و کیف‌ و کفش رنگی در بازار نبود که بخواهیم بپوشیم یا نپوشیم.

یادم می‌آید چند سال پیش به هر روسری‌فروشی که می‌رفتم، جز مشکی و قهوه‌ای و سرمه‌ای و خاکستری، رنگی نداشتند. یادم است رفتم پارچه‌ی پیراهنی نارنجی گل‌گلی‌خریدم. به اندازه‌ی یک روسری 80 در 80 سانتیمتر بریدم و دورش را دوختم و سرم کردم. چند بار در کوچه و خیابان به من تذکر دادند، خدا می‌داند.

یاد آن کتانی صورتی‌ سوغات خارجم می‌افتم که به دست توانای ناظم مدرسه پاره شد که دیگر با پوشیدنش آبروی مدرسه را نبرم.

خوشحالم که بچه‌های این دوره می‌توانند هر رنگی که دوست دارند، بپوشند.

<strong>۲- ساندویچ با سس دود</strong>

از ساندویچ‌‌فروشی هایدای میدون ونک که رد شدم، دلم مالش رفت. ساعت شش بعدازظهر بود و من هنوز ناهار نخورده بودم. بی‌اختیار وارد شدم و یک ساندویچ کالباس مخصوص سفارش دادم. گفتم لطفاً سُسش را دو برابر بریزید. گفت همین‌جا می‌خورید یا می‌برید؟ عجله داشتم و نمی‌توانستم بایستم و بخورم. گفتم می‌برم.

چند قدم از ساندویچ‌‌فروشی که دور شدم، با شوق و ذوق ساندویچ را از نایلکس بیرون آوردم و یک گاز گنده زدم. سُس‌ها از لب و لوچه‌ام سرازیر شد.

موقع جویدن چشم‌هایم را تا نیمه بستم (اگر کامل می‌بستم یا زمین می‌خوردم یا زیر ماشین می‌رفتم) منتظر لذت از مزه‌اش شدم. اما ته حلقم چیزی ماسید و بویی تند در دماغم پیچید. این بوی چه بود؟

ساندویچ را بو کردم. جز بوی خوش کالباس و سس مورد علاقه‌ام چیزی به مشامم نرسید. 

گاز بعدی را زدم. بوی گازوییل در دماغم پیچید. بعد بوی نفت، بوی بنزین، بوی دود...

بله، اشکال از آلودگی هوا بود. دیگر خوردن هیچ چیز در خیابان‌های تهران مزه نمی‌دهد.

<strong>۳- محله تگزاس</strong>

برای کاری باید می‌رفتم دانشگاه تربیت معلم در حصارک کرج. هر کس شنید، گفت مبادا ماشین ببری. کرایه تاکسی‌ات هر چه شد، بده؛ اما توی آن منطقه رانندگی نکن.

راستش بهم برخورد. آخر رانندگی ‌من بد نیست. تازه، با خفاش شبی که این‌روزها در آن منطقه پیدا شده و تا به ‌حال شش هفت خانم را کشته، چه کنم؟ اگر من بمیرم؛ جوابم را چه کی می‌دهد؟ گرچه آدم مرده جواب به چه دردش می‌خورد.

تا پنج شش کیلومتر مانده به آن‌جا اوضاع بد نبود. نمی‌گویم همه خوب رانندگی می‌کردند. اصلاً! مثل بقیه‌ی خیابان‌های شهر. اما از نزدیکی‌های آن‌جا مارپیچ رفتن ماشین‌ها شروع شد. انگار هیچ‌کس دست خودش نبود و همه طبق یک قانوی نوشته (شایدم نانوشته) هیچ‌کس نباید حتی به طول دو متر به صورت صاف و مستقیم رانندگی کند. 

من هم در این بین گیر افتاده بودم. نمی‌توانستم صاف رانندگی کنم. وقتی راننده این‌وری و اون‌وری ‌و جلویی و عقبی مرتب بِرِیک می‌زنند، تو باید چه کار کنی.

من هم باید مارپیچ می‌زدم که ماشین کسی به ماشینم نخورد یا من به کسی نزنم. انگار توی یک گرداب گیر افتاده بودم و به جلو و این‌ور و آن‌ور می‌رفتم. فکر کنم ازمعجزات الهی بود که کسی به کسی نمی‌خورد. همه در حال جاخالی دادن بودیم.

عرق از هفت‌بند بدنم جاری بود. ای خدا کِی از این گرداب خلاص می‌شوم؟ سعی کردم دعایی یادم بیاد که بخوانم؛ اما ذهنم قفل شده بود. خواستم نذر کنم که اگر سالم برگشتم، پولی در صندوق صدقات بیندازم؛ یادم آمد که سر استفاده از این پول بین اهالی نظر شبهه وجود دارد.

به نظرم یک قرن طول کشید تا به میدان معلم رسیدم. میدان که چه عرض کنم؛ بازار شام بود. ماشین‌ها حتی جهت درستی نداشتند. افقی و عمودی، جلو و عقب. بعضی ماشین‌ها وسط میدان پارک کرده بودند به دنبال مسافر داد می‌زدند. شیر تو شیری بود که نگو!

حالا باید ماشین را کجا پارک کنم؟ همه جا تابلوی ایستادن ممنوع نصب بود با دیدن پلیسی که گوشه‌ی میدان ایستاده بود، گل از گلم باز شد. خیلی آرام و آهسته ماشین را به طرفش بردم. پارک کردم. شیشه را پایین کشیدم و سؤالم را پرسیدم. پلیس داشت جواب می‌داد که ناگهان صدای مهیبی آمد همراه با ‌تکان‌های شدید ماشین. عین زلزله.

سرم را بی‌اختیار روی فرمان گذاشتم تا تکان‌ها تمام شود. چند ثانیه بعد سرم را برداشتم. نفهمیدم این چند صد نفری که دورمان جمع شده بودند از کجا پیدایشان شده بود. پلیس هم آمده بود این طرف. نیشش تا بناگوش باز بود. مردم هم همه مشغول مسخره‌بازی و شوخی بودند.

از ماشین پریدم پایین. دیدم تاکسی پیکان قراضه‌ای (که جدیداً بهشان می‌گویند تبدیلی. یعنی راننده دلش نمی‌آید خرجش کند؛ چون قرار است به زودی با سمند عوضش کند) از عقب جوری زده که سپر و گلگیر طرف چپ را داغان کرده است. آن هم جایی که اصلاً مسیر رفت و آمد نبود. یعنی سه‌ چهار لاین خالی را گذاشته و عدل آمده زده به من.

پیرمردی با لباس کهنه و ته‌ریشی سفید از تاکسی پیاده شد و شروع کرد به فحش و بد و بی‌راه. پلیس خنده‌کنان گفت: تو به ماشین این خانم زدی، کولی‌بازی هم درمی‌آوری؟ اصلاً تو چرا از این گوشه سردرآوردی؟ مردم هم انگار که فیلم کمدی می‌دیدند، غش کرده بودند از خنده و من نگران و مضطرب که تا یک ساعت دیگر دانشگاه باشم؛ وگرنه ساعت کاری تمام می‌شود.

پیرمرد انگار حواس‌پرتی داشت و خودش هم متوجه نشده بود چرا این‌جاست. گیج و منگ بود. اما نمی‌خواست خودش را از تک و تا بیندازد. الکی داد و بی‌داد می‌کرد و گاهی فحشی نثار ماشین من می‌کرد. پلیس قبضش را درآورد که جریمه‌اش کند.

پیرمرد شروع کرد به گریه که ندارم و بدبختم و هزار فکر و خیال در سرم بوده. بیمه هم نیستم و نمی‌توانم خسارت بدهم. پلیس هم‌چنان می‌خندید و مردم هم!

در این بین، جلوی چشم‌های نگران من کارمندان تربیت معلم سوار بر سرویس از دانشگاه خارج شدند. از پلیس خواهش کردم اگر می‌شود جریمه‌اش نکند تا اقلاً قسمتی از خسارت مرا بتواند بدهد. فکری کرد و قبول کرد.

آن قدر مردم جمع بودند که نمی‌توانستم شماره تاکسی را بردارم. هر کس هم نظری می‌داد. انگار بهترین فیلم سینمایی عمرشان را دیده باشند. 

از پیرمرد کارت ماشین و گواهینامه‌اش را خواستم (پلیس نخواست، من خواستم.) گفت کارت ماشین ندارد. گواهینامه‌اش هم فتوکپی بود. اصلاً شبیه خودش نبود. اما گفتم بهتر از هیچی ‌است و گرفتم.

گفتم برویم به یک تعمیرگاه. هر کدام که خودت بخواهی. اصلا می‌گذاریم همان‌جا درست شود پولش را تو بده. خوب است؟ پیرمرد با قیافه غم‌زده گفت باشد. دنبال من بیا.

پلیس هم با نیش‌های باز نظاره‌گر بود و هیچ‌کاری نمی‌کرد.

پیرمرد سوار شد و من هم به دنبالش. دور زدیم. دوباره وارد گرداب ماشین‌ها شدیم. 10 بار نزدیک بود من تصادف کنم و 10 بار هم او. چند متر مانده به اولین تعمیرگاه، رفت کنار و چراغ زد که بایست. ایستادم.

پیاده شد و آمد گفت: ببین بگذار راحتت کنم. من هیچ پولی ندارم؟ خلاص! گواهینامه‌ام را بده که 10 سر عائله‌ام منتظرند!

دلم برایش سوخت. اما نمی‌خواستم بگذارم همین‌طور قِسِر در برود. گفتم حداقل به اندازه‌ی جریمه‌ای که نگذاشتم پلیس بکند به من بده شاید یک بیستم خسارتم هم نباشد. جیب‌هایش را گشت و مقداری اسکناس مچاله درآورد. روی‌هم حدود دو هزار تومانی بود. گفت از صبح همین قدر کاسبی کردم. من داشتم برای ترساندنش شماره ماشینش را روی کاغذی می‌نوشتم. می‌دانستم راست نمی‌گوید. اما به اندازه‌ی چه قدر. مثلاً شاید ده هزار تومن داشت.

گواهینامه‌اش را به طرفش دراز کردم. گفتم فقط خواهش می‌کنم مواظب رانندگی‌ا‌ت باش. 

توی راه، تصمیم می‌گیرم به همین زودی یک تور جهانی سیاحتی برای دیدن رانندگی این منطقه راه بیندازم. فکر کنم کارم حسابی بگیرد.

<strong>۴- جنس اصل</strong>

رفتم عطاری محل گلاب بخرم. شیشه‌ای جلویم گذاشت و قیمش را گفت. گفتم چرا این‌قدر گران؟ گفت تازه، قیمت اصلش دو برابر است. گفتم مگر این گلاب اصل نیست. با افتخار گفت: نخیر! آب قاطی‌اش است. گفتم پس بی‌زحمت اصلش را بده.

بعد نیم کیلو زردچوبه خواستم. و به شوخی اضافه کردم: اگر زردچوبه هم اصل و غیر اصل نداشته باشد. پیمانه‌ی زردچوبه را سرجایش گذاشت و گفت: پس چی که این‌هم اصل و غیر اصل دارد. گفتم زردچوبه را دیگر با چی قاطی می‌کنند، با خاک؟ نمی‌شود که! گفت: چرا نمی‌شود. کار نشد نداریم.

بعد پیمانه را برد عقب مغازه‌اش پر کرد از یک زردچوبه‌ی دیگر و آمد نشانم داد. شما رنگ این را ببین و با زرد‌چوبه‌ی گونی جلوی مغازه مقایسه کن. راست می‌گفت رنگش خیلی پررنگ‌تر و زرد‌تر بود.

گفت: خاک و سنگ که نمی‌شود، اما کاه را آسیاب می‌کنند و قاطی زرد‌چوبه می‌کنند. به همین‌راحتی! 

این مسئله برایش خیلی ساده و بدیهی بود. گفتم بی‌زحمت اینم اصل‌شو بده. گفت قیمتش دوبرابراست. بدهم؟ گفتم چاره‌ی دیگری هم دارم؟ بده! کاه بخواهم خودم می‌روم سر زمین مجانی برمی‌دارم.

کنجکاو شدم، گفتم حاج‌آقا ادویه و فلفل و چای و زعفران و آرد نخودچی و بقیه اجناس و عرقیاتت چطور؟ 

سرش را کج کرد و با چشم‌های بسته گفت همه همین‌طورند. همه اجناس بالاخره چیزی برای قاطی شدن دارند. خیالت راحت!

پیش خودم گفتم خیالم که ناراحت شد. پس چه کسی یا کدام نهادی وظیفه دارد روی کالاهای مورد نیاز مردم نظارت ‌کند.

<strong>۵- برق...</strong>

روز تمام چراغ‌های برق کوچه روشن بود. زنگ زدم اداره برق محل. گفتم شب‌ها می‌گویید برق نیست و چند ساعت قطعش می‌کنید. روزها چرا صرفه‌‌جویی نمی‌کنید. تمام چراغ‌های کوچه روشن‌اند.

با خنده گفت آخر روزها برق اضافه می‌آوریم و دوست داریم این‌جوری هدرش بدهیم، به شماچه؟ و تقی گوشی را گذاشت. پیش خودم گفتم، اداره برق عجب آدم باسواد و مسؤولی را پشت تلفن گذاشته جواب مردم را بدهد.

