<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>کتابخانه</title>
      <link>http://zamaaneh.com/library/</link>
      <description></description>
      <language>en-us</language>
      <copyright>Copyright 2011</copyright>
      <lastBuildDate>Wed, 01 Dec 2010 14:00:00 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>ساعت سفید ـ ۲</title>
         <description><![CDATA[خانه اتاق‏هاى زیادى داشت. هستى را صدا زد ولى جوابى نشنید. به چند اتاق سر زد. یك دیوار بزرگ از هر اتاق به طرز زیبایى نقاشى شده بود. نقاش‏ها متفاوت بودند. این را از سبك كار هر نقاشى مى‏توانست بفهمد. به اتاقى رسید كه یك میز در وسط آن قرار داشت. همانند دیگر اتاق‏ها روى دیوار یك نقاشى كشیده شده بود. قایقى بود در دریایى آرام كه مردى میان آن نشسته بود و به خورشید نگاه مى‏كرد، نقاش بسیار زیبا، غروب خورشید را طلوع كرده بود. اطراف قایق تعداد زیادى ماهى سر از آب بیرون كرده بودند. شاید غروب را به تماشا آمده بودند. از اتاق بیرون آمد. صداى انداختن یك سنگ را در آب شنید. صدا از داخل اتاق بود. برگشت درون اتاق. آب دریا حركت داشت. فكر كرد به نظرش این چنین آمده است. به نقاشى نزدیك‏تر شد و به آن خیره شد: آن‏ها كه در اطراف قایق بودند، ماهى نبودند. انسان‏هایى بودند كه چشم و بینى و لب‏هایشان از آب بیرون بود.

به مرد درون قایق نگاه كرد. سرش را برگردانده بود و به او خیره شده بود. شناختش. خودش بود. نقاش حتماً او را مى‏شناخته است كه نقاشى‏اش را كشیده است. هستى را صدا زد تا نام نقاش را از او بپرسد ولى جوابى نشنید. صداى ترس را مى‏شنید. هوا خیلى شرجى و مرطوب شده بود. كنترل خودش را از دست داده بود. عقب عقب رفت. پایش گیر كرد و روى میز افتاد. دستش یك بطرى شیشه‏اى را لمس كرد. چشمانش را بست و آن را با تمام توان سمت دیوارى كه این نقاشى روى آن طرح شده بود، انداخت. صداى شكستن نیامد. چیزى نشكست.

فقط چند قطره آب روى صورت‌اش افتاد. به نقاشى نگاه كرد. یك بطرى روى آب شناور بود. آدم‏هایى كه در اطراف قایق بودند، هركدام سعى مى‏كردند بطرى را بردارند. مى‏توانست شنا كردن آن‏ها را ببیند. از داخل قایق بلند شد و در آب شیرجه رفت تا خودش بطرى را بردارد. در آب او را گرفتند و به زیر آب كشیدند. هرچه تلاش مى‏كرد، نمى‏توانست خود را از دست آن‏ها خلاص كند. از روى میز بلند شد. احساس خفه‏گى مى‏كرد. دوباره روى میز افتاد. رنگ‏هاى نقاشى روى دیوار از سقف شره كردند و به سرعت به طرف زمین سرازیر شدند. در عرض چند لحظه نقاشى دیگر روى دیوار نبود. رنگ‏ها كه روى زمین ریخته بودند، به خورد فرش رفتند. از روى میز پایین آمد. پاهایش در آب فرو رفت. زیر پایش خالى شد و داخل آب شد. خودش را بالا كشید و میز را گرفت تا غرق نشود. دستى از داخل آب بیرون آمد و او را گرفت. شروع كرد به فریاد زدن. آنقدر فریاد زد كه از هوش رفت.

وقتى به هوش آمد. در خانه‏ى خودش بود. هیچ‏چیز مثل قبل نبود. به سختى از جایش بلند شد. دیوارها، جاى دیوارها میله بود. انگار كه در زندان باشد. با این تفاوت كه میله‏ها همه به هم چسبیده بودند و آن طرف آن‏ها را نمى‏شد دید. به دیوارهاى میله‏اى خیره شده بود. بودن‌شان را باور نمى‏كرد. روى میله‏ها چیزى مى‏دید. مثل تصاویر سه بُعدى. هر چه كرد نتوانست بفهمد چه چیزى آن‏جا است. به قاب‏ها و تابلوها نگاه كرد. همه از تصویر خالى بودند. دفترچه‏ى تلفن را برداشت، هیچ شماره‏اى نوشته نشده بود. انگار كه كسى آن‏ها را پاك كرده باشد. در اطراف‌اش چند شمع بود كه خانه از نور آن‏ها روشن بود. احساس كرد كه هر لحظه به تعدادشان اضافه مى‏شود. كتابى را از روى میز برداشت. جلدش سفید بود. یادش آمد كتابى را كه شب قبل خوانده است، همین جا گذاشته بود. ولى كتاب را ورق زد.

كتاب سفید بود. سفیدِ سفید. صدها شمع در اطرافش مى‏سوختند و هر لحظه به تعدادشان افزوده مى‏شد. هر طرف سر مى‏چرخاند، بیش‏تر شدنشان را مى‏دید. خانه گرم شده بود. به سختى نفس مى‏كشید. یكى از شمع‏ها افتاد. آن را برداشت و خاموش كرد. اما دوباره روشن شد و شعله كشید. چند شمع دیگر را خاموش كرد، اما باز همان اتفاق افتاد. چند شمع دیگر افتاد. یكى دیگر. شمع‏ها پى‏درپى مى‏افتادند. نمى‏توانست كارى كند. خیلى زیاد بودند. همه جاى خانه آتش گرفته بود. داشت در آتش مى‏سوخت...

- هاتف، هاتف، بیدار شو.

هستى را دید. خم شده بود روی‌اش. نگران بود. نفس گرم‌اش را روى گونه‏هاى خود حس مى‏كرد. لب‌خند دوباره از لبان‌اش بلند شد و در چهره‏اش نشست. دست‌اش را گرفته بود. گرماى آن را با تمام وجود حس مى‏كرد. دست‌اش را در میان موهاى طلایى هستى فرو برد. هستى خودش را نزدیك‏تر كرد. نرمى سینه‏های‌اش قلب هاتف را به آتش مى‏كشید. داغ شده بود. هستى موهای‌اش را نوازش مى‏كرد. فاصله‏ى لب‏های‌اش به اندازه‏ى یك بوسه بود. هستى هوس‏انگیز و بسیار آرام حرف مى‏زد:

- داشتى خواب مى‏دیدى. انگار خواب خوبى هم نبود. مثل این كه جایى بودى كه آتش گرفته بود<br>- آره تو خونه بودم. داشتم مى‏سوختم. همه جا را آتش مى‏سوزاند.

هستى با خنده گفت:

- پس برم برای‌ات یك چیز خنك بیاورم كه حتما خیلى گرم‌ات شده است.

به هستى نگاه كرد كه مى‏رفت، لباسى را كه پوشیده بود، او را دوست‏داشتنى‏تر مى‏كرد. یك پیراهن یقه باز زیتونى رنگ و شلوارى به همین رنگ. پارچه لختى بود كه وقتى راه مى‏رفت، روى اندامش سر مى‏خورد. هستى رفت. به اتاقى كه در آن بود، نگاه كرد. روى یك تخت بزرگ دراز كشیده بود. حتما هستى او را به این جا آورده است. همه‏ى وسایل اتاق سفید بود. تخت از چوب بود و ملافه و تشك روى آن مثل خودش سفید بود. كف‏پوش سفید. میزى در طرف چپش بود كه همین رنگ را داشت. قاب آینه‏ى بزرگ و تمام قدى كه رو به رویش بود نیز سفید بود. نفهمید چرا این نكته به ذهنش رسید كه اگر كسى بمیرد، او را در چنین اتاقى مى‏گذارند. تازه فهمید كه پیراهن و شلوارى كه تنش كرده بود هم سفید است. باز هم هستى این لباس را تنش كرده است.

فكر كرد نكند كه مرده باشد. شاید اصلاً خواب نبوده و واقعاً در آتش سوخته باشد. رفت جلوى آینه و خود را نگاه كرد. خواب بود یا بیدار، نمى‏توانست تشخیص دهد. هنگامى كه در خیابان بود، خواب مى‏دید یا هنگامى كه در اتاقى كه آن نقاشى عجیب را داشت؟ نمى‏توانست آن‏ها را بفهمد و مرزى بین خواب و واقعیت و خیال بكشد. آگاهى به مسائل را از دست داده بود. ساعت روى میز توجهش را جلب كرد. قاب ساعت سفید بود و صفحه‏ى آن نیز. حتا شماره‏ها و عقربه‏هایش سفید بود. از آن فاصله نتوانست ببیند كه چه ساعتى است. نزدیك‏تر رفت و ساعت را برداشت. به جاى همه‏ى اعداد فقط عدد سه را داشت. گیج شده بود. صداى تیك تاك ساعت مى‏آمد ولى عقربه‏ها حركت نمى‏كردند.

برگشت به طرف آینه و خود را در آن دید. تصویرش در آینه سیاه شد و بعد خود آینه سیاه شد و بعد فرو ریخت.
هستى با دو لیوان وارد اتاق شد. با بى‏تفاوتى به آینه شكسته نگاهى انداخت و گفت:

- جوهر عجیبى در شكستن دارى. <br>- حالم خوب نیست.

احساس ضعف مى‏كرد. رفت روى تخت دراز كشید. حال خوبى نداشت. هستى كنارش رو به او خوابید و دستان‌اش را گرفت و نوازش كرد. احساسى توأم با ترس و شور و دل‏هره در دل‌اش آشوبى به پا كرد. دستان هستى را محكم در دستان‌اش فشرد و بعد آن را بوسید. حرارت تن هستى را حس مى‏كرد. هستى سرش را بالا آورد و لب‏های‌اش را بوسید...

ساعت یك بعد از ظهر بود. هنوز خواب‏آلود بود. دوست نداشت از رخت‏خواب بیرون بیاید، اما ساعت سه باید به خانه‏ى هستى مى‏رفت. حس تازه‏اى را تجربه مى‏كرد كه برای‌اش خیلى شیرین بود. حس مى‏كرد اتفاق تازه‏اى افتاده كه مى‏تواند زنده‏گى‏اش را بستر حوادث خوش‌آیندى كند. تلفن چند بار زنگ زد. آن را از پریز بیرون كشید. دوست داشت فقط به هستى فكر كند و تمام لحظاتى را كه شب گذشته با او گذرانده بود را مرور كند. یاد شیطنت‏هاى هستى كه مى‏افتاد، دل‌اش غنج مى‏رفت. خواست كه به او تلفن كند، اما بعد پشیمان شد. فرصت براى تماس گرفتن با او را داشت. دوست داشت امروز برود او را ببیند. از جای‌اش بلند شد و یك راست به حمام رفت و دوش گرفت. چیزى خورد و حسابى به سر و وضع خودش رسید. شتابى در كارهای‌اش بود كه خودش از آن خنده‏اش مى‏گرفت. چیزهایى كه تا دى‏روز نسبت بدان‏ها بى‏تفاوت بود، دوباره معناى خود را پیدا كرده بودند.

از همه چیز كه مطمئن شد، از خانه بیرون زد. ساعت را نگاه كرد. از دو گذشته بود. هول كرد كه به موقع به خانه‏ى هستى نرسد. سریع خودش را به خیابان اصلى رساند و با عجله یك ماشین گرفت. خیابان‏ها خلوت بود و سریع به آن جا رسید. به راننده گفت كه دنبال كوچه‏ى مراد بگردد. یك بار از ابتداى خیابان تا انتهاى آن را رفتند ولى كوچه را پیدا نكردند. از راننده خواهش كه كه یك بار دیگر در خیابان برود. راهى را كه رفته بودند دوباره طى شد. ولى باز آن را پیدا نكردند. از ماشین پیاده شد تا راحت‏تر آن جا را پیدا كند. از چندین ره‏گذر و مغازه‏دار نشانى كوچه را پرسید. ولى هیچ‏كدام چنین كوچه‏اى را در این خیابان نمى‏شناختند. حتا یك نفر گفت كه بیست و پنج سال است در این خیابان زنده‏گى مى‏كند، ولى چنین كوچه‏اى را تا به حال ندیده است.

چندین بار دیگر خیابان را از ابتدا تا انتها پیاده طى كرد، ولى نبود. وجود نداشت. كلافه شده بود. خیابان را دقیق به یاد داشت. همین جا بود. ولى آن كوچه را پیدا نمى‏كرد. مانده بود چه كند كه یاد شماره تلفن هستى افتاد. وقتى از او خداحافظى مى كرد و از خانه‏ى او مى‏آمد خودش آن را گرفته بود. آن را در كیفش گذاشته بود. كیفش را درآورد. كاغذى كه شماره تلفن را در آن نوشته بود، پیدا كرد. خوش‏حال شد. سریع به سمت یك باجه تلفن رفت. گوشى را برداشت و كارتش را داخل كرد. كاغذ را باز كرد ولى چیزى روى آن نوشته نشده بود. با تعجب آن را نگاه كرد. كیفش را زیر و رو كرد اما چیزى را در آن پیدا نكرد. باورش نمى‏شد. هستى شماره‏اش را گفت و خودش آن را روى همین تكه كاغذ نوشته بود، نكند همه آن چیزهایى را كه شب گذشته دیده بود، یك خواب بوده باشد.مدتى بى‏هدف قدم زد. فكر كرد. به دستان‌اش نگاه كرد جاى هیچ بریده‏گى و زخمى را روى آن‏ها نمى‏دید. از آینه یك ماشین صورت خود را نگاه كرد. هیچ خراشى هم روى آن نبود.

بى‏اختیار خنده‏اش گرفته بود. با خودش گفت كه به خانه‏اى رفته‏ام كه وجود نداشته است. یك شب را با زنى سر كرده‏ام كه وجود نداشته است. كوچه‏اى را دیده‏ام كه اصلا هیچ‏گاه نبوده است. یادش آمد وقتى كه از خانه‏ى هستى هم بیرون آمده بود، هوا تاریك بود. نمى‏فهمید. زمان زیادى را در خانه‏ى او گذرانده بود. قاعدتاً هم هوا باید روشن مى‏بود وقتى كه بیرون آمد. زمان گم را كرده بود. در این هیچ شكى نداشت.

نفهمید كه كى شب شد. خسته شده بود. پاهای‌اش توان راه رفتن دیگر نداشتند. به دیوارى تكیه داد و از خسته‏گى همان جا نشست. كاش مى‏توانست كسى را پیدا كند و برای‌اش تعریف كند كه چه اتفاقى افتاده است. ولى هر چه فكر كرد كسى را كه بتواند برای‌اش حرف بزند به یاد نیاورد. به خانه برگشت. لباس‏های‌اش را عوض كرد تا بخوابد. بهترین كار ممكن را خواب دانست. در حال عوض كردن پیراهن بود، یادش افتاد كه یك تكه از شیشه را كه در خیابان در كفشش رفته بود، درآورده و با دستمالى كه هستى به او داده بود، در جیب پیراهنش گذاشته است. دنبال پیراهنى كه دى شب پوشیده بود كرد. از هول پیراهن را پیدا نمى‏كرد.

آن را روى صندلى انداخته بود. آن را برداشت و با ترس خاصى در جیب آن دست برد. دستمال را لمس كرد. دستمال را فشرد، اما جسم سختى را داخل آن احساس نكرد. دوباره باید اشتباه شده باشد. آن را بیرون آورد. لكه‏ى خونى روى آن نبود. با ناامیدى روى صندلى نشست. دستمال را باز كرد. یك دسته موى طلایى كه با یك نخ بسته شده بود، داخل آن بود. آن را برداشت. فهمید كه قبلا بارها به آن‏ها دست زده است...

<strong>پایان انتشار آن‌لاین «آدم‌های مبهم» نوشته‌ی مدیار سمیع‌نژاد در رادیو زمانه</strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2010/12/post_377.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2010/12/post_377.html</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 01 Dec 2010 14:00:00 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ساعت سفید</title>
         <description><![CDATA[<strong>«ساعت سفید» دومین داستان از مجموعه‌ی «آدم‌های مبهم» نوشته‌ی مدیار سمیع‌نژاد است که از چند روز پیش، به‌تدریج در کتابخانه‌ی رادیو زمانه منتشر می‌گردد. بخش نخست «ساعت سفید» را امروز می‌خوانیم:</strong>

گوشى تلفن را به گوش‌اش چسبانده بود، ولى چیزى نمى‏شنید. انگار نه انگار که کسى داشت از پشت خط تندتند و با عصبانیت یک ریز حرف مى‏زد. حتا وقتى فکر کرد که چه کسى پشت خط است، چیزى یادش نیامد. گوشى را پایین آورد و با دستان‌اش شروع کرد آن را بازى دادن. هنوز صداى مبهمى از آن به گوش مى‏رسید. بدون این که حرفى بزند، گوشى را گذاشت روى تلفن. به صندلى تکیه داد و دست‏ها را پشت سرش قلاب کرد. احساس راحتى کرد. ذهنش را آزاد گذاشته بود. به هیچ چیزى فکر نمى‏کرد. تلفن زنگ خورد، ولى انگار صدایش را نمى‏شنید یا نمى‏خواست که بشنود. هوس کرد برود بیرون در خیابان‏هاى خلوت شب که خالى از آدم‏ها است، قدمى بزند. دوباره صداى زنگ تلفن به صدا درآمد. آن قدر تلفن را نگاه کرد تا زنگ‌اش قطع شد. لب‌خندى زد و از این که توانسته صداى تلفن را با نگاهش قطع کند، خوش‏حال شد.

آماده شده که بیرون برود. فرصتى براى تنها بودن و نشنیدن. در امتداد حقیقت با خیال رابطه برقرار کردن و به آگاهى رسیدن. ساختن واقعیاتى که معماگونه متولد مى‏شوند، بازى مى‏کنند و مى‏میرند. به در که رسید، دوباره صداى زنگ تلفن بلند شد. بیرون رفت و در را بست. دیگر صدایى نشنید. ساعت حدود سه نیمه شب بود. خیابان از صداى آدم‏ها و ماشین‏ها ساکت بود و فقط صداى سکوت مرگ‏بار دیوارها را مى‏شد، نشنید. هوا نسیم خنکى در دل داشت. هوس کرد در وسط خیابان راه برود؛ روى خطکشى‏هاى سفید و ممتد که در روز با وجود موتورها و ماشین‏ها امکانش نبود. احساس بچه‏گى مى‏کرد.

دست‏های‌اش را باز کرده بود و روى خط‌هاى سفید راه مى‏رفت. شاد شده بود. چند دقیقه‏اى به این کار ادامه داد. ایستاد. نگاه‌اش را از روى خط‌هاى ممتد تا انتهاى خیابان سر داد. درختانى که در دو طرف خیابان چتر شده بودند، در انتها به هم گره مى‏خوردند. نگاهى به پشت سرش انداخت. گذشته و آینده. در حسرت گذشته، در فکر آینده. پس حال کجاست؟ گذشته مى‏توانست برای‌اش بهتر باشد، ولى نبود. آرامش را جایى گم کرده بود. کجا؟ نمى‏دانست. نخواست دوباره به گذشته فکر کند. آن جا سهم زیادى از بودن نداشت. ذهن آزاد، رها بودن. نمى‏خواست احساس خوبى را که یک‏باره پیدا کرده بود، از بین ببرد. نگاه و فکرش را تا جایى که مى‏توانست خط‌هاى سفید را ببیند، امتداد داد.

از روبه‏رو کسى مى‏آمد. پاهای‌اش را روى خط‌هاى سفید مى‏گذاشت. آرام حرکت مى‏کرد. راه افتاد به طرف‌اش تا به او برسد. شاید بتواند مدتى با او قدم بزند و با او صحبتى بکند. گام‏های‌اش را سریع‏تر کرد. به آن مرد نگاه کرد که دیگر ایستاده بود. دیگر حرکتى نمى‏کرد. نگاه سنگین مرد را روى خود احساس مى‏کرد. ایستاده بود و مستقیم او را مى‏نگریست. او را مى‏شناخت. جایى او را دیده بود. هرچه بیش‏تر به او نزدیک مى‏شد، این احساس آشنایى در او قوى‏تر مى‏شد. شک کرد و این شک باعث شد که از راه رفتن بماند. ترس هم صدا دارد. صداى ترس‌اش را شنید. همین که ایستاد، مرد از روبه‏رو شروع به حرکت کرد. انگار فقط مى‏آمد که به او برسد. بیش‏تر ترسید. چندین گام به عقب برداشت. ولى دوباره راه افتاد. آهسته‏تر. فاصله‏اش با آن مرد دیگر حدود صد متر شده بود. چه‏قدر شبیه خودش بود. تاریک بود. به چشمانش بیش‏تر فشار آورد. فایده‏اى نداشت. دوباره ایستاده بود. او را نگاه مى‏کرد. دست از این کار هم برنمى‏داشت. خودش هم ایستاد. دیگر مى‏ترسید که جلوتر برود. باید برمى‏گشت و مى‏رفت. اما کنجکاوى مانع از رفتنش مى‏شد. برگشت به عقب نگاه کرد. مرد با همان فاصله پشت سرش ایستاده بود. به جلو نگاه کرد. روبه‏روی‌اش بود با همان فاصله. چندین بار به روبه‏رو و پشت سر نگاه کرد. یک‏بار بود و دیگر نبود. خسته و مستأصل شده بود. فریاد زد: «تو کى هستى؟»

گویا او هم هم‏زمان همین را از او پرسید. از تکان خوردن لب‏هایش این را فهمید. ولى فریادش باعث شد که صداى او را نشنود. همه‏ى آرامش‌اش به هم خورده بود. با صداى بلندترى فریاد زد «تو کى هستى؟» بازهم لب‏های‌اش جنبید بى‏آن که صدایى از آن خارج شود. باید مى‏فهمید که او کیست. به طرف‌اش حرکت کرد. مرد هم به راه افتاد. هر چه بیش‏تر به او نزدیک مى‏شد، بیش‏تر مى‏ترسید و آشنا بودنش را دو چندان حس مى‏کرد. دیگر به چند قدمى مرد رسیده بود. نگاهش روى صورت مرد خشک شد. خودش بود. صورت و چهره خودش را مى‏دید. انگار که یک نفر دیگر را از روى او ساخته‏اند و یا شاید آفریده‏اند. خودش بود. اگر لباس‏های‌اش فرق نمى‏کرد، مطمئن بود که در برابر یک آینه ایستاده است. در این نیمه شب، در این خیابان، در این تنهایى و انزوا. «تو کى هستى؟ چرا شبیه هم هستیم؟» جوابى نمى‏داد و فقط نگاه مى‏کرد. انگار که آمده بود تا فقط بشنود. مثل سنگ شده بود. هیچ حرکت نمى‏کرد. چندین بار صدای‌اش کرد ولى هیچ جوابى نگرفت. به پشت سر نگاه کرد. هیچ کس نبود. سرش را که به جلو چرخاند، دید زنى روبه‏رویش ایستاده است. بعد یک بچه شد. دوباره مرد شد. دختر شد، کوچک شد، بزرگ شد، جوان شد، آشنا شد، غریبه شد، خیالى شد، پیر شد و مرد و نفهمید که چه مى‏بیند.

چشمان‌اش را بست. به طرف‌اش دوید. با تمام توان روى او پرید. به زمین نرسیده، صداى مهیب شکستن شیشه را زیر بدن خود شنید. اول فکر کرد این‏ها همه خیال است، اما وقتى سوزش بریدن شیشه را در بدنش حس کرد، فهمید خیال نیست. جرأت نداشت چشمانش را باز کند. خودش را به کنارى کشید، زخم در دستان‌اش بیش‏تر بود. رو به آسمان دراز کشید. آرام چشمان‌اش را باز کرد. به کنارش نگاه انداخت. به همان جایى که افتاده بود. دور و برش همه خورده‌های شیشه بود. به اطراف‌اش نگاه کرد. هیچ‏کس نبود.

یک مرد ایستاده بود که وقتى به او رسید، مثل شیشه شکست و به هزاران تکه‏ى کوچک و بزرگ تبدیل شد. یک مرد بود که خورد شد. یک مرد بود که شکست. یک مرد بود که دیگر نبود. یک مرد بود که از شیشه بود. مدام این‏ها را تکرار مى‏کرد و باورش نمى‏شد آنچه را پیش آمده بود.

