تاریخ انتشار: ۱۰ آبان ۱۳۸۶ • چاپ کنید    
نود و پنجمین قسمت

آهای! تغییردهندگان جهانی که از تغییر دادن خویش عاجزید!

سیروس «قاسم» سيف
http://cyrusseif.blogspot.com

... تا پاسبان می‌آید که حدس و گمانه زدن‌های خودش را درباره‌ی شکستن دیوار صوتی، جمع و جور کند، راننده، شانه‌های او را می‌گیرد و به سمت مغازه می‌چرخاندش و می‌گوید: «نگاهش کن! دارد جریمه‌هایی که نوشته است، پاره پاره می‌کند!» و ... تا پاسبان نگاه کند و ببیند، بازرس، پاره‌های ریز ریز شده‌ی کاغذ را به باد می‌دهد و دوان دوان، خودش را می‌رساند به ماشین و می‌گوید :«می‌رویم به میدان!»

و ... تا راننده و پاسبان، با سوء ظن به بازرس و مشکوک و پر از سؤال، به همدیگر نگاه کنند و هر کدامشان، از دری وارد ماشین بشود، میوه‌فروش هم به همراه پسرش از مغازه بیرون آمده‌اند و پس از چند قدمی که با عجله به سوی ماشین برمی‌دارند، یک‌دفعه می‌ایستند و میوه فروش، دست راستش را روی شانه‌ی پسرش می‌گذارد و با دست چپش، حفره‌ی وسط شکمش را می‌پوشاند و پسر میوه‌فروش هم با دست چپش کمر پدر را می‌گیرد و پس از آن که انگشتان دست راستش را مشت می‌کند و چند بار در هوا تکان می‌دهد. از انگشان مشت شده، انگشت وسط و اشاره را، به علامت پیروزی باز می‌کند و هر دو مثل آن که بخواهند عکس یادگاری ای بگیرند، با لبخندی بر لب، رو به ما خیره می‌شوند.

پاسبان، خودش را به جلو می‌کشاند و می‌گوید: (کدوم میدون!؟)
(میدون بار!)

راننده، ماشین را روشن می‌کند و می‌گوید: (ولی می‌بخشین قربان! میدون، خودش بازرس‌های مخصوص به خودش رو داره که صبح خیلی زود باس آن جا باشند. حالا که کله‌ی ظهره!)

پاسبان می‌گوید: (از اون گذشته، رفتن به میدون، فکر نمی‌کنم که جزء وظایف ما باشه!)

بازرس که به میوه فروش و پسرش، خیره شده است، لبخند می‌زند و می‌گوید: (ولی، همیشه استثناهایی هم وجود دارد!)

راننده، در آینه، به پاسبان چشمک می‌زند و گاز را می‌فشارد و ماشین که از جایش کنده می‌شود، می‌گوید: (هرچه شما بفرمایید!)

ماشین که از دوربین می‌گذرد، دوربین، می‌چرخد به سوی میوه‌فروش و پسر میوه‌فروش و درخت و مغازه‌ی پشت سرشان که حالا، دارند در آتش می‌سوزند و ... پس از لحظه‌ای مکث، آرام آرام پیش می‌رود و وقتی آن‌ها را کاملاً در کادر خود قرار می‌دهد، پسر میوه‌فروش شروع به سخن می‌کند و می‌گوید: (ما، فقیر و بیچاره هستیم. ایشان بابای ما هستند. ایشان بی‌سواد هستند . ما می‌خواهیم کتاب‌فروش بشویم؛ اما ایشان نمی‌گذارند که ما روزنامه بخوانیم. ایشان، چون زورشان به بالادستشان نمی‌رسد، هر وقت از چیزی عصبانی می‌شوند، می‌زنند توی سر ما و بر همه واضح و مسلم است که ما خیلی عصبانی می‌شویم از دست ایشان. اما آقا معلم انشایمان می‌گویند که ما «عقده‌ی ادیپ» داریم. چون می‌خواهیم بابایمان را بکشیم و با ننه‌مان ...)

پیرمرد، جرعه‌ای از لیوانی که در دست دارد، می‌نوشد و می‌گوید: (عقده‌ی نان جانم! عقده‌ی نان جانم! تا هنوز میدان را به آتش نکشیده است، فوراً چند نفر را بفرستید به دنبالش!)
(دنبال چه کسی قربان؟)

(دنبال همان بازرسه که سوار ماشین شهرداری شد و رفت به میدان!)

افراد با تعجب به همدیگر و بعد به پیرمرد نگاه می‌کنند. یکی از آن‌ها به خودش جرأت می‌دهد و می‌گوید: (قربان، این فیلمی که دارید تماشا می‌فرمایید، مربوط به گذشته است. تقریباً 30 یا 35 سال پیش ساخته شده است. این هنرپیشه‌هایی هم که الان دارند در آن بازی می‌کنند ...)
(منظورم من به آن هنرپیشه‌ها نیست! منظور من، به خود همان بازرس است!)