<strong>۶- پیش‌غذا و دسر زوری</strong>

مهمانی را دعوت کرده بودیم به یک چلوکبابی نسبتاً معروف قدیمی. حتماً اسمش را شنیده‌اید: چلوکبابی نایب. هنوز ننشسته بودیم که گارسون‌ها شروع کردند به آوردن پیش‌غذا، بدون این‌که سفارش داده باشیم.

هشت نفر بودیم. هشت دلستر (ماءالشعیر) آوردند. آن‌هم از گران‌ترین نوعش. گفتیم ببخشید فقط دو نفرمان دلستر می‌خواهند. اخمی تحویل‌مان دادند و رفتند. 

بعد آمدند هشت بشقاب گود جلوی‌مان چیدند و گارسن دیگری شروع کرد با ملاقه سوپ جو ریختن. آقاجان، پدرت خوب، مادرت خوب، ما کی سوپ خواستیم؟ تازه این همه سوپ خودش یک ناهار کامل است. مگر گوش دادند. با مهمانمان کمی رودروایسی داشتیم و نمی‌شد زیاد سخت گرفت که مبادا بگوید میزبان خسیس است.

پشت‌بندش دو دیس بزرگ سالاد آوردند و هشت کاسه ماست موسیر! میز پُرِپُر شده بود. و تازه بعدش بود که منو دادند دست‌مان. غذای مورد علاقه‌مان را انتخاب کردیم.

هنوز چنگال‌مان درست به کاهوها نخورده بود و قاشقی ماست و سوپ به دهان‌مان نگذاشته بودیم که گارسن دیگری آمد و شروع کرد به جمع کردنشان. آقا جان بگذار باشد، هنوز که نخورده‌ایم. گفت کباب آماده است؛ کلی مشتری در حیاط به نوبت ایستاده. باید زودتر بخورید تا نوبت آن‌ها شود.

جلوی مهمان خجالت می‌کشیدیم. این چه نوع رستوران آمدن است. تازه میزهای کهنه و قدیمی فلزی لبه‌ی بلندی رو به پایین داشتند جوری که زانوی من که قدم بلند نیست، به آن گیر می‌کرد چه برسد به مهمان دو متری‌مان. دورش هم آن‌قدر صندلی کیپ تا ‌کیپ چپانده بودند که نمی‌شد تکان خورد.

بالاخره برنج و کباب را آوردند. برنج‌ها نسبتاً نپخته بوند و از کباب هنوز خون قرمزرنگی در حال تراوش بود. گارسن را صدا زدیم. می‌شود بگذارید بیشتر پخته شود؟ گارسن با تحکم گفت. نه! این جوری بهتر است. زیاد که کبابش می‌کنیم، مشتری‌های دیگر صدایشان در می‌آید.

دیدیم حرف حساب به کله‌شان نمی‌رود. جلوی مهمان هم که نمی‌شد سر و صدا و اعتراض کرد.

داشتیم قسمت‌های پخته را از قسمت‌‌های خام گوشت جدا می‌کردیم که ژله و کرم‌ کارامل و بستنی آوردند. دیگر به این‌ها دست نزدیم و گفتیم حساب‌مان را بیاورند.

وقتی صورت حساب آوردند برق از کله‌مان پرید. یک نقره‌داغ اساسی شدیم. فقط پول سوپ‌های جو شده بود ۱۶۰۰۰‌ تومان .دیگر از سالاد و ماست چیزی نگویم، بهتر است. چلوکباب و جوجه‌کباب که فکر کنم پول خون آقای نایب بود.

موقع رفتن، دختر آقای نایب را که زن 60-50 ساله‌ای بود، پشت دخل دیدیم. از میز و صندلی کهنه و ناراحت گفتیم و از طرز زوری آوردن سوپ و سالاد و ماست و ... گفتیم شاید کسی دوست نداشته باشد. و از کباب‌های خون‌آلود گفتیم که نتوانستیم قسمت‌های خامش را بخوریم.

خانم نایب خوب گوش کرد و فرمود: متأسفم. از روش پذیرایی ما خوش‌تان نمی‌آید، می‌توانید بروید به رستوران دیگری؛ این همه رستوران توی این شهر.

از راهنمایی‌اش تشکر کردیم و به یاد نایب ِپدر که عکسش آن بالا بود، آهی کشیدیم!

<strong>۷- زمین، سخن شیرین روز</strong>
 
دوستی از خارج کشور آمده بود زمین بخرد. شنیده بود سود خوبی دارد. این روزها همه می‌خواهند زمین بخرند. از ما خواهش کرد کمکش کنیم. به بنگاه آشنایی رفتیم. ما را برد به منطقه مهرشهر و کیان‌مهر و عرب‌آباد و ... زمین محصور شده بسیار بزرگی را دیدیم (چند صد هکتاری) که تا چشم کار می‌کرد دیوار بود و ساختمان‌هایی مثل سوله سرپوشیده.

گفتیم این‌جا کجاست؟ گفت برادرزاده‌ی فلان کس این‌جا اصطبل بزرگ اسب دارد. آن قسمتش قرنطینه است؛ آن قسمت اصلاح نژاد و آن قسمت برای کار دیگری است.

زمین بسیار بزرگ چند هکتاری دیگری را دیدیم. گفت این زمین خواهرزاده‌ی فلان ‌کس است. زمین دیگر مال پسرخاله‌ی مقام دیگری بود وهمین‌طور ادامه داشت.

این وسط زمین‌های نامرغوبی مانده بود با قیمت‌هایی که به خاطر همین‌ها بالا رفته بود. منطقه‌ی دیگری رفتیم. آن‌جا هم همین آش بود همین کاسه.

شنیده بودیم زمین‌های شمال هنوز نسبتاً ارزان‌اند. این دوست‌مان را از مسیر جاده چالوس بردیم شمال که هم فال باشد، هم تماشا. بین نوشهر و نور، جاده‌‌ی پهنی را دیدیم که از دریا به سمت جنگل کشیده شده و دو کاخ عظیم، سفید و زیبا کنار هم آن بالا جا خوش کرده‌اند.

راننده تاکسی گفت این زمین‌ها با جاده‌اش مال حاج آقا فلانی ‌است. آن قصرها هم یکی‌اش مال خودش است و یکی‌اش مال حاج خانوم. گفتیم این‌ها که زن و شوهرند. چرا دو کاخ جداگانه؟ راننده آهی کشید و گفت خوب، دارند می‌توانند! پول دست این‌هاست!]]></description>
         <link>http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/07/post_82.html</link>
         <guid>http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/07/post_82.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کافه زمانه</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 18 Jul 2008 19:41:35 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>قاتلان سریالی زنان یا مجریان خودسر طرح امنیت اجتماعی</title>
         <description><![CDATA[[[sound]]

شاید اولین قاتل سریالی زنان در تاریخ معاصر ایران «محمد وکیلی صاحب سیف‌آلقلم» مشهور به «سیف القلم» باشد که در شیراز دست به جنایت می‌زد. به استناد کتاب «سیف‌القلم مردی که پس از مرگش هم جنایت می‌کرد» وی در سال ۱۳۱۲ از هندوستان به شیراز رفته و با درج اعلامیه‌ای خود را پزشکی از اروپا و امریکا معرفی می‌کند.[1] وی سپس دست به طبابت و معاینه زنانی می‌زند که مشکل نازایی داشته‌اند. 

او بیماران خود را با خوراندن شربت مخصوص که چیزی جز سیانور حل شده در آب نبوده،‌ از پا درآورده و جسدشان را در زیرزمین خانه‌اش نگاه می‌داشته، تا سرانجام پس از قتل ده ‌نفر و با شهادت مال‌خری که اجناس مقتولین را از قاتل خریده بوده‌است، توسط تامینات شیراز دستگیر می‌شود. بعد از کشف اجساد در خانه‌اش،‌ سیف‌القلم مدعی می‌شود که از نوادگان پیغمبر است و می‌خواسته نسل زنان هرزه و بیماری‌های مقاربتی را از بین ببرد. در نهایت وی در سال ۱۳۱۴ در شیراز اعدام می‌شود.[2]

از نظر تاریخی دستگیری و اعدام سیف‌القلم همزمان بود با جنایات «اصغر قاتل» که به گفته‌‌ای مخوف‌ترین قاتل زنجیره‌ای در ایران بوده‌ که مرتکب ۳۳ قتل در تهران و بغداد شده بوده است. البته قربانیان اصغر قاتل بیشتر پسران نوجوانی بودند که قاتل آن‌ها را «یک عده بی‌پدر مادر بی‌سرو پا و خوشگل» می‌نامید و که « وقتی ریششان درآمد دزدی می‌کنند و دشمن مملکت هستند.»[3] مجازات اصغر قاتل هم اعدام بود.

<strong>قاتل با طناب سفید</strong>

مجید سالک محمدی که به «قاتل با طناب سفید» معروف بود،‌ بین سال‌های ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۴ بیش از سی زن را با انداختن طناب سفیدی به گردنشان به کام مرگ کشید. وی که جنایات خود را در شهر‌های تبریز، ارومیه، کرج و تهران مرتکب شده‌بود، قربانیانش را از بین زنان شوهر‌دار انتخاب می‌کرد. ظاهرا وی بعد از دیدن بی‌وفایی همسرش،‌ زنان شوهر داری را که فکر می‌کرد به شوهرشان وفادار نیستند، قربانی می‌کرد.[4]

 سالک‌محمودی در زندان قصر خودکشی کرده و با مرگ وی این پرونده مختومه اعلام می شود. اما علل و انگیزه‌های واقعی این قتل‌ها هرگز معلوم نشد. او گفته بود از زنانی که پای‌بند خانواده نیستند،‌ بیزار است، اما اینکه آیا وی مشکلات روحی نیزداشته‌است، موضوعی است که هیچ‌گاه روشن نگشت.

<strong>خفاش شب</strong>

غلامرضا خوشرو (‌یا به گفته‌ای خوشرویی کرودان) شاید از نظر تعداد جنایات ارتکابی به پای مجید سالک‌محمودی نرسد، ‌اما قاتلی بود که بیش از هر فرد دیگری توجه رسانه‌های ایران را به خود جلب کرد، قاتلی با لقب خفاش شب.

خفاش شب هم در حالی در سال ۱۳۷۶ به جرم قتل ۹ زن اعدام شد که هیچ گاه اقرار به قتل‌هایی که به وی منتسب بود نکرد و حتی در گفتگو‌های تلوزیونی هم تاکید کرد که همدستش به نام حمید رسولی مرتکب قتل‌ها شده است. حمید رسولی هیچگاه شناسایی نشد. 

برخلاف پرونده سالک‌محمودی، ‌روان‌شناسان جنایی این بار فرصت داشتند که به بررسی عوامل روانی رفتار خوشرو بپردازند و به عنوان مثال دکتر محمود گلزاری که روانشناس پرونده بود عقیده داشت که شخصیت حمید رسولی آرزوی انسان ایده‌آلی است که خوشرو برای خود ترسیم کرده بود،[5] فردی قوی هیکل با جثه‌ای بزرگ که می‌توانسته قتل‌ها را انجام دهد. بنابراین خوشرو در کناری می‌ایستاده و دزدی می‌کرده و قتل‌ها را به رسولی نسبت می‌داده است. (‌داستان فیلم باشگاه دعوا Fight Club را به خاطر می‌آورید؟)

<strong>قاتل عنکبوتی</strong>

جریان قاتل مشهدی یا سعید حنایی که در سال ۱۳۸۰ اتفاق افتاد هرگز مانند خفاش شب مورد توجه رسانه‌ها یا حداقل رسانه‌های ملی قرار نگرفت. با وجودی که ابعاد جنایات بسیار گسترده‌تر بود، ‌اما مذهبی بودن شهر مشهد و نیز قشر خاص قربانیان سعید حنایی سکوت تقریبی را در رسانه‌ها به همراه داشت. قربانیان وی زنان روسپی و معتاد مشهدی بودند که طعمه خودروی مسافر‌کشی وی می‌شدند. حنایی که نوزده زن را در مشهد به قتل رساند، عقیده داشت که با کشتن این‌ زن‌ها،‌ جامعه‌ را پاک می‌کند. وی به «قاتل عنکبوتی » معروف بود. 

رویا کریمی، روزنامه‌نگاری که چند گفتگوی اختصاصی با سعید حنایی در زندان انجام داده بود، در فیلمی با نام «<a href="http://video.google.com/videoplay?docid=-3387909093599418058">و عنکبوت آمد</a>» ساخته مازیار بهاری می‌گوید که حنایی اول به سراغ مشتریان این زنان می‌رود و چون مورد ضرب و شتم قرار می‌گیرد و به اصطلاح «زورش به آن‌ها نمی‌رسد» به سراغ بی‌دفاع‌ترین قشر جامعه می‌رود که به هیچ مرجع قانونی هم نمی‌توانستند مراجعه کنند، چون از نظر قانونی مجرم به حساب می‌آمدند. 

حنایی در این فیلم می‌گوید که این زنان مانند زباله‌های شهرداری بودند که باید جمع‌شان می‌کرده و اگر دستگیر نمی‌شد قصد داشت که تا ۱۵۰ زن دیگر را هم به قتل برساند. پسر دوازده ساله وی که در این فیلم صحبت می‌‌کند صحبت از ادامه راه پدرش می‌کند و صحنه و جزییات جنایات را در خانه‌شان را نشان می‌دهد.[6]

<strong>قتل‌های محفلی کرمان</strong>

قتل‌های محفلی کرمان فصل جدیدی را در قتل‌های زنجیره‌ای به بهانه پاک کردن جامعه از فساد باز کرد. شش جوان در یک پیکان سفید قربانیان خود را به باغی می‌بردند و با احکامی که بین خودشان جاری می‌کردند قربانیان را سنگسار و یا در آب خفه می‌کردند.[7] هرچند دستگیری این شش نفر در سال ۱۳۸۲ پرونده پنج قتل را در کرمان بست،‌ اما سرنوشت سیزده قتل دیگر همچنان نامعلوم باقی ماند.