به پهنه‏ى آبى خیره شد. به ستاره‏ها، به ماه که نیمه بود. به ستاره ها فکر کرد. همان‏ها که هستند و نیستند. ستاره معنى خاطره است. ستاره خود خاطره است. مثل کسى که مدت‏ها پیش بوده و حالا نیست ولى یادش است. ستاره عشق است که با رفتن یک انسان از بین نمى‏رود که ادامه مى‏یابد و ثبت مى‏شود. ستاره مى‏ماند. عشق مى‏ماند. خاطره مى‏ماند. شروع کرد ستاره‏ها را یک به یک نگاه کردن. ستاره‏اى پرنورتر از بقیه نگاهش را نگه داشت. دوست داشت بداند این ستاره‏اى که چون خاطره‏اى ماندگار در ذهن آسمان ثبت شده، چندین میلیون سال زنده بوده است. مدت‏ها به ستاره‏ها نگاه کرد تا ستاره از آسمان کنده شد و به سرعت به طرف زمین و انگار خود او سقوطش را آغاز کرد. اگر یک ستاره روى زمین بیافتد، چه مى‏شود؟ ستاره نزدیک‏تر مى‏شد. هرچه کرد نتوانست از روى زمین بلند شود. دیگر خیلى نزدیک شده بود و هر آن احتمال داشت ستاره به رویش سقوط کند.
 چشمان‌اش را بست. چند لحظه منتظر ماند، ولى اتفاقى نیافتاد. احساس کرد که ستاره در نزدیکى صورت او متوقف شده است. مثل یک خاطره در ذهن. پلک‏های‌اش را باز کرد. صورت یک زن را در برابرش دید. صداى نفس‏های‌اش را مى‏شنید. لبخندى بر لب داشت. با چشمانى صمیمى.

- بهتر از این‏جا براى خواب پیدا نکردى؟ این همه خورده شیشه چیه اطراف‌ات؟ تصادف کردى؟<br>هنوز گیج بود. از کنار صورت زن، نگاهى به آسمان کرد. آسمان ابرى بود. زن فرصت فکر کردن بیش‏تر را به او نداد.<br>- مى‏خواهى به بیمارستان برویم؟<br>- نه، نه، چیزى نیست. اتفاق خاصى نیافتاده.<br>به زحمت از روى زمین بلند شد، زن هم کمکش کرد. دوباره پرسید:<br>- مطمئنى که خوبى، دست‏هات و چند جاى صورتت زخمی شده.<br>- خوبم.<br>- خانه‏ى من نزدیک است. چند کوچه پایین‏تر. تا آن جا بیا و آبى به سر و صورتت بزن.<br>- ممنون. خانه‏ى خودم هم نزدیک است. <br>- پس مى‏رسونمت.

چند تا خورده شیشه روى جیب پیراهنش سنگینى مى‏کرد، آن‏ها را بیرون آورد. لباس‏های‌اش را از خاک تکاند و به اطراف‌اش نگاهى انداخت. نگاهش روى تابلوى خیابان یخ کرد. فکرش را هم نمى‏کرد این همه از خانه دور شده باشد و پیاده راه آمده باشد.

- چیزى شده؟<br>- فکر نمى‏کردم این قدر از خانه دور شده باشم.<br>- مشکلى نیست. همراه من بیا. من ماشین دارم.

همراه زن راه افتاد. یک بار دیگر برگشت و به شیشه‏هایى که در وسط خیابان ریخته بود، نگاهى کرد. با خودش گفت پس توهم نبوده است. از اول همه چیز را مرور کرد؛ یک مرد بود که شکست. یک خیال بود که وقتى شکست، واقعیت شد. تمرکزش را از دست داده بود. در گوشش مدام صداى زنگ تلفن مى‏پیچید. زن دستمالى به او داد تا خون‏هاى دست و صورتش را پاک کند. تکه شیشه‏اى در کفشش فرو رفته بود. به زحمت آن را بیرون آورد. پایش را بریده بود. شیشه را لاى دستمال گذاشت و به دقت آن را تا کرد و در جیب پیراهنش گذاشت.

نگاه‌اش را به صورت زن چسباند. عطر لب‌خند زن روى چشم‏های‌اش سر خورد. صورت جذابى داشت. یک دسته از موهاى طلایى‏اش روى گونه‏اش افتاده بود که او را جذاب‏تر نشان مى‏داد. بینى تراش خورده و کوچک‌اش روى صورت‌اش بسیار زیبا نشسته بود. لب‌خند انگار جزئى از ترکیب چهره‏اش بود. لب‌خندى دل‌نشین که خودش هم روى آن تأکید داشت. هر چند لحظه نگاهى مى‏کرد، با همان لب‌خند. گویا سعى در القاى چیزى داشت که او از درکش عاجز بود. دل‌اش مى‏خواست با این زن حرف بزند، ولى چیزى پیدا نمى‏کرد. خواست ماجرایى را که برای‌اش پیش آمده بود، تعریف کند، اما منصرف شد. باورش براى خودش سخت بود چه رسد به دیگرى. از این طور ساکت ماندن کلافه شده بود که زن خودش به حرف آمد:

- همیشه این زمان از شب بیرون مى‏آیى؟<br>- نه، چنین عادتى ندارم.<br>- من حوصله قدم زدن ندارم. ولى با ماشین شب‏ها شب‏گردى مى‏کنم. چى صدات کنم؟<br>- هاتف.<br>- صدام کن «هستى». رسیدیم.

به یک کوچه باریک رسیدند که یک ماشین به زحمت داخل آن مى‏شد. به اسم کوچه نگاه کرد. اسمش «مراد» بود. این اسم را دوست داشت. هستى با مهارت ماشین را داخل کوچه برد. از مهارت او در راننده‏گى تعجب کرد. هستى انگار که فهمیده باشد، خندید و ابروهای‌اش را با عشوه‏اى بالا انداخت که خیلى به دل‌اش چسبید. خندید. از استرسى که چند دقیقه پیش داشت خبرى نبود. صداى ترس را دیگر نمى‏شنید. دو طرف فقط دیوار بود. دیوارهاى بلند و ممتد. به جز درى که در انتهاى کوچه‏ى بن‏بست بود، درِ دیگرى در آن وجود نداشت. کوچه‏اى که در آن تنها یک خانه وجود داشت.

- تا به حال چنین جایى ندیده بودم. یک کوچه و یک خانه!

مثل بار قبل لب‌خندى زد و ابروهای‌اش را بالا انداخت و خندید. هستى به دل‌اش نشسته بود. حس عجیبى داشت. شورى در دل‌اش بود. به در خانه رسیدند. نگاه‌اش از چهره هستى دوباره آغشته شد. چشمهای‌اش داشت زیبایى را مى‏آموخت. دستان‌اش را گرفت و آن‏ها را فشرد. هر دو ساکت بودند. صداى نفس‏هاى شمرده و هوس‏انگیز هستى را مى‏شنید. هستى کلیدى را درآورد و روبه‏روى صورت هاتف نگاه داشت. لب‌خندش محو ناشدنى مى‏نمود. فهمید که چه مى‏خواهد. کلید را گرفت. از ماشین پیاده شد. کلید را در قفل چرخاند و آن را باز کرد. کلید بهشت را گرفته و در بهشت را باز کرده بود. حیاط بى‏نظیر و زیباى خانه شوکه‏اش کرد. فکرش را هم نمى‏کرد به چنین خانه‏اى بیاید. یک راه سنگفرش شده به استخر طویلى منتهى مى‏شد که تا جلوى امارت باشکوهى امتداد مى‏یافت. در دو طرف، درختان بید منظم قرار گرفته بودند و شکوهى عاشقانه داشتند. ستون‏هاى بزرگ جلوى امارت خودنمایى مى‏کردند. نمى‏توانست چشم برگیرد. هستى صدایش کرد. در را باز کرد تا بتواند ماشین را داخل بیاورد. مبهوت آن همه زیبایى شده بود. عطر گل یاس در هوا پخش شده بود. چه‏قدر دوست داشت جایى را که بوى یاس مى‏آمد. به هستى نگاه کرد که از ماشین پیاده شده بود و به طرف خانه حرکت مى‏کرد. برگشت و دست تکان داد و اشاره کرد که داخل بیاید. معطل نکرد. به طرف خانه راه افتاد تا داخل خانه‏اى که چنین حیاطى دارد را ببیند. به در خانه رسید. یک‏بار دیگر خواست تا منظره‏ى زیبا و دل‏انگیز این حیاط باشکوه را ببیند. برگشت.غیرقابل باور بود. تمام درختان باغ خشک شده بودند. آب زلال داخل استخر تبدیل به لجن شده بود و پر از زباله بود. از آن همه گل و زیبایى دیگر نشانى نبود. تصورش را نمى‏کرد. نمى‏دانست چه چیزی را باید تشخیص دهد. دیدن فضاى خانه باعث شد که دیگر به باغ فکر نکند. آنچه از زیبایى و سلیقه در این خانه مى‏دید را نمى‏توانست بیان کند ولى به نظرش خانه کمى شلوغ آمد. بیش از حد وسیله در آن بود. دیوارها پر از تابلوهاى نقاشى و عکس بود. پیانوى بزرگى روبه‏روی‌اش قرار داشت. کاش مى‏توانست آن را بنوازد. حتما هستى مى‏توانست.

<strong>بخش دوم و پایانی این داستان فردا منتشر می‌گردد.</strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2010/11/post_376.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2010/11/post_376.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">آدم‌های مبهم</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 30 Nov 2010 22:30:59 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آدم‌های مبهم - ۵</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>هواى تازه، فكر تازه، آدم تازه، حقیقت تازه، همه چیز را تازه‏ى تازه مى‏خواهم. سایه واژه‏هاى واقعى رنگ خیالى خورده‏اند. دیوارها رو در روى هم دروغ مى‏گویند. از سایه گاه حسرت دمى آسوده‏گى مى‏خواهم. تازه تازه زنده‏گى را كتاب كردن حوصله مى‏خواهد. حوصله را ورق زدن هم تازه‏گى مى‏خواهد. نقطه‏چین آدم‌ها را هیچ خطى به هم وصل نخواهد كرد. مدادى براى تراشیدن نیست. حتا آدم‏هاى ناشناس هم لبخندهاى موزیانه‏شان را در برابرت پنهان نمى‏كنند. آن‏ها حضور تو را نادیده خواهند انگاشت. آن چنان كه هیچ جایى واقعیت را همیشه‏گى نپنداشته‏اند. سایه! غریبه‏ها بى‏كلام، با نگاه همه‏ى هستى‏ات را مى‏خواهند. آن‏ها به هیچ مى‏نگرند آن‏ها تأسف تلخ خلقت هستند. پویایى ناپیدایى تو همه‏ى شب‏ها پیدا است. زبان تفهیم اتهام مى‏خورد. اتهام زننده متهم مى‏شود و حقیقت گم مى‏شود. تصویرها دستخوش نامهربانى‏ها مى‏شوند، هیچ كس به چیزى كه دارد قانع نیست. آن‏ها كه تو را ندارند، همچون گرگى بر كمین نشسته‏اند تا حمله مى‏كنند. فرار كه نمى‏كنى تو را خواهند درید، پس همه‏ى آنان به مرگ مستحق‏اند. درد تازه‏اى نیستند. جسم‏اند كه روح پلید تسخیرشان كرده است. آنان به نعره‏هاى پس از مرگ كه بر سراغ‏شان مى‏آید مستحق‏اند.</small></strong>
      
عقده‏ها همیشه سر باز مى‏كنند. عقده‏ها جایى زیر گلوى انسان‏ها باد مى‏كنند و تا نتركند نفس نمى‏توانند بكشند. عقده‏ها، گره‏هاى كور و بازناشدنى كودكى نیستند. گره‏ى تكه خورده‏هاى حسرت همه‏ى عمر هستند كه وقتى آن را در دهان مزه مزه مى‏كنى لاى دندان‏ها مى‏مانند و عفونت مى‏كنند. عفونت تمام بدن را فرا مى‏گیرد و آدمى را بر زمین مى‏زند.

با هم روى تاب زمین بازى نشسته‏ایم. نسیم خنكى كه با حركت آرام‌ام به صورت‌ام مى‏خورد نوازش دوست داشتنى را برای‌ام تداعى مى‏كند كه هیچ گاه نداشته‏ام. آرام و ساكت روى تاب نشسته و سرش را پایین انداخته است. مثل بچه‏اى كه براى اولین بار جایى مى‏رود و از خجالت و ترس جرأت ندارد دست به چیزى بزند.

- مى‏خواى هلت بدم؟

حتا برق چشمان‌اش هم نمى‏توانند آن‏قدر تو را مجذوب كنند كه نتوانى سرخى شرم روى گونه‏های‌اش را نبینى. غریب است. منتظر جواب نمى‏ایستم و شروع به هل دادنش مى‏كنم، چیزى نمى‏گوید. چشمان‌ام را مى‏بندم و آرام هلش مى‏دهم.

هر بار كه مى‏رود پشتش به من است. هر بار كه برمى‏گردد روی‌اش به سمت من است. چشمان‌ام را باز مى‏بندم. شاید او هیچ‏گاه لذت كودكى را نچشیده است. شایدها زیادند. شایدها روزى سرنوشت عقده‏ها مى‏شوند. شایدها تردید را تكامل مى‏بخشند و تردید تعارض را.

- تاب خالى هل دادن مزه داره؟

با لب‌خندى شیطنت آمیز كه پشت سرم ایستاده این را مى‏گوید و مى‏رود. رفتنش را نگاه مى‏كنم. ساعت نشان مى‏دهد كه چیزى به صبح نمانده است. خواب‌ام مى‏آید.

- پس چرا هلم نمى‏دى؟

نگاهم روى تاب برمى‏گردد. نشسته و با بهت مرا مى‏نگرد. خواب‌ام مى‏آید.

هرم گرماى آفتاب زمین تشنه را مى‏سوزاند. از سنگ‏ها آتش برمى‏خیزد. زمین ایستاده و خورشید به سان عقربه‏ى ساعتى بر بالاى آن مى‏چرخد. زمین یك‏سره بیابان است. هزاران انسان پشت سر هم و نزدیك به هم در حركت‏اند. تا میانه‏ى دشت آمده‏اند. در دست هر كدام شان یك بیل و یك كلنگ است. گرماى آفتاب صورت زمین را سیلى مى‏زند. زمین از التهاب سوزانش گه گاه فریادى مى‏زند و گدازه‏هاى آتش بیرون مى‏ریزد. بر بلنداى كوهى ایستاده‏ام كه نمى‏توانم آن را ببینم. به صلیب كشیده‏اند مرا. فقط بیابان را مى‏توانم ببینم. آدم‏ها به انتهاى دشت مى‏رسند. همه مى‏ایستند. منتظر چیزى هستند. همه‏گى به آسمان نگاه مى‏كنند. خورشید به حركت دایره وار خود ادامه مى‏دهد. منتظر آن هستند كه خورشید به نقطه‏ى خاصى برسد. همه خورشید را مى‏نگرند. خورشید قرمز.

صداى شیپورى در سرتاسر دشت مى‏پیچد. به انگشت خورشید را نشان مى‏دهند و هر كس به سویى مى‏رود. طولى نمى‏كشد كه سرتاسر دشت از انسان‏ها پر مى‏شود. دیگر هیچ كس به هیچ كس نزدیك نیست. شروع به كندن زمین مى‏كنند. همه آدم‏هاى كره زمین هستند جز من، همه در حال كندن چاله‏اى هستند. زمین تشنه است. به هر ضربه انسان‏ها بر زمین از آن جرقه‏هاى آتش برمى‏خیزد. خورشید به زمین نزدیك‏تر شده است.

پراكنده‏گى آدم‏ها بسیار زیاد است. هر كس چاله‏اى را كنده است. دست از كار مى‏كشند. به خورشید كه هر لحظه به زمین نزدیك‏تر مى‏شود خیره مانده‏اند. در بلندى كه هستم گرماى خورشید را بیش‏تر حس مى‏كنم. تنم را مى‏سوزاند. خورشید مى‏ایستد. شیپور دوباره دمیده مى‏شود. انسان‏ها زانو مى‏زنند. از پشت سرم صداى آب مى‏آید. برمى‏خیزند و به سرعت در چاله‏ها مى‏خوابند. خورشید خاموشى مى‏گیرد. همه‏ى دشت تاریك مى‏شود. هیچ چیز قابل دیدن نیست. از پشت سر صداى آب مى‏آید. نورى از پشت سرم  بالا می‌آید که كم‏كم دشت را روشن مى‏كند، خورشید از بالاى سرم مى‏آید و بر دشت مى‏تابد. در آسوده‏گى دشت خورشیدى سوخته است. دایره سوخته‏اى میان آبى آسمان است. بر روى همه چاله‏ها تلى از خاك است. هیچ نشانى از هیچ انسانى نیست. همه خود را دفن كرده‏اند. خورشید روى خورشید خاموش شده قرار مى‏گیرد.

چراغ‏ها خاموش است. پرده را كنار مى‏زنم و پنجره را باز مى‏كنم. هواى خنك به صورت‌ام مى‏خورد. چشم‏های‌ام مى‏سوزد. بر روى صورت‌ام خطى از خسته‏گى كشیده شده است. كوچه خلوت است و باد هم دیگر نمى‏آید. چراغ یكى از خانه‏ها روشن و اندكى بعد خاموش مى‏شود. روبه‏روى خانه درختى است، كسى به تنه‏اش تكیه داده است. چشمان‌ام را ریزتر مى‏كنم تا واضح‏تر ببینمش، تاریك است و لباس‏هاى سیاهش نشان مى‏دهد كه زن است. برمى‏گردم روى تخت را نگاه مى‏كنم، نشسته و ملافه‏اى سفید به دور خودش پیچیده است. لب‌خندى مى‏زند و به من كه كنارش هستم نگاهى مى‏كند. دستانش را میان موهای‌ام فرو مى‏كند. از پنجره به بیرون نگاه مى‏كنم، كنار درخت كسى نیست. به پنجره پشت مى‏كنم و به آن تكیه مى‏دهم و به او نگاه مى‏كنم كه كنارم نشسته و با پیچى كه به كمرش داده روى من خم شده و به چشمان من زل زده است. دستان‌اش را ستون كرده و دو طرف سرم قرار داده است. سرش را پایین‏تر مى‏آورد. قطره‏ى اشكى كه از چشم‌اش مى‏چكد چشمان‌ام را خیس مى‏كند. با همان قطره اشك من هم اشكى مى‏ریزم. روى بدن‌ام مى‏نشیند. پنجره را مى‏بندم و مى‏آیم پایین تخت مى‏ایستم. سرش را بر مى‏گرداند و نگاهى از سر ترحم مى‏كند. دست به سینه مى‏ایستم و آرام گریه مى‏كنم مبادا كه از خواب بیدار شوم. هنوز بر روى من نشسته و با چیزى در دستان‌اش بازى مى‏كند. مى‏روم بالاى تخت روبه‏روی‌اش مى‏ایستم، بلند مى‏خندد ولى صداى خنده‏اش را نمى‏شنوم.

دستش را بالا مى‏آورد و مشتش را باز مى‏كند تا چیزى را نشان بدهد. مشتش را باز مى‏كند و تیغ را نشانم مى‏دهد. طاقت دیدنش را ندارم باز هم به كنار پنجره مى‏روم و كوچه را نگاه مى‏كنم. بر من احاطه‏اى كامل دارد. زن دوباره كنار درخت ایستاده و با انگشت مرا نشان مى‏دهد. انگار مى‏گوید این بار نوبت تو است. بر مى‏گردم، نگاه‌اش مى‏كنم، تیغ را به آرامى بر پیكرم مى‏كشد. نگاه‌ام مى‏كند با خشم. این بار تیغ را محكم‏تر مى‏كشد. از درد مى‏خواهم بلند شوم اما نمى‏گذارد.  خودم را محكم به شیشه پنجره مى‏چسبانم. باز با تیغ بر روى بدنم مى‏كشد خونى از بدن‌ام بیرون نمى‏زند. از پنجره بیرون را نگاه مى‏كنم، خونى كه به شیشه ریخته شده مانع از آن مى‏شود كه بتوانم چیزى ببینم. ضعف كرده‏ام دستم را به میز كنار پنجره ستون مى‏كنم.  بر مى‏گردد و نگاهم مى‏كند. سینه‏اش جاى زخم تیغى است كه بر سینه من كشیده بود. مچ دست‌ام را مى‏گیرد و به یك ضرب آن را مى‏برد و سریع جاى بریده شده را در دهانش مى‏گیرد و آن را مى‏مكد. دیگر نمى‏توانم بایستم، سرم گیج مى‏رود و سیاهى مى‏بینم. روى میز خیسى را حس مى‏كنم، از دستم خون آمده است. دستم را از دهانش بر مى‏دارد و روى تخت مى‏اندازد. نگاهم مى‏كند و با شیطنت خاصى مى‏گوید:

- دیدى خوب شد؟

دست دیگرم را همان گونه مى‏برد و در دهان مى‏گیرد و آرام روى دل‌ام مى‏گذارد. از دستان‌ام خون مى‏آید. پنجره را دوباره باز مى‏كنم، خون بر پای‌ام و دیوار مى‏ریزد. زن از پایین دستى به نشان خداحافظى تكان مى‏دهد و مى‏رود. 
از روی‌ام بلند مى‏شود و مى‏آید روبه‏روی‌ام مى‏ایستد. از روی‌ام كه بلند مى‏شود از خواب بیدار مى‏شوم و مى‏بینم كه روبه‏رویم ایستاده و لب‌خند مى‏زند، از خنده‏ى او من هم خنده‏ام مى‏گیرد. با تعجب هردوى‏مان را نگاه مى‏كنم. گریه‏ام مى‏گیرد. بدن‌ام از زخم مى‏سوزد.

بر بدنم جاى هیچ زخمى نیست. دست خونیش را جلو مى‏آورد و دست خونین‌ام را مى‏گیرد. به چشمان‌ام خیره مى‏شود و تیغ‌اش را در شكم‌ام فرو مى‏كند. خنده‏ام بیش‏تر مى‏شود. مى‏خواهم فریاد بزنم و كمك بخواهم. موهای‌اش كه به حالتى پریشان جلوى چشمان‌اش ریخته شده نمى‏تواند مانع از این بشود كه درخشش چشمان‌اش را نبینم. ضربه‏هاى پى‏درپى تیغ را بر من مى‏زند و جاى زخمش از بدن هردوى ما خون بیرون مى‏زند. فریاد مى‏زنم كه دارند مرا مى‏كشند، اما خودم هم صداى خودم را نمى‏شنوم. بهت زده مى‏دیدم كه مرا مى‏كشد و من مى‏خندم. خودش هم گاهى مى‏خندید و گاهى گریه مى‏كرد. صداى فریادم به گوش هیچ‏كس نمى‏رسد، هیچ‏كس.

<strong>سایه، گفتم به روشنى دیگر نیاید. مرگ بستر ناامیدى بود و از حضور سایه‏وار نور، آینه‏ها تاول زدند. من قصاص عشق را تا بى‏نهایت داده‏ام. تمام آن‏هایى را كه در برابر خورشید ایستاده‏اند، به مهمانى مرگ دعوت كرده‏ام. من فریاد را در سكوت بهت‏انگیز اتاق‏هاى ابتذال رنگ قرمز زده‏ام. تنفر از نیستى، عشق‌ام را معنا مى‏كرد. نگذاشتند كه بمانى و سایه‏ى حقارت‏شان، بودن‏شان را وهم‏انگیزتر مى‏کرد. گفتم به خورشید دیگر نتابد که در برابر نور دیگر نخواهم ایستاد. اما حقایق واقعیتى دیگر داشت. نیستم و ابرها نمى‏دانند كه نمى‏بارند.

پایان آدم‌های مبهم، نخستین داستان بلند مجموعه‌ای به همین نام نوشته‌ی مدیار سمیع‌نژاد. از فردا نخستین بخش «ساعت سفید» دومین داستان بلند این مجموعه در کتابخانه‌ی زمانه.</strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2010/11/post_375.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2010/11/post_375.html</guid>
        
        
         <pubDate>Mon, 29 Nov 2010 21:30:00 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آدم‌های مبهم – ۴</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>تمام سخنان من براى تو طولانى و ملال‏آور بود و سخنان تو براى من كوتاه و نامفهوم بود. شاید واژه‏هاى من ناقص بودند. من بازى با كلمات را خوب نیاموخته بودم. نامه‏هاى من عاشقانه نشدند و تو گوش بدان‏ها نمى‏سپردى. سایه، اولین نامه‏ها اولین برخوردها بود. یاد آن برخوردها هیچ‏گاه از ذهن من پاك نشد و تو آن‏ها را دستاویزى كردى براى ابدیت. این مختص تو نیست و تنها تو نیستى كه كارگردانى. همه مى‏توانند كارگردان سریال‏ها باشند. اما فرصت مى‏خواهند. و تو فرصت را هدیه گرفتى.

