| خانه > یکی بود ... > داستانهای اقوام ايرانی > بخت | |||
بختماریا تبریزپورروزی جوانی برای پيدا کردن بخت خويش به راه مي افتد. از صحراها و کوهها ميگذرد و ميگذرد تا ميرسد به جنگلی. در جنگل شير بيماری ميبيند که از درد به خود ميپيچد. از شير ميپرسد: «تو بخت منی». شير نعره ای ميکشد و میگوید: «من بخت تو نیستم؛ اما اگر بختت را یافتی دوای درد من را بپرس». جوان به راهش ادامه میدهد. تا اینکه اینبار به دختر ثروتمند مریضی بر میخورد.... ادامه قصه را «اینجا» بشنوید. ارسال به: ![]() |
لینکدونی
آخرین مطالب
موضوعات
آرشیو ماهانه
|
||
![]() |








نظرهای خوانندگان
خانوم خسته نباشید.قصه بخت برای بچه ها نیست.به پیام قصه توجه کنید.ولی برای بزرگسالان خیلی لذت بخش است.در ادامه کارتان موفق باشید.
-- هوشنگ ، Apr 4, 2007اگر خودت وبلاگ داري ادرسش رو بگو
-- بدون نام ، May 5, 2007I can not hear or download any stories . Please solve this problem.
-- Mohammad Reza Khanzadeh ، Jun 11, 2007Regards
bravo to you all
-- farshid latifpour ، Mar 4, 2008radio zamaneh is great.
tamame karha alist
pirooz va salamat bashid
dastetan dard nakonad
best regards
Farshid Latifpour
درود بر شما عزیزان
-- مهدی ، Mar 22, 2009باشنیدن این داستان یاد بچگیم افتادم یادش بخیرمادر بزرگم شبای تابستون برام قصه می گفت
سالهاست که مادربزرگ دیگه قصه نمیگه
از ایران دورم می دونم که دیگه جام اونجا نیست ولی دلم هنوز اونجاست
این قصه های زیبا مرحمیست بر دل شکسته ما
سپاس از تلاشتان