در همان سال،‌ نیروی انتظامی استان مرکزی دو نفر به نام‌های ابوطالب و یزدان را به جرم قتل هفت زن و دختر ۲۰ تا ۴۰ ساله دستگیر کرد.[8] بهانه‌های این افراد برای این قتل ها سرقت جواهراتی بود که این زنان برای فروش از روستا به شهر می‌آوردند.

در سال ۱۳۸۴،‌ پلیس تهران موفق به دستگیری دو نفر به نام‌های علیرضا و اعظم شد که سه زن خانه‌دار را در نواحی مختلف تهران به قتل رسانده بودند. انگیزه اصلی این دو نفر سرقت جواهرات و پول نقد بود که برای مخفی ماندن هویتشان به قتل منتهی گشت. 

قاتلین دست و پای قربانیان را با یک طناب قرمز می‌بستند و پس از پیچیدن آن‌ها در پتو، با ضربات چاقو آن‌ها را به قتل می‌رساندند.[9] این اولین باری بود که یک زن به جرم سرقت در قتل‌های سریالی دستگیر و محاکمه می‌شد. اعظم دانشجوی ۲۲ ساله‌ای بود که با علیرضا در یک دفتر فیلمبرداری همکار بود.

سال ۱۳۷۸ نیز با دستگیری قاتل زنجیره‌ای دیگری در شهر رشت آغاز گشت. سعید به قتل چهار زن در مسیر رشت- انزلی اعتراف کرده و هنوز حکمی درموردش اجرا نشده است.[10]

قاتل کرجی که در شش ماه گذشته هشت زن و دختر را خفه و در حاشیه شهر رها کرده بود نیز هفته گذشته دستگیر شد،‌ اما هنوز هویت و انگیزه‌های وی مشخص نیست. هرچند حسینی، بازپرس جنایی دادسرای کرج، انگیزه این فرد را به گفته خودش انتقام اعلام کرده اما جزییات اینکه این انتقام از که یا از چه است هنوز معلوم نیست.[11]

در بسیاری از قتل‌های زنجیره‌ای یاد شده، تعجیل در دادرسی و اجرای سریع حکم فرصت را از روانکاوان جنایی گرفت و وقتی برای تجزیه و تحلیل روحی فرد یا شرایط اجتمایی که فرد را به ارتکاب جنایت سوق ‌داده باقی نمی‌ماند. 

<strong>این زنان «فاسد»</strong>

در خصوص جنایاتی که هدفشان فقط زنان هستند،‌ فهمیه حاج‌محمدی حقوق‌دان و وکیل دادگستری معتقد است که «در چنین جنایاتی مسله فرافکنی مطرح می‌شود. جنایتکاران با زیر سوال ببردن عفت قربانیان خود سعی دارند که نظر جامعه را نسبت به خود عوض کنند و برگردانند. همه این جنایتکاران میخواهند القا کنند که جامعه فاسد است و دامن زنان بیش از حد به فساد آلوده شده‌است و به همین دلیل خودشان دست به کار پاکسازی شده‌اند. اما نتیجه این عمل جز تزلزل جایگاه زن و ناامنی او چیز دیگری نیست.»[12]

<hr>

<small>
پانوشت:‌

۱- سیف‌القلم مردی که پس از مرگش هم جنایت می‌کرد. نوشته فواد فاروقی. نشر کوشش
۲- همان منبع
۳- روزنامه ایران-دوشنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۳
۴- مجله زنان-مقاله« زنانی که مردند،‌مردانی که کشتند»- نوشته سینا قنبرپور
۵- روزنامه ایران-جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۸۱
۶- و عنکبوت آمد- ساخته مازیار بهاری
۷- روزنامه میهن.ميهن شماره ‏۶۲‏‏ -ارديبهشت ۱۳۸۲
۸- روزنامه خراسان- ۸ بهمن ۱۳۸۶
۹- ایسکانیوز- یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۵ 
۱۰- پایگاه خبری آفتاب-۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۶
۱۱-  پایگاه خبری آفتاب-۲۲ تیر ۱۳۸۶
۱۲- مجله زنان- «زنانی که مردند، مردانی که کشتند» نوشته سینا قنبرپور</small>
]]></description>
         <link>http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/07/post_83.html</link>
         <guid>http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/07/post_83.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">زنان</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 18 Jul 2008 18:35:35 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>حزن و اندوه موسیقی سنتی </title>
         <description><![CDATA[[[sound]]

مدتی است که صحبت کمتری از سلین دیون، خواننده پاپ کانادایی به میان آمده است. حال آن‌که در میان شانسان‌خوانان آرامش‌طلب، هواخوهان بسیار پیدا کرده بود و با جوایزی که در سال‌های ۸۰ قرن گذشته از نهادهای موسیقی به‌دست آورد به نظر می‌رسید که به‌زودی در صدر فهرست شانسان‌خوانان برجسته قرار گیرد. 

[[photow01]]

سلین که یکی از چهارده فرزند خانواده اهل موسیقی است از همان نخستین آلبوم‌ها به مرز فروش ۸۰۰ هزار نسخه رسید و با آلبوم‌های بعدی در دهه بعدی از مرز یک میلیون نیز فراتر رفت. 

وسعت صوتی صدای سلین، توانایی اجرایی گسترده‌ای به او می‌دهد. از مایه‌های پایین نجوایی تا میزان‌های بالای اعتراضی. اگرچه بیشتر خوانده‌های او در حد و مرز آرام بخشی است و از رنگ‌های گونه‌گون زندگی می‌گوید. سلین دیون در همان روزگار نخست شهرت ترانه‌ای خوانده است با عنوان صدای خدا که تکه‌ای از آن را با هم مرور می‌کنیم.

<center> ▪ ▪ ▪ </center>

در شبانه‌ای دیگر از قطعات نوآورانه‌ای یاد کردیم که به ذوق و همت آهنگسازان جوان‌تر از دل موسیقی سنتی سربر آورده است. یکی از این جوان‌ترهای متقدم پرویز مشکاتیان است که پایه شهرت خود را با ساخت و پرداخت یکی از همین‌گونه قطعات استوار ساخت و آن چهار مضراب در بیداد همایون است. 

[[photow02]]

در زمانی که همه اهل موسیقی سنتی به ناله و مویه مشغول بودند؛ مشکاتیان با این چهار مضراب همه‌ی دیوارهای ندبه را شکست و نشان داد که اگر حزن و اندوهی در موسیقی سنتی هست، پیش از هر چیز از ناله‌پروری اهالی موسیقی سنتی برمی‌خیزد. چهار مضراب مشکاتیان را می‌توان نوعی اعتراض به محدودیت‌های سنتی در جامعه موسیقی ایران تلقی کرد. تکه‌ای از آن را با هم می‌شنویم.

]]></description>
         <link>http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/07/post_78.html</link>
         <guid>http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/07/post_78.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">آهنگ زمانه</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 18 Jul 2008 18:05:18 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>باطبی بازهم در تیرماه خبرساز شد</title>
         <description><![CDATA[چهره اول این هفته رادیو زمانه، احمدباطبی است که در سالگرد ۱۸ تیر بار دیگر خبرساز شد و نامش بارها در رسانه‌های داخل و خارج ایران تکرار شد. دیگر چهره‌های این هفته رادیو زمانه، عمرالبشیر رییس جمهور سودان، کارلابرونی همسر رییس جمهور فرانسه، محمدرحمتی وزیر برکنار شده دولت احمدی‌نژاد، رونالدینهو ستاره برزیلی فوتبال،‌ سمیر قنطار لبنانی و بشاراسد رییس جمهور سوریه هستند. 

<strong>بازهم احمدباطبی باز هم تیرماه</strong>

احمد باطبی، دانشجویی که به‌خاطر در دست گرفتن پیراهن خون‌‌آلود یکی از دانشجویان مجروح شده در تظاهرات روز ۱۸ تیرماه،  ۹ سال زندان را تحمل کرد، بار دیگر در تیرماه خبرساز شده است.

ماجرا از آن جا آغاز شد که یکی از وبلاگ‌نویسان در مطلبی با عنوان «<a href="http://jomhour.org/2008/07/01/post_505">احمد باطبی عزیز‌! این رسم مردانگی نیست</a>»به عملکرد وی در قبال لطف‌الله میثمی، از فعالان ملی مذهبی اعتراض کرد. 

آقای باطبی در زمانی که در زندان بود، با وثیقه آقای میثمی آزاد شد، اما پس از فرار او به آمریکا، اکنون این وثیقه در خطر قرارگرفته است. این مساله در خبرهای ویژه روزنامه کیهان مطرح شد و روزنامه نیویورک تایمز نیز ویدیویی از خروج وی از ایران بر روی سایت خود قرار داد. 

این مساله با به روی صحنه آمدن احمدباطبی در تلویزیون صدای آمریکا به عنوان «سخنگوی فعالان حقوق بشر خارج از ایران» همراه شد. برخی از تحلیلگران سیاسی معترض شدند که چگونه وی خود را یک‌شبه، سخنگوی عده‌ای زیادی از ایرانیان خارج از کشور خوانده است‌ که از جمله آن‌ها می‌توان به نامه ابراهیم نبوی، طنزنویس اشاره کرد. 

[[photow01]]

در همین حال تلویزیون جمهوری اسلامی ایران به این مساله واکنش نشان داد و به قسمتی از نامه ابراهیم نبوی اشاره کرد و حضور احمدباطبی در تلویزیون صدای آمریکا را یک مدرک مستدل برای واقعه ۱۸ تیر کوی دانشگاه و دخالت داشتن آمریکا در آن زمان دانست. 

اگرچه نحوه خروج آقای باطبی از ایران مساله اصلی این ماجرا نیست، اما میان تحلیل‌گران این سوال مطرح شده که چرا فعالین سیاسی پس از مهاجرت از ایران، تبدیل به یک مهره سوخته می‌شوند و کارایی سابق خود را از دست می‌دهند.

<strong>حکم جلب دادگاه لاهه برای عمر البشیر </strong>

او را دیکتاتور می‌نامند و هرساله در بین پنج دیکتاتور اول جهان قرار می‌گیرد. عمر البشیر که سال گذشته در میان صد چهره هفته نامه تایمز حضور داشت، این روزها به نسل‌کشی در دارفور از سوی دادگاه بین‌المللی لاهه متهم شده است. 

ایران نسبت به حکم دادگاه لاهه واکنش نشان داده و منوچهر متکی، وزیر امورخارجه ایران اعلام کرد «عملکرد گزینشی دادگاه بین‌المللی لاهه، موجب خرسندی نیست.» هم‌چنین رییس پارلمان عرب، درخواست دادستان دیوان بین‌المللی کیفری را «لکه ننگی» برای لاهه دانست.

آقای البشیر نیز این اتهامات را رده کرده و به رویترز می‌گوید: «‌هر کس دارفور را دیده باشد و درباره مسایل نژادی و قومیتی مقامات سودان هم اطلاعاتی داشته باشد، متوجه می‌شود که همه این اتهامات، دروغ است.» 

[[photow02]]

وی متهم است باعث مرگ ۲.۵ میلیون تن در جنوب سودان و منطقه دارفور  شده که بیشتر آن‌ها بی‌خانمان بوده‌اند. 

در سال ۱۹۸۹ عمر البشیر به کمک گروهی از افسران ارتش‌، صادق‌المهدی را حکومت ساقط و حکومت جدید را با شعار اجرای شریعت اسلامی در سودان پایه‌گذاری کرد. 

در جنوب سودان که منطقه‌ای مسیحی‌نشین است، جدایی‌طلبان مسیحی به رهبری جان کارانگ و با حمایت کشورهای غربی، همواره در ستیز با حکومت مرکزی هستند. 

<a href="http://www.omaralbashir.com">سایت عمر البشیر</a>
<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Omar_al-Bashir">عمر البشیر در ویکی‌پدیا</a>

<strong>انتشار آلبوم کارلا برونی، بانوی اول فرانسه</strong>

بانوی اول فرانسه، اولین آلبوم خودش پس از ازدواج را در بازار موسیقی منتشر کرد. این سومین آلبوم خانم برونی محسوب می‌شود. 

در این هفته، نیکلا سارکوزی ریاست جمهوری فرانسه به همراه همسرش، کارلابرونی به‌طور رسمی فستیوال سالانه موسیقی فرانسه را افتتاح کردند. و خانم برونی با آلبومی به‌نام «مانند ملکه‌ای که وجود ندارد» در این جشن شرکت کرد. 

آلبوم خانم برونی از دو جنبه مورد توجه قرار است، یکی بازخوانی یکی از ترانه‌های باب دیلن (به اهرام کناره نیل نگاه کن...، و تنها به یاد داشته باش عزیزم که در تمام آن مدت تو به من تعلق داشتی) که اشاره به سفر آقای سارکوزی به مصر دارد که در آن سفر، هنوز با هم ازدواج نکرده بودند و مساله دوم خشم دولت کلمبیا از آلبوم جدید کارلا برونی است.