همه‏ى عاشقانه‏ها مسخ شدند. شب‏ها راه رفتن تنها تسكین این كودكانه‏ى ناآرام بود. ستاره باران است در شب تنهایى. شب محض است و شب خواستنى نیست. سایه! شباهنگام است و دل‏گیرم. شاید از این روست كه احساس مى‏كنم همه وجودم در شبى دردناك از زمین جدا شده و بر روى آسمان بال گشوده. تحمل این همه ستاره حوصله‏اى عظیم مى‏خواهد. شاید همه‏ى آن‏ها تا صبح به چشمانم زل بزنند. باورم را باران‏ها مى‏رقصانند. من به توصیه‏هاى دل‌گیر آغشته‏ام سایه. تن خسته‏ى شب خیس باران شده است.</small></strong>

گرماى بخارى برقى صورت‌ام را مى‏سوزاند. اما پتویى كه روی‌ام كشیده شده سرماى اتاق را نمى‏گیرد. باید در همان اتاق در بسته باشم. صداى خنده‏ها دیگر نمى‏آید. از پشت پنجره صداى جارو كردن برگ‏ها مى‏آید. به زحمت بلند مى‏شوم و نگاه مى‏كنم، كسى نیست. ترس و تمام وجودم. جن، واژه ترس‏ناكى است. جن دیدم و دیگر چیزى ندیدم. لباسی تن‌ام نیست، همه‏ى لباس‏های‌‌ام را درآورده‏اند. این را سردى دیواری مى‏گوید كه تن تكیه داده‏ام را پس مى‏زند. در را به آرامى باز مى‏كنم. مى‏ترسم كه صدای‌ام جن‏ها را بیدار كند.<br>- كجا میرى؟
 همان جایى كه خوابیده بودم. خسته‏گى را از چهره‏اش مى‏توان دید.<br>- آن‏ها كجا هستند. ببینم نكنه تو هم... تو هم جنى باشى..<br>- مسخره‏
 بلند مى‏خندد و به طرف‌ام مى‏آید.<br>- مگه با جنا نمى‏شه بازى كرد؟<br>- بازى! چه بازى‏اى؟<br>- بازى مرگ‏<br>- مرگ؟

به بیرون نگاه مى‏كنم. اتاقى كه از ابتدا درش بسته بود روبه‏روی‌ام است. این اتاقى كه الان در آن هستم نبود، خوب یادم است كه نبود. لحظه ورودم را مرور مى‏كنم؛ نه نمى‏شود. به سمت اتاق مى‏دوم و در را باز مى‏كنم. دخترى با روسرى سفید بر سرش در كنار پسرى كه چهره‏ى زمختش مردانه مى‏نماید روى مبل نشسته. سر به روى شانه‏ى او دارد و مردك هم سرش سایه‏ى سر او است. سرهاى هر دو جدا شده. ولى بر روى بدن‌شان است.<br>- چرا اون جا ایستادى. بیا این‌ور
 نگاه تند من به عقب مى‏راندش.<br>- گرسنه نیستى. برای‌ات غذا آورده‏ام.

به آن دو دوباره نگاه مى‏كنم. سرهاى‏شان نیست. نگاه تند من او را این بار به دیوار مى‏چسباند. سربرمى‏گردانم. هیچ درى نیست، چشم مى‏گردانم. هیچ اتاقى نیست. او هم نیست. به جایى كه خوابیده بودم مى‏روم، آن جا خوابیده و مرا مى‏خواهد كه كنارش بروم.<br>- آب، تشنه‏ام‏<br>- این جا آب نیست‏

پى آب مى‏روم. آبى پیدا نمى‏كنم. مأیوسانه برمى‏گردم. اتاقى نیست. فقط همان یك سالن است كه او لباس پوشیده در آن نشسته. كسى انگار از پشت پنجره رد مى‏شود. مى‏دوم و نگاه مى‏كنم. كسى نیست.<br>- شاید كسى بیرون است؟<br>- كارگر باغ‏<br>- این جا باغ هم داره؟<br>- آره پشته خونه یك باغ بزرگ هست. بیا این جا بنشین
آهسته و آرام. مثل یك بره ساكت و اسیر زیر پای‌اش مى‏نشینم. سرم را روى پای‌اش مى‏گذارم، آرام نوازش‌ام مى‏كند.

به چهره‏اش نگاه مى‏كنم. چقدر زیبا است. هرگز زیبایى‏اش به چشم‌ام نیامده بود. چشمان سبز بى‏رنگ‏اش همه‏ى اعضاى صورت‌اش را پنهان مى‏كند. جلوه و درخشنده‏گى‏اش شانس دیدن چیز دیگرى را از من مى‏گیرد. لباس قرمز تنگ كه بر پوست سفیدش نشسته او را وسوسه‏انگیزتر و جذاب‏تر مى‏نمایاند. بینى‏اش را بسیار زیبا تراشیده‏اند. و موهای‌اش شبى است كه دست من در آن گم مى‏شود. لب‏های‌اش را با زبان خیس مى‏كند. از این‏جا همه شهر پیدا است، در زیر این درختان بى‏صاحب. همه شهر ما را مى‏بیند. بگذار همه بدانند. بگذار همه ببینند. من آتش مى‏گیرم.

*
<strong><small>دست‏های‌م از همان آغاز بوى عطر مى‏داد. دست‏های‌ام را هر بار كه از خانه‏تان برمى‏گشتم مى‏بوییدم و مسخ مى‏شدم. دوست نداشتم آن‏ها را بشویم. مبادا كه تا صبح فردا بى‏بوى تو باشم. اما سایه، آن‏ها به زور دست‏هاى مرا مى‏شستند و به كار وا مى‏داشتند. آن‏ها دست‏های‌ام را از من گرفتند. به جرم دزدى هر دو را بریدند. من به منطقه‏ى ممنوعه رسیده بودم. شاید میوه‏اى را كه نباید خوردم. مرا از سرزمینم بیرون راندند. همه شب كه من نبودم. آخر شب‏ها مغزها به فكر مشغول مى‏شوند و دل‏ها را مى‏لرزانند. آن‏ها از سكوت شب‏هاى ما بهترین استفاده‏ها را مى‏كنند.

آن‏ها همیشه صبح‏ها را تغییر مى‏دادند. آن‏ها با نام تو شب‏هاى فرسوده را به آتش مى‏كشیدند و گندم‏زار عشق تو را بدل به مردابى مى‏نمودند. سایه، اى كاش جاده را معنی دیگری بود. در آن جنگل، میان آن شهر، ما بالاى سر مردمان بودیم و خداوندان مهر ما را به شوكت نسیم گره مى‏زدند. من در زیر آن درخت كه اولین بار طعم تو را در دهان حبس كردم، خواهم مرد.</small></strong>

بادى سردى كه مى‏آید پوست‏مان را مى‏سوزاند. عقب یك وانت نشسته‏ایم كه ما را پایین مى‏برد. خانه را تا آن‏جا كه مى‏توانم نگاه مى‏كنم. مى‏خواهم در خاطرم بماند. پشت درخت‏ها و تپه‏ها دیگر نمى‏شود آن را دید. دكه‏اى را كه در آن چاى خوردم مى‏خواهم پیدا كنم. هر چه دقت مى‏كنم پیدا نمى‏كنم.<br>
 - این جا یك دكه بود كجا است؟<br>- این جا كه دكه‏اى نیست‏<br>- چرا من همین چند ساعت پیش آن جا بودم.<br>مشخصات مرد را كه مى‏دهم مى‏فهمد.<br>- آها! او عموى من است. ولى چند سال پیش مرد. دكه‏اش هم خراب شد.<br>صورت‌اش را برمى‏گرداند.

 به هیچ‏چیز نمى‏توانم اطمینان داشته باشم. خیلى سردم شده. او هم خود را جمع مى‏كند و از سرما گله مى‏كند. وارد میدان مى‏شویم و از ماشین پیاده. كمى راه مى‏رویم. هیچ ماشینى سوارمان نمى‏كند. همه‏ى ماشین‏ها خالى از برابرمان بى‏التفات مى‏گذرند. نمى‏بینند. هوا سرد است. سلانه سلانه رو به شهر راه مى‏رویم. هر از گاهى ماشینى رد مى‏شود و دست تكان دادن ما فایده‏اى ندارد. بالاخره یك تاكسى جلوى ما مى‏ایستد. وقتى مى‏فهمد خیلى وقت است كه منتظر ماشین هستیم قیمت زیادى را طلب مى‏كند. مهم نیست سوار مى‏شویم.

 ریش سیاهى دارد. موهاى سیاه بلندش بر روى شانه‏هایش ریخته است چشمان سیاهش هم در این تاریكى دیده نمى‏شود. از آینه هردوى‏مان را نگاه مى‏كند بیش‏تر دختر را. او هم به چشمان او خیره شده است. این باعث مى‏شود راننده نگاه كردن به من را فراموش كند. مى‏خندد: اول با فاصله مى‏خندد اما كم‏كم خنده‏اش یك‏نواخت مى‏شود. دختر هم لبخندى مداوم به لب مى‏آورد. فقط منم كه حوصله‏ى خندیدن ندارم. از پنجره به بیرون نگاه مى‏كنم. دشت تاریك و بى انتها است.

سكوت مطلق سنگ‏ها گوش آدم را آزار مى‏دهد. هر كدام را كه نگاه مى‏كنى از سختى‏شان مى‏خواهى خنده كنى. این همه سر سختى براى چیست؟ سنگ‏ها فقط گوش مى‏دهند. آن‏ها حرف نمى‏زنند و سخنان تو را مزه مزه مى‏كنند. هیچ توجهى ندارند كه چه مى‏گویى فقط گوش مى‏دهند. سنگى كه مدت‏ها است مرا به خود خیره كرده متوجهم مى‏كند كه ماشین ایستاده و حركت نمى‏كند. راننده در جای‌اش نیست و دختر هم. از ماشین پیاده مى‏شوم و كنار در مى‏ایستم. همه جا تاریك است، نمى‏توانم پیداشان كنم.

 - سوار نمى‏شوید آقا؟ مى‏خواهیم حركت كنیم.<br>صداى آشنا از داخل ماشین است. در حال نشستن هستم كه چشمانش برقى مى‏زند و چیزى مى‏خواهد.<br>- راننده‏ى تاكسى ندیدى زن باشه؟ براى همین جلو نمى‏نشینى.<br>سوار شده و نشده. پایین مى‏روم و جلوى ماشین مى‏نشینم.<br>- خوب این بار چطور بازى كنیم.<br>- چه بازى‏اى؟<br>- بازى، بازى دیگه چه فرقى مى‏كنه؟<br>- ما همیشه در حال بازى هستیم.<br>
 - اما بعضى از بازى‏ها لذت بیش‏ترى داره خصوصا اون بازى‏هایى كه تو خودشون یك بازى دیگه هم هست. در واقع بازى در بازى.<br>- تئاتر بازى مى‏كنى‏<br>- دنیا صحنه‏ى تئاتر است و ما همه بازیگران آنیم. قبول دارى؟<br>
 - من...<br>- بودن یا نبودن، بحث در این نیست. وسوسه این است. این رو شاملو مى‏گه‏<br>براى خودش بلند مى‏خندد و مى‏گوید:<br>- اجازه‏ى حركت مى‏فرمائید؟<br>

 با تكان سر تأیید مى‏كنم. براى حركت كردن خون‏سردى یك راننده را ندارد. خون‏سردى او حكایت چیز دیگرى است. حركت مى‏كند. جاده همچنان تاریك است صداى نعره‏اى از زیر ماشین مى‏آید. جاده همچنان تاریك است: صدایى دیگر شنیده نمى‏شود. و جاده كماكان تاریك است.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2010/11/post_374.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2010/11/post_374.html</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 28 Nov 2010 22:33:03 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آدم‌های مبهم -  ۳</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>سایه! ترس شنیدن صدا و حس غریب ندیدن. چشم‏هاى تو بسته بودند و در آن جو ملتهب صداى هیچ کس شنیدنى نبود. وقتى وسوسه‏هاى کهنه تو را به باد حقارت سرزنش مى‏گرفتند، من در چهار چوب طغیان یک عکس، دلائل را به تماشا نشستم. سؤالى نیست تا جوابى باشد. بوته‏هاى آتش گرفته ما را به پریدن دعوت مى‏کردند. رقص نور در سرماى سرد زمستانى تالاب دل‏هره‏ها را روشن مى‏کرد و کسى از مرگ بى زنده‏گى خبر نداشت.

او هم غریبه‏اى بى‏تجربه بود. صلابت کوهى بود که آرام مى‏شکست و غرور با احترام کف پاها را مى‏بوسید. تجربه‏ى ذهن مشوش شما بود که آوار نیستى را بر چهره‏هاى تکیده ارزانى مى‏داشت. بادها دیگر به رقص عظیم برگ‏ها نمى‏اندیشیدند. کوچه از نیستى خالى است. و صدایى هشتى خانه‏ى قدیمى را به آتش مى‏کشد.</small></strong>

زهر مار در تمام ذهن‌ام پخش شده است. آرام راه مى‏رویم. او، آن چه به یک واقعیت خیالى خود مى‏اندیشد که خود خیالى بیش نبود. دست‏های‌ام براى ابراز محبت‌اش، در دستان‌اش فشار دردناک خوشى را تجربه مى‏کردند. به من نزدیک بود و از من جدا نبود. مثل همیشه هم سکوتى خاص در فضاى آکنده از نیستى‏مان موج مى‏زد. بى‏هدف پرسه مى‏زنیم و من شک را در قاموس اندیشه خود مى‏نویسم.

متنفرم، از دوست داشتن متنفرم. از کسانى که حرف‏هاى پوچ‏شان را با شعارها و جمله‏هاى کتاب‏ها فریاد مى‏کنند متنفرم؛ آن‏ها واقعیت را انکار مى‏کنند تا عقیده پوچ‏شان به کرسى خیانت بنشیند. سمت دیگر معنا ندارد. باز هم راه مى‏افتیم. هر کجا باشد مى‏رسیم. دیگر دلیلى براى تصمیم‏گیرى نیست. حتا دیگر چیزى براى آن نیست. خورشید ظهر هنوز شکوه تابستانش را دارد. هرم آفتاب نیم‏روزش تن خسته را مى‏سوزاند. با کسى تماس مى‏گیرد. کلافه است. چندین بار پشت سر هم تماس مى‏گیرد و گوشى را به عقب پرتاب مى‏کند.<br>- اه! مشترک مورد نظر شخصیتش تغییر یافته‏<br>- کى هست؟

یک شعر توى کهنه مشق‏هاى قدیمى. یک پرده ابهام. آدمى با هزار نوع روایت. هیچ‏گاه حقیقت واقعى او افشا نخواهد شد. آدم‏ها هیچ‏گاه افشا نخواهند شد. همه در پشت پرده‏ى  ذهن‏شان، در جهانى بزرگ‏تر از جهان واقعى حرکت فکرى خود را پنهان مى‏کنند. در آن جا گاهى تو را دوست دارند، اما در بیش‏تر موارد غمناک‏ترین مرثیه‏ها را براى تو مى‏پندارند. آن‏ها سراینده‏گان غم‏بارترین صحنه‏هاى زنده‏گى تو هستند. آن‏ها در کوچه‏ى ذهن خود، تو را به آشوب مى‏کشانند.
- برو سمت چپ خیابون پارک کن‏<br>- چرا سمت چپ؟<br>- وقتى واقعیت رو به تو نمى‏گویند چرا سؤال مى‏کنى تا دروغ بشنوى؟

راست مى‏گویند. همیشه ندیدن و ندانستن بهتر از دیدن و دانستن است. اما کسى براى من نگفت، همه‏ى اتفاقات در ذهن من نقش بست. کسى حرفى نزد، اما من بى‏دلیل همه را شنیدم. در کجا این همه را در سرم هجى کردم؟ من راوى داستانى بودم که هیچ‏گاه آن را نه شنیدم و نه دیدم و نه خواندم. سیگارى روشن مى‏کند. به خیابان نگاه مى‏کند. چند بار حضور مرا فراموش مى‏کند. دور ماشین با بى‏حوصله‏گى مى‏چرخد.

بودن مرا همراه با نبودن مى‏خواهد. راه مى‏افتد و به سمت راست خیابان مى‏رود و بعد به سمت بالا حرکت مى‏کند. از طرز راه رفتنش معلوم است مى‏داند که به کجا مى‏رود. او دروغ مى‏گوید که براى کمک کردن به پیش  او مى‏رود. دروغ مى‏گوید تا تفریحش بهترین تفریح باشد. همراه با لذتى زیاد. در میان دو چیز آنى را مى‏خواهد که لذت بیش‏ترى به او بدهد. این را تمام کلمات نگفته‏اش مى‏گوید، نه آنانى که بر زبان مى‏راند. کنار یک ماشین سفید مى‏ایستد. پسرى داخل ماشین نشسته.

از دور موهاى بورش مشخص است. آرام و خون‏سرد نشسته است. هیچ هیجانى در او نیست. در ماشین را باز مى‏کند و مى‏نشیند. چکیده‏اى از نیستى تمام بدن‌ام را خیس مى‏کند. رو به هم نشسته‏اند و حرف مى‏زنند. صورت‌شان به هم نزدیک مى‏شود و یکى شدنشان درگیرى ذهنى مرا را بیش‏تر مى‏کند. هوا دیگر تاریک است. آدم‏ها به خانه بازگشته‏اند. ساعتى است که خواب‌ام برده، ماشین‏شان هنوز پارک است.

اما کسى در آن نیست یا شاید در تاریکى شب چیزى نمى‏بینم. راه مى‏افتم سمت ماشین. نزدیک‏تر مى‏شوم. در جلوى ماشین کسى ننشسته است. به عقب نگاه مى‏کنم. تن عریان پسر. ماشین را به رنگ قرمز در آمده است. دختر نیست. به همه جا نگاه مى‏کنم ولى نیست. به ماشین خودم با ترس نگاه مى‏کنم ولى این بار آن جا هم نیست. ماشین‏شان را دوباره از نظر مى‏گذرانم. از روى تنش بلند مى‏شود. در ماشین را با ضربه پا باز مى‏کند.<br>- از ماشین سفید حالم به هم مى‏خوره!<br>پاهاى شل پسر را به کنارى مى‏زند. مى‏روم که ماشین را بیاورم. برمى‏گردم. به سرعت. او نیست. این بار هم کنار من نیست. پسر هم دیگر نیست.

<strong><small>سایه! غزل‏ها دیگر قافیه ندارند تا سروده شوند. دیدن تصویرى در یک قاب چهره‏ى واقعى را از یاد مى‏برد. تو را به شبیه‌سازى دچار مى‏کند. فکرها و خیال‏ها در ذهن مى‏پکند. دل‏ها از مرگ مى‏ترکند و بر سینه‏ها خاک مرده مى‏پاشند. آن‏چنان که در نگاه‏ها و گوش‏ها پاشیده‏اند. دیگر کسى دوست ندارد این داستان را بشنود. من بارها دوست داشتم که این داستان را بگویم. اما هیچ کس گوش نمى‏کرد. هیچ هنگام کسى ندانست که من هم داستانى براى گفتن دارم.

در حالى که پیش‏ترها از این، من بارها با قصه‏هاى پوچ آن‏ها شب‏ها را خوابیده‏ام. سایه! من هیچ گاه فراموش نخواهم کرد. هیچ گاه! در همه فضاهاى زنده، در خیابان، کوچه، خانه، مدرسه و اتوبوس، همه چیز مرده است. دل‏مرده‏گى سایه، دل‏مرده‏گى. طراوت نیست. در شادترین کوچه‏ها عطر یاس گم شده بود و گم شدنش آغاز یک شعر بود. آغاز یک جنایت. پسرک را باد از یاد برد.</small></strong>

اتاقِ سبز تیره. در و پنجره‏اى نیست. میز و صندلى. چراغى به نور تاریکى. چند ورق کاغذ تا تو سیاه کنى. از همان سیاه مشق‏ها که کسى نمى‏خواند. نه شب  و نه روز. ایست زمان. تنهایى و بغض و کینه و حسد و تو مسئولى. و آن‏ها پاسخ مى‏خواهند.<br>- فرصت کاغذ بازى نیست آقا. زمان گذشت و ایستاده. کسى چرخ‏هاى هواپیما را ندید. آخر من در شروع اولیه نبودم. سکوتى پوشالى بود و سرابى براى همه غیر از من.

از آن مغازه کیف فروشى یک کیف خریدم. براى دادنش به دنبال‌اش رفتم. دیدمش اما رفته بود، به مغازه برگشتم که کیف را پس بدهم؛ گفتند این جا هیچ‏وقت مغازه کیف‏فروشى نبوده و هیچ زن فروشنده‏اى هم این‏جا فروشنده‏گى نمى‏کرده است. گفتم ولى من خودم همین چند ساعت پیش از او کیف را خریدم. گفتند: انگار سال‏ها است خوابیده‏اید آقا! الان در سال بعد هستیم.  همان روزى هم در خانه‏ام را زدند دل‏هره آمده بود.

شب‏ها من در اتاق‌ام با میلیون‏ها آدم مى‏خوابم. نویسنده‏ها در قفسه‏هاى چوبى نشسته‏اند و دوستان‏شان را به من معرفى مى‏کنند. آن‏ها آدم‏هاى چرتى هستند که گاهى اوقات از سر بى‏کارى چندین هزار صفحه کاغذ سیاه مى‏کنند تا فردا صبح سر زنگ انشاء بخوانند. نویسنده‏اى دیوانه هر شب در روى قفسه‏ها که راه مى‏رود، تنه‏اش به تنه‏ى دیگران مى‏خورد. تنها هرمان هسه است که مرا به آن کافه مى‏برد تا گرگ بیابانش را در آن نشان‌ام دهد.

در اتاق من شب‏ها ولوله سازنده‏گان کلمات هست و صداى سکوت بلغور کردن خورنده‏گان جمله‏ها. اتاق من تنها جایى است که در آن آدم‏هاى خوب را مى‏بینم. و از آن جا که  هیچ پنجره‏اى ندارد مى‏توانم به بیرون نگاه ‏کنم. آدمى که هیچ وقت نیست از جلوى خانه رد مى‏شود و سگى که از کوچه‏ى روبه‏رویى، که اصلا کوچه‏اى در جلوى خانه من نیست، بیرون مى‏آید. و با صدایى که هیچ‏کس نمى‏شنود پارس مى‏کند.

ره‏گذر کلاهى که ندارد را از سر برمى‏دارد و به من که پشت هیچ پنجره‏اى نیستم عرض ادب مى‏کند و با عصایى که در دست ندارد سگى را که نیست و صداى پارس کردنش شنیده مى‏شود را به کوچه‏یى که وجود ندارد مى‏راند. ره‏گذر خودش هم نیست. من در خانه‏یى که ندارم زنده‏گى مى‏کنم و در اتاقى که وجود ندارد مى‏خوابم و هیچ کس را به مبارزه دعوت نمى‏کنم. من همه عقده‏هاى کودکى‏ام را فراموش کرده‏ام. زیرا که من هیچ گاه کودک نبوده‏ام.

من مثل همه هیچ گاه کودک بودن را حس نکرده‏ام و من به دنیا نیامده‏ام. زیرا قبل از این که به دنیا بیایم مرده بودم. من مرده بودن را زنده‏گى کرده‏ام. من در فکر کردن آزادم و این را مدیون بى‏فکرها هستم. در اتاق خالى آن‏ها چیزى نیست ولى در اتاق من که هیچ گاه نداشته‏ام، همه چیز دارم. من چون نیستم فکر مى‏کنم که هستم. گشتم نبود. رفته بود. شاید هیچ‏گاه نبود. جن هم که نبود. ولى با جن‏ها سر و سرى داشت انگار.

جاده تاریک است. ماشین‏ها گاهى بى‏توجه به راننده‏شان سرعت‏شان را به رخ مى‏کشند. تپه‏هاى تاریک. بیابان‏ها هم تاریک‏اند. آدم‏هاى تاریک در جاهاى تاریک نگهبانى تاریکى را مى‏دهند. از شهر خارج شده‏ام، بى‏هدف نیمى از راه را دویده‏ام. به میدان شهر مى‏رسم و دور آن دورى مى‏زنم. باز هم دور مى‏زنم. از کوچه‏اى سربالایى بالا مى‏روم و به جاده‏اى لابه‏لاى کوه‏ها و تپه‏ها مى‏رسم. از ماشین خسته شده‏ام.