(متوجه‌ی منظورتان نمی‌شوم قربان!)

(برای آن است که خرفت تشریف داری جانم. خرفت!)

یکی دیگر از آن‌ها خودش را به جلو می‌کشاند و می‌گوید: (تازه، مشخصات ظاهری این بازرس، هیچ انطباقی با مشخصات ظاهری آن کسی که ما به دنبالشان هستیم، ندارد!)

پیرمرد، عصایش را بلند می‌کند و نوک آن را، رو به او می‌گیرد و می‌گوید: (بدبختی آدم‌های ظاهر بینی مثل تو، همین است! عمل افراد مهم است! تو چه کار به ظاهر آن‌ها داری!؟ از آن گذشته، مگر تو، همین چند دقیقه پیش نمی‌گفتی که روح بر ماده مقدم است!؟)
(بلی. گفتم وهنوز هم می‌گویم!)

(خوب! پس چرا به دنبال تطبیق مشخصات ظاهری آن‌ها هستی!؟ مشخصات ظاهری، یعنی مشخصات مادی. کسی باید به دنبال مشخصات ظاهری باشد که معتقد بر تقدم ماده بر روح است! نه تقدم روح بر ماده! شیر فهم شدی یا ... !؟)

فرد اول با احتیاط، به میان حرف پیرمرد می‌آید و می‌گوید: (حالا، چه ماده بر روح تقدم داشته باشد و چه روح بر ماده، عرض کردم که آنچه شما دارید ملاحظه می‌فرمایید، اولا، یک فیلم است و واقعیت خارجی ندارد و ثانیاً داستان این فیلم، مربوط به گذشته است و ...)
(بلی جانم! بلی! می‌فهمم! داستانش مربوط به گذشته است، اما آن چه دارد اتفاق می‌افتد، مربوط به زمان حاضر است. گذشته و آینده، مانند دو آینه‌ی «غایب» هستند که زمان «حاضر» را جذب و در درون همدیگر منعکس می‌کنند و درکشاکش همان انعکاس‌ها است که واقعیت، تبدیل به خیال و خیال، تبدیل به واقعیت می‌شود و ... باز که من احمق، دارم یاسین می‌خوانم در گوش این‌ها! ... وای از خرفتی‌ها و حماقت‌های این‌ها! ... بیا صدای تلویزیون لعنتی را بلندترش کن! ... آه از قارقار این کلاغ‌ها ... احمق‌ها ... می‌خواهند تغییر بدهند جهان را ... خودشان را نه! خانواده شان را نه! کوچه و محله شان را نه! ده و شهر و کشورشان را نه! جهان را می‌خواهد تغییر بدهند! جهان را! ... آهای! ... آهای! ... تغییردهندگان جهانی که از تغییردادن خویش عاجزاید! عاجز! عاجز! ... بالاخره، کسی را فرستادند به دنبال آن بازرس!)

(بلی قربان)

(گفتم صدایش را بلند کن؛ ولی نه این قدر! کمش کن! آن لیوان را هم بگذار این طرف‌تر!)

(خوب شد قربان؟)

(بلی. خیلی خوب! حالا، خودت را بکش کنار ببینم این جناب وکیل چه دارد می‌گوید!)

... از قرار معلوم، احمد به قولش عمل می‌کند و نه تنها دیگر به مسئولان زندان سفارش امیر را نمی‌کند؛ بلکه انگار سفارش‌های قبلی ای را هم که کرده است، پس می‌گیرد. چون از فردای آن روز است که بازجوها، دم به دم می‌آیند به سراغش و می‌کشانندش به اتاق بازجویی و می‌افتند به جانش و آش و لاشش می‌کنند. اما نمی‌دانند که با هر شلاق و مشت و لگدی که بر او فرود می‌آورند، دست و پایی از دست و پاهای اختاپوس بی‌شرفی‌ای که درون سینه‌ی او جا خوش کرده است، کنده می‌شود و به جای احساس درد، احساس رضایت می‌کند.

و به همین دلیل هم، در طول یکی از همان بازجویی‌ها، برای آن که کار آن اختاپوس بی‌شرفی را یک‌طرفه کند و برای همیشه از شرش راحت شود، با همه‌ی وجودش فریاد می‌کشد و هر چه از دهانش بیرون می‌آید، نثار خدا و پیغمبر و امامشان می‌کند و آن‌ها هم دیوانه‌وار، می‌زنند و می‌زنند و می‌زنندش! و چون ساکت نمی‌شود همچنان به فحش و بد و بیراه گفتن خودش ادامه می‌دهد، یکی از بازرس‌ها، لنگه کفشش را در می‌آورد و پنجه‌ی آن را فرو می‌کند توی دهان او.