[[photow03]]

به نوشته روزنامه فیگارو در این آلبوم موسیقی، ترانه‏ای وجود دارد که کلمبیا آن را توهین به ملت خود دانسته‌است. در یکی از ترانه‏های این آلبوم گفته شده: «تو مخدر منی؛ کشنده‌تر از هرویین افغانستان و خطرناک‏تر از کوکایین کلمبیا»
مقامات دولت کلمبیا این ترانه را «آزاردهنده» خوانده‌اند. 

<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Carla_Bruni">کارلابرونی در ویکی‌پدیا</a>

<strong>برکناری محمد رحمتی، نهمین وزیر دولت معزول احمدی‌نژاد</strong>

کمتر از یک سال مانده به پایان دولت محمود احمدی‌نژاد، نهمین وزیر نیز از سمت خود برکنار شد. محمد رحمتی که یکی از بازماندگان دولت اصلاحات در کابینه دولت فعلی بود، به کنار رفت تا حمید بهبهانی، معاون برنامه‌ریزی و اقتصاد حمل و نقل وزارت راه جایگزین رییس شود. 

شایعه برکناری محمدرحمتی از مدت‌ها پیش به گوش می‌رسید اما هر بار از طرف سخنگوی دولت تکذیب می‌شد.

از سوی دیگر به نظر می‌رسید که دولت نمی‌خواهد هزینه‌ای برای برکناری وزیر راه متحمل شود و ترجیح می‌دهد که وزیر راه، خود استعفایش را تقدیم کند. اما محمد رحمتی در گفت و گو با یکی از روزنامه‌ها گفت: «نه استعفا می‌کنم و نه بازنشسته می‌شوم» 

[[photow04]]

وی که از سال ۸۳ وزیر راه بود، سرانجام به بهانه بازنشستگی از کار خود برکنار شد. در همین حال مدیرکل روابط عمومی وزارت راه، به ایسنا گفت: «آقای رحمتی نه بازنشسته شدند نه استعفا داده‌اند و نه از سمت وزیری خسته شدند، بلکه ایشان تابع تصمیمات دولت بودند و طبق خواست رییس‌جمهوری عمل کرد.» 

این درحالی است که گفته می‌شود وی از شایعه مطرح شدن گاه وبی‌گاه برکناری خود ناراحت بوده و آن را باعث بی‌ثباتی مدیریت خود می‌دانسته است. وی حتی در روز برکناری نیز، حرفی علیه دولت فعلی نزد و مشی سکوت را همچون همیشه در پیش گرفت. 

<strong>آث میلان، رونالدینهو را روی هوا زد</strong>

انتقال رونالدینهو، ستارزه برزیلی باشگاه بارسلونا به آث میلان ایتالیا، بازار نقل و انتقالات را تحت تاثیر قرار داد. براساس این توافق، وی در ازای دریافت بیست ویک میلیون یورو، به مدت سه سال پیراهن میلان را بر تن می‌کند. 

از مدت ها پیش بحث فروش این ستاره برزیلی مطرح بود و وی دیگر قصد نداشت در تیم بارسلونا بماند. باشگاه بارسلونا نیز بدش نمی آمد که فروش رونالدینهو، پول کلانی به جیب بزند، اما منچستر سیتی نیز با پیشنهاد بالای مالی خود، باشگاه بارسلونا را وسوسه کرد ولی سرانجام این گالیانی، مدیرعامل باشگاه آث میلان بود که توانست نظر مساعد مسوولان اسپانیایی را جلب کند. 

[[photow05]]

رونالدینهو همچنین بر سر شرکت در بازیهای المپیک چین و بازی در تیم ملی برزیل با مسوولان این تیم اختلاف داشت و تهدید کرده بود که بر سر تمرینات حاضر نخواهد شد. اما مسوولان باشگاه آث میلان به «جادوگر فوتبال» اجازه داده‌اند تا تیم ملی برزیل را در المپیک چین همراهی کند. رونالدینیو که با یک رقاصه به نام خاناینا ناتیل ویانا مندس، ازدواج کرده یک فرزند سه ساله دارد.  

<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Ronaldinho">رونالدینهو در ویکی‌پدیا </a>

<strong>آزادی سمیر قنطار لبنانی</strong>

در جریان تبادل اسرا و کشته‌شدگان  که با میانجی‌گری سازمان ملل متحد بین اسراییل و حزب‌الله به دست آمده است، یک چهره معروف لبنانی نیز از زندان آزاد شد. 

سمیر قنطار در ۲۰ جولای ۱۹۶۲در روستای دروزی نشین «عیبه» از توابع استان «جبل» لبنان به دنیا آمد. وی در سال‌ ۱۹۷۸در شهر «نهاریا» به اسارت در‌آمد و در لبنان «سردار اسرا» لقب گرفت. 

[[photow06]]

وی برای اتهام کشتن یک مرد غیر نظامی اسراییلی و دختر چهار ساله‌اش به سه بار حبس ابد محکوم شد. ادعا می‌شود که وقتی او و گروهش (اعضای پی ال و، سازمان محمود عباس) با پلیس درگیر شدند، او از پشت به گروگان ۳۱ ساله شلیک کرد و جسدش را به دریا انداخت. سپس سر دختر چهار ساله را به صخره کوبید و او را کشت. وی قتل این کودک چهار ساله را انکار می‌کند. 

اسراییل پیش از این با آزادی قنطار مخالفت کرده و آزادی وی را منوط به ارایه اطلاعاتی درباره خلبان مفقود شده‌اش، «ران آراد» کرده بود. «ران آراد‌» خلبان اسراییلی در سال ۱۹۸۶حین پرواز بر فراز لبنان مفقود شد. 

آقای قنطار در سال‌های زندان، با یک زن عرب اسراییلی که در زمینه حمایت از زندانیان فلسطینی فعالیت سیاسی می‌کرد، ازدواج کرد و مدتی بعد او را طلاق داد (‌زن در این مدت به عنوان همسر یک زندانی از دولت اسراییل مقرری دریافت می‌کرد). 

سمیر القنطار در مدت زندان، از دانشگاه آزاد اسراییل (Open University of Israel) لیسانس علوم سیاسی و اجتماعی گرفت.

<a href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8704260014">زندگی‌نامه سمیرقنطار در خبرگزاری فارس</a>
<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Samir_Kuntar">زندگی‌نامه سمیر قنطار در ویکی‌پدیا</a>

<strong>بشاراسد درپاریس</strong>

بشار اسد، رییس جمهور سوریه پس از یک دوره انزوای سیاسی در کاخ الیزه مورد استقبال نیکلا سارکوزی، رییس جمهور فرانسه قرار گرفت. بشار اسد که برای شرکت در اولین اجلاس مدیترانیه‌ای به فرانسه آمده، از این‌که ژاک شیراک، رییس جمهور سابق فرانسه را نمی‌بیند بسیار خوشحال است. چرا که روابط سوریه و فرانسه پس از ترور رفیق حریری، نخست وزیر لبنان، رو به تیرگی نهاده بود و حتی آقای شیراک اکنون اعلام کرده که به خاطر حضور بشار اسد حاضر نیست در اجلاس مدیترانه شرکت کند. 

کشورهای غربی، سوریه و در راس آن بشار اسد را متهم می‌کنند که در قتل نخست وزیر لبنان دست داشته است. از آن زمان تاکنون سوریه دوره‌ای از یک انزوای سیاسی را طی می‌کند که کشورهای بزرگ غربی در آن نقش داشته‌اند. 

[[photow07]]

آقای اسد در یک ساله اخیر در دیدار با کارتر، رییس جمهور سابق آمریکا، نانسی پلوسی، رییس مجلس سنای آمریکا، شرکت در اجلاس مدیترانه و سر‌انجام دادن چراغ سبز به اسراییل برای حل مساله بلندی‌های جولان و در دخالت نکردن در مسایل داخلی لبنان امیدوار است که بار دیگر بتواند در عرصه دیپلماسی بین‌الملل فعال ظاهر شود، هر چند نام سوریه هم‌چنان در لیست سیاه آمریکا به‌دلیل آن‌چه واشنگتن حمایت از تروریسم می‌خواند، قرار دارد.
  
<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Bashar_al-Assad">بشاراسد در ویکی‌پدیا</a>

]]></description>
         <link>http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/07/post_86.html</link>
         <guid>http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/07/post_86.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گزارش ویژه</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 18 Jul 2008 16:03:36 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>عبدالله كوثری: زبان فارسی در ترجمه كم نمی‌آورد</title>
         <description><![CDATA[<em>&nbsp;این مقاله ابتدا در <a href="http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8704250334">وب‌سایت خبرگزاری فارس</a> چاپ شد و اینک در رادیو زمانه بازنشر می‌شود.</em>

[[photow01]]

«عبدالله کوثری» مترجم آثار ادبی، در باره کارایی خط و زبان فارسی در ترجمه متون ادبی، یادداشتی در اختیار خبرگزاری فارس قرار داد.

در ابتدای این یادداشت درباره «خط‌ فارسی» آمده است: تا آن‌جا که خبر دارم نخستین کسی که مسأله مشکلات خط فارسی را مطرح کرد «میرزا فتحعلی آخوندزاده» بود. گویا او خطی نیز ابداع کرد که از چند و چون آن آگاه نیستم. 

از آن زمان تاکنون این مسأله بارها مطرح شده و حتی زمانی عده‌ای از تغییر خط سخن گفتند. اما مشکلات خط فارسی دست‌کم برای اهل قلم باید روشن شده باشد، چرا که اینان ناچارند روزی چند صفحه بنویسند و بعد هم نمونه‌های حروف‌چینی را تصحیح کنند و بارها و بارها کلمات پردندانه یا پرنقطه را که تایپیست غلط زده درست بکنند.
 
کوثری ادامه داده است: اما منصفانه باید گفت که در این‌جا تمام تقصیر را نباید به گردن تایپیست انداخت. خود من در برخی موارد در گذاشتن نقطه‌ها سهل‌انگاری می‌کنم و به همین علت کلمه‌ای مثل «فیتز جرالد» براحتی «فتیزجرالد» خوانده می‌شود. 

خط ما دست‌کم دو مشکل عمده دارد، نخست پیوسته بودن حروف در ساختن کلمه و دیگر منقوط بودن حروف. در این سی چهل سال اخیر تلاش‌هایی برای سامان دادن به رسم‌الخط فارسی صورت گرفته مثل جدا کردن «می»، «یا»، «را»، «یا»، «به» و... 

این تلاش‌ها برخی مشکلات را حل کرده، اما رسم‌الخط ما به سبب همان ویژگی‌ها که یاد کردم در همه موارد قاعده‌بردار نیست. مثلا چسباندن «به» به کلمه قید را در خیلی از موارد رعایت نمی‌کنیم چون کلمه شکل نأمانوسی می‌گیرد. رسم‌الخط ما پر از استثنا بر قاعده است.
 
این مترجم آثار ادبی آمریکای لاتین معتقد است: متاسفانه امروز آشفتگی بیشتری در خط پیدا شده. نه تنها بسیاری از ناشران، که بسیاری از نویسندگان و مترجمان و نشریات هم رسم‌الخط خاصی برگزیده‌اند و از سوی دیگر کسانی که کتاب‌های دبستانی و دبیرستانی را تألیف می‌کنند، رسم‌الخطی جداگانه دارند. 

هرچند در پی تلاش‌هایی که یاد کردم می‌توانیم بگوییم در صد بالایی از این قواعد به طور عام پذیرفته شده، اما همان درصد باقیمانده هنوز مشکل‌ساز است. از سوی دیگر بعضی قواعد خاص که فلان نویسنده یا فلان نشریه یا فلان ناشر در رسم‌الخط خود رعایت می‌کند نه تنها مشکلی را حل نکرده، بلکه بر نابسامانی افزوده است. 

مثلا اضافه کردن حرف (ا) به هنگام اضافه شدن کلمه به ضمیر پیوسته (م ،ت ،ش،و...) یا تغییر رسم‌الخط کلماتی مثل «فرزانگی» و «دیوانگی» به «فرزانه‌گی» یا «دیوانه‌گی» فقط خواننده را گیج‌تر از پیش کرده و بس.
 
«کوثری» در ادامه این یادداشت تصریح کرده است: مشکلات خط ما برخاسته از ویژگی‌های اصلی این خط است و فکر نمی‌کنم بسیاری از آنها حل شدنی باشد، اما این دشواری‌ها را نباید مشکل اصلی در بی‌سوادی یا کم‌سوادی خودمان قلمداد کنیم. هستند ملت‌هایی که خط‌شان چندان ساده‌تر از ما نیست اما امروز در دنیای علم و هنر جایگاهی والا یافته‌اند.

این مترجم آثار ادبی و فلسفی درباره «زبان فارسی» و کارآیی آن در ترجمه آورده است: بحث توانایی زبان یا ناتوانی زبان به هنگام تقابل با فرهنگ و زبان‌های دیگر مطرح می‌شود و میدان این مقابله، ترجمه است. زبان فارسی از هزار سال پیش در میدان ترجمه به آزمون نهاده شده. 

ترجمه‌های گوناگون از قرآن و ترجمه متون فلسفی که سبب شد در قرن‌های سوم و چهارم فرهنگ ایرانی به اوجی بی‌سابقه دست یابد و پیامد آن پیدایش متفکرانی چون «ابوریحان» و «ابن‌سینا» و «خیام» و «رازی» و ... بود، نشان داد که این زبان برای بیان مفاهیم پرورده شده و در مقابل زبان‌های دیگر کم و کاستی ندارد.
 
وی ادامه داده است: خوشبختانه امروز بسیاری از آن ترجمه‌ها در دسترس ما است و هنوز هم می‌توانیم از آن ترجمه‌ها نکته‌ها بیاموزیم. اما در در این یک قرن و نیم گذشته که ما خواه‌نا‌خواه به دنیای جدیدی رانده شدیم، از نخستین کارهامان تلاش برای شناخت این دنیا و پی بردن به رمز و راز آن بوده است. 

این دنیایی است که ما نقشی در ساختن آن نداشته‌ایم و هنوز هم نداریم. بیشتر مصرف کننده بوده‌ایم. هم در عرصه تکنولوژی هم در عرصه علوم دقیق و هم در زمینه علوم انسانی. از این روست که ترجمه در مملکت ما اهمیتی روزافزون داشته و دارد. 

کوثری که در کارنامه ادبی‌اش سرودن شعر نیز به چشم می‌خورد، بیان داشته است: در این مدت زبان ما از طریق ترجمه غنی شده، یعنی مترجمان ما مفاهیم جدیدی از فرهنگ دیگر را با واژه‌هایی که یافته‌اند یا ساخته‌اند وارد زبان ما کرده‌اند. برخی از این واژه‌ها یافتنی بوده، یعنی مترجمان با رجوع به متون گذشته آن‌ها را یافته‌اند و دوباره به کار گرفته‌اند مثل واژه «ناکجاآباد» در برابر «یوتوپیا». 

این‌ها اغلب مفاهیمی است مربوط به فلسفه قدیم که قبلا هم در فرهنگ ما سابقه داشته چون آن آثار را قرن‌ها پیش ترجمه کرده بودیم. اما مفاهیم فلسفه جدید یا آن‌چه در نظریه‌های مثلا جامعه‌شناسی جدید آمده، چیزهای کاملا بی‌سابقه است.
 
وی در ادامه مطلب بیان داشته است: من از آنجا که در ترجمه فلسفه محض دستی ندارم، فقط در مقام خواننده می‌توانم حرف بزنم. اما در مقام مترجم ادبی، در این سی و چند سال که متون مختلف ادبی، از تراژدی‌های یونان تا داستان‌های امریکای لاتین و کتاب‌هایی در زمینه ‌شناخت متفکران و نویسندگان غربی را ترجمه کرده‌ام، کمتر موردی یافته‌ام که زبان فارسی در برابر زبان انگلیسی به اصطلاح «کم بیاورد». 

در عرصه ادبی ما ترجمه‌های بسیار ممتازی از آثار مهم ادبیات جهان داریم که چیزی از اصل کم ندارد. این از آن روست که زبان ما در این هزار واندی سال برای بیان انواع مفاهیم و توصیف حالات و اطوار جسمانی و روحانی آدمی خوب آموخته و آزموده شده است.
 
[[photow02]]

مترجم «گرینگوی پیر» اثر «کارلوس فوئنتس» گفته است: به عقیده من زبان‌ها مشترکات بسیار دارند و به همین دلیل اصولا ترجمه امکان‌پذیر می‌شود. اما این بدان معنی نیست که زبان‌ها الزاما متناظر با هم هستند. تفاوت فرهنگ‌ها سبب می‌شود برخی مفاهیم و واژه‌ها در یک زبان کاربرد بیشتر یابد و در نتیجه در طول زمان صیقل بخورد و به حد کمال زیبایی و رسانایی برسد. 

اما در زبان دیگر که بستر فرهنگی متفاوتی دارد مفاهیم دیگر و واژه‌های دیگر این روند تکاملی را طی کنند. بنابراین در تقابل دو زبان گاه می‌شود که ما برای بیان یک مفهوم در یک واژه با مشکل روبه‌رو می‌شویم و باید چیزی بیش از یک واژه را به کار گیریم. این وضعی است که در ترجمه ادبی، خاصه در ترجمه شعر، که از نهانی‌ترین و خاص‌ترین امکانات زبان سود می‌جوید، پیش می‌آید.

در ادامه یادداشت کوثری آمده است: اما این فقط مشکل زبان فارسی نیست، زبان انگلیسی نیز برای بیان برخی مفاهیم زبان فارسی با همین مشکل روبه‌رو می‌شود. نگاهی به ترجمه برخی آثار کلاسیک خودمان بیندازیم یا به ترجمه برخی رمان‌های فارسی در ادبیات معاصر. در ترجمه علوم جدید، خواه علوم دقیق  و خواه علوم انسانی که مفاهیم تازه و بی‌سابقه‌ای دارند ما مشکلات بیشتری داریم. 

در مواردی که مترجم به درستی معنای واژه‌ای را فهمیده توانسته با اتکا به دانش فارسی خود معادل خوبی برای این واژه یا آن مفهوم جدید بسازد. در این زمینه مشکلات ما بیشتر به سبب بدفهمی مترجمان یا دانش ناکافی آن‌ها در زبان فارسی است. تا آنجا که می‌دانم مترجمان خوب ما در ترجمه این متون فرونمانده‌اند.
 
«عبدالله کوثری» در ادامه این نوشته بیان داشته است: در این‌جا نکته‌ای پیش می‌آید که شاید دغدغه ذهنی بسیاری از ما باشد. وقتی می‌گوییم زبان فارسی فقیر است یا نرمش کافی در برابر زبان‌های دیگر ندارد، آیا این نارسایی را باید زاییده ویژگی‌های زبان فارسی بدانیم یا آن را نتی‍جه فقر فرهنگی اهل زبان به شمار آوریم؟ 

من قصد دفاع از زبان فارسی را ندارم .این زبان میراث من تنها نیست. آن‌چه می‌گویم بیشتر جنبه پرسش دارد تا صدور حکم. مسأله از این قرار است: دراین مدت ما در زمینه فلسفه و علوم انسانی بسیاری از کتاب‌های غربی را ترجمه کرده‌ایم، البته نه به‌ گونه‌ای نظام‌مند و هدف‌مند، بلکه پراکنده و نابسامان و بیشتر با اتکا به ذوق و گرایش تک تک مترجمان. از این روست که هنوز مجموعه کاملی که نشان‌دهنده سیر تحول اندیشه غربی در این زمینه‌ها باشد در اختیار نداریم و برخی از ترجمه‌ها هم قابل اعتماد نیستند.

مترجم «استاد شیشه‌ای» اثر «میکل سروانتسدر» در تبیین این موضوع ادامه داده است: در مورد برخی از متفکران یا شرح آرا و عقایدشان بیش از یک یا دو کتاب معتبر در دسترس ما نیست. این خود یک مشکل است. اما مسأله یا مشکل دیگر این است که آن مفاهیم ترجمه شده، آن فلسفه‌ها و آن نظریه‌های جامعه‌شناسی تا چه حد در ذهن ما جا افتاده و سپس در زبان ما سیلان یافته و پاره‌ای تفکیک‌ناپذیر از فرهنگ ما شده است؟ 

اگر چنین می‌بود ما نیز می‌بایست در این مدت مفاهیم جدیدی، دیدگاه‌های جدیدی و حتی نظریه‌های جدیدی در آن چارچوب‌ها عرضه کرده باشیم. یا مثلا از فلان نظریه جامعه‌شناسی برای تحلیل جامعه کنونی خود به گونه‌ای نظام‌مند و مستدل سود جسته باشیم.
 
در ادامه بیان شده: در این تردیدی نیست که ما امروز داریم کسانی را که بدانند و بتوانند توضیح دهند که مثلا «کانت» چه می‌گفته یا دستگاه فکری «هگل» چگونه بوده یا فلان فیلسوف قرن بیستم چه عقیده‌ای درباره تاریخ داشته یا فلان نظریه‌پرداز جامعه‌شناسی حرف حسابش چه بوده. 

اما آیا داریم متفکرانی که در دستگاه فکری آن متفکران فکر کنند و ادامه دهنده تفکر آنان در زبان و فرهنگ ما باشند؟ نگاهی به یک واژه‌نامه فلسفی و علوم انسانی بیندازیم و ببینیم جدا از برخی واژه‌ها که دیگر مصرف روزانه پیدا کرده، چند در‌صد از واژه‌ها در نوشته‌های تألیفی و در گفتارهای اهل دانشگاه و اهل قلم ما، به گونه‌ای جاافتاده و طبیعی به کار می‌رود. 

به عبارت دیگر آن دستگاه‌های فکری تا چه حد درفرهنگ ما جا افتاده، از حالت عاریتی بیرون آمده و به زبان تفکر ما راه یافته تا زبان زایایی بیابد و نرمش پذیرد. تا آنجا که دیده‌ام آن واژه‌نامه‌ها بیشتر به کار مترجمان آمده و آن واژه‌ها بیشتر در ترجمه به کار گرفته شده است. 

«کوثری» یادآور شده است: البته در عرصه تاریخ‌نویسی وتحلیل تاریخ داریم نویسندگانی را که به گونه‌ای خلاق از آن مفاهیم و دستگاه‌های فکری سود جسته‌اند اما در بیشتر زمینه‌های دیگر کارهای تألیفی ما در توضیح و تشریح آن دستگاه‌ها و مفاهیم بوده و چیز تازه‌ای به آنها نیفزوده‌ایم.

من از آنجا که در زبان‌شناسی دستی ندارم و از دیدگاه‌های زبان‌شناسان در این مورد بی‌خبرم، فقط در مقام مترجم و نیز خواننده‌ای که کم وبیش نمونه‌های گوناگون متون فارسی را از تاریخ بلعمی تا امروز مطالعه کرده حرف می‌زنم، اما شاید مناسب باشد که در اینجا از تجربه شخصی خود در این زمینه نیز چیزی بگویم. 

من در زمینه علم اقتصاد چندین کتاب ترجمه کرده‌ام و یکی از کارهایم در دو سه سال اخیر همکاری در تدوین واژه‌نامه و سپس فرهنگ توصیفی اصطلاحات اقتصاد مالی و واژه‌های رایج در بورس و اوراق بهادار بوده. در این‌جا ما با مفاهیمی سر و کار داریم که هیچ سابقه‌ای در فرهنگ ما و در اقتصاد ما ندارند. برخی از این مفاهیم حتی به آسانی به تصور من در نمی‌آیند. ما از آنجا که هیچ پیشینه‌ای در این زمینه نداریم، ناچاریم یا به روش گرته‌برداری یا ترجمه لفظ به لفظ واژه بسازیم یا با توجه به کاربرد یا مفهوم آن چیز معادلی ابداع کنیم. 

وی ادامه داده است: در هر مورد، کار دشواری‌هایی خاص خود دارد. می‌توانم بگویم زبان فارسی در برخی موارد آن نرمش لازم را ندارد، اما هنوز برای من روشن نیست که این نارسایی به سبب اخت نبودن ما با آن مفاهیم است یا براستی عیبی در زبانمان وجود دارد.

نکته‌ای که در اغلب موارد توجه مرا جلب می کند آسانگیری و باز بودن دست و بال غربی‌هاست در ساختن این اصطلاحات. پیش پاافتاده‌ترین کلمات در کنار «سنگین‌ترین» کلمات می‌نشیند و هیچ اتفاقی هم نمی‌افتد. کار به آنجا می‌کشد که برای بیان یک مفهوم از اسم شخص یا فلان شرکت یا کارخانه استفاده می‌کنند .مثل Green Shoe که نام کارخانه‌ای بوده که مثلا اولین بار از فلان سهام استفاده کرده. 

حال ما برای یافتن معنی این اصطلاح باید چند فرهنگ تخصصی را بخوانیم و بعد چون نمی‌توانیم از روش لفظ به لفظ استفاده کنیم، خودمان واژه‌های بسازیم که رساننده مفهوم آن نوع سهام و کاربرد آن باشد. ما نمی‌توانیم در این مورد یا هر مورد دیگر خیلی دست خودمان را باز بگذاریم، چون می‌ترسیم در رساندن معنی کوتاهی بکنیم. آیا اگر ما خودمان چنان سهامی را ابداع کرده بودیم باز چنین مشکلی داشتیم؟ 

کوثری در پایان این یادداشت نوشته است: نگاهی به اصطلاحات معماری سنتی خودمان بیندازیم. سنتی دیرین و باشکوه که دستاوردش را فقط کافی است در اصفهان تماشا کنیم. چه واژه‌های طبیعی و خوش‌تراشی در این سنت داریم.

مشکل اصلی ما این است که کار واژه‌گزینی ما معمولا در خلاء و به گونه‌ای انتزاعی صورت می‌پذیرد، زیرا آن مفهوم هیچ پیشینه‌ای در فرهنگ ما ندارد و در تفکر روزانه ما هم کاربردی نمی‌یابد، چون کل آن دستگاه برای ما عاریتی است، از آنِ ما نشده. 

بنابراین باز پرسش خودم را تکرار می‌کنم آیا این فقر زبانی و نرمش‌ناپذیری زبانی که می‌بینیم و در برخی از رشته‌های علوم براستی وجود دارد، نتیجه ساختار زبان ماست یا به این علت است که ما هنوز نتوانسته‌ایم در فرهنگ امروز جهان جا بیفتیم و آن فرهنگ و مفاهیم جدید آن را چنان آموخته ذهن خود بکنیم که زبان به پیروی از ذهن، در برابر آن مفاهیم جدید آموخته شود و زایایی و نرمش بیابد؟
]]></description>
         <link>http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/07/post_85.html</link>
         <guid>http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/07/post_85.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">پرسه در متن</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 18 Jul 2008 14:01:45 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مزه مزه جام زهر در تعطیلات</title>
         <description>رسانه‌های داخلی ایران که در روزهای تعطیل محدود به سایت‌ها، خبرگزاری‌ها و شبکه‌های تلویزیونی وابسته به حکومت هستند*، سخنان آیت‌الله خامنه‌ای را که بر اساس قانون اساسی و البته عرف سیاسی در ایران‌، مرد اول قدرت ایران محسوب می‌شود، با برجسته‌سازی‌های مشابهی بازتاب دادند. 

این فرصت بسیار مناسبی بود که هم سخنان او  و هم اعلام حضور ویلیام برنز- نفر سوم شرکت کننده در نشست سولانا و جلیلی- در تعطیلات رخ دهد. تا این واقعیت که سر انجام آیت‌الله خامنه‌ای حاضر به مذاکره ایران با امریکا بر سر مساله هسته‌ای شده است‌، دست کم با جنجال کمی مواجه شود.

آیت‌الله خامنه‌ای که در ماه‌های اخیر به‌طور محسوسی از پرداختن به جزییات مربوط به سیر منازعه دیپلماتیک ایران و غرب در‌باره غنی‌سازی اورانیوم طفره می‌رفت، تنها ٧٢ ساعت قبل از آغاز مذاکرات جلیلی- برنز- سولانا‌، طرف‌های مذاکره با ایران را با عنوان «گروه ١+۵» مورد خطاب قرار داد و با لحنی ‌آشنا برای سیاست‌ورزان‌، به آنان توصیه کرد که «بدانند با نمایندگان ملت ایران گفت و گو می‌کنند.»

او اگر چه هیچ اشاره‌ای به حضور مستقیم امریکا در مذاکرات ٢٩ تیر ماه در ژنو نکرد، اما ‌از قضا همین عدم اشاره‌اش با بازتاب‌های فراوانی در محافل سیاسی غرب و به‌ویژه امریکا مواجه شد تا حدی که روزنامه نیویورک تایمز از موافقت ضمنی او برای مذاکره با امریکا سخن گفت.

[[photow01]]

و این دقیقاً همان بخشی از سخنان او بود که رسانه‌های داخلی ایران کوشیدند بی‌سر و صدا از کنارش عبور کنند و ماجرای تهدید شخص ‌جورج بوش به «مجازات» در صورت حمله به ایران را با تفصیل بازتاب دهند.

‌این در حالی است که این بخش از گفته‌های خامنه ای نیز در غرب به معنای درخواست تضمین امنیتی ترجمه و بازخوانی شد و نه خط و نشان کشیدن رهبر سیاسی-مذهبی ایران برای امریکا.

جالب آن‌که درست در همین مقطع‌، هاشمی رفسنجانی رییس مجلس خبرگان رهبری نیز در گفت و گویی بسیار معنی‌دار با شبکه خبر تلویزیون دولتی ایران (‌به مناسبت سالروز پذیرش قطعنامه ۵۹۸‌‌) در باب «محاسن بسیار ‌پذیرش قطعنامه ۵۹۸ از سوی آیت‌الله خمینی، رهبر سابق ایران» که به گفته او «ایران را از خطرها‌ی فراوانی نجات داد» سخن گفت. 

همان قطعنامه‌ای که پذیرش‌اش از سوی آیت‌الله خمینی به جنگ ٨ ساله با عراق خاتمه داد و  همواره از آن‌ با عنوان «سر کشیدن جام زهر» در ایران یاد می‌شود. 

جام زهری که به نظر می‌رسد با سخنان اخیر آیت‌الله خامنه‌ای نیز هم‌خوانی داشته باشد و تداعی‌کننده پذیرش قطعنامه ۵۹۸ ‌از سوی سلف وی باشد.

لحن رهبر ایران اگر چه همچون همیشه تند و مملو از عباراتی کینه‌توزانه خطاب به امریکا بود، اما سخنان اخیر وی روزی بیان می‌شد که نماینده شورای عالی امنیت ملی ایران خود را برای دیدار و مذاکره با یک مقام بلند پایه امریکایی آن‌هم نه  به بر سر موضوع عراق‌، بلکه بر سر موضوعات دو جانبه آماده می‌کرد.

اشاره مکرر او به خطوط قرمز «ملت ایران» و عبارات پرخاش‌گرانه‌اش درباره جنگ را نیز می‌توان به عنوان طرح موضوع تضمین امنیتی تلقی کرد و این همه معنایی جز این ندارد که سر‌انجام رهبر ایران جام زهر را مزه مزه ‌می‌کند اما هنوز تا «سر کشیدن» فاصله دارد.

* روزنامه‌های حزبی وابسته به دوم خرداد، معمولاً برای کاهش هزینه‌ها، ترجیح می‌دهند از تعطیلات هر چه بیشتر استقبال کنند.
</description>
         <link>http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/07/post_84.html</link>
         <guid>http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/07/post_84.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گوی سیاست</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 18 Jul 2008 12:19:12 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اهدای سلول جنسی در کشورهای اسلامی و ایران</title>
         <description>یک سال پس از انتشار اولین مقاله‌ی تحقیقی، در مورد دیدگاه‌های اجتماعی نسبت به اهدای سلول‌ بارور شده‌ی جنسی در ترکیه و سایر کشورهای اسلامی در نشریه‌ی «انجمن اروپایی باروری انسانی و جنین شناسی»، همان نشریه دست به انتشار توضیحات دیگری از زبان دو محقق ایرانی درباره موضوع اهدای سلول بارور شده اما این بار در ایران زد، و این موضوعی‌ست که به نظر می‌رسد با ریاست علی لاریجانی بر مجلس شورای اسلامی می‌تواند بار دیگر به نقل محافل علمی و فقهی‌ در ایران منجر شود. علت اصلی در نقش یکی از نویسندگان نامه در ساختار حکومتی ایران است.

پژوهشگران دو مرکز تحقیقاتی در ترکیه با همکاری «مؤسسه منابع جهانی یاخته» در بریتانیا در ماه ژانویه ۲۰۰۶ با انتشار نتایج یک تحقیق میدانی در ترکیه نشان داده بودند که علیرغم باورهای مذهبی در میان مردم این کشور، بسیاری از آن‌ها از پذیرش سلول‌ جنسی بارور شده‌ی اهدایی استقبال می‌کنند.

در این تحقیق از ۴۰۰ داوطلب از اقشار مختلف مردم در شهر آنتالیا که حدود ۷۰ درصد از آن‌ها خود را مقید به باورهای مذهبی می‌دانستند خواسته شده بود تا به سیزده پرسش در زمینه‌ی ترجیح در پذیرفتن فرزند یا درمان ناباروری از طریق اهدای سلول‌های بارور شده‌ی جنسی پاسخ دهند.‌

[[photow01]]

بنابر آنچه درباره‌ی این تحقیق منتشر شده علیرغم بی اطلاعی مصاحبه شوندگان از موضوع اهدای سلول‌های بارور شده اما تقریبأ تمامی‌ آن‌ها درمان از این طریق را بر پذیرش فرزند ترجیح می‌دادند.

به عنوان مثال در یکی از پرسش‌ها از مصاحبه شوندگان خواسته شده تا نظرشان را در این باره اعلام کنند که آیا یک مادر می‌تواند به همان اندازه‌ای که به فرزند ژنتیکی خود علاقه‌مند است به فرزندی که حاصل از اهدای تخمک است نیز عشق بورزد؟ حدود نیمی از زنان و مردان مصاحبه شده به این پرسش با گزینه‌ی قویأ تأئید می‌کنم پاسخ داده‌اند در حالی‌ که در پاسخ به پرسشی که میزان اطلاعات آن‌ها را از اصل موضوع یعنی اهدای تخمک سؤال ‌شده، تعدادی حتی بیش از نیمی از مصاحبه شوندگان پاسخ داده‌اند که چیزی در این مورد نمی‌دانند.

پژوهشگرانی که این تحقیق را منتشر کرده‌اند معتقدند باورهای مذهبی و اجتماعی در بسیاری از کشورهای اسلامی که ناباروری زنان را موجب شرمساری می‌دانند باعث شده تا نه تنها اشتیاق عمومی برای غلبه بر مشکل ناباروری به طور روزافزونی افزایش یابد، بلکه قوانین حکومتی نیز در این مورد حتی نسبت به کشورهای اروپایی منعطف‌تر باشند.

نمونه‌ی واقعی که در تحقیق بر آن تأکید شده مجوزهای قانونی برای اهدای سلول تخمک در ایران است که از نظر حقوقی به عنوان یک کشور مسلمان شناخته می‌شود و قوانین شریعت اسلامی در آن حکفرماست. محققان می‌گویند در حالی که در ایران می‌توان به طور قانونی مبادرت به اهدای تخمک کرد اما در مقایسه، در میان ۳۹ کشور اروپایی تنها در یک سوم آن‌ها اهدای سلول تخمک مجاز شناخته می‌شود.

به باور محققان نتیجه‌ی بارزی که از این تحقیق به دست آمده این است که بر خلاف انتظار این قوانین سکولار ترکیه نیستند که زمینه‌ی پذیرش عمومی اهدای تخمک بارور شده را فراهم کرده‌اند بلکه این انعطاف پذیری قوانین اسلامی بوده که زمینه‌ی بازتری برای انتخاب در اختیار مصاحبه شوندگان قرار داده است.

اما پس از انتشار آن مقاله دو محقق علوم پزشکی در ایران که یکی از آن‌ها عضوی از یک خانواده‌ی شناخته شده‌ی مذهبی-حکومتی در این کشور است، در دنباله‌ی مقاله‌ی پژوهشگران ترک اطلاعاتی درباره‌ی انطباق قوانیت شریعت و شرایط اجتماعی اهدای تخمک بارور شده در ایران در اختیار همان نشریه قرار دادند که در شماره‌ی نوامبر همان سال به چاپ رسید.

[[photow02]]

دکتر باقر لاریجانی از مرکز تحقیقات متابولیسم و غدد درون ریز همراه با فرزانه زاهدی از مرکز تحقیقات تاریخ طب و اخلاق پزشکی در دانشگاه تهران در نامه‌ای خطاب به سردبیر نشریه گفته‌اند که در حال حاضر نه تنها اهدای تخمک در ایران قانونی‌ست بلکه با فتوای رهبر ایران که از او به نام &quot;رهبر معنوی&quot; نام برده‌‌اند امکان لقاح تخمک از طریق اهدای اسپرم (سلول جنسی نر) نیز امکان پذیر است. آن‌ها در نوشته‌ی خود تنها مانع را تماس بدنی اهدا کنندگان با یکدیگر می‌دانند. 

بنا بر اشاره‌ای که در متن نامه شده، فتوای آیت الله علی‌خامنه‌ای، رهبر مذهبی ایران، به اهدا کننده‌گان اجازه می‌دهد تا از سلول‌های جنسی جنس مخالف و غیر همسر خود برای بارور کردن یاخته‌ی جنسی خود استفاده کنند، ولی هرگز نباید تماس بدنی میان اهدا کننده و دریافت کننده رخ دهد و باروری می‌بایست از طریق لوازم آزمایشگاهی صورت پذیرد.

مهمترین موضوعی که در نوشته‌ی محققان ایرانی به آن اشاره شده این است که علیرغم زمینه سازی فتوای رهبر ایران برای تصویب قانون اهدای سلول لقاح یافته، مبانی حقوقی اهدا به همان سرعت مهیا نشده‌اند و هنوز مشکلات حقوقی بسیاری در پیش روی متقاضیان و حقوقدانان ایرانی است. به تصریح نویسندگان نامه همین عدم وجود اصول قانونی باعث شده تا قانون اهدای سلول لقاح یافته نیز به طور عملی مسکوت بماند.

گرچه محققان ایرانی در نامه‌ی خود اظهار امیدواری کرده‌اند که مجلس بتواند با استفاده از فتوای رهبر مذهبی ایران به روشن شدن وضعیت اهدای سلول لقاح یافته کمک کند، اما در نوشته‌ی آنها اشاره‌ای به دوگانگی قوانین در ایران نشده است.

به عبارت دیگر آن‌ها نگفته‌اند که آیا این حقوقدانان دانشگاهی ایران هستند که باید برای تنظیم مبانی حقوقی اهدای سلول دست به کار شوند یا این حوزه های علمیه هستند که باید بر مبنای استنباط از فتوای رهبر مذهبی ایران به قانونگزاری در این باره بپردازند؟ 

به نظر می‌رسد با آغاز به کار مجلس هشتم به ریاست علی لاریجانی، یک بار دیگر بحث حقوقی درباره‌ی اهدای سلول جنسی آغاز شود و این اتفاقی‌ست که منجر به برتری یکی از دو استنباط علمی یا فقهی در حوزه‌ی مسایل پزشکی خواهد شد.  

   
</description>
         <link>http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/07/post_81.html</link>
         <guid>http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/07/post_81.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category"> علم و محیط زیست</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 11 Jul 2008 20:15:14 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>جنبش زنان ایران، جنبشی فراسوی یک حرکت محلی</title>
         <description><![CDATA[نوزدهمین همایش سالانه «<a href="http://www.iwsf.org/bk19/about-us.html">بنیاد پژوهش‌های زنان</a>» امسال از چهارم تا ششم جولای برابر با ۱۳ تا ۱۵ تیردر حالی در شهر برکلی در شمال ایالت کالیفرنیا برگزار می‌شد که جنبش زنان ایران بیش از هر زمان دیگری در کانون توجهات داخلی و خارجی قرار داشته و چنان که در بیانیه افتتاحیه همایش نیز ذکر گردید، بسیاری از زنان معتقدند که دیگر زمان آن رسیده که از جنبش زنان به عنوان جنبشی مستقل و فراسوی یک حرکت محلی تقدیر شود.

[[sound]]

بنیاد پژوهش‌های زنان که خود را سازمانی غیردولتی و فارغ از هرگونه وابستگی مذهبی یا سیاسی معرفی می‌کند، در سال ۱۹۹۰ به همت جمعی از زنان اندیشمند ایرانی در شهر بوستون امریکا تاسیس شد و از آن زمان تا کنون سالانه همایشی را در یکی از شهرهای امریکای شمالی یا اروپا برگزار می‌کند و در آن به بررسی وضعیت زنان ایرانی در داخل و یا خارج از ایران می‌پردازد. عنوان همایش امسال «نیازهای اساسی زنان ایرانی در زمان حال» بود.

<strong>روز اول</strong>

برنامه روز اول با  بیانیه کمیته محلی آغاز گشت و سپس جایزه بنیاد «حامد شهیدیان» توسط خانم ناهید شهیدیان به ثمینه طباطبایی به خاطر تحقیقی تحت عنوان «بررسی تصویر زن در اثری از غزاله هدایت: ویدوآرتییست ایرانی» تقدیم گردید.

شری موراگا، شاعر، نویسنده، و فعال حقوق زنان که نامی شناخته شده در بین فمینیست‌های رنگین‌پوست در امریکاست و خود اصلیتی مکزیکی- امریکایی دارد، اولین سخنران همایش امسال بود. خانم موراگا بر عدم توجه فمینیسم سفید طبقه متوسط امریکایی و جوامع غربی به وضعیت زنان مهاجر و کشورهای جهان سوم تاکید کرد و  گردهمایی‌هایی از قبیل این همایش را مکانی مناسب برای تبادل نظر زنان کشورهای در حال توسعه دانست که باید فمینیسمی متعلق به خود را تعریف کنند.

در ادامه برنامه‌های روز اول، خانم پرتو نوری‌علا از «لزوم شکستن الگوی زن سنتی در تصویر» سخن گفت و سینمای ایران چه قبل از انقلاب و چه بعد از آن را سینمایی مردسالار و تصویر کننده چهره‌ای فرو دست از زنان معرفی کرد.

برنامه «زن برگزیده سال» اما نفس‌ها را در سینه حبس کرد و با گرامیداشت یاد همه از دست‌رفتگان کشتارهای دهه شصت، اشک به چشم حضار داخل سالن آورد. کمیته محلی برگزار کننده همایش امسال جایزه زن سال را به «همه مادران خاوران» تقدیم کرد. مادرانی که به گفته خانم میهن روستا، با گلزار ساختن خاوران، یاد از دست رفتگان آن سال را برای همیشه به یادگار برپا نگاه داشتند.

[[photow01]]

افتتاح نمایشگاه آثار هنری هنرمندانی چون آویده یغمایی، آفرین رحمانی، فرین رحیمی، نگین شریفدار، ژاله اعتماد و لیلا پازوکی بخش بعدی مراسم روز اول بود که با اجرای نمایشی با عنوان «درسوگ کاظم اشتری» توسط گروه داروگ و نوشته «سپیده خسروجاه» به پایان رسید.


گزارش مفصل برنامه های روز اول را <a href="http://radiozamaaneh.com/special/2008/07/post_596.html">اینجا</a> بخوانید.

<strong>روز دوم</strong>

روز دوم همایش با خواندن بیانیه‌ بنیاد پژوهش‌های زنان توسط خانم گلناز امین، از موسسان نخست این بنیاد و دبیر فعلی آن، آغاز شد. خانم امین به متفاوت بودن زنان ایرانی اشاره کرده و تاکید نمود که کمبود نیرو برای تحقق خواسته‌های زنان، ٱنان را مجبور به اولیت‌بندی خواسته‌هایشان و سازماندهی نیروها در جهت تحقق نیازهای مشترک می‌نماید. وی در ادامه با تاکید بر اهمیت اختیار پوشش برای زن ایرانی، از نبود تحقیقی جامع در مورد حجاب اظهار تاسف کرد.

[[photow02]]

در میزگرد خاورمیانه ، خانم‌ها دنیا ضیایی از کانادا، نادیا ال‌علی از انگلستان، و امل امیره از امریکا، در مورد«تاثیر شرایط فعلی جهان بر موضوع جنسیت و حقوق زنان در خاورمیانه» به صحبت نشستند. دنیا ضیایی، کارشناس ارشد علوم سیاسی با گرایش اقتصاد سیاسی و مطالعات زنان، به بررسی نیولیبرالیزم و اسلام سیاسی در وضعیت اقتصادی زنان در ایران پرداخت.

[[photow03]]

امل امیره، نویسنده و استاد دانشگاه فلسطینی‌الاصل، از وضعیت زنان فلسطینی در انتفاضه اول و دوم سخن گفت و اینکه چطور این زنان از سویی قربانی خشونت ارتشی در ییرون خانه و از سوی دیگر قربانی خشونت سنتی در خانواده‌ها هستند. 

[[photow04]]

نادی ال علی،‌نویسنده و متخصص انسان‌شناسی اجتماعی و ریس مرکز زنان خاورمیانه در دانشگاه لندن، به بررسی سیر تاریخی و وضعیت زنان عراق از زمان روی کار آمدن حزب بعث در سال ۱۹۴۸پرداخت. وی با اشاره به دست آوردهای زنان در سال‌های اولیه، آنان را ناپایدار و تاثیر پذیر از جریانات کشور عراق دانست. به گفته وی در نیم قرن گذشته، زنان اولین هدف تغییرات منفی در عراق بوده اند.

[[photow05]]

درادامه مباحثات روز اول، شراره شاهرخی، استاد فلسفه در دانشگاه سن حوزه به طرح این سوال پرداخت که « آیا حق انتخاب پوشش نیازی مبرم برای زن ایرانی است یا خواستی تشریفاتی؟» وی گفت که «ممکن است کشف حجاب به خودی خود مشکل بسیاری از زنان در ایران نباشد، ‌اما نداشتن حق انتخاب و حق تصمیم گیری برای پوشش خود مشکل مهمی برای هزاران زن ایرانی است...»

[[photow06]]

پردیس مهدوی، سخنران بعدی همایش، از «دگردیسی مفاهیم خطرکردن در نزد زنان شهرنشین ایرانی» یا آنچه که آن‌را «انقلاب جنسی بین جوانان ایرانی» خواند صحبت کرد. خانم مهدوی استاد کالج پومونا در کالیفرنیا،‌ دکترای خود را در رشته انسان‌شناسی از دانشگاه کلمبیا دریافت کرده‌ و سخنرانی‌اش حاصل تحقیق میدانی ۲۱ ماهه در ایران و بین جوانان شهر تهران بود. وی رشد جمعیت جوان کشور و نیز فاصله بین سن بلوغ و سن ازدواج، همینطور درصد بالای جوانان تحصیل کرده بیکار و نیز نارضایتی از دست حکومت را از عوامل روی آوردن «همگانی» جوان‌ها به مسایل جنسی و تجربیات جنسی بیان کرد.

[[photow07]]

میزگرد جنبش زنان با شرکت تلفنی خانم فرزانه راجی، نویسنده و فعال مستقل، و حضور خانم‌ها میترا شجاعی از کمپین یک میلیون امضا و سهیلا وحدتی‌بنا از کمپین قانون بدون سنگسار، برنامه بعدی همایش امسال بود. میترا شجاعی به بررسی خصوصیات کمپین یک میلیون امضا پرداخت و هدف آن را در ابتدا آگاهی دادن در مورد قوانین ضد زن به مخاطب و سپس ثبت کردن این آگاهی از طریق امضا بیان کرد.

[[photow08]]

سهیلا وحدتی با ذکر تاریخچه شکل‌گیری و رشد کمپین علیه سنگسار، از علل کم‌رنگ شدن فعالیت‌های این گروه و تفرقه بین اعضای اولیه آن سخن گفت. به گفته وی «پیوستن خودسرانه بعضی از دوستان کمپین» به جریان‌های بین‌المللی مانند کارزار بین‌المللی برای پایان دادن به سنگسار و یا Women Living Under Muslim Laws که کمپینی متشکل از زنان کشورهای اسلامی است، در واقع به برداشتن فشار مستقیم از روی دولت ایران و نیز از بین رفتن اتحاد بین گروه اولیه منجر شد. وی دلیل این حرکت خودسرانه را نبود استراتژی مشخص و ضعف تئوریک اعضای کمپین دانشت. 

کنسرت موسیقی راییکا یغمائی، آرش سبحانی، و اردلان پایور و همینطور هنرنمایی خواهران مهسا و مرجان وحدت پایان بخش برنامه‌های روز دوم همایش بود.

<strong>روز سوم</strong>

سخنرانان اولین میزگرد روز آخر همایش، ‌خانم‌ها روجا بندری و مهناز شیرآلی بودند.

[[photow09]]

 روجا بندری از نتایج تحقیق میدانی خود با عنوان«بررسی تفاوت در میزان استقبال جوانان از کمپین یک‌ میلیون امضا در خارج از کشور» در بین جوانان ایرانی در دانشگاه کالیفرنیا در لوس‌آنجلس صحبت کرد. به گفته خانم بندری، جوانان نسل دوم ایرانی با فرهنگ مردسالار از دو طریق مواجه‌اند. ابتدا «از طریق ماهواره و جامعه ایرانی در اینجا» و سپس از طریق جامعه آمریکا. «دادن آگاهی‌های جنسیتی به آنان این توانایی را می‌دهد که با هردوی این‌ نظام‌ها دست و پنجه نرم کنند.»

[[photow10]]

خانم مهناز شیرآلی ، مولف، محقق و استاد دانشگاه از فرانسه در سخنرانی خود با عنوان «تحقیر زنان جوان در ایران» با اشاره به نتایج تحقیقات چهارساله خود در ایران و بین طبقات فقیر، متوسط و مرفه جامعه شهرنشین تهران، ضد و نقیض حرف زدن جوانان تهرانی را نتایج تخریب روحی‌ای دانست که رژیم جمهوری اسلامی توانسته بر روی آنان اعمال کند.

سخنران بعدی مراسم، صنم دولتشاهی، مقاله ای به نام «فضایی از آن خود؟ بررسی نقش فناوری های اطلاعاتی-ارتباطی در جنبش زنان ایران در نگاهی به وب سایت های فمینیستی زنان در ایران» را ارائه کرد. وی کسب هویت جمعی، داشتن رسانه مستقل، عملی کردن خواسته‌های زنان و نیز جذب مخاطب بیشتر و از جمله مردان را از نتایج مثبت این فناوری خواند. در کنار آن،‌ وی به کم‌رنگ‌شدن ارتباطات مستقیم، ‌توهم همه‌گیر شدن جنبش زنان و نیز دامن زدن به فقر تئوریک جنبش به عنوان نتایج منفی این فناوری اشاره کرد.

در آخرین میزگرد همایش با عنوان «نیازهای اساسی زنان ایرانی و بررسی گرایشات مختلف جنبش زنان در داخل و خارج از ایران و پاسخ‌گویی به این نیازها» خانم‌ها افسانه کلانتری، ثریا فلاح، و سرور صاحبی به صحبت پرداختند.

ارزیابی پایانی همایش و جلسه پرسش و پاسخ با حضور کمیته محلی برگزار کننده و نیز اعضای بنیاد، آخرین برنامه همایش امسال بود. در این جلسه به ضرورت استفاده از نیروی جوان و نیز ترکیب تخصص و تجربه برای بهتر برگزار کردن مراسم در سال‌های بعد تاکید شد. لازم به ذکر است که همایش سال آینده در شهر هانور آلمان برگزار خواهد شد.]]></description>
         <link>http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/07/post_76.html</link>
         <guid>http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/07/post_76.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">زنان</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 11 Jul 2008 19:45:14 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>به سلامتی آزادی، بنوش</title>
         <description><![CDATA[در جهت رهایی از صغارت و قیمومیت به تقصیر:

اینجانب حمید صدر، نویسنده‌ی متولد تهران با نهایت صراحت و کمال مسرت در اینجا اعلام می‌کنم که به قانون اسلامی ممنوعیت مشروبات الکلی در ایران که طبق آن نوشیدن این نوع مشروبات برای فرد مسلمان ممنوع اعلام شده و متخطی را مستحق مجازات شلاق می‌داند، وقعی نمی‌گذارم.

اینجانب نه فقط هر از گاهی (هرجا و هر وقت که میلم بکشد) مشروب می‌خورم، بلکه هر جا و هر وقتی هم که ادبیات بطلبد، در مورد آن می‌نویسم.

این اعلام نظر به دو دلیل ضروری شد:<br>اول این‌که در لیست مربوط به عنوان اصلی این فستیوال یعنی «آزادی» که در آن به همه موارد محدود کننده‌ی آزادی اشاره شده بود، چیزی در مورد ممنوعیت مصرف مشروبات الکلی به چشم نمی‌خورد. 

دوم این‌که هنگام نوشتن این سطور متوجه شدم تاکنون تنها به این دلیل که در اروپا زندگی می‌کرده‌ام و نه در ایران از موهبت این آزادی برخوردار بوده‌ام.

این امر نشان می‌دهد که طی سی سال گذشته همکاران نگون‌بخت من در ایران در چه وضعیت اسفناک، ابلهانه و در عین حال مضحکی به نوشتن و زندگی ادامه داده‌اند.

با این اعلام نظر همچنین آگاهی به آن ضرورتی بر ما آشکار می‌گردد که حکم می‌کند، فریاد بر آوریم که ما تحت این شرایط خود را نه فقط در حالتی رقت‌انگیز، بلکه حقارت‌آمیز می‌بینیم.

گفته می‌شود در ایران که مصرف مشروبات الکلی با وجود ممنوعیت رواج فراوانی دارد، تنها خرید، فروش و مصرف آن در ملاعام است که ممنوع است، چرا این‌قدر الم شنگه می‌کنید؟

[[photow01]]

صحیح است، الکل در ایران مصرف می‌شود و برخی می‌گویند، حتی بیش از اروپا. اما حرف من این است، با تلاشی که صرف می‌شود تا این ممنوعیت دور زده شود، دیگر حرمتی برای انسان‌ها نمی‌ماند. وقتی آدم در چهاردیواری خانه خود احساس دزد بودن بکند، دیگر آدم نیست، موش کوری است مضحک و خنده‌دار.

مگر می‌شود یک ملتی تا ابد به این‌ صورت که مخفیانه و پشت پرده‌های کشیده شده با دستی لرزان جام شراب را به لب نزدیک می‌کند یا به این شکل که در زیرزمین شراب می‌اندازد و عرق می‌کشد، بخواهد این ممنوعیت را دور بزند؟

مضحک بودن و تحقیرآمیز بودن این پنهان‌کاری که دیر یا زود از ملتی با فرهنگی کهن‌سال خیل وسیعی از موش‌های ترسو به بار خواهد آورد، به جای خود. با این اهانتی که به احساس ملکوتی نهفته در حبه انگور می‌شود، به احساسی که بعد از عبور از رگ‌ها وقتی به سر صعود می‌کند، ما احساس می‌کنیم آدم هستیم، چه کنیم؟
 
اصلا یک موضوع دیگر. اگر کلمه «می» را از غزلیات حافظ و از رباعیات خیام حذف کنیم، از این اشعار چه می‌ماند؟

با جام شرابی قرمز در دست، یا با یک گیلاس کالوادوس، یک پیاله عرق گلابی یا گراپا جلوی پنجره‌ای بایستیم و به آسمانی به غایت آبی که به طرف یک غروب باز می‌شود، بنگریم. احساس ما این است که آزاد هستیم. حال اگر «آزادی» را از این ماجرا حذف کنیم، از طعم همه آنچه که بر شمردیم، چه می‌ماند؟

[[photow02]]

این یک تمایل انحرافی است که آدم به این علت که روانش طالب یک جرعه شراب است، با خود دچار مشغول‌الذمه اخلاقی بشود. اصلا اگر نان و شراب نبود، ما آدم نمی‌شدیم.

آدمی که اگر حتی برای یک‌بار هم شده عصری را در یک پاریس بهار زده در کافه «لا کوپل» این شهر، ابتدا در باراین رستوران که معروف به «بار آمریکایی» است، جرعه‌ای ویسکی بنوشد و بعد با جیغ سرگارسون: «ان، دو، توقا» (یک، دو، سه) سر میز غذا در داخل کافه یک استیک «او پوار» کباب شده با سس دیژون (همراه باتنگ شرابی از خود رستوران) سفارش داده باشد، می‌داند که دارم از چه حرف می‌زنم.

بعد از صرف چنین غذایی، غروب بلوارمونپارناس در نسیمی سرشار از شوق حیات که در رگ‌های آدم کزکز می‌کند، نفس چنان راحت و سبک فرو می‌رود که گویی هیچ مشکلی در این جهان وجود ندارد.

و باز هم با وجود این آدم‌های بی‌شعوری پیدا می‌شوند که از طرف خداوند و به نام دین ادعا می‌کنند، شراب برای مسلمین تنها در بهشت مجاز است و نه بر روی کره خاکی.

چرا حالا نه؟ چرا همین الان نه؟

حاضر بودم همین الان درد ناشی از چندین و چند ضربه شلاق را به جان بخرم تا در چنین فصلی، در لمباردی در اطراف دریاچه «کومر» چند بطری از شراب‌های خوب اینجا را مثل ساسلا، نه بیولو، کرومه لو، مرلو یا کابرنه سوو نیون در یکی از زیر زمین‌های میکده واری که در وسط مزارع انگور در اطراف دریاچه قرار دارند، امتحان بکنم، البته همراه پنیر تاریخی «بی تو» از منطقه «والته لینا».

[[photow03]]

آیا یک ملا می‌تواند به من قول بدهد که یک چنین حس ربانی که از طریق شراب و این پنیری که به همراه آرد، جوش خورده، پنیری نمک زده که حد اقل هفتاد روز باید فتیر شود تا با تکه‌ای نان تازه مزه بدهد، در بهشت هم نصیب آدم می‌شود؟

در قیاس با غروب آفتاب در اطراف دریاچه کومر، وعده‌های بهشت ملا سخت مبهم و گنگ به نظر می‌رسد.

من حتی برای این‌که از قاضی شرع تخفیفی در مجازات بگیرم، محال است تلاش بکنم نظر او را نسبت به مزایای کرشنسا جلب کنم. چرا که فقط شرح و تفصیل در این مورد که پنیر مزبور از شیری تهیه می‌شود که پس از مراجعت گله از مراتع مرتفع و پس از پشت سرگذاشتن راهی طولانی از حیوانات خسته دوشیده شده، ساعت‌ها طول می‌کشد.

از این هم طولانی‌تر وقتی است که بخواهم برایش شرح بدهم که «استانکو» به لهجه لمباردی، «استراچ» (خسته) معنی می‌دهد، صفتی  که نام این نوع پنیر شیرین طعم و کره وار از آن مشتق می‌شود. فایده‌ای ندارد چون ملا آخر سر خواهد گفت، همه این‌ها درست، اما تو به خاطر پنیر نیست که به پنجاه ضربه شلاق محکوم می‌شوی، بلکه به خاطر خوردن شراب است.

به همین ترتیب ذکر خواص «گورگون زولا»، «ماسکارپونه» و پنیرهای دیگر تاثیری نخواهد داشت.

نمی‌دانم چند نفر در این سی سال در ایران به جرم شراب‌خواری به خوردن شلاق محکوم شده‌اند، ولی مطمئن‌ام حداقل چند نفر از آنها در اثنا مجازات از خودشان پرسیده‌اند که مگر خداوند اسلام کاری جز این ندارد که بندگان شراب‌خوار خود را مجازات کند؟

اما بگذاریم موجودات مهجوری که خود را آیت‌الله می‌نامند، به همین صورت که هستند بمانند. ما کارهای مهم‌تری در پیش داریم، منجمله نوشتن. 

ولیکن اگر نویسنده‌ای در ایران موقع نوشتن به صرافت افتاد در مورد مائده‌های زمین چیزی بنویسد باید به رای یک آیت‌‌الله که فقط و فقط از صدور احکام اعدام برای کودکان نابالغ احساس شعف می‌کند، گردن بگذارد که شراب جزو مائده‌های زمین به حساب نمی‌آید؟

آیا ادبیات می‌تواند بدون شراب آن هم از نوع ترس محتسب نخورده آن به حیات خود ادامه بدهد؟

فقط برای این‌که سوء‌تفاهم نشود: من دائم‌الخمر نیستم، گاه و بی‌گاه به خصوص زمانی که نوشتن آن را اجتناب‌ناپذیر می‌کند، لبی به پیاله می‌زنم. این کار شادخواری نیست، بلکه غایتا فقط اعصاب ملتهب آدم را آرام می‌کند.

برای مثال: مشغول نوشتن فصلی از رمان «یادداشت‌هایی برای دورا» بودم. فرانتس کافکا در آسایشگاه مسلولین در نزدیکی شهر وین در گرمای بهاره از تشنگی هلاک می‌شد، ولی قادر نبود به خاطر عواقب دردناک قورت دادن چیزی بنوشد. تا مرگ بیش از هجده روز فاصله نداشت. نوشتن در این مورد امان مرا بریده بود. کافکایی که تمام عمر به عنوان یک آدم الکل‌ستیز لب به مشروبات الکلی نزده بود، در آن گرمای بهاره عطش عجیبی به نوشیدن جرعه‌ای آب‌جو پیدا کرده بود. 

روبرت کلوپ اشتوک با یک بطری خنک آب‌جو در دست ابتدا به دنبال لیوان می‌گردد و بعد به طرف بالکن رفته، در آنجا قبل از هر چیز دنبال جایی که سایه باشد، می‌گردد تا بتواند به دیوار تکیه کند. موقع باز کردن بطری آب‌جو به کافکا خیره می‌شود که مشغول نوشتن است، چون دکترها حرف زدن را برایش ممنوع کرده‌اند. وی عصبی از صدای ریختن آب‌جو در لیوان کاغذ نوشته را به ربرت می‌دهد:

«چقدر وقتی در پراگ پیش من آمدید، نوشیدن در رختخواب سهل و آسان بود. آن موقع آب‌جویی در کار نبود، ولی تا بخواهید کمپوت، میوه، آب میوه، کمپوت، میوه، آب، آب میوه، میوه، کمپوت، آب، لیموناد، شراب سیب، میوه، آب.»

روبرت به تاکید سر را تکان داده، لیوان آب‌جو را به کافکا می‌دهد. کافکا کف آب‌جو را بو می‌کشد و با چشمان سیاه خود آب‌جو را می‌نوشد. می‌گوید، در آن زمان موقع نوشیدن سوزش شدیدی در  گلو حس می‌کرد. اما همه اینها در ماه فروردین بود و الان هنوز به آخر خرداد نرسیده‌ایم.

او همچنان آب‌جو را بو می‌کند و خیلی محتاط دل به دریا زده و جرعه‌ای را امتحان می‌کند. اما وحشت‌زده پس می‌زند. سوزش گلو درد را به همراه می‌آورد. 

آب‌جو کم‌کم گرم می‌شود. ولی هیچ‌کدام مایل نیستند آن را بنوشند؛ کافکا به خاطر درد ناشی از قورت دادن نمی‌تواند و روبرت هم نمی‌تواند، چون فکرش به این موضوع که «آدم چطور می‌تواند جلو یک آدم تشنه‌لب چیزی بنوشد» مشغول است.

در اینجا کافکا روی تکه کاغذ بعدی می‌نویسد:
«شعر «پس با هم بنوشیم» (ارگو بی باموس) از گوته را می‌شناسید؟»

در اینجا نوشتن را قطع می‌کنم و می‌روم دنبال شعر گوته بگردم.
«اینجا جمعیم برای انجام یک کار خیر؛<br>جام‌ها در چرخش، گپ‌ها آرام در جریان،<br>این نصیحت را به گوش بگیریم،<br>ارگو بی باموس! <br>چنین روزی چه آوازی باید خواند! <br>عقیده دارم که بخوانیم:
ارگو بی باموس<br>چنین روزی از جنس به خصوصی است؛<br>بدین خاطر بازهم از سرنو<br>بی باموس! <br>شادی از در وارد می‌شود،<br>ابرها می‌درخشند،<br>راهرو به تاریک و روشن قسمت شده<br>عکسی جلو ما ظاهر می‌شود، تصویری از خدا<br>جام به جام می‌زنیم،<br>می‌خوانیم: بی باموس.»

در حال خواندن این شعر برای خودم دو شیشه آب‌جو را خالی کردم و صدایم آن چنان بلند بود که زن پیر همسایه پنجره را به طرف پنجره آشپزخانه ما را بست و چفت کرد.

سی سال است آدم‌های بی‌اهمیتی که به نام مذهب بر ما حکم می‌رانند، ابراز می‌دارند که باید فضای تخیل را که شامل شراب، موسیقی و ادبیات می‌شود، به روی مستمندان کره خاکی بست و آنها را ممنوع کرد. چرا که به نظر می‌رسد همچنان مناسب‌ترین بلیط ورودی برای وارد شدن به عالم تخیل باشند. 

در واقع احساس خوشبختی و شعفی که این سه جریان در آدم به وجود می‌آورد با وجه کمی قابل وصول است. کتاب‌ها را از کتابخانه‌ها می‌توان گرفت و خواند، موسیقی را می‌توان از رادیو شنید و شراب را اگر ممنوع نباشد، می‌توان با قیمتی مناسب تهیه کرد. 

به این ترتیب احساس بهشتی بر کره خاکی برای مستمندان با قیمت مناسب قابل دسترسی است. کیفیت هر سه به گران بودن آن ربطی ندارد، بلکه مشکل اصلی آزادی برخوردار بودن از آن است.

باری، این نیز بگذرد.
 
وقتی خواجه شمس‌الدین محمد معروف به حافظ، شاعر مورد علاقه گوته فغان بر می‌دارد که آدم در شیراز بین سا‌ل‌های 1340 تا 1390 میلادی تحت سلطه مبارزالدین باید به این مسئله تن می‌داده که به جای شراب دلیرب