جاده تاریک تاریک است. راه مى‏افتم. از دور چند نفر که به شکل آدمى به چشم مى‏رسند دیده مى‏شوند. معلوم نیست که به سمت من مى‏آیند یا آن‏ها هم رو به جلو حرکت مى‏کنند. صداى زوزه گرگ‏ها از هر گوشه‏اى بلند مى‏شود. نام این جا را نمى‏دانم. کودکى از یک دکه بیرون مى‏آید و به خانه آن طرف جاده مى‏رود. تشنه‏ام. «آقا یک لیوان چاى به من مى‏دهید؟» پشتش به من است، انگار که نشنیده، دوباره مى‏گویم. سر برنمى‏گرداند.<br>- آقا شما...<br>- خب، شنیدم. چند بار مى‏گى؟

صداى خشکش که سردى وحشت‏ناکى در آن موج مى‏زند بدن‌ام را سرد مى‏کند. جرأت نمى‏کنم چیز دیگرى بگویم. تختى را کنار یک درخت پیدا مى‏کنم. با یک استکان چاى به سوی‌ام مى‏آید. هیکل درشتش هیبت عجیبى دارد. موهایى بلندى دارد که آن‏ها را از پشت بسته است. چایى را که نصف‌اش داخل نعلبکى است جلوی‌ام تقریبا مى‏اندازد.<br>- قند...<br>- ... نه نداریم‏<br>- ممنون‏

جاده همچنان بى‏نور است. به جلو که نگاه مى‏کنم همان آدم‏ها با همان صورت مبهم که به چشم مى‏آیند در حال راه رفتن هستند. جایى که آن‏ها راه مى‏روند هوا بسیار گرم است. التهاب گرما را مى‏شود در بین‏شان دید که چطور ابهام آن‏ها را بیش‏تر مى‏کند. به جلو مى‏روند یا به سمت من مى‏آیند، نمى‏دانم. به دو راهى مى‏رسم که از یک طرف به سمت بالا مى‏رود و از طرف دیگر جاده سر پایینى است. به سمت پایین مى‏روم. که رودخانه‏اى با آب گل آلود در کنارش جارى است.

خانه‏اى پیدا است، از این جا که نگاه مى‏کنى در بلندترین جا ایستاده است. آخرین خانه نشان مى‏دهد که آخر جاده همان جا است. آدم‏هاى مبهم هنوز در جلو راه مى‏روند. کم‏کم به روبه‏روى خانه مى‏رسم. جاده پیچ سختى مى‏خورد. مى‏ایستم و به خانه از پایین نگاه مى‏کنم. بین من و خانه دره مانندى است. آدم‏هاى مبهم در پیچ جاده اگر بروند دیگر دیده نمى‏شوند و اگر بیایند به من نزدیک مى‏شوند.

ولى هیچ‏کدام از این‏ها نمى‏شود. به سمت رودخانه پایین مى‏روم. زیاد سخت نیست ولى گذشتن از رودخانه سخت است. جایى پیدا مى‏کنم که مى‏شود از روى سنگ‏ها به آن طرف رفت به آخرین سنگ که رسیدم باید مى‏پریدم. فاصله زیاد است، ولى مى‏پرم. در آخرین لحظات مى‏فهمم که به آن طرف نخواهم رسید. دستى از پشت به شدت مرا هل مى‏دهد. آن طرف رود به طرز بدى زمین مى‏خورم.

کسى پشت سرم نیست. خالى خالى است. تمام لباس‏هایم گلى شده. دستمالى که در برابرم است. بر روى دست کوچکى است، پسرکى آن را به طرفم دراز کرده، با تشکر مى‏گیرم. به هر زحمتى هست خود را پاک مى‏کنم. چند جاى بدنم درد مى‏کند. سر بلند مى‏کنم تا دستمال را پس بدهم اما نیست، مانند جن‏ها غیب مى‏شود. خانه از این پایین به زحمت از لابه‏لاى درختان پیداست.

به کمک درختان و بوته‏ها بالا مى‏روم. به کوچه مانندى مى‏رسم که اگر از دیوار کوتاهش بالا بروى به حیاط خانه مى‏رسى و اگر سرپایینى‏اش را بالا بروى به در خانه. به در خانه مى‏رسم. پرچین که به موازى خانه کشیده شده آدمى را به یاد یک کوچه باغ پر خاطره مى‏اندازد. به بادى که از روبه‏رو مى‏آید نگاه مى‏کنم. از کنارم مى‏گذرد، خط رفتنش را از پشت دنبال مى‏کنم. به جاده آن طرف مى‏رسد. آدم‏هاى مبهم آن‏جا هستند. با همان فاصله‏ى مشخص از من.

در باز است. فرشى که در حیاط پهن است، نشان‏گر نشستن در زیر سایه‏ى درختى است که سایه‏اش در تابستان خنکى را به صاحبانش هدیه مى‏داده است و حال سفره‏اى است که برگ‏ها در آن خشکى را حس مى‏کنند.<br>- دیر اومدى‏<br>به دیوار روبه‏رو تکیه داده. در تاریکى صورتش را جلوتر مى‏آورد و رد مهتاب کبودى‏اش را بیش‏تر نمایان مى‏کند.<br>- بیا تو<br>- کجا رفتى یک دفعه؟ خیلى دنبال‌ات گشتم.<br>- بیا تو کسى این جا نیست.

ولى کفش‏هاى جلوى در چیزى دیگر مى‏گویند. تأثیر آدم‏ها انکار ناشدنى است، آن‏ها مغزها را شست‏وشو مى‏دهند. خودخواهى در خون همه‏ى آدم‏ها است.از راه‏رویى تنگ که درى براى آشپزخانه دارد وارد مى‏شویم. هواى خانه بسیار سرد است. در اتاق  روبه‏روى راه‏رو بسته است. روى مبل میان سالن دراز کشیده، از داخل اتاق در بسته صداى خنده‏اى مى‏آید. دو نفر که بسیار شاد مى‏گریند و از سر حسادت مى‏خندند.

دو نفر دیگر از انتهاى تاریکى مطلق اتاق در مى‏آیند و به آشپزخانه مى‏روند. بلند مى‏شود و مى‏رود روى مبلى دیگر کنار کسى مى‏نشیند. مشخص نیست که مرد است یا زن. ترسم گرفته:<br>- این جا خانه ارواح است؟ بلند خنده‏اى مى‏کند و آرام طورى که صداى ترسى ساخته‏گى در صدایش مى‏دود با خنده‏اى به حالت تمسخر مى‏گوید:<br>- نه این‏ها جن‏ها هستند، ما با آن‏ها زندگى مى‏کنیم.
 دست کسى که کنارش نشسته را مى‏گیرد و به سمت من مى‏آورد:<br>- این بهترین جنى است که مى‏شناسم.
 به چهره‏اش نگاه مى‏کنم. نشانى که بتوانم بفهمم مرد است یا زن در آن پیدا نیست. اندامش را برانداز مى‏کنم. مى‏نشینم بر روى زانو. پا ندارد. اما ایستاده، چیزى نمى‏فهمم. دیگر نمى‏بینم. خسته‏ى خوابم.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2010/11/post_373.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2010/11/post_373.html</guid>
        
        
         <pubDate>Sat, 27 Nov 2010 14:00:00 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آدم‌های مبهم - ۲</title>
         <description><![CDATA[روز شروع شده. روزها حرفى براى گفتن ندارند. روزها فقط اوامر شب را اجرا مى‏كنند. روزها تصمیماتى را كه در شب گرفته مى‏شود اجرا مى‏كنند. شب‏ها است كه به تحلیل مى‏نشینند. حتا در شب است كه از تو سؤال مى‏كنند. اتفاقات روز را بررسى مى‏كنند. فكر مى‏كنند كه براى زخم چه تصمیمى بگیرند. روز یعنى فردا.
مانتویى به رنگ آبى سلطنتى پوشیده بود. با روسرى سفید و شلوار سفید گشاد. موهایش كه معلوم است كوتاه شده را از وسط باز كرده و دو طرف پیشانى‏اش را در برگرفته. چشم‏های‌اش را كه نگاه مى‏كنى رنگ سبز دارند. ولى تو هیچ وقت نمى‏توانى كه بگویى چشم‏هایش چه رنگى است، در بهترین حالت مى‏گویى قهوه‏اى، ولى راست این‏كه رنگى ندارند. بى‏رنگ هستند. ولى برق عجیبى دارند. هر بار كه تو را نگاه مى‏كنند: شررى از آن برمى‏خیزد.

- اسمت چیه؟<br>- اسم تو چیه؟

با همان چشم‏هاى نافذ كه تمام وجودم را تسخیر مى‏كردند نگاهم مى‏كند.

- اسم ندارم من‏

و بعد هم خنده‏اى كه ازفرط معنى چیزى نمى‏شد از آن فهمید.

چه كسى گفته غیر از زبان فقط چشم‏ها مى‏توانند با تو صحبت كنند. بسیارى مواقع خنده‏ها با تو حرف مى‏زنند. خنده‏ها تمام تحلیل حرفى كه زدى یا شنیده‏اى هستند. خنده‏ها همیشه راست مى‏گویند. خنده‏اى كه به تلخى است تلخى مى‏آفریند. خنده‏اى كه به تمسخر است مسخره‏گى مى‏آفریند. خنده‏اى كه شادى است شور دارد و خنده‏اى كه از ترس است اقتدار به همراه دارد. این گریه است كه دروغ مى‏گوید. چون همیشه یك‏نواخت است. همیشه یك شكل است. همیشه مرطوب است. گریه باعث مى‏شود دست‏ها بر جلوى چهره پرده باشند و تو هیچ‏گاه نخواهى فهمید كسى كه گریه مى‏كند چه مى‏خواهد و چه مى‏گوید. گریه‏ها همیشه دروغ مى‏گویند.
      
- یك پیرمرد در رو باز مى‏كنه، ازش بپرس آقا هست؟...لطفا
 
بدون لطفا هم مى‏رفتم. نیستم...

در بزرگ قهوه‏اى كه دیوارهاى سنگى دو طرفش به او جلوه‏ى خاصى داده‏اند. براى ورود ماشین نیست. چون دیوارهاى امارت از یك مترى پشت‏اش شروع مى‏شود و لبه‏ى سقف خانه‏ى ویلایى تا جلوى در كشیده شده است. وقتى نگاه‌اش مى‏كنى به یاد ساختمان معبدهاى چینى مى‏افتى.

- بفرمائید

با صداى خشكى كه فقط خاص آدم‏هاى فرمان‏بر است، جلوی‌ام ایستاده بود. قد بلندى داشت و صورتى تراشیده و لباس بسیار تمیزش حكایت از نظم غریبى مى‏كرد.

- سلام، آقا هستند؟<br>- شما؟<br>- من.. من...

زبان بند آمده‏ام از ناآگاهى حكایت داشت و این كه من این‏جا چه مى‏خواهم، سال‏ها، گویى ساعت‏ها به این خانه فكر كرده بودم و نداشتنش را غصه‏دار بودم. بى‏آن‌كه به صاحبش فكر كنم. آقا كیست؟

- شما با كى كار دارید، آقا؟<br>- هستند؟
 صدایى كه از پشت سرم آمد. نسیم خنكى بود كه از پشتم مى‏وزید و اطمینان مى‏داد به این كه راحت شدى.<br>- سلام...بله...بفرمایید.

صداى خشك پیرمرد لحن آرامى به خود گرفت. التماس عجیبى در آن موج مى‏زد. بى‏توجه به من دست او را گرفت، تا كمر خم شد و بوسه‏اى كه از شوقى وصف‏ناپذیر حكایت داشت بر دست‏های‌اش نشاند، انگار كه نیستم. او را به داخل كشید. درى بود كه بر من بسته شد. صداى خوردن چیزى به در از گیجى رهای‌ام كرد.چكیده‏اى از نیستى تمام بدن‌ام را خیس مى‏كند.

از پایین در پاهای‌اش را دیدم. شلوار سفیدش آن را مشخص می‌کرد. به در تكیه داده بود. دو جفت كفش مشكى در موازات پاهایش و میان آن‏ها قرار داشتند. روبرگرداندم.

<strong>سایه در خانه‏ى غریبه براى ما چیزى پیدا نمى‏شود. آن‏ها معنى فاصله‏اند. جز من و تو حقیقت را كسى نمى‏داند. و در بین من و تو حقیقت پیش تو ماند. من ماندم و سؤال‏هاى بى‏جواب. غریبه‏ها هم مى‏توانند ذهن را مكدر كنند، بى‏آن كه بخواهند و حتا بدانند. آن‏ها نه دوستند نه دشمن. آن ها شكل‏هاى مبهم ته مانده ذهن هستند. چرا كه شاید لقمه‏هاى زیان‌بارشان در خاطر تو گیر كند. مرا در غروب معانى با جمله‏هاى ناقص به صلیب مى‏كشند. در آن كوچه‏اى كه ما راه رفتیم. تمام آن درخت‏هاى بید كه از خجالت تمام شاخه‏های‌شان سر به زیر داشتند؛ گواهى خواهند داد كه آن غریبه كه تا به حال هم او را ندیده بودم مستحق هیچ عذابى نبود، اما من از او مستحق‏تر بودم. او جزئى از مردم بود و مردم یعنى جامعه. و از جامعه متنفرم، چراكه هر روز از حلقوم آن یك دروغ روى من استفراغ مى‏شود.</strong>

تكیه به دیوار روبه‏روى خانه داده بودم. آسمان صاف صاف بود. اما براى شستن زخم‏ها بارانى لازم بود. من چرا دنبال این آدم راه مى‏افتم؟ اصلا من كجا و این آدم بدكاره كجا. چرا؟ چرا؟ ولى براى چراها جوابى نیست. وقتى مى‏پرسى چرا یعنى تو از همه مى‏خواهى به تو دروغ بگویند در واقع فرصت دروغ گفتن را به آن‏ها هدیه مى‏كنى!

در خانه بسته بود از پاهاى پشت در هم خبرى نبود. به طرف ماشین راه افتادم تا بروم. دلیلى براى ماندن ندارم. با صداى استارت ماشین صداى زنگ گوشى موبایل درآمد. موبایل نداشتم!

صدا از داخل كیفش بود. كیف را باز كردم و موبایل را برداشتم:

- بله<br>- كجا... بدون من... رفیق نیمه راه شدى... تا آخر باید... باشى

 آآآآ... صبر... آآآآه... كن اومدم.

صدا، دوربین، حركت. از عصبانیت داد بلندى زدم و با خشم به كیفش و خانه نگاهى كردم. كیف را برداشتم و طرف خانه راه افتادم. خواستم پرتش كنم توى خانه. پشیمان شدم. گذاشتم كنار در و به طرف ماشین برگشتم.

- مى‏شه كیف من و از دم در بیارى؟

داخل ماشین نشسته بود. به خانه نگاه كردم. در باز بود و شیر آب داخل حیاط نیز،لنگه كفش مشكى پر آب شده بود. نگاهش كردم، دكمه‏هایش را مى‏بست. در را بستم و راه افتادم.

ناكامى، افسرده‏گى مى‏آفریند. ناكامى، سرآغاز خسته‏گى و درمانده‏گى است. وقتى وسط راه تو را جا مى‏گذارند. وقتى تو را به هیچ خانه‏اى راه نمى‏دهند. وقتى كسى برای‌ات جشن تولد نمى‏گیرد و برایت كارت تبریك نمى‏فرستد. وقتى چهره‏ها را با نقاب مى‏بینى، ناكامى.

- چرا انقدر عصبانى هستى؟ یك كم مهربون باش؟

نگاه تلخ من را كه دید به جلو خیره شد. توى چشم‏های‌اش زل زدم. به روبه‏رو خیره شده بود. لب‌خندى نم‏ناك بر لب داشت. داخل آن چشم‏ها شدم؛ عمیق بود.

- مواظب باش.

دیر شده بود. زده بودم به یك عابر. افتاده بود جلوى ماشین. دور ماشین شلوغ شد. سریع پیاده شدم. جمعیت كنار رفت. بالاى سرش كه رسیدم. به پشت افتاده بود. صورتش را برگرداندم تا ببینمش.

خودش بود. با همان نگاه عجیب و لبخندى كه قبل از تصادف بر لبش بود. حالا لب‌خندش خشك شده بود. بلند شدم و داخل ماشین را نگاه كردم، نبود. سر جایش نبود. با كمك عقب ماشین نشاندمش و به طرف بیمارستان راه افتادم، با سرعت حركت مى‏كردم. صدایى از او شنیده نمى‏شد.

بیمارستان خیلى شلوغ است، براى خودش شهرى است، برخلاف همه‏ى بیمارستان‏ها این جا همه مریض‏ها راه مى‏روند. و هر كارى مى‏خواهند مى‏كنند. پرستارها با یكى از مریض‏ها بازى مى‏كنند و دنبال هم مى‏دوند، ولى فقط مریض‏ها هستند  كه مى‏خندند. پرستارها بسیار عصبانى هستند.

 - آقا مى‏بخشید. دكتر كجا است<br>؟- بهشت‏<br>- بله؟<br>- بله‏

مى‏خندید و دور مى‏شد. دستى از پشت سر به شانه‏ام مى‏زند:

 - دنبال دكتر نگرد. احتیاجى به او ندارى!<br>- مریض دارم.<br>- این جا همه مرض دارند. مریض شما هم در آن اتاق است آن‏جا بروید. یادتان باشد كه او مریض نیست. دیگران هم مریض نیستند.<br>- ممنون!<br>- شما دیشب خوب خواب دیدید؟<br>- بله ممنون... چى؟... شما كى هستید؟<br>- من‏فرنى هستم، اسكیزو گم كردم. خداحافظ

به سمت اتاق دكتر حركت مى‏كنم. انتهاى راه‏رو. سمت جلو. یك در سفید. پشت سرم خیلى شلوغ است و همهمه‏ى داد و بى‏داد، آواز و فریاد و درد. مگر مى‏شود گذشته را فكر نكرد. مریض‏ها همه در پشت سرم فریاد مى‏زنند. در اتاق را باز مى‏كنم و تو مى‏روم. لباس سفید دكتر روى مانتوى سیاه‌اش روى زمین افتاده، چند تا تكه لباس روى میز افتاده. گوشى دكتر هم كه توى گوش‌اش نیست از زیر لباس‏ها خودنمایى مى‏كند، تختى كه پشت پرده است از زیرش فقط دو تا جفت كفش معلوم است با یك كمر بند كه از تخت آویزان شده. این مریض نه داروى خوراكى مى‏خواهد نه تزریقى و نه قطره‏اى، داروى این بیمار گیاهى هم نیست و در هیچ داروخانه‏اى پیدا نخواهد شد. این را دكتر كه هنوز او را ندیده‏ام مى‏گوید. او یك موجود خیالى است و وجود ندارد. دستى بالا مى‏آید كه مشت شده. پرده نمى‏گذارد كه ببینى دست مال كیست این‏جا بیمارستان است همه چیز سفید است. دست دیگر از پشت پرده بالا مى‏آید به همراه یك چاقو. دو دست با هم هم‏رنگ نیستند سیاه‏تر و سفیدتر. مردانه‏تر و زنانه‏تر. پلیدتر و پلیدتر!

- حالت خوبه؟<br>- آره خوبم؟<br>- مانتوت زیر تخت افتاده.

نگاهش یعنى آوردن مانتو كار من است. روى میز دو تا كاسه‏ى بستنى خورى خالى چیده شده یعنى این كه این جا بیمارستان نیست، كافه‌ای است. در کافه‌ها نگاه‏ها با هم بازى مى‏كنند. من هم بازى كردم. هر دو روى تخت خوابیده‏اند و ما مى‏رویم. این جا بیمارستان است. همه چیز قرمزتر است.

<strong>سایه! جاده فراموشى همراه دارد و خاك سردى. این درد همیشه درد به هم‏راه دارد. همه چیز از دل‏زده‏گى شروع مى‏شود. طعم خوب گلابى‏ها كه تكرارى مى‏شود. سلام معطر سیب‏ها كه بى‏جواب مى‏ماند. ستاره‏ها را كه دیگر آن‏ها را محل نمى‏گذارند، از دل‏زده‏گى و دلمرده‏گى است. وقتى كودك بودم، موسیقى شب، سمفونى باران، و قطره هایى كه بر زمین مى‏نواختند؛ دو، رِ، مى، فا، سُل، لا، سى. با چوب‏هایى در دستش، كه همه مناره بودند. یك موسیقى وحشى، یك موسیقى آرام.</strong>

وقتى رسیدیم توقف مى‏كنیم. احتیاجى نیست كه بدانى به كجا مى‏روى. خودت مى‏رسى. حتا اگر نخواهى. این قانون جاهایى است كه اختیار و انتخاب معنى جبر مى‏دهد.

- نگفتى اسمت چیه‏<br>- تعارض‏<br>- چرا آن‏قدر كم حرف مى‏زنى؟<br>- چون تو حرفى براى گفتن ندارى‏<br>- من كه...

- همیشه كه حرف نباید زد. اگر من و تو حرف بزنیم دچار تعارض مى‏شویم و من نتیجه‏ى این تعارض مى‏شوم.
حرفى بین ما نیست. بین هیچ‏كس نیست. آن‏هایى كه زیاد حرف مى‏زنند اشتباه مى‏كنند و آن‏ها كه سكوت مى‏كنند نیز. و آن‏ها كه حرف مى‏زنند چیزى براى گفتن ندارند. ولى آن‏ها كه مى‏توانند حرف بزنند براى آن‏ها كه نمى‏توانند حرف بزنند قانون درست مى‏كنند. هنجار و ضد هنجار فرمان مى‏دهند و راه نشان مى‏دهند. براى هر كس راه در جهان یكى است و آن دو راهى تعارض است. همان جا كه بین نتوانستن و خواستن براى تو مرزى نیست.

- دست‏هات رو پاك كن قرمزند<br>- تو خیال مى‏كنى كه قرمز است، وگرنه آبى مى‏شود.

جمله‏هاى خلاصه شده‏اش. جاى هیچ حرفى برای‌ام باقى نمى‏گذاشت. در همه حال به جلو خیره بود، ولى انگار همه‏ى راه مرا نگاه مى‏كرد. چشم‏هاى جادویى فرصتى براى فكر كردن باقى نمى‏گذارند، آن‏ها همه جاى دنیا را تسخیر مى‏كنند. پشت چراغ قرمز همیشه جایى براى آدم‏هاى بدبخت هست. یك پسر بچه سیاه بسیار زشت شیشه ماشین را با دستمال خیلى تمیز پاك مى‏كند. از پنجره سرش را داخل مى‏آورد:

- آقا مى‏خواهید به شماى عاجز بدبخت كمك كنم.<br>- برو پى كارت بچه‏<br>- شما كه كمك منو نخواستید ولى خانم مى‏تونه به من كمك كنه و من به خانم‏

 با لب‌خندى نگاه‌اش مى‏كند، انگار دعوت‌اش را قبول مى‏كند. و من راه مى‏افتم. پایین، مستقیم رو به پایین. و بعد به سمت پایین مى‏پیچى تا پایین‏تر بروى. این جا پایین‏ترین جاى دنیا است. پیاده راه مى‏افتیم.

<strong>دروغ‏ها چاشنى كلمات بودند تا جمله‏ها را بسازند. تقصیر آن‏ها نیست كه راست نمى‏گویند. این ما بودیم كه مى‏رفتیم تا دروغ بشنویم. رمال‏ها همه جا هستند و خیره نگاه‏مان مى‏كنند، خیره‏تر زنده‏گى‏مان را تحلیل مى‏كنند. آن‏ها نه گذشته را مى‏دانند و نه به آینده سلامى مى‏كنند. آن‏ها قصه‏هاى ترس‏ناك را كادو مى‏كنند و براى جشن تولد سال آینده كه در كنار هم نیستیم مى‏فرستند. فال‏گیرها گوش مى‏دهند تا ما چه مى‏گوییم. آن‏ها حرمت حریم تب‏دار ما را مى‏شكنند و ابرهاى زیر ابروان‌مان را به تشنه‏گى چشم دعوت مى‏كنند، غروب نم‏ناك ابرى در انتظار تو است سایه. تا حضور نداشتن در شب‏هاى بى‏سرانجام را در ذهن چین خورده ملاقات كنى. تو به روزها مى‏پیوندى و در شب جایى براى ما نیست.</strong>

نشانى را دقیق یادش نیست. میان چهارراه به همه طرف نگاه مى‏كند، تا چیزى یا جایى چشمان‌اش را به آشنایى پیوند دهد. ناامید به سمت پایین راه مى‏افتد و من هم. شلوغى خصلت اول این كوچه‏هاى فلك‏زده است. بچه‏هایى با لباس‏هایى نه چندان تمیز و معمولا گشاد شده كه در هیكل‌شان زار مى‏زند. آن‏ها همیشه ظهرها مادرها را خواب مى‏كنند و در گرماى تابستان پى بازى به كوچه مى‏زنند. و مادرانى كه همیشه چند نفرى در گوشه‏اى نشسته و از هیچى حرف مى‏زنند، چشم بسته هم مى‏توانى بفهمى كجایى. دومین فرعى سمت راست داخل كوچه مى‏پیچیم. دیوارهاى كهنه و كاه‏گلى زیر تیغ آفتاب دم كرده‏اند. و فكرهاى كهنه تو را به معجزه دعوت مى‏كنند. از میان خانه‏هاى شبیه به هم یكى را انتخاب كرده. از دور مى‏ایستد و نگاهى مى‏كند.

- باید همین جا باشه. شاید تو نتونى بیاى بالا
 چكیده‏اى از نیستى تمام بدنم را خیس مى‏كند.
 توجهى نمى‏كند و راه مى‏افتد.<br>- این جا هم مى‏شه تفریح كرد.

همه در حال تفریح كردن هستند. همه و همه. سیاست‌مدارها، پول‌دارها، زورگوها، دانشمندان، علما و فضلا، قدما، گداها و هر كس و ناكس. آن‏ها تفریح مى‏كنند تا بدبخت نشوند و نكبت به بار آورند.

خانه‏ى كوچكى است. با آجرهاى قدیمى كه سیمان بین‏شان بعد از سال‏ها ذره ذره ریخته. درى به رنگ سبز روشن و لكه‏دار حقارت خانه دو طبقه را كامل مى‏كند. در باز است و پرده‏اى جلوى آن حریم خانه را از نامحرم دور نگاه مى‏دارد. پرده كنار مى‏رود؛ چیز عجیبى نیست و من از ترس نخواهم مرد. من از هیچ‏كس جز خودم نمى‏ترسم. آن‏ها همه از من مى‏ترسند چون من هم از آن‏ها ترسیدم.

- تو عاجز و بى‏نوا اومدى كمكت كنم یا خانم اومده مارو كمك كنه؟

پسر بچه‏ى سیاه زشت حرف‏هاى جلوى ماشین را دوباره تكرار مى‏كند و لب‌خندى شرارت‌بار بر لب مى‏نشاند. دست دختر را مى‏گیرد. انگار پرنسسى را به حضور شاهزاده‏اى جوان خواهد برد. اشتیاق از تمام بدن‌اش مى‏ریزد، این را با كشیدن دست دختر و كشان كشان بردن او مى‏گوید. از پله‏ها او را بالا مى‏برد. طبقه بالا است. راه پله‏ها خیلى تاریك است. روز است و به سختى مى‏توان دید. در چوبى قدیمى باز است. وارد مى‏شویم. پسرك از اتاق كنار با اسكناسى بیرون مى‏آید و مى‏رود. این‏جا سال‏ها است كه شب را تحمل كرده‏اند. چكیده‏اى از نیستى تمام بدنم را خیس مى‏كند.

خیره به دست‏هاى پیرمرد مانده‏ام و سطل سفید پر از آبى كه جلوی‌اش گذاشته است. ریش بلند با موهاى كاملا سفید و آشفته‏اش هم‏خوانى با تسبیحى با دانه‏هاى درشت دارد كه بر دیوار روبه‏رو است. دیوارى كه گچ‏كارى‏هاى دوباره و دوباره سطحى برآمده و ناموزون بر آن ایجاد كرده‏اند كه حتا تبر و خنجرى كه بر آن است نمى‏تواند زشتى و حقارت‏اش را بپوشاند. و تصویرى از سه پسر جوان كه انگار دیگر نیستند.

سطل آب را با آب پر مى‏كند و مى‏آورد. از دختر مى‏خواهد كه خاك را كم‏كم در آن بریزد. خاكى كه پاك است و زشتى‏ها را مى‏پوشاند. آن را هم مى‏زند و زیر لب دعا مى‏خواند. ورد مى‏گوید. به من اشاره‏اى مى‏كند.

- غریبه «نیست» است، آشنا است.

هیچ‏كس هیچ‏جا غریبه نیست. تو را غریبه مى‏پندارند. دست در خاك و آب كه دیگر گل شده مى‏كند. به سان خدایى كه آدم مى‏آفریند از آن. سنگى از آن برمى‏آورد و روى دستمال پهن شده مى‏گذارد. دسته مویى از آن  بیرون مى‏كشد و یك سنجاق سر. یك قیچى كوچك هم‏راه با شى‏ء نامعلوم محتویات گذاشته شده بر روى دستمال را كامل مى‏كند. و آخرین چیز تكه كاغذى است كه با نخ پیچیده شده. این‏ها را طلسم مى‏پندارد و در درون از كشف كردن و شكستن آن احساس غرور مى‏كند. لب‌خندى از خرسندى و تعجب و خشم بر لبان‌اش و همان چشم‏هاى براق كه هنگام خشم چیز دیگر مى‏شود، پدیدار مى‏آید.

و سفارشى از كاغذ براى انداختن در آب و پلاكى كه براى نگاه داشتن انتهاى یك دروغ نابخردانه دیگر است. پیرمرد طعم تلخ ناآگاهى را مى‏داند. او بازى را هم بازى مى‏دهد. اما او در بازى تفریحى شكست خواهد خورد.
همان هنگام كه در ذهن دختر آرام مى‏لغزد، بر وى چون مار مى‏پیچد. یك مار سیاه گرسنه از میان همه اشیاء روى دستمال مى‏گذارد و به دختر مى‏رسد. دختر چون همیشه از ترس روى زمین مى‏خوابد. مار آرام آرام بر بدن او مى‏لغزد. اولین نیش را به لبش مى‏زند. مار حریص طعمه را به خلوت‏گاه مى‏برد. چكیده‏اى از نیستى تمام بدنم را خیس مى‏كند.

انتظار نه بدین معنا است كه باید به دور دست‏ها خیره شویم، چند قدمى تو باید به انتظار ماند تا بازى تمام شود. باز مى‏گردد و قهقه‏اى مى‏زند. كله‏ى مار را درون سطل گل كه دیگر قرمز شده مى‏اندازد و با چشمان‌اش مرا مى‏خواند. عریان است در آغوش‌اش مى‏گیرم.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2010/11/post_372.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2010/11/post_372.html</guid>
        
        
         <pubDate>Fri, 26 Nov 2010 12:00:00 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آدم‌های مبهم</title>
         <description><![CDATA[«آدم‌های مبهم» مجموعه‌ای است از دو داستان بلند (نوول) که پیش از این از مدیار سمیع‌نژاد توسط نشر شهر خورشید با همکاری نشر همراز در سال ۱۳۸۳ در تهران منتشر شد و به سه چاپ هم رسید. اکنون چاپ چهارم آن، در چندین قسمت، در روزهای در راه، به تدریج در کتابخانه‌ی زمانه منتشر می‌گردد.

مدیار سمیع‌نژاد را ابتدا به‌عنوان یک وبلاگ‌نویس معترض، و سپس، پس از آزادی از زندان به‌عنوان یک فعال حقوق بشر و یک روزنامه‌نگار کوشا می‌شناختیم. اکنون او را به‌عنوان یک نویسنده می‌شناسیم؛ نویسنده‌ی «آدم‌های مبهم» و نویسنده‌ای که به ما می‌گوید:

«داستان «آدم‌های مبهم» را در سال ۸۳ نوشته بودم، آدم‌های مبهم داستان خود من بود، شاید فراری بود از تلخی‌ها و سرگیجه‌های دوره‌ای که نفهمیدم چگونه گذشت و چرا اصلاً آن‌گونه گذشت. آدم‌های مبهم شاید تخلیه خودم بود و مگر غیر از این است هدف از نوشتن.»

سمیع‌نژاد که نمی‌خواست به سانسور کتابش تن دهد، ابتدا کتاب را بدون محوز منتشر و حتی در نمایشگاه کتاب سال ۸۴ عرضه کرد. می‌گوید: «وقتی که کتاب چاپ شد در زندان بودم از لذت دیدن چاپ اولین کتابی که نوشته‌‌ام محروم مانده بودم.»

او پس از آزادی از زندان، او داستان بلند «ساعت سفید» را هم به کتاب افزود و آن را مجدداً به ارشاد فرستاد، این‌بار مجوز گرفت و «آدم‌های مبهم» چاپ و پخش شد.

سمیع‌نژاد می‌گوید: «علاوه بر چاپ بدون مجوز چهار چاپ دیگر از این کتاب منتشر شد. بعد از خروج از ایران و تمام شدن کتاب دیگر امکان چاپ مجدد کتاب فراهم نیست، گرچه هست، اما واقعیت این است که به دردسرش از این راه دور و جایی که نظارتی نداری نمی‌ارزد، برای همین تصمیم گرفتم آدم‌های مبهم و ساعت سفید را به صورت آن‌لاین منتشر کنم، تا شاید تشویق‌ها دل‌گرمی ادامه‌ی نوشتنم باشد و نقد‌ها به بهتر شدن کارهای بعدی‌ام بینجامد. خوشحال می‌شوم نقدتان را در مورد این کتاب بشنوم و بخوانم.»

مدیار سمیع‌نژاد بر پیشانی «آدم‌های مبهم» نوشته است:

«بر آن باورم كه نویسنده در تخیل آزاد است، آزاد است تا همه چیز را آن‏گونه كه دوست مى‏دارد بنویسد و تصویر كند، آزاد است كه از قید و بندهاى دنیاى واقعى هر مقدار كه مى‏خواهد فاصله بگیرد، كه اگر این‏گونه نباشد توانى نمى‏ماند نوشتن را. بر این باور، قلمم را سوار اسب چموشى مى‏بینم كه آن‏چنان در نوشتن افسار‌گسیخته مى‏تازد كه هیچ حد و مرزى نمى‏شناسد و هیچ بندى آن را نگاه نمى‏دارد. در «آدم‏هاى مبهم»، در جهان تخیل خویش هر چه‏قدر كه خواسته‏ام بر واقعیت‏ها آزادانه تاخته‏ام.»

به این دلیل که این اثر از قلمرو ادبیات خلاق می‌آید، شیوه‌ی کتابت (رسم‌الخط) نویسنده با دستور خط زمانه تطبیق داده نشد. اکنون با یادآوری این نکته، نخستین بخش از «آدم‌های مبهم» نوشته‌ی مدیار سمیع‌نژاد را می‌خوانیم:

<strong>سلام<br>یک شاخه در سیاهى جنگل‏<br>به سوى نور فریاد مى‏كشد<br>احمد شاملو</strong>
 
<strong>در شب صدایى از روشنایى نبود. آن هنگام كه رفتى و همه، شب‏ها، تنهایى را به من دیكته مى‏گفتند، چشمان‌ام اشك‏بار بود. حال از خاكستر رابطه‏ى ما دود خاطره بلند مى‏شود. اكنون دگر براى من گفتن و شنیدن معنا ندارد، من لب‌ریز از نوشتنم. خوشه‏هاى درخت حسرت میوه به بار مى‏آورند و در سكوتى بهت‏انگیز كه دگر صداى زنجره‏ها آن را نمى‏شكاند، میوه را نوبر مى‏كنم. باد هم نمى‏آید تا عطر ریحان‏ها این هواى مسموم را به بازى فراموشى بگیرد. باور كن! باوركن!</strong>

شنل بنفش نورانى‏اش حس عجیبى بود در تازه‏گى این فضاى غریب. سوار بر اسبى سیاه، دعوت خالق‌اش را چون همیشه لبیك گفته بود و دیگران را نیز چنین مى‏خواست. آن‏ها، آن مردان و زنان، در این سرزمین خوش آب و رنگ چون همیشه دعوت‌اش را پذیرفتند، گویى به ضیافتى دگر مى‏رفتند.

سرزمین خوش آب و رنگ همان زمین بود، اما چرا ساكنانش را بهشتیان خواند آن سوار شنل‌پوش‏ نمى‏دانم. سرگیجه‏اى مبهم بود، دیدى دیگر نسبت به همه چیز داشتم، مرا یاراى حرف زدن هم نبود. فهمیدن این‌كه سوار شنل‌پوش كیست؛ سخت نبود، مى‏شد نام پر طمطراق جبرائیل را از هر گوشه‏اى شنود. فهمیدن آن كه او كیست و جا افتادن دقیق این كه در كجای‌ام، فهمیدن این بود كه باید ترسید، و سؤالى كه در ذهن نقش مى‏بست:

«من اینجا چه مى‏كنم؟»

در دیار وعده داده شده از سلاح‏هاى آتشین خبرى نیست. این‌جا با شمشیر مى‏جنگند. سپاه گرد آمده به درخواست خالق كه بر زبان گوینده وحى جارى شده بود، هدف‌اش جنگ بود. جنگ با شورشیان. خدایا این جا هم جنگ است؟ این جا هم كشتار، این جا هم قصاب‏خانه‏ى معروف بشرى است؟ شورشیان از سرزمین آتش هستند. چكیده‏اى از نیستى تمام بدن‌ام را خیس مى‏كند.

و من غریبه‏ام. بسیار غریبه. كسى را انگار خواهان دیدن من نیست. توان حرف زدن ندارم. زبان در كام‌ام حبس مى‏شود.

دروازه را مردى مى‏گشاید كه او را كلید این دیار در جیب است، همه چیز چون داستانى تخیلى یا یك فیلم فضایى به پیش مى‏رود. همه چیز مصنوعى است. جز گرما و زمین سوزان. به عقب كه نگاه مى‏كنى فرسنگ‏ها از آن شهر دورى. گویى همیشه از آن دور بوده‏اى و نزدیكى به آن تو را ممكن نیست.

زمین سوزان خسته‏ام مى‏كند. كف پایم مى‏سوزد و گرما تشنه‏ام مى‏كند. از خیل سواران و پیاده‏گان دور افتاده‏ام. هیچ كدام گرما را نمى‏فهمند. گویى دركى از آن ندارند. فریاد مى‏زنم و آب طلب مى‏كنم كسى حتا براى نگاه كردن سر بر نمى‏گرداند. من خسته‏ام و تشنه. همه چیز تار مى‏شود. هرم گرماى سوزان را مى‏بینم كه چطور مواج و غلیظ بالا مى‏رود. دیگر چیزى نمى‏بینم.

-  آب برایش بیاورید و یك مركب.

صداى جادویى‏اش با این جمله در گوشم مى‏پیچد. صداى دلنشین و سحرانگیزاش خسته‏گى و تشنه‏گى را از یادم مى‏برد. چشم‏ها یاراى باز شدن مى‏خواهند، تا گوینده را از نظر بگذرانند. صورتى زیبا، به غایت زیبا با شنلى زرد رنگ بر بالاى جسم خسته‏ام نشسته است. لبخندى چهره‏اش را زیباتر مى‏كند. چشمانش لبریز از دوستى است. در یك دست آب دارد و در دست دیگر یك داس. دستى كه مهر را به سویم دراز مى‏كند، دستى است كه آب دارد.

- آب بخور غریبه

چقدر دلم مى‏خواهد او سخن بگوید. جانم را صدایش رهایى مى‏دهد و طراوت را به بدن خسته‏ام مى‏كشد.<br>- بلند شو غریبه كه نمى‏دانم كیستى اما پیدا است زود آمدى. برگرد، این جا جایى براى تو نیست.

مى‏گوید و مى‏رود. كسان دیگر كه همه‏گى به چشم غریبه مرا مى‏نگرند، پاسخ سؤال نكرده‏ام را مى‏دهند:

- عزرائیل‏
و ترس تنها جایى است كه من به آن پناه مى‏برم.

دو كوه آتش در دو سوى دشت بى‏انتها. خورشید به رنگ غمگینى‏اش بود. زمینى بودم و همه چیز و همه كس با من سر ناآشنایى داشت. لباس سبز و زره جنگى بر تن كرده بودند، شمشیرهاى بر كمر بسته سرود جنگ سر مى‏دادند. پشت سرشان بودم، ترسیده و حیران به همه سو نظر كردم تا شاید مفرى پیدا كنم. سوى مخالف دشت غبارى بود كه سینه‏ى آسمان را مى‏شكافت. به كوه‏هاى آتش كه نگاه مى‏كردى، گویى قبل ازحمله‏ى دو سپاه به یك‏دیگر،به هم حمله‏ور شده بودند و یا شاید سوى من كه میان آن دو بودم. صف آرایى هر دو سپاه و جبرائیل سردار سپاه پیشاپیش سوار بر اسبش ایستاده بود. گویى صور اسرافیل را دمیدند. یورش از هر دو جماعت. به اولین تماس دو سپاه رعدى از زمین برخاست كه آسمان را خجل كرد كه هرگز چنین خط و نشانى براى زمین نكشیده بود. به هر ضربتى صدا كردن خالق بزرگ را به گوش مى‏شد شنید.

[[photow01]]

كوه‏هاى آتش چون رود روان شده بودند سوى میدان جنگ كه نمى‏دانم چرا از خون پر نبود. خونى از كسى ریخته نمى‏شد. و كسى نمى‏مرد. جنگى بود به سبك جنگ رومیان باستان. فیلمى بازسازى شده از همان دوران. فیلم، فیلم بود. كلوزآپى بر روى یك چهره. به چهره خیره شدم، خودش بود. اندكى پیش مرده بود.

كلوزآپى از من و دوباره كلوزآپ از چهره او، لانگشات و دوباره كلوزآپ از او، لانگشات از من و دوباره كلوزآپ از او. لانگشات، كلوزآپ، لانگشات و كلوزآپ پشت سر هم از هر دوى ما. یك كلوزآپ دیگر از او و یك لانگشات از خود او كه تا پشت سر من مى‏آید و میدانى وسیع میان ما خالى مى‏شود. در وسط میدان ایستاده و من بر خط دایره ایجاد شده. خارج از شعاع دایره جنگ ادامه دارد. دوربین روى من مى‏چرخد و به سرعت فاصله مى‏گیرد و از بالا مرا نشان مى‏دهد كه لباس جنگى به تن كرده، شمشیرى در دو دست گرفته و آن را سوى زمین نگاه داشته‏ام. فرصتى براى انتقام. همه در جوش و خروش. صدایى نمى‏شنوم. تیغ را بالا مى‏آورم و به سرعت مى‏دوم طرفش. قدمى به او نمانده میخ‏كوب مى‏شوم. لب‌خندش  مى‏لرزاند دل‌ام را. باز هم به شك مى‏افتم. چشمان‌ام را مى‏بندم تا اعتماد به نفس از دست رفته را باز یابم. شمشیر را بر فرق سرش پایین آورده‏ام. جرأت باز كردن پلك‏ها را ندارم، ولى باز مى‏كنم، باورم نیست، آن‌ها را مى‏بندم. دوباره باز مى‏كنم. دو تا شده، و هر دو سالم مرا با همان لب‌خند مى‏نگرند. از ترس دوباره مى‏زنم سه تا مى‏شود. اطراف را مى‏نگرم، هر كه را مى‏زنند دو تا مى‏شود. خورشید را مى‏نگرم كه سرخ سرخ است. به پشت سر نگاه مى‏كنم، هاى! خورشیدى دیگر، سوى دیگر، كوه‏هاى آتش بسیار نزدیك‌اند، مانند آوار بر سر مى‏ریزند...

<strong>مگر این پریشانى‏ها بس نیست سایه، مگر تلخى سوخته‏گى صفحه‏هاى اول دفتر ما بس نیست. كه این‏گونه شبم را به وحشت مى‏كشى؟ دیگر با رنگ‏ها هم نمى‏شود آشتى كرد. این را سیاهى زمین به سپیدى سینه كبوتر مى‏گوید و من خسته از تكرار بى‏حوصله‏گى مشق مشوش‌ام را مى‏نویسم. «سایه» در بیدارى رنگ دل‌فریب سراب بودى. پس چرا رویاهاى شبانه را در خاطر مكدر مى‏كنى؟ این خواب را چگونه برای‌ام به تصویر كشیدى؟</strong>

خواب عجیبى بود، همان حسى كه در خواب داشتم همراه‌ام بود. ترسى كه همراه‌ام بود حالا عرق شده بود و پیشانیم را خیس مى‏كرد. فكر این كه آدم‏ها مثل سلول تكثیر شدند، ترس دو چندانى به من هدیه مى‏داد. به خود كه آمدم كنار پنجره ایستاده بودم و خلوت كوچه را با چشمانى كه نمى‏دانم چه موقع خیس شده بودند، مى‏نگریستم. جز باد كسى در كوچه بیدار نبود، تنها صداى برگ‏ها بود كه باد آن‏ها را روى زمین مى‏چرخاند. از صداى برگ‏هاى خشك شده روى زمین مى‏توانستى بفهمى که چه پاییزی است. چه پاییزی است؟

در اتاقى كه حكم دیوارهاى حیاط زندان را تداعى مى‏كرد، نفسم مى‏گرفت. آخر، زندان را خود براى خود ساخته بودم. در این اتاق از هر طرف به اندازه سه قدم براى خود دیوارى ساخته بودم. چند روزى بود از این سلول خود ساخته بیرون نیامده بودم. هوا، هواى تازه را با تمام وجود مى‏خواستم. لباس كه پوشیدم از پنجره راه رفتن یك آدم را از جلوى ساختمان دیدم. دقت كردم زن بود. رد شد و رفت. ساعت چهار صبح را یادآور مى‏شد. از پله‏ها پایین آمدم. ماشین هم مى‏تواند آزار بدهد، وقتى كه چیزى را برای‌ات تداعى مى‏كند. به طرف در رفتم تا براى ماشین بیرون بردن، آن را باز كنم، روبه‏روى در ایستاده بود. لحظه‏ى اول نگاه‌اش برقى زد كه وجودم را خشك كرد. با خون‏سردى عجیبى به سمت خیابان اصلى شروع به حركت کرد. با دیدنش یاد خوابى كه دیدم افتادم و ترس دوباره بدنم را لرزاند. ماشین را خارج كردم براى بستن در پیاده شدم كه باز هم همان دختر روبه‏روی‌ام ایستاده بود. باز هم همان برق نگاه و دوباره رفت. چیزى براى گفتن نبود. بستن در و حركت. از كنارش رد شدم، از آینه كه به عقب نگاه كردم، مرا مى‏نگریست. به خیابان كه رسیدم دوباره نگاه كردم. در تاریكى دیگر معلوم نبود.
 
وقتى كه به جلو نگاه كردم چیزى سنگین‏تر از سیلى به صورتم خورد. جلوى ماشین ایستاده بود و با همان خون‏سردى خاص به من نگاه مى‏كرد. با اشاره‏اى خواست كه سوار شود. با تكان دادن سر خواسته‏اش را قبول كردم. آمد و نشست.

- سلام‏<br>- سلام‏

همین، بى‏هیچ حرف دیگرى به راه افتادم، بى‏اختیار، كجا مى‏رفتم؟ نمى‏دانستم و جالب این كه او هم چیزى نگفت. چیزى نپرسیدم.

<strong>هان! سایه، به بازى تقدیر دل بستى، مگر نمى‏دانستى قدرت در دستان من و تو نیست، مگر نمى‏دانستى ما عروسك‏هاى خیمه شب بازى بودیم كه ما را به بازى مى‏گرفتند. چند بار به تو گفتم كه این ما هستیم كه باید شرایط را بازى كنیم. نگفتم كه خود را اسیر شرایط نكن؟ ولى تو نخواستى و براى‏مان ساختند. از طبقه متنفرم. از آن‏ها كه در طبقات بالا زنده‏گى مى‏كنند دل‏گیرم و آن‌ها كه در طبقات پایین هستند چیزى براى گفتن ندارند. تو طبقه را تحمیل مى‏كردى و من آن را خط مى‏زدم چرا كه طبقه تضاد مى‏آفریند. ولى هیچ‏گاه نخواستم طبقات‏مان را یكى كنم. سایه چه تلخى نفرت‏انگیزى بود.</strong>

سگ، سپور، سرباز. صبح‏هاى زود فقط آن‏هایى كه دل و دماغى براى زنده‏گى دارند در خیابان به دنبال ماجراهاى روز مى‏شتابند. پسران و لباس‏هاى خاكى‏شان. مى‏روند كه زنده‏گى‏شان را بى‏حركت راه بروند تا سنگ زیرین آسیاب باشند در كشاكش دهر. آن‏ها دل و دماغى براى شروع روز ندارند. شاید رنگ‏هاى لباس‏های شان كمى فرق كند، خاكى، آبى، كویرى، جنگلى ولى هدفشان یكى است؛ پایان سكون و حركت به آینده‏اى مبهم.
 
خیابان‏ها را یكى یكى رد مى‏كنم بى‏آن كه بدانم الان كدام خیابان هستم و خیابان قبلى چه بود. مثل تمام لحظه‏هاى زنده‏گى یك آدم. فقط لحظه‏اى را كه هستند مى‏نگرند بى‏تفاوت به گذشته، بى‏فكر به آینده. خیابان‏ها چقدر صحنه‏هاى تكرارى در روز مى‏بینند و چه‏قدر غیرتكرارى. تكرارى از آن جهت كه ساكنش را هر روز مى‏بیند.غیرتكرارى از آن گونه كه در چهره‏ى ساكنش لبخند ببیند و یا صورتش غم نهفته را باز گوید.

- دست راست بپیچ توى كوچه‏

یادم نبود كه كسى كنارم نشسته، غریبه بود. ولى از اعماق درون‌ام برخاسته بود. به درخواستش كه بیش‌تر چون فرمانى بود جلوى یك آپارتمان ایستادم. پنج طبقه بود. شاید.

- منتظر باش بر مى‏گردم.

كیف‌اش را گذاشت و رفت. بهت‏زده‏گى من هم بی‌شک برای‌اش مفهومى نداشت. وقتى چهره درهم كشیده من را دید لب‌خند مسخره‏اى تحویل داد و با خون‏سردى رفت. یك برده‏ى رام بودم، ساكت و بدون حرف. مدت‏ها است كه حرف نزده‏ام. مدت‏ها است به كسى نگاه نكرده‏ام. نه، كسى را نمى‏توانم ببینم. شاید این‏گونه بودن رسم زنده‏گى است. وقتى تو را به دیدنى و شنیدنى حتا به دل انگشت نوازش نمى‏كنند، تو را هم توان دیدن نیست. چون فراموش شدى، فراموش مى‏كنى. و چون نمى‏توانى فراموش كنى، كینه به دل مى‏گیرى و چون كینه مى‏گیرى نمى‏توانى آسوده باشى.

در باز شد و داخل رفت، به طبقه دوم كه رسید از راه پله‏ها برگشت و به من نگاه كرد. خنده‏اى زد، خنده‏اى به نهایت تمسخر. چرا این‏گونه به من خندید؟ چه معنى داشت این خنده‏ها؟ دیدم میان كوچه ایستادم و جایى را نگاه مى‏كنم كه كسى نیست. از خودم بدم آمد كه این‏قدر ضعیف‌ام. برگشتم كه بروم. در ماشین را باز كردم و نشستم.

- چیه یك ربع ایستادى و پنجره را نگاه مى‏كنى؟<br>- تو كى اومدى؟<br>- خیلى وقته. دو سه بار هم صدات كردم اما تو باغ نبودى. منم چیزى نگفتم دیگه!

زمان گم مى‏شود. وقتی مفهوم زمان دیگر حركت نیست، سكون و بازگشت است. چیزى عجیب وجود ندارد. تنها گفتن عجیب، عجیب است. در دنیاى دیوانه‏ها، تفاوت معنى ندارد.

- خونه‏ات این‌جا است؟

داشت آرایش پاك شده‏اش را دوباره با آینه كوچك دستى درست مى‏كرد. بى نگاهى به من، انگار جواب خودش را داد:

- آره ولى خودم خونه نبودم، خواهرم و شوهرش بودند.

چهره‏ى حیران مرا كه دید. خنده‏اى زد و خواست كه راه بیافتم. من بى‏اراده راه افتادم. اسم كوچه خاطره بود، نمى‏دانم چرا آن‏قدر جلوى چشمان‌ام خودنمایى مى‏كرد. سمت راست، یك نگاه از پیاده‏رو تا جلوى در خانه، مستقیم سمت پایین، سمت راست، مستقیم به جلو، سمت چپ رو به پایین. مستقیم و رو به جلو. سمت چپ باز هم پایین باز هم جاى اول، باز هم حرف اول. باز هم نقطه صفر ولى این بار صفر شروع نیست پایان است.

- جاییت خون اومده؟<br>- نه یك كم خون دماغ شده بودم‏

دستمال را از كیفش برداشت. از پنجره بیرون انداخت.

<strong>سایه هم صحبت خسته كننده‏ى تو دوست نبود. حتا خواهر نبود. او از تبار خدایان بد بود كه هرشب بر گستره‏ى  شام ابلیس مى‏نشست و آیه‏هاى تحریف شده را براى تو تلاوت مى‏كرد. زبان‌اش زخم داشت. او مستحق مرگ بود و همراه‌اش نیز. باور كن.</strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2010/11/post_371.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2010/11/post_371.html</guid>
        
        
         <pubDate>Thu, 25 Nov 2010 14:45:00 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>روایت شفق – پایانی</title>
         <description><![CDATA[خیلی وقت بود که فقط روزها را شب می‌کردم، بی‌هیچ امیدی به روزنۀ گشایشی. تا اینکه یک روز آمدند که دولت عراق گفته کسانی که پاسپورت داشته باشند می‌توانند از کشور خارج شوند. همین خودش برای من خیلی بود. به یکی از بچه‌ها که توی سوئد بود، نوشتم، برام پاسپورت جور کرد، فرستاد و من هم با یک عدۀ دیگر آمادۀ حرکت شدم.

گفتند توی فرودگاه یکی می‌آد پاسپورتاتونو بدین بهش که دولت آلمان نفهمه از عراق اومده‌ین.<br>گفتیم باشه.<br>گفتند هیچ مدرکی که نشونه‌ای از عراق داشته باشه، نباید همراهتون باشه.<br>گفتیم باشه.<br>گفتند حتی آرم لباسایی رو‌ ام که نشون می‌ده مال عراقه، باید بکنین.<br>گفتتیم باشه.<br>گفتند باید بگین از تُرکیه اومدیم.<br>گفتیم باشه.<br>

تو فرودگاه، آن بابا آمد، گفت پاسا رو بدین.<br>دادیم.<br>گفت اونجا ادارۀ پلیسه، برین خودتونو معرفی کنین، بگین می‌خواهیم پناهنده بشیم.<br>گفتیم باشه.<br>گفت کارمندای خدمات اجتماعی هواتونو دارن که یه وقت پلیس دیپورتتون نکنه.<br>از اینکه توی این دنیای مادر جنده کسانی هوای ما را دارند، خوشحال شدیم.<br>

رفتیم به پلیس گفتیم می‌خواهیم پناهنده بشیم.<br>گفت پاسپورت.<br>گفتیم نداریم.<br>گفت بفرمایین بیرون.<br>آمدیم بیرون.<br>یک ساعت آنجا نشستیم، کسی نگفت خرتان به چند.<br>یک ساعت دیگر هم نشستیم.<br>دوباره رفتیم، گفتیم می‌خواهیم پناهنده بشیم.<br>گفتند برین بیرون.<br>آمدیم بیرون.<br>

پس از ساعتها، مأموری آمد که بیا تو.<br>رفتم.<br>گفت اسم؟<br>گفتم شفق.<br>گفت فامیل؟<br>گفتم الله وردی.<br>گفت از کجا اومدی؟<br>گفتم از تُرکیه.<br>گفت دورغ می‌گی!<br>گفتم دروغ در ذات من نیست.<br>رفت بعد از چند دقیقه برگشت.<br>دستم را گرفت برد تو آن اتاق.<br>دیدم همۀ پاسهایی که آن طرف از ما گرفته، روی میز است.<br>گفت کدومش مال توست؟<br>گفتم هیچ کدوم.<br>دستم را گرفت، برد تو یک اتاق دیگر.<br>لختم کرد.<br>بازرسی کرد.<br>رفت.<br>

بعد، با آن که پاسها را گرفته بود برگشت.<br>او گفت پاسا رو از من گرفته‌ن، چاره‌ای نیست، همه چیزو بگو!<br>گفتم ازعراق اومده‌م.<br>گفت چرا دورغ گفتی؟<br>گفتم یه ماه برو تو اون شرایطی که من بودم، زندگی کن، می‌فهمی.<br>

ما را بردند توی یک ساختمان دیگر.<br>ساختمان چهار طبقه بود.<br>صد، صد و پنجا تا آدم مثل ما توش بود.<br>از هر ملیتی.<br>سفید.<br>سیاه.<br>زرد.<br>خال خال پشمالو.<br>

هفت هشت بار بازجویی کردند.<br>آنجا نگه‌مان داشتند.<br>ولی جیرۀ غذایمان را دادند.<br>

چند روز بعد آمدند.<br>یک کمی پول به ما دادند.<br>بعدش ماشین آوردند.<br>گفتند سوار شین.<br>سوار شدیم.<br>ما را بردند هتل.<br>گفتند چند روزی اینجا بمونین.<br>گفتیم باشه.<br>

آن شب، پس از چند سال به مادرم زنگ زدم.<br>گفتم من اینجا هستم، مادر،<br>من تو خاک آلمان هستم.<br>گفتم بالاخره از دست اون جاکشا فرار کردم، مادر.<br>

وقتی گوشی را گذاشتم، دیدم دلم گرفته است، و بد جوری هم گرفته است.<br>رفتم تو رستوران هتل.<br>جلو بار ایستادم.<br>گفتم یه گیلاس عرق.<br>بارمن گفت was?<br>گفتم عرق، عرق!<br>گفت was?<br>

و من دیدم صدای ترانه‌ای از آن دور دورها می‌آید. اسمش چی بود؟ آن ترانه‌ای که هر وقت می‌شنوم به یاد اردشیر می‌افتم؟

 آن که این جوری شروع می‌شود:<br>سر خونۀ دلم،<br>لونۀ غم و،<br>یاد او نشسته.<br>گفتم ویسکی! ویسکی!<br>

<strong>تمام</strong>.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2010/09/post_370.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2010/09/post_370.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روایت شفق</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 15 Sep 2010 12:05:40 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>روایت شفق - ۱۳</title>
         <description><![CDATA[یک ماه تو قزل حضار بودم. بعدش دوباره برگشتم همدان. دیدم برخورد پاسدارها تغییر کرده است. اصلاً آن سلام و علیک گرم قبلی وجود ندارد. در را باز کردند، ما را فرستادند توی بند. آقا، دیدم درها را قفل کرده‌اند. همه جا ساکت و ساکن. کاغذهای در و دیوار را کنده‌اند. یک حالت ناجوری بود.

یکی بود به اسم داوود. این بدبخت در غیاب من، شلوارم را پوشیده بود، گال گرفته بود. کارگر بنا و سیمانکار بود. شخصیت جالبی داشت. قبل از اردیبهشت ۶۰ دستگیر شده بود. توی زندان شهربانی نگهش داشته بودند. آن روزها نمی‌آوردند توی این زندان. این پیکاری بود. توی زندان کار می‌کرد. عملگی می‌کرد. پول می‌گرفت. کمک می‌کرد به تشکیلات. در صورتی که خانوادۀ بدبخت و مفلوکی داشت.  این آدم، جالب است، نشریه می‌فروخته. حزب‌اللهی‌ها گرفته بودندنش. کارد گذاشته بودند بیخ گلوش، می‌خواسته‌اند توی خیابان سرش را ببرند که مردم نجاتش داده بودند.

گفتم داوود چی شده؟ چرا اوضاع این جوری شده؟ گفت هیچی، تشکیلاتو گرفته‌ن. گفتم تشکیلات چی؟ گفت همۀ تشکیلاتای توی زندانو. یکی آنجا بود، می‌گفتند توی این فاصله که من نبودم پلیس شده. این داوود هی چشمک می‌زد، من نمی‌فهمیدم. گفتم کتابهای من کو؟ گفت دکی، جون داره می‌ره، تو از کتاب حرف می‌زنی؟ گفت تو این فاصله یکی خودکشی کرده، همه رو کشیده‌ن زیر اخیه.

چون من مشی چریکی را رد می‌کردم، بچه‌های مجاهدین به من می‌گفتند اپورتونیست کبیر زندان. اینها به بچه‌هایشان گفته بودند به این نزدیک نشوید. فکر کردم دیگر بیچاره شدم، حالا بالاخره یکی دوتا از اینها پیدا می‌شود که برود بگوید این مثلاً نماز نمی‌خواند یا هنوز پیکاری است.

یک یارو بود، که در نبودن من توّاب شده بود. آقا، حالا نگو من هر چی می‌گویم، این می‌رود گزارش می‌دهد. خوبی‌اش این بود که این همۀ گزارشهاش را می‌داد به آن پاسداره که گفتم لوطی بود. یک روز پاسداره گفت این حرفا رو جلو این نزن، همه‌شو گزارش می‌کنه به من. گفتم بکنه، تو که گزارشاشو رد نمی‌کنی.

یک روز نگهبان رفته بود، گفته بود یکی از رفقاتان آمده. همه هم می‌شناسیدش. این بدون سیگار نمی‌تواند زندگی کند. آن روزها سیگار را برداشته بودند. فقط توتون می‌دادند. یکی از بچه‌ها، یادش به خیر، برداشته بود هفتاد هشتادتا سیگار با دست برام پیچیده بود.

اکبر مسلم‌خانی بود.<br>اکبر  مسلم‌خانی یک لوطی به تمام بود.<br>توی زندانی که قحطی سیگار بود،<br>با دستهای خودش،<br>برای من هشتادتا سیگار پیچید.<br>اکبر مسلم‌خانی یک لوطی به تمام بود.<br>وقتی پیغام دادم لباس ندارم،<br>توی زندانی که قحطی لباس بود،<br>برای من زیر شلواری فرستاد،<br>و شورت فرستاد.<br>اکبر مسلم‌خانی یک لوطی به تمام بود.<br>توی زندان جمهوری اسلامی،<br>که قحطی همه چیز بود،<br>تمیزترین پیراهنش را برای من فرستاد.<br>و من در تاریخ ۱۹ فروردین ۶۲،<br>وقتی فهمیدم اعدامش کردند،<br>سرم را روی پیراهنش گذاشتم و گریستم.<br>

دیگر آن روابط قبلی توی زندان نبود. گاهی بچه‌ها یک سری می‌آمدند، از همان دم در، چند کلمه‌ای رد و بدل می‌کردیم. گفتم داوود، کسی در مورد من چیزی گفته؟ گفت نه.

من خیلی کتاب داشتم. مثلاً نینا را داشتم. گذر از رنجهای تولستوی، بگذار سخن بگویم، شکست و نانای امیل زولا را داشتم. چندتا کتاب روانشناسی داشتم. دن آرام را گفته بودم بیاورند، اجازه نداده بودند. خلاصه، آنجا من مسئول کتاب بودم. یک مقدار از این کتابها را همان که می‌گفت فامیل من است آورد. یک مقدارش را آن پاسدار دومی که لوطی بود.

یکی از بچه‌های تشکیلات مجاهدین به یکی از اقلیّتی‌ها گفته بود، حاضریم با شفق کتاب رد و بدل کنیم. گفتم ببین، من به اینا علاقه‌ای ندارم. اینا آخرش سر منو به باد می‌دن. این کتابا در اختیار تو، هر کدومشو که می‌خواهی بهشون بده.مثلاً همان موقع که سعید یزدیان داشت توی تلویزیون، خط مشی سهند را، که روی نظریات دیوید یافی استوار بود، رد می‌کرد، من اینجا داشتم می‌خواندمش. سعید یزدیان با بچه‌های کومله دستگیر شده بود. آره، این داشت این کتاب را رد می‌کرد. من تو زندان داشتم می‌خواندمش.

بعد مجاهدین گفته بودند کتاب بخوانیم. گفتم بابا، اینا که رمان خون نیستن، نهج‌البلاغه می‌خونن. اینها یکی از این کتابهای اقتصادی را دست گرفته بودند. بعد، این قدر زیر این سطرهاش خط کشیده بودند، یادداشت سؤال آورده بودند که دیدم کارم درآمده. آن هم سؤالهای خیلی ابتدایی. گفتم بابا، مطالعۀ اینا، احتیاج به سواد اولیه داره. بعد دیدند اینها را نمی‌فهمند، هر بار هم که نمی‌شود بیایند بپرسند، این بود که از خیرش گذشتند.

منتها در این فاصله که من قزل‌حصار بودم، این کتابها افتاد گردن آن اقلیّتی بدبخت. من که اینجا کاری نداشتم. پیکاری وجود نداشت که تشکیلات بزنم. تنها کسی که بعد از تغییرات زندان، توی آن بند، بازجویی نشد، من بودم. اصلاً کسی سراغم نیامد. خُب، من، دست‌ کم تو مراسم ۱۹ بهمن سال قبل شرکت داشتم، کلّی کتاب داشتم، با پاسدار رابطه داشتم، نماز نمی‌خواندم.

خلاصه ده بیست روز اینجا ماندیم تا بچه‌ها بازجوئی‌شان تکمیل شد. بعد ما را بردند، انداختند توی یک بند دیگر. منتها ترکیب بچه‌ها را تغییر دادند. به قول خودشان سران زندان توی این بند بودند. وقتی من رفتم تو این بند، ۱۵ نفر بودیم، وقتی داشتم می‌آمد بیرون، مانده بودیم ۳ نفر.بقیه را اعدام کرده بودند.

این اتاق در بسته بود. ولی همه با هم زندگی می‌کردیم. بعدها مسئول تئوریک حزب تودۀ همدان را هم آوردند آنجا. یکی از اعضای کمیتۀ مرکزی راه کارگر همدان را هم آوردند.رضا چگنی بود که اعدامش کردند.علی زنده گل بود که قبلا تو مدرسۀ حقانی قم طلبه بود. خیلی بچۀ جنسی بود. ۲۵ سال بهش حبس دادند که شنیدم آزاد شده.

این فقط نماز می‌خواند. می‌گفتم بابا تو پدر منو درآوردی، من از دست تو نمی‌تونم دو کلمه حرف بزنم، آخه چه‌قدر نماز؟ می‌گفت بدهکاری دارم. می‌گفتم آخه چه‌قدر؟ می‌گفت می‌دونم، تو با اسلام مخالفی! می‌گفتم بابا، چه مخالفتی، تو وقتی نماز می‌خونی، من نمی‌تونم حرف بزنم، یا بخندم.

بعد، ما دیگر ماندیم توی این اتاق. تو همۀ زندانها معمولاً این طوری است که وقتی می‌خواهند یکی را اعدام کنند، به یک بهانه‌ای طرف را برمی‌دارند، می‌برند انفرادی. بعد از دو سه روز، اعدامش می‌کنند. این جاکشها اعدام کردنشان هم به هیچ کس نرفته است.وقتی می‌خواستند اردشیر کارگر را اعدام کنند، این نگهبان جاکش آمد، گفت بیا برو حمّام، می‌خواهیم اعدامت کنیم.

اردشیر رفت حمّام.<br>اردشیر ریشش را زده بود.<br>اردشیر سبیلهایش را چخماقی کرده بود.<br>اردشیر پیراهن سفید پوشیده بود.<br>

پیراهن سفید را برای این پوشیده بود که وقتی گلوله سینه‌اش را می‌شکافد قطرات خونش بر زمینه‌ای سفید نقش بندد.

اردشیر از به دار آویخته شدن متنفر بود.<br>گفت دلم می‌خواهد اعدامم کنند.<br>با صدای بلند گفت دلم می‌خواهد با گلوله کشته شوم.<br>دلم می‌خواهد گل سرخی روی سینه‌ام بشکفد.<br>اردشیر آن شب برای همۀ بچه‌ها شربت خرید.<br>اردشیر آن شب همه‌اش سرود خواند<br>و شعر خواند،<br>و ترانه خواند.<br>

اردشیر آن شب گفت تو خیال می‌کنی زرنگی رفیق، اما این جاکشها به هیچکس رحم نمی‌کنند.

تو زندان می‌گفتند تا زمانی که نیامدند، چشمهات را نبستند، کنار دیوار قرارت ندادند، شعار نده. وقتی مطمئن شدی که می‌خواهند فرمان آتش بدهند، شعار بده. چون ما هی می‌گفتیم توبه کرده‌ایم، توبه کرده‌ایم، که بتوانیم زنده بمانیم.آن شب اردشیر با صدای بلند حرف می‌زد. می‌خواست همه صدایش را بشنوند. آن شب یکی دیگر را هم اعدام کردند.

آن یکی اسمش چی بود؟<br>آن که بچۀ تشکیلات مجاهدین قروۀ سنندج بود.<br>آن که انسانی شریف و محکم بود،<br>و سپر بلای چندین تن.<br>

راستی اسمش چی بود؟<br>آن که بچۀ قروۀ سنندج بود؟<br>آن که می‌دانست اعدامی است،<br>که جرم سه چهار نفر را گردن گرفته بود،<br>که ناجی سه چهار نفر دیگر هم شد،<br><br>و بعد معروف شده بود به کسی که پذیرندۀ جرمهاست.<br>وقتی می‌بردند اعدامش کنند،<br>

گفته بود با این همه جرمی که من کردم، اگر این دیوثها ده بار هم اعدامم کنند، باز کونشان می‌سوزد.آدمهایی بودند که جرمشان سنگین بود. اعدامشان حتمی بود. هر وقت صحبت می‌شد، می‌گفتیم شما باید دفاع کنید، چون اگرهم دفاع نکنید، اعدام می‌شوید.

مثلاً طرف را به عنوان مسئول تشکیلات نظامی همدان گرفته بودند. آن یکی را به عنوان تشکیلات اقلیّت همدان. می‌گفتیم تو خود به خود اعدامی. اسمت مسئوله. هوادار ساده نیستی که ولت کنن. تو این مملکت بگی مسئول دوچرخه‌ام اعدامت می‌کنن، حالا تو مسئول تشکیلات بودی. قبول نکرد. ضعیف برخورد کرد. اعدام نشد، ولی خودش را خراب کرد.

این سنت دفاع کردن به طور کلّی، توی تهران تا اوایل مهرماه ۶۰ وجود داشت، توی همدان تا اواخر اسفند. یعنی وقتی موج اعدامها وسیع شد، دیگر شوخی‌بردار نبود که بیایی بگویی من مارکسیست لنینیستم یا مجاهد خلقم. هر کس می‌خواست یک جوری در برود. اما مسئلۀ از خود گذشتگی یک چیز دیگر است. مثلاً همین مجاهدی که می‌گویم، وقتی دید اعدامی است، با پذیرفتن جرم چند نفر دیگر، جانشان را نجات داد.

می‌گویند دورۀ شاه روابط ساده‌تر بود. وقتی کسی را می‌گرفتند، اولاً روابطش گسترده نبود. ثانیا قرار بر این بود که تو ۴۸ یا ۲۴ ساعت زیر شکنجه دوام بیاوری. بعد دیگر می‌توانستی یک سری چیزها را اعتراف کنی و خودت را تقریبا از شکنجه رها کنی. اما تو جمهوری اسلامی با این فضای پلیسی، اگر یک خانۀ تیمی لو می‌رفت، نمی‌توانستی سریع خانه عوض کنی. بعد روابط گسترده‌تر بود. و تو باید همه چیز را نگه می‌داشتی.

یک روز آمدند متأهلهای چپ را بردند گفتند زنهایتان به شما حرام است، باید از نو عقد کنید. همان روزها آمدند سراغ من که بیا زن بگیر. یک مردیکۀ رقاصی بود. می‌گفتند بچه خوشگل کرمانشاه بوده.این به جای آن یارو تُرکه، شده بود دادیار زندان. خلاصه آمد ما را صدا کرد تو اتاقش. گفت چند سالته؟ گفتم ۲۸ سال. گفت ازدواج کردی؟ گفتم نه.

گفت نمی‌خوای ازدواج کنی؟ گفتم اینجا؟ گفت آره. گفتم من زندانی‌ام، درآمدی ندارم که. گفت بالاخره یک روزی آزاد می‌شی، صاحب درآمد می‌شی. گفتم من کسی رو نمی‌شناسم. حالا در ضمن کنجکاو بودم که این خانمی که این جاکش می‌خواهد برای من بیاورد، کیست، و چه جوریست. گفتم شاید بختمان می‌خواهد تو زندان باز شود.

این کثافتها فکر می‌کنند آدم فقط یک شکم است و یک زیر شکم. و حلال همۀ مشکلات آدم، سوراخ لای پای زن است. البته مادر قحبه‌اند، فهمیده‌ بودند. همچین الکی هم نبود که می‌آمد سراغ آدمهایی مثل من که بیا زن بگیر. اینها متوجه شده بودند آدمی که زن و بچه دارد، زودتر می‌برد تا آدم مجرد. چون یک مجرد وابستگی‌اش فقط به پدر و مادر است و بُریدن از پدر و مادر آنقدرها سخت نیست تا از زن و بچه.

بخصوص با توجه به فرهنگ مردسالاری ما، که مرد خودش را مسئول خانواده می‌داند. این بود که این خوشش می‌آمد همه ازدواج کنند. گفتم حالا کی اینجا کشته مردۀ منه، که من بخوام باهاش ازدواج کنم؟ گفت تو این بند خواهرها پر دختره، هر کدومشو که بخوای، می‌تونی انتخاب کنی. گفتم الان اصلاً آمادگی همچین چیزی‌ رو ندارم. و خلاصه از زیرش در رفتم.

بدتر از همه این بود که مدام باید دوگانه زندگی می‌کردی. از صبح تا شب باید دروغ می‌گفتی. هویت اصلی خودت را پنهان می‌کردی. حتی آدم نمی‌توانست با کسی که توی یک سلول زندگی می‌کند، با کسی که مثل خود آدم تو چنگ آن جاکشها بود، یگانه باشد. من گاهی به چنان حدی از درماندگی می‌رسیدم که گریه می‌کردم. یعنی چه جور بگویم.

مثلاً شبهای جمعه بچه‌ها را برمی‌داشتند، می‌بردند دعای کمیل. سینه بزن، دعا بخوان، زنجیر بزن، یک ساعت دعا به جان خمینی بکن. بعد طرف اصلاً قبول نداشت. وقتی برمی‌گشت، اعصابش له و لورده بود. اعتقاداتت راحت به لجن کشیده می‌شد. بعد یک آخوند شپشو، یک یک طلبۀ دگوری می‌آمد برای تو تعیین تکلیف می‌کرد.

آقا، طرف دکتر بود، فوق لیسانس بود، بعد یک دهاتی که دو کلاس تو مکتب خوانده، می‌آمد به او نشان بدهد غسل ترتیبی یعنی چی. بعد، یک روز دو روز که نبود. امروز می‌گفتند آیت‌الله بهبهانی مرده، بزرگداشت است، فردا می‌گفتند دستغیب مرده، عزای عمومی است. هر روز هم هی شهید داشتند. تازه مسئلۀ اساسی نماز جمعه بود.

خلاصه ما بودیم. چگنی را بردند اعدام کردند.<br>یکی کفنش را آماده کرده بود.<br>هر شب می‌گذاشت زیر سرش.<br>هر کسی را که می‌بردند اعدام کنند، می‌گفت سلام مرا به تقی و نقی برسان.<br>بعد یک روزآمدند سراغ این.<br>کفنش را برداشت.<br>از همه خداحافظی کرد.<br>یکماه بعد شاداب و سرحال تشریف آورد.<br>گفت من نتوانستم بکشم، بُریدم<br>زنش را لو داده بود.<br>دخترش را لو داده بود.<br>چندتامصاحبه کرد.<br>توجیه‌گر رژیم شد.<br>

با این همه، تو موج اعدامهای ۶۷، با اینکه ۲۷ سال بهش داده بودند، اعدامش کردند.یکی از بچه‌ها هم که اعدام شد، وضعش از نظر خانوادگی شبیه من بود. تنها پسر خانواده بود. چند تا خواهر داشت. مسئول نمی‌دانم چی چی بخش غرب مجاهدین بود. این تو اردیبهشت ۶۰ دستگیرشده بود، حاضر نبود به اینها اطلاعات بدهد. اینها هم از کابل استفاده نکردند.

این را نزدند. همین جوری نگهداشتند. این بیچاره ازدواج کرده بود. فقط سه روز دختره را دیده بود. رفته بود تو اصفهان با دختره ازدواج کرده بود. به این گفته بودند باید بیایی تو نماز جمعه علیه مجاهدین حرف بزنی، نرفته بود. نگهش داشته بودند. هنوز ۳۰ خُرداد پیش نیامده بود. فکر کرده بود تشکیلات فشار می‌آورد، آزادش می‌کنند. بعد از سی خُرداد، این را دوباره آوردند همدان. این دیگر ماند. حدود یکسال و نیم با من بود. زنش را نمی‌دانم کجا دستگیر کرده بودند. به خارج زنگ زده بود که امکاناتی فراهم کند، فرار کند. ردش را از طریق کنترل تلفن گرفته بودند. دو سال و نیم بهش داده بودند.

زنه بُریده بود، شروع کرده بود به همکاری. آقا، هرچه بود و نبود گفته بود، ازجمله گفته بود چندتا خانۀ تیمی گشته و با داشتن شوهر با چندین نفر رابطۀ جنسی برقرار کرده. این را از روی اجبار یا هر چی، کتبا نوشته بود. آوردند به شوهرش نشان دادند، بیچاره پریشان و ویران شد.

همیشه می‌گفت شفق اگر زنده موندی و انقلاب شد، یادت باشه این کثافتا رو نه به‌خاطر سیاسیا، بلکه به‌خاطر اون بچه‌های کوچکی که فریب می‌دن، می‌فرستند جبهه، اعدام کنی.بچۀ آرامی بود. زنه گفته بود با چند نفر خوابیده‌ام، اسم داده بود. او هم برداشت وصیتنامه‌ای تنظیم کرد علیه رژیم و علیه مجاهدین.بردند اعدامش کردند.

بدترین شکنجه این است که کنار رفیقت نشسته‌ای، داری ناهار می‌خوری، می‌آیند، می‌برند، اعدامش می‌کنند. گربه‌ات، سگت، یک روز ازت جدا بشود، کلّی بدبختی می‌کشی. حالا فکر کن یک آدمی را ۱۰ سال، ۱۵ سال می‌شناسی، بارها با هم خندیده‌اید، گریه کرده‌اید، و وقتی نشسته‌ای، داری باهاش غذا می‌خوری، جاکشها می‌آیند، جلو چشمهات، می‌برند، اعدامش می‌کنند.

خُب، تو یک همچین موقعیّتی من باید چه کار کنم؟ حداقل اقلش این است که ناراحت بشوم. این دیوثها همین حق را هم بهت نمی‌دهند. می‌گویند برای چی ناراحتی؟ ما یک منافق را اعدام کرده‌ایم.
چه قدر دلم می‌خواست یک بار داد بزنم:<br>جاکش‌! رفیق مرا برده‌ای،<br>کونی! رفیق مرا کشته‌ای!<br>

همۀ این مشکلات یک طرف، یک سری مشکلاتی خودمان برای همدیگر به‌وجود می‌آوردیم، که می‌شد زندان در زندان در زندان. بارها عصبانی می‌شدم، می‌گفتم بروم خواهر و مادر این جاکشها را یکی کنم، تا ببرند بگذارندم پای دیوار و از این زندگی گه راحت بشوم. آخر آدمی که اعتقاد ندارد چه جوری دعای کمیل بخواند؟ تازه سردمدارمان کی بود؟ یک آدم مادر قحبه‌ای که توی خیابان اکباتان قرص آسپرین می‌فروخت، حالا شده بود دعای کمیل خوان بنده.

یک آدم مزخرف کثافت شده بود حُرّ‌ِ زمانه. همه را برمی‌داشت، علی‌رغم هر ایدئولوژی‌ای که داشتیم، می‌برد آنجا، او می‌خواند و ما هم باید زنجیر می‌زدیم، سینه می‌زدیم. توضیح‌المسائل بگذار روی سرت، قرآن بگذار روی سرت. نمی‌شد که بایستی شعار بدهی. همه را می‌بست به رگبار. برایش کاری نداشت.من واقعا از اینکه زنده مانده‌ام شرمنده‌ام. چون این زنده ماندن به قیمت خیلی سنگینی تمام شد. بارها به من می‌گویند کم عرق بخور.

از خودت مواظبت کن. می‌گویم آقاجان، این ساعاتی که من دارم زندگی می‌کنم، اضافه بر سازمان است. من بایست یازده سال پیش می‌مردم، نمردم. حالا چرا عرق نخورم؟ من واقعا اشتباه کردم که دفاع نکردم و زنده ماندم. باید از همان چیزی که بودم، دفاع می‌کردم که مجبور نشوم چیزی را بپذیرم که اصلاً قبول ندارم و سه سال باهاش زندگی کنم.فکرش را بکن، از یک طرف زندانی هستی، از یک طرف باید فعالیّت فرهنگی هم بکنی. یک ماه بود، چه‌قدر بود؟ مجبور شدم بنشینم زندگی حضرت علی بنویسم.

پس از همۀ این جاکش‌بازی‌ها که سرمان درآوردند، یک روز گفتند هیئت عفو و بخشودگی آمده. گفتیم چکار می‌کند؟ گفتند هیچ چی، چند تا سؤال می‌کند، بعد، حبسها را یک سوم می‌کند. ما رفتیم، دیدیم یک آخوند افغانی است. گفت تو هنوز پیکار را قبول داری؟ گفتم حسین روحانی که رهبرم بود، رید، حالا من چی بگم؟ قبر پدر  پیکار! گفت کار فرهنگی چی کردی؟ گفتم زندگی حضرت علی رو نوشته‌م. زندگی امام حسن رو نوشته‌م. گفت موفق باشی برادر.

بعد از چند روز، گفتند باید مصاحبه کنین. گفتیم مصاحبه دیگه چیه؟ گفتند این مصاحبه پخش نمی‌شه. دو سه‌تا از بچه‌های اقلیّت بودند و من. گفتم آقا، این جاکشها چرا دست برنمی‌دارن، فقط همین مونده که کونمون بذارن. نشستیم حرف زدیم. بالاخره به این نتیجه رسیدیم که تا اینجا هر کاری گفته‌اند، کرده‌ایم که جرممان کم شود، این را هم گفتیم دیگر آخری است. رفتیم. سی چهل نفر بودیم. همه‌مان را بردند توی یک اتاق. نوار ویدئو گرفتند. من گفتم هوادار پیکار بودم، دیگر نیستم، همین. اما همین دوتا جمله برای من خیلی بود و بعدا مثل سگ پشیمان شدم. فردا پس فرداش گفتند سند خونه بیارین، آزادتون کنیم.

من واقعا راضی نبودم آن دوتا جمله را بگویم. حالا باید سند هم می‌گذاشتم. با یکی از بچه‌ها که حالا هلند است، صحبت کردم که من می‌خواهم از زندان که رفتم، در بروم. گفتم با این وضعی که دارم، هر روزی ممکنه بیان یقه‌مو بگیرن. با سعید دادخواه هم صحبت کردم.

بعد از اینکه پیکار متلاشی شد، سعید رفته بود با تشکیلات سهند. این را آش و لاش کرده بودند آورده بودند همدان. بعد، من می‌دانستم این توی انفرادی است. اما یک مدت بهش اعتماد نداشتم. کافی بود بگوید هرچه شفق گفته است، شر و ور است. و همه رشته‌های ما را پنبه کند. اما بعدها فهمیدم بچۀ محکمی است. یادش به‌خیر.

بعد با این صحبت کردم که به محض اینکه بروم بیرون، می‌خوام از کشور خارج بشوم، ولی پاسپورت ندارم، و راهش را نمی‌دانم. گفت فلانی، رفیق خودت، می‌تونه پاسپورت برات جور کنه.دیدمش و باهاش صحبت کردم. گفتم وقتی خارج شدیم، می‌آم سراغت، یک برنامه‌ای بذار من خارج بشم. گفت باشه. به مادره گفتم تو یه خونۀ فسقلی داری، نمی‌خواد سندشو بیاری. از آن خانه‌های عهد عتیقی بود. ولی مادره سند را آورده بود، داده بود.

چند روز قبل از اینکه آزاد بشویم، آمدند بردندمان سپاه. آنجا یک پسر پیکاری بود. از این آدمهای الاغ. می‌دانستم پیکاری است. کلاس اول و دوم دبیرستان باهم بودیم. بعدش هم دیگر باهم کاری نداشتیم. این می‌دانست که من پیکاری هستم. گفتم ببین، اگر یک وقت ااحیاناً ازت پرسیدن فلانی رو می‌شناسی، در همین حد بگو که با هم همکلاسی بودیم، برنداری چیزای دیگه بگی.

این الاغ رفت بازجویی، برگشت، دیدم ناراحت است. گفتم چی شده؟ گفت تو رو گفتم. گفتم من که خودم گفتم اگه پرسیدن، بگو. گفت نپرسیده گفتم. گفتم چرا؟ گفت از ترس. گفتم تو رو حضرت عباس ببین، اینا شده‌ن سیاسیای این مملکت! آخر آدم این همه ابله می‌شود؟ حالا اگر زده بودندش، می‌گفتم خُب، زده‌اند، گفته، اما این بدون اینکه ازش بپرسند، خودش گفته بود من این را می‌شناسم، این فلان است و بهمان بوده. در واقع این آدمهایی که همین جوری تو سیاسی‌ها بر خورده بودند، بیشترین لطمه را می‌زدند.خلاصه، ما را آزاد کردند. گفتند هفته‌ای یکبار باید بیایید خودتان را به سپاه معرفی کنید.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2010/09/post_369.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2010/09/post_369.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روایت شفق</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 13 Sep 2010 11:45:11 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>روایت شفق - ۱۲</title>
         <description>می‌دانی، دورۀ شاه آدم فکر می‌کرد در جامعه، دو جبهه وجود دارد، یکی حکومت است و یکی آدمهای سیاسی که ضد حکومت هستند. خُب، هرچه ضد حکومت می‌گفتند، قبول می‌کردیم و هرچه راجع به خودمان می‌گفتند، می‌گفتیم حرفهای ساواک است. خیلیهاش هم البته بود. خُب، آن روزها، مثلاً من، فقط فکر می‌کردم مهم این است که شاه برود. اما امروز دیگر این حرفها برای من، کُس شعر است. امروز برای من یکی، مهم نیست که این حکومت مادر قحبه برود یا نه. امروز این طرف قضیه هم، برای من، مهم است. وقتی من می‌بینم سیاسی ضد حکومتش همان کار را می‌کند که حکومت، دیگر فرقی بین این سیاسی و آن حکومت نمی‌بینم.

تو ارو درّه که بودم، یک پسری بود. این روانی بود. ساعتها گوشه‌ای ساکت می‌نشست. با هیچ کس حرفی نمی‌زد. اینها نتوانستند این بدبخت را تحمل کنند. به جای اینکه یک فکری براش بکنند، به جای اینکه بردارند یک جوری بفرستندش خارج، بیجاره را بردند نمی‌دانم کجا گم و گورش کردند که معلوم نشد چی به سرش آمد. یعنی برای اینها آدم مهم نیست. اینها هنوز به آدم، به عنوان وسیله کارشان نگاه می‌کنند. تا وقتی که به کار می‌آید خوب است، همین که کارکردش را از دست داد، فورا خودشان را از شرش خلاص می‌کنند.

یا یک موجودی بین اینها بود به اسم جهان. این هم روانی بود. می‌گفتند سیستمی شده.  این در حالی که سیاسی فکر می‌کرد، می‌رفت به جنگ ستاره‌ها. این آدم، وقتی که سالم بود، کلّی توی میان‌دوآب، براشان کار کرده بود. حالا روانی شده بود. یکی از حرفهاش این بود که طالبانی کارگزار امپریالیست است. می‌نشست علیه طالبانی مقاله می‌نوشت. از مجاهدین تعریف می‌کرد. دوستشان داشت.  می‌گفت شوروی چندتا میگ فرستاده برای مجاهدین، اما دولت عراق نگهداشته که جلو جنبش را بگیرد. مدام از آدمهای سیستمی حرف می‌زد، یعنی آدمهای الکترونیکی. مدام از این جور آدمها می‌دید. سیگار را روشن می‌کرد، پک پک می‌کشید، فورا خاموش می‌کرد، می‌شکستش، می‌گفت سیستم بهش زده. گاهی از ترس یک گوشه کز می‌کرد. گاهی داد و فریاد راه می‌انداخت که سیستم رفته تو لباسم می‌خواهد مرا بکشد. همیشه این آدمهای الکترونیکی را می‌دید که علیه او توطئه می‌کنند.

خُب، اینها حداقل امکانش داشتند که این بنده خدا را یک جوری بفرستند توی یکی از این کشورهای غربی که معالجه‌اش کنند. اما کی به این چیزها فکر می‌کرد. این آدم تا روزی که به درد می‌خورد، براشان آدم بود، حالا دیگر روانی بود، دیگر آدم نبود.

من می‌گویم اگر یک جریانی، به‌خاطر انسان، و چه می‌دانم بهتر زیستن انسان و این چیزهایی که همۀ جریانهای سیاسی ازش دم می‌زنند، کار می‌کند، بفرما، این اولین انسان که کنار توست، و بیمار است، و سالها به همین جریان خدمت کرده است، خُب، اگر مسئله انسان است و انسانیّت، پس چرا کاری براش انجام نمی‌دهی؟

بابا، طرف هشت سال جنگیده. رفته صدتا پایگاه زده، جمهوری اسلامی صد و بیست تا ساخته. تو به این بدبخت قول داده‌ای که سال اول انقلاب می‌شود. یک سال گذشته است، دو سال، سه سال. خُب، خسته می‌شود. تو هی، هر روز گفته‌ای فردا انقلاب می‌شود، نشده. می‌گفتی یک پایگاه بزنیم، می‌شود نیمۀ انقلاب، دو تا بزنیم می‌شود انقلاب. خُب، طرف ده تا زده، انقلاب نشده. یا مثلاً تو عملیات مهران به نیروهاشان گفتند بروید جلو، ارتش با ماست. آنها رفتند، ارتش هم زد لت و پارشان کرد.

خُب، حالا اگر طرف پس از سالها بالاخره متوجه این دروغ و دونگها بشود و بگوید من دیگر نیستم، دمارش را درمی‌‌آورند. می‌گویند کوفی شده. زندانش می‌کنند. هزار جور انگ جاسوسی و جیره‌خواری بهش می‌زنند. بعد هم نه پاسپورتش را بهش می‌دهند، نه کارت شناساییش را، و نه هیچ چیز دیگر. و تازه می‌برند  تحویلش می‌دهند به کمپ رُمادیه، تا آنجا بماند و توی آن فلاکت خواهر و مادرش گاییده شود.

خُب، وقتی رفتار سازمان مثلاً انقلابی مجاهدین، با بنده این جوری باشد، دیگر چه پشمی، چه کشکی؟

تو تشکیلات می‌گفتند باید صداقت داشت، بعدا فهمیدیم منظورشان از صداقت، خریّت است.

مثلاً تو همان درّه که بودیم، من می‌دیدم مردم دسته دسته می‌روند اروپا، می‌روند آمریکا، بعد یکی نمی‌آید به ما بپیوندد. کم کم دوزاریم افتاد که از مرحله پرتم. آن هم که از ایران می‌آمد فکر می‌کرد، این همه آدم اعدام شده ولی نتیجه‌ای نداده، امیدش را از دست می‌داد، می‌رفت دنبال زندگی خودش. خُب، همه که انقلابی حرفه‌ای نیستند. طرف دوست دارد مخالف حکومت کار کند، ولی وقتی کارش نتیجه ندهد، ول می‌کند می‌رود دنبال زندگیش.

حالا اگر کمیته مرکزی فلان سازمان واقعیّت را می‌گفت، باید دکانش را تعطیل می‌کرد، می‌رفت دنبال کارش. این است که هی دروغ پشت سر هم ردیف می‌کرد. می‌رفت یک عملیات ترتیب بدهد، می‌زدند ترتیبش را می‌دادند، بعد می‌آمد توی نشریه‌اش می‌نوشت، رفتیم و کیر غول را زدیم، شکستیم.

خلاصۀ مطلب اینکه من یکی، چندان فرقی بین عملکرد این سازمانها و جمهوری اسلامی نمی‌بینم. به قول یارو گفتنی، می‌گه تو خودت باش، عرقتو بخور.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2010/09/post_368.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2010/09/post_368.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روایت شفق</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 11 Sep 2010 22:59:39 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>روایت شفق - ۱۱</title>
         <description><![CDATA[آره، بعد از همۀ این ماجراها، تازه ناچار شدیم برگردیم به خاک عراق. حالا فاصله اینجا تا خاک عراق یک روز دو روز نبود. با هشتادتا پیشمرگه راه افتاده بودیم. لباسها کثیف، ریش و سبیل بلند شده و سر و وضع چندش آور. پس از این همه تلاش، تازه داشتیم برمی‌گشتیم همان جای اولمان.

پیاده می‌رفتیم، از این دهات به آن دهات. رسیدیم به دهی به نام حسنوند یا نمی‌دانم چی. این دهات بدون سکنه بود. پیشمرگه‌ها گاهی از آن برای استراحت استفاده می‌کردند. آنجا اتراق کردیم. بخاری چوبی روشن کردند. وقتی دیدند وضع من خیلی خراب است، گفتند بیا برو حمّام.

از چشمه آب آورده بودند. روی همان بخاری چوبی یک بشکه آب گرم کردند. رفتم تو اتاقکی که این بشکۀ آب توش بود و یک تشت و یک شمع. آن قدر سرد بود که نگو. هنوز درست صابون نزده بودم که شمع خاموش شد. خودم را گربه شور کردم و آمدم بیرون.

تو این مدت، با این مدام جابه‌جا شدن‌ها، تو زندان ماندن‌ها، نون خالی خوردن‌ها، بدنم حسابی ضعیف شده بود. یک روز، مثلاً یادم هست، از ناچاری رب گوجه فرنگی خوردم. تو مدتی هم که با این پیشمرگه‌ها بودیم، غذای درست و حسابی نداشتیم. همه نان خالی می‌خوردیم. فقط گاهی که سر راه، توی یک خانواده اتراق می‌کردیم، غذای می‌خوردیم.

آن شب، ساعت دوازده این طورها، اسهال گرفتم. تا صبح صبر کردم، ولی آن قدر حالم خراب بود که بچه‌ها برداشتند برندندم سلیمانیه پیش دکتر.

وقتی داشتیم از خیابان رد می‌شدیم، آن رفیقی را که توی شوملی آمده بود دنبالمان، دیدم. مرا برداشت برد توی یک مسافرخانه. و بعد برد توی درّه‌ای به نام سونه که گروههای سیاسی ایرانی توش بودند. دهی نیمه ویران بود. مقر حزب دموکرات آنجا بود. بعد، سه تا چادر که ده، دوازده تا پیشمرگۀ چریکها توش بود و یک هفت، هشت تا هم پیشمرگۀ راه کارگر. اینجا مسئلۀ جنگ مطرح نبود. حزب دمکرات گاهی می‌رفت، چشمه‌ای می‌آمد، اما چریکها و راه کارگر فقط بودند. اینجا جایی بود که قاچاقچی‌های ایرانی و عراقی می‌آمدند، جنس می‌خریدند یا می‌فروختند. بعد راه کارگر و چریکها هم چیزهای مختلف می‌بردند، می‌فروختند. مثلاً سیب درختی، بادام و پسته که از ایران می‌آمد، می‌بردند می‌فروختند به قاچاقچی‌های عراقی. با وضع غم انگیز و فلاکت باری برای سازمانشان پول تهیه می‌کردند.

مدتی آنجا ماندم. مجبور نبودم بمانم، ولی گفتم به عنوان مهمان دو هفته‌ای بمانم، یک مقدار نشریه‌ها و کتابهایی را که هست بخوانم. مدتی بود از اوضاع و احوال سازمانها اطلاعی نداشتم. نمی‌دانستم در این مدت که در زندانهای مختلف بوده‌ام، چه خاکی بر سر سازمانهایم ریخته شده است. گفتم اینها را بخوانم، شاید هنوز هم بتوانم خاکی به سر کنم. راه کارگر را قبول نداشتم. چریکها را هم که قبول نداشتم. گفتم بهتر است بروم پیش آدمهای قدیمی که از ایران می‌شناسم. معمولا آدمهای قدیمی قابل اعتمادترند. یا دست کم آدم می‌داند با کی طرف است.

رفتم پیش یکی از این شعبه‌های فدایی‌ها. از آنجا رفتیم سلیمانیه و بعد به درۀ چخماق که توی ده چخماق بود. اول درّه، پیشمرگه‌های کومله با اهل و عیال توی چادر بودند. آنجا ساختمان خیلی کم بود. بیشتر چادر بود. جایی که چادر می‌زنند، بوی زندگی موقت می‌دهد. اگر آدم خودش موقت بودن در جایی را انتخاب کند، بد نیست. اما این چادرها از روی ضرورت بود. یک کتابخانه بزرگ هم بود. از این درّه آمدیم بالا.

رفیقم گفت این چادر آرخاست (ارتش رهایی بخش خلقهای ایران)، آن یکی اتحادیه کمونیستهاست. آن طرفتر هم چادر راه کارگر و رزمندگان و چریکهاست. قاعده بر این است که وقتی می‌روی آنجا، یک هفته‌ای مهمانی. بعد از یک هفته، می‌توانی تصمیم بگیری که با کدام یک از این سازمانها می‌خواهی کار کنی. به همین رفیقم گفتم هوادار سازمان پیکار بوده‌م. گفتم خط مشی شما رو قبول ندارم، برنامه تونو قبول ندارم. نه می‌خواهم عضویت شما رو داشته باشم، نه چیز دیگه‌ای. فقط می‌خوام کار کنم. کارهایی که ازم بر می‌آد، انجام می‌دم. گفت همین ام خوبه.

یکی از همشهریهام را آنجا دیدم، گفتم من وضعیّتم این جوریه، می‌خوام با حزب صحبت کنم. گفت باشه، ترتیبشو می‌دم. و تا ترتیبش را بدهد، شد دو سه ماه. تو این مدت، من با این بچه‌های فدایی کار می‌کردم. کارهای مختلف می‌کردم. برنامه‌های رادیو را ضبط می‌کردم. گاهی آشپزی می‌کردم. یک کتابخانه هم داشت که هر وقت می‌خواستم، می‌رفتم توش. بعدها یکی دیگر از بچه‌های حزب کمونیست (کومله) را دیدم، گفتم بابا، این پسره چه قدر ابلهه! این دو سه ماهه رفته برای من خبر بیاره. گفتم این رو راست می‌گفت بهت اعتماد ندارم، نمی‌دونم از زندون دراومدی، پلیسی، یا هرچیز، ولی این، اصلاً نرفته پیغام منو برسونه. گفتم من می‌خوام با شما کار کنم، ولی نمی‌خوام مثل زمانی که پیکاری بودم، الکی بیام تو جریان. می‌خوام بدونم چی به چیه، که اگر فردا انشعاب شد، من آخر از همه نفهمم. گفت تشکیلات ما همه چیزش روشنه. گفتم وقتی من نشریه‌تونو می‌خونم، دوتا نظر توش می‌بینم. گفت امکان نداره. دیدم اگر بخوام با اینها کار کنم، همان بلای آن دفعه سرم می‌آید. گفتم من حزبی هستم. ولی باهاشان کار نمی‌کنم.

خلاصه، من با حفظ نظرات حزب کمونیست، توی تشکیلات فدایی‌ها ماندم. در همین زمان، اواخر بهمن ماه، یک عده از اقلیّت که می‌گفتند ما اقلیّت واقعی هستیم، از بقیه انشعاب کردند. اینها چهار پنج‌تا پیشمرگه آنجا داشتند. رادیوشان توی کرکوک بود، کمیته مرکزی‌شان تو سلیمانیه. بعد از انشعاب، شدند دو جناح. یکی حسین زهری، یکی هم توکّل. خلاصه باز توکّل گفت من اقلیّت واقعی هستم و...

من تو شورای عالی بودم. شورای عالی تشکیلاتی بود که تو چهار بهمن، با توکّل درگیری داشت. درگیری اینها این بود که توکّل می‌گفت اینها می‌خواسته‌اند بیایند رادیو را تصاحب کنند. تو درگیری‌شان پنج شش نفر کشته شده بود. توکّل از اعضای کمیته مرکزی قدیم بود و ادعا می‌کرد که اقلیّت واقعی اوست و بقیه جعلی هستند. ولی آن موقع، توکّل از آن منطقه رفته بود. رادیوش تو کرکوک بود. اینها خودشان رادیو کوچکی داشتند. من توی این رادیو بودم. بعد انشعاب پیش آمد. زهری گفت اقلیّت واقعی منم. باز توی آن چند نفر انشعاب شد. بعد چندتا از بچه‌ها هم گفتند نه شورای اصلی واقعی است، نه زهری و نه توکّل. ما می‌خواهیم اقلیّت را بازسازی کنیم. اینها هم یک چادر دیگر زدند. یک سازمانی هم بود به اسم کوملۀ یکسانی. اینها زمانی پنجاه، شصت تا پیشمرگه داشتند و حالا مانده بودند دو نفر. این دو نفر هیچ کس را هم قبول نداشتند. یکی از بچه‌ها هم بود که تنهایی برای خودش کار می‌کرد. برای خودش یک چادر داشت. چندتا مرغ و خروس داشت و به تنهایی برای خودش یک سازمان بود.

من ماندم. توی همان رادیو کار می‌کردم. منتها عراق این جوری نبود که دست از سرمان بردارد و به حال خودمان بگذارد. آنجا منطقۀ یک کتی‌ها بود، اتحادیۀ میهنی که جلال طالبانی و اینهاست. اینها می‌آمدند می‌رفتند. یک دفعه من دیدم آقا، پاسدارهای جمهوری اسلامی هم آنجا می‌آیند و می‌روند. پاسدارها به کمک پیشمرگه‌های اتحادیه میهنی می‌آمدند، از آنجا می‌رفتند حمله می‌کردند به خاک عراق. ما توی منطقه‌ای بودیم که زیر نظر اتحادیه میهنی بود. اینها با جمهوری اسلامی قرار گذاشته بودند که کاری به ما نداشته باشد و ما هم کاری به کار آنها نداشته باشیم. خیلی خنده‌دار بود. ما، همه، مثلاً ضد جمهوری اسلامی بودیم، ولی جای دیگری نداشتیم برویم، این بود که آنجا مانده بودیم. بعد، گاهی که می‌رفتم سرچشمه، پاسدارهای جمهوری اسلامی را می‌دیدم. هیچی، گرگ و بره از یک چشمه آب می‌خوردیم.

بعد، عراق بمباران می‌کرد. یک بار بمباران خوشه‌ای کرد که یکی از بچه‌ها کشته شد. یکی از این بمبهای خوشه‌ای افتاده بود روی سینه‌اش و منفجرش کرده بود.

زندگی همین جوری ادامه داشت. کاری نبود که انجام بدهیم. جایی نداشتیم که برویم. بعد من هم اصلاً تصور نمی‌کردم که بشود آمد خارج، چون سازمانهاهم موقعیّتی نداشتند که مثلاً ما را از تو کوه و کمر بردارند، بیاورند خارج. نه پولی داشتند، نه امکانی. من با دوستم تو سوئد تماس داشتم. می‌توانست برام پاس بفرستد. اما به فرض که می‌فرستاد، یک سازمانی باید این پاس را می‌داد به دولت عراق تأیید کند، ویزای خروج بزند. من که آدم مهمی نبودم که بیایند چنین کاری برام انجام بدهند. تازه تو آن شرایط عراق، به سازمانهای ایرانی به این سادگی اجازه نمی‌داد که از فرودگاه عراق استفاده کنند و خارج شوند. برای کمیته مرکزی البته می‌کرد، برای زخمیهای کومله و دمکرات اگر لازم بود، اجازه می‌داد، ولی نه برای همه.

من آنجا ماندم. بعد این آدمها، آدمهای پرشور توی ایران نبودند. اردشیر راست می‌گفت که این جاکشها هر کداممان را یک جور ترتیب می‌دهند. تشکیلاتهای اینجا هر کدام چهارتا و نصفی بودند و ارتباطی هم که با ایران نداشتند. چون تو ایران حرکتی صورت نمی‌گرفت که اینها بتوانند کاری بکنند. فوقش نشریه‌ای درمی‌آوردند که من می‌خواندم و امثال من. یا چندتایی هم به بچه‌های خارج می‌رساندند.

البته کم و بیش این امکان را داشتند که حداقل چند تایی از نشریه‌شان را، یک جوری توی ایران پخش کنند، ولی وقتی جمهوری اسلامی برای یک اعلامیه اعدام می‌کند، فرستادن یک نشریه جز اینکه برای خواننده‌اش دردسر ایجاد کند، چه کاری می‌تواند انجام بدهد؟

در واقع، اکثراً فقط اعلام هویت می‌کردند. بعد چندتایی هم هوادار تو خارج فکر می‌کردند اینها هنوز کاری می‌کنند کارستان، و کمک مالی می‌کردند.

بعد، عملیات گروههای کوچک از همه غم‌انگیزتر بود. مثلاً یک بار می‌خواستند یک عملیاتی انجام بدهند، به اسم حمله‌های ایذایی. عملیات ایذایی بیشتر حالت تبلیغی داشت. این حمله‌ها، اولاً باعث می‌شد یک گروه کمک مالی بیشتری از عراق بگیرد، ثانیا، به قول معروف، خر رنگ‌کنی بود. یعنی بچه‌های خارج فکر می‌کردند خُب، گروهها دارند عملیات انجام می‌دهند.

دوتا از این گروهها رفتند برنامه یک عملیات مشترک را ریختند. قاطری تهیه کردند و اسبی. رفتند طرفهای نمی‌دانم مریوان یا بانه. این عملیات خنده‌دار شده بود. اینها رفته بودند، قبل از اینکه عملیاتی انجام دهند، متوجه شده بودند  که آنجا پر از جاش است. بار و بندیلشان آنجا ماند و خودشان در رفتند. بعد، برداشته بودند این را به‌عنوان یک عملیات حماسی مطرح کرده بودند که رفته‌ایم و چندین نفر را ترتیب داده‌ایم و از این حرف‌ها.

یک بار رفته بودند یک پایگاه را شناسایی کرده بودند که شب بروند با آر. پی. جی بزنند. شب که می‌روند، می‌بینندن پایگاهی نیست. فکر می‌کنند آن روبروست. می‌ایستند، به روبرو شلیک می‌کنند، حالا نگو پایگاه پشت سرشان بوده است.

بعد، تمام کاری که می‌کردند چی بود؟ نشریه‌ای درمی‌آوردند که تو خارج چاپ می‌شد. ماهی، دو ماهی، یک جزوه می‌دادند. مطالب نشریه‌ها هم بیشتر زندگینامه و خبرهای رادیویی بود. دو ستونی هم سرمقاله داشت. یعنی غم‌انگیز، یا شاید خنده‌دار است که به آن بگویی نشریه.

من اوایل نمی‌دانستم که. بعدها می‌دیدم که تشکیلات سیاسی، برای اینکه بتواند مشکل مالیش را حل کند، ناچار است قاچاق فروشی کند. هر روز که می‌گذشت، متوجه می‌شدم اینها هر کدام در رشته‌ای قاچاق می‌کنند. فرش، کشمش، عسل، مواد غذایی، کاه و جو. یک سری پیشمرگه داشتند، توی کوه خوشداشان، کوه مرزی ایران و عراق، اینها از قاچاقچی‌های عراقی جنس می‌خریدند، می‌آوردند می‌فروختند.

یکی از بچه‌ها که الان انگلستان است، یک بار زار زار گریه می‌کرد که ببین، ما آمده‌ایم اینجا مبارزه کنیم، بعد داریم کاه و جو می‌فروشیم. اما چکار می‌شد کرد، چی می‌شد گفت؟ حرف می‌زدی، می‌گفتند تشکیلات خرج دارد، رادیو خرج دارد. راست هم می‌گفتند.  امکانات مالی نداشتند. امکاناتی که عراق می‌داد، کافی نبود. می‌گفتند ناچاریم یک جوری این امکانات را تهیه کنیم.

یکسال، یکسال و نیم توی این درّه دوام آوردم تا مسئلۀ حلبچه پیش آمد. عراق بمباران شیمیایی کرد. زد، ویران کرد. این سازمانهای سیاسی هیچ عکس‌العملی نشان ندادند. نه بیانیه‌ای، نه اعلامیه‌ای، هیچ چیز. چون خرجشان را عراق می‌داد و اینها برای حفظ موقعیّتشان، اصلاً نمی‌توانستند اعتراض کنند.

مثلاً دو بار که عراق مناطق کومله را بمباران شیمیایی کرد، نتوانست موضع‌گیری کند. گفت ما از اینها کمک مالی می‌گیریم، نمی‌توانیم مستقیما اعتراض کنیم. عراق می‌گفت خلبانها اشتباه کرده‌اند، آنها هم باید می‌پذیرفتند که اشتباه شده است. بقیه گروهها که اصلاً به روی خودشان نمی‌آوردند. می‌گفتند ما فقط امکانات زندگی گرفته‌ایم. تنها گروهی که از عراق امکانات مالی نمی‌گرفت، سازمان آزادی کار بود و سازمان تک نفرۀ رزمندگان. بقیه همه امکانات می‌گرفتند، ولی اعلام نمی‌کردند.

گفتم اگر فردا مردم از شما پرسیدند از عراق پول می‌گرفتید، چی می‌گویید؟ گفت ما از تضاد استفاده می‌کنیم. گفتم این حرفها کهنه شده، این جور که من می‌بینم ما اینجا شده‌ایم سخنگوی عراق، همه‌اش فقط ایران را محکوم می‌کنیم، در صورتی که همه‌مان می‌دانیم عراق هم دارد گه کاری می‌کند. به همین دلایل، خیلی‌ها خسته می‌شدند، می‌گذاشتند می‌رفتند.

یک عده که کرد بودند، می‌رفتند خودشان را تحویل دولت ایران می‌دادند، توبه می‌کردند، امان نامه می‌گرفتند.

بعضی‌ها می‌رفتند برای عراق کار می‌کردند.<br>دیگر چشم‌اندازی نبود.<br>حرکتی نبود.<br>اعتراضی نبود.

پایگاهی که بین مردم نداشتند. نشریه که داخل ایران نمی‌رفت. بنابراین عملا کاری صورت نمی‌گرفت که امیدوارکننده باشد.

بعد، وقتی می‌دیدی، مردم دسته دسته می‌روند اروپا، و یکی نمی‌آید به تو بپیوندد، کم کم دوزاریت می‌افتاد که از مرحله پرتی. آنها هم که توی ایران بودند، لابد فکر می‌کردند، آقا، این همه آدم اعدام شده‌اند، ولی نتیجه‌ای نداده است، و امیدشان را از دست می‌دادند. تازه همۀ آدمها که انقلابی حرفه‌ای نیستند. طرف دوست دارد مخالف حکومت کار کند، ولی وقتی کارش نتیجه ندهد، ول می‌کند، می‌رود دنبال زندگیش.

حالا اگر کمیته مرکزی فلان سازمان واقعیّت را می‌گفت، می‌بایست دکانش را تعطیل می‌کرد، می‌رفت دنبال کارش. این است که فقط می‌گذراندند.

اوضاع این جوری بود تا حمله‌های سنگین جمهوری اسلامی شروع شد. داشت می‌آمد این تنگه را بگیرد. در عرض دو روز، همۀ سازمانهایی که توی درّه بودند، مجبور شدند آنجا را تَرک کنند، بروند توی شهرهای عراق. اکثر گروهها رفتند توی شهر رانیه. ولی کومله رفت تو یک درۀ دیگر به اسم کولان، که توی شهر نباشد. ولی سازمانهای دیگر یک مقر تو رانیه داشتند، یکی تو سلیمانیه. رادیوهای کوچکی هم داشتند که چندان مجهز نبود. چند نفر بودند که همه کارش را می‌کردند. حالا تو شهر سخت‌تر می‌شد کار کرد.

اوضاع بدتر از آن بود که بتوانی فکرش را بکنی. مثلاً خود من با آن موضعی که از قبل داشتم که مثلاً نه شوروی را قبول داشتم نه امریکا را، اینجا هم نمی‌توانستم شرطۀ عراقی را قبول کنم. مثلاً من می‌دیدم همدان بمباران شده است، ولی من توی عراقم. بعد رادیو گروهها را که می‌گرفتم، می‌دیدم همه حمله‌ها علیه جمهوری اسلامی است. خُب من حقیقت را می‌دیدم. می‌دیدم هر دو طرف جاکشند، اما به دلیل اینکه عراق خرجمان را می‌دهد، ناچاریم او را ندیده بگیریم. بعد، می‌دیدم اگر یک روزی بروم ایران، به همشهریهام چی بگویم؟

تازه مجاهدین بدتر از اینها بودند. همان طور که اتحادیه میهنی شده بود مزدور ایران، مجاهدین هم اصلاً شده بود بلندگوی عراق. وقتی مسعود رجوی می‌رفت، ماکت موشک الحسین هدیه می‌داد به صدام، مگر معنای عملش جز این بود؟ بعد هم توجیه مسعود رجوی این بود که من چون یک دولت هستم، مسئله‌ام با سازمانهای سیاسی متفاوت است. خُب، دولتها می‌توانند علی‌رغم اختلافاتشان مناسبات دیپلماتیک هم داشته باشند. مجاهدین تو کرکوک اصلاً از رادیو خود دولت عراق استفاده می‌کرد. هر وقت به هواپیما نیاز داشت، در اختیارش می‌گذاشتند. دولتهای مرتجع منطقه دوبی و ابوظبی بهش کمک می‌کردند، ولی سازمانهای دیگر این شرایط را نداشتند.

ما یکی دوبار رادیو را منتقل کردیم به سلیمانیه. حالا نزدیک سه سال بود که من اینجا بودم. بعد مسئلۀ صلح ایران و عراق پیش آمد. عراق سازمانها را جمع کرده بود که ما داریم صلح می‌کنیم، شما هم نمی‌توانید مثل قبل کار کنید. گفته بود دیگر اسلحه نمی‌دهم، ولی این امکان را می‌دهم که از کشور خارج شوید یا اینکه توی بغداد دفتری داشته باشید. خلاصه شروع کردند افراد را از کشور خارج کردن.

یک روز آمدند به من گفتند می‌تونی پاسپورت جور کنی؟ گفتم آره؟ با بچه‌های خارج تماس گرفتم. دوتا پاس گیر آوردم. اصلاً از سر و وضع پاسپورت معلوم بود جعلی است. اما برای ولت مهم نبود. مهم این بود که پاسپورت دستت باشد که خروجت قانونی جلوه کند. آمدیم بغداد. دو سه شب توی یک هتل ماندیم. بعد برای اولین بار توی زندگیم سوار هواپیما، آن هم هواپیمای عراقی شدم، و برای اولین بار وارد یک فرودگاه شدم:<br>فرودگاه فرانکفورت.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2010/09/post_367.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2010/09/post_367.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روایت شفق</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 09 Sep 2010 23:00:07 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>روایت شفق ۱۰</title>
         <description><![CDATA[به جز موارد استثنائی، گمان نکنم بُریدن آدمها تو این دوره، مسئلۀ عجیب غریبی باشد. بعضیها شاید فقط به شکنجه فکر کنند، به کابل و انواع دیگر شکنجه. اما من گمانم فقط کابل نیست، فقط شکنجه نیست. مسئلۀ طرز تفکر است. مسئلۀ شخصیت فردی است. نگاه آدم است به جهان. وگرنه حسین روحانی که کابل نخورد، پس چرا بُرید و رید؟

مجاهدین وقتی دید خیل گسترده توّابین راه افتاده است، تازه به اصطلاح زرنگی کرد، گفت توبه نامه بنویسید. یعنی وقتی دید همه دارند توبه می‌کنند، گفت توبه کنید. خُب کم نبودند. حدود هشتاد درصد زندانیها مجاهد بودند. مثلاً سر و ته بچه‌های چپ زندان همدان، سی چهل تا می‌شد، بقیه همه مجاهد بودند. مسئله شکست است. وقتی به هوادارهات می‌گویی یک ماه دیگر رژیم رفتنی‌ست و هوادارت می‌بیند همچنین خبری نیست و می‌بیند چَرت گفته‌ای، می‌بُرد.

کار به جایی رسیده بود که حاج داوود رحمانی می‌گفت چوب خط بکشید. مجاهدین گفته بود عمر رژیم سر آمده، تا اول مهر می‌رود. مهر شد آبان، رژیم سر جاش بود. آبان شد آذر، نرفت. شد سال بعد، شد سال دوم، ولی رژیم هنوز سرجایش بود. خُب، همه که توان این را ندارند یک عمر مقاومت کنند. وقتی وعده‌ها دروغ از آب در بیاید، این جوری می‌شود.

وقتی یک سازمانی وعده می‌دهد، باید پشتوانه‌ای هم داشته باشد. خُب، اکثر این مجاهدینی که من دیدم، دانش آموز بودند، تحصیلکرده بودند. اینها که انقلابی حرفه‌ای نبودند. طرف نشریه می‌فروخته است، حالا که نمی‌شد فروخت، برداشته بودند یوزی داده بودند دستش که برو بشو مسئول ۱۵ نفر. یک یارو بود، ده پانزده نفر زیر نظرش بودند. بدون اینکه عملیاتی انجام بدهد، دستگیر شد، همه را لو داد، هشت نفرشان اعدام شدند.

من نمی‌گویم شکنجه نبود. من گمانم شکنجه دادن این جاکشها توی تاریخ بی‌نظیر باشد. ولی فقط این نبود. ما قبل از اینکه وارد زندان بشویم، شکست خورده بودیم. من در مقابل شعارهای جمهوری اسلامی، مات شده بودم. خُب، من می‌گفتم مرگ بر شوروی، جمهوری اسلامی هم می‌گفت مرگ بر شوروی. من می‌گفتم مرگ بر آمریکا، او هم همین را می‌گفت. می‌گفت شعار من و تو چه فرقی با هم دارد؟ من می‌ماندم. خُب من از چه چیزی می‌توانستم دفاع کنم؟ می‌گفتم توده‌ها، خُب، توده‌ها شده بودند زندانبان خود من. توده‌ها که بیشتر با آنها بودند تا با من.

ما نمی‌فهمیدیم که وقتی داریم شعاری را مطرح می‌کنیم، باید پشتوانه‌اش را هم داشته باشیم.

جمهوری اسلامی مثل یک سازمان سیاسی با زندانی برخورد می‌کرد. ایدئولوژیک برخورد می‌کرد. یارو می‌گفت رد دیالکتیک با دیالکتیک. می‌گفت من دویست تا تناقض از مارکسیسم در آورده‌ام، اگر جوابی بدهی، من می‌شوم مارکسیست. خُب من جوابی نداشتم. من اصلاً چه می‌دانستم مارکسیسم یعنی چی. منی که دانش فلسفی نداشتم، آگاهی سیاسی درستی نداشتم، که نشریه‌ام را درست نمی‌خواندم، و تازه اگر هم می‌خواندم، همه چیز را چشم و گوش بسته می‌پذیرفتم، و خدام حسین روحانی بود و ابوتراب حق شناس و مسعود رجوی و کیانوری، و فقط به پشتوانۀ حضور این آدمها معنی داشتم، خُب، معلوم است وقتی می‌افتم توی زندان، تهی هستم و زرتی می‌شکنم.

تازه آن طرف قضیه هم هست. پیکار مثلاً در می‌آمد علیه جمهوری اسلامی، علیه لیبرالها، شعار محوری است. بعد، یکدفعه می‌گفت لیبرالها وجود ندارند، شعار ما علیه جمهوری اسلامی است. حالا اینکه این را از کدام قوطی در می‌آورد، دیگر توضیح نمی‌دادند. یعنی همه چیزمان با هم می‌خواند. نه رهبرهامان شعور داشتند به ما بدهند و نه ما شعورش را داشتیم که به آنها چیزی بدهیم یا از آنها بخواهیم. جمهوری جاکش هم که اصلاً فرصت نداد دست راست و چپمان را از هم تشخیص دهیم. بعد، من توی زندان می‌دیدم آن مسئول ننه سگ ایدئولوژیک بیشتر از من می‌داند.

می‌گویم از قبل شکسته بودیم. وگرنه سعید یزدیان کسی است که دورۀ شاه، توی زندان افسانۀ مقاومت دارد. کسی است که ساواک شاه با آن دم و دستگاهش نتوانست بمبی را که تو ساختمانش کار گذاشته بود، کشف کند. ولی اینجا می‌برد.

مثلاً یکی از مجاهدین، گفت من فقط یک کابل خورده‌م، اونم به خاطر تو. چون پرسیده بودند که این پیکاری است یا نه؟ گفته بود نه. اما این آدم کابل نخورده بُرید. یعنی از قبل شکسته بود.

همین جریانی که تو خارج می‌بینی. اینجا که کسی کابل نمی‌خورد. چرا نمی‌شود کار کرد؟ کار کردن برنامه می‌خواهد. من آدم هستم دیگر. توی زندان فکر می‌کردم منی که می‌گویم دهقانها، خُب، چه برنامه‌ای برایشان دارم؟ وقتی همین جور الکی با چهارتا شعار می‌روی زندان، معلوم است می‌شکنی. من مطمئنم آن کسانی