اما بازجوی دیگر، با عصبانیت، کفش را به گوشه‌ای پرتاب می‌کند وهفت تیرش را از زیر کتش بیرون می‌کشد و می‌گذارد روی قلب او و می‌گوید: «تا سه می‌شمرم! خفه‌خون نگیری، شلیک می‌کنم!» اما امیر، پس آن که آب دهانش را جمع می‌کند توی دهانش و آن را پرتاب می‌کند به سوی صورت بازجو، فریاد می‌زند که: «بی‌شرفی، اگر شلیک نکنی!» و بعد هم دیگر چیزی نمی‌فهمد تا ...

دوباره که چشم باز می‌کند، خودش را میان هم‌سلولی‌هایش می‌بیند که دورش را گرفته‌اند! باورش نمی‌شود. دستش را می‌برد به طرف سینه‌اش تا از بودن و نبودن سوراخ گلوله‌ای که به آن شلیک شده است، مطمئن شود. اما، سوراخی نیست!

در همان لحظه، یکی از هم‌سلولی‌ها که تصادفاً در همان روز به سلول آن‌ها منتقل شده است، می‌زند زیر خنده و می‌گوید: «دنبال سوراخش می‌گردی!؟» و بعد هم برای آن‌ها تعریف می‌کند که خود او، قبل از آن که به آن جا بیاید، صابون آن هفت‌تیر کذایی در زندان علی‌آباد به تنش خورده است.

هفت‌تیری که در حقیقت، هفت‌تیر نیست. بلکه وسیله‌ای است شبیه هفت‌تیر که نه صدایی دارد و نه گلوله‌ای. اما وقتی نوک لوله آن را روی بدن زندانی می‌گذارند و شلیک می‌کنند، زندانی اگر در اثر شوکی که به او دست می‌دهد، نمیرد و یا بیهوش نشود، به دلیل درد غیر قابل تحملی که همه‌ی وجود او را فرا می‌گیرد، تسلیم می‌شود و شروع به اعتراف می‌کند و ...

چون امیر، پس از شوکه شدن، بیهوش شده است، معنایش این است که تا آن سوی مرگ رفته و لب به اعتراف نگشوده است و بعدش هم به احترام مقاومت و سازش‌ناپذیری امیر دست می‌زند و دیگر هم‌سلولی‌ها هم او را همراهی می‌کنند و همان دست زدن و نگاه‌های توأم با احترام، تیر خلاصی می‌شود بر شقیقه‌ی آن اختاپوس نیمه‌جان درون سینه امیر که ...

(ولی تا به حال، حتی یک زندانی هم در صحبت‌ها و حتی خاطراتی که منتشر کرده‌اند، به وجود چنین هفت‌تیری که شما در اینجا از آن صحبت کرده‌اید، اشاره‌ای نکرده‌اند!)
(آن چه، من در مورد آن هفت تیر به خاطر می‌آورم تا همان لحظه‌ای است که بازجو، آن را از زیر کتش بیرون آورد و نوک لوله‌ی آن را گذاشت روی سینه‌ام و شلیک کرد.)

(شما با گوش‌های خودتان، قبل از آن که بیهوش شوید، صدای شلیک شدن هفت‌تیر را شنیدید؟)

(در چنان حالتی که یک پای آدم توی مرگ است و ...)

(بنابراین، مطمدن نیستید!)

(خیر، مطمئن نیستم.)

(اگر مطمئن نیستید، پس چه طور مدعی شلیک شدن آن هستید!؟)

(مطمئن نیستم که شنیده باشم و یا نشنیده باشم!)

(پس، نشنیده‌اید!)

(شاید هم شنیده باشم. شاید هم به همان دلیل بوده‌است که پس از به هوش آمدن در سلول، روی سینه‌ام به دنبال سوراخ گلوله می‌گشته‌ام!)

(چرا شاید!؟)

(چون مطمئن نیستم!)

(چرا مطمئن نیستید!؟)

(چرا باید مطمئن باشم! بیهوش شدن، یعنی مردن و مردن ...)

(شما، مدعی هستید که پس از اعدام شدنتان، وقتی روی زمین افتاده‌اید، صدای تیر خلاصی را که به درون شقیقه‌تان شلیک شده است، شنیده‌اید! آن وقت چه طور می‌شود که صدای این هفت‌تیر کذایی را ...)

داستان ادامه دارد ...

***

مرتبط:
«نود و یکمین قسمت»
«نود و دومین قسمت»
«نود و سومین قسمت»
«نود و چهارمین قسمت»
برای خواندن قسمت‌های پیشین، می‌توانید به وبلاگ نویسنده مراجعه کنید

نظر بدهید

(نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.)


(نشانی ایمیل‌تان نزد ما مانده، منتشر نمی‌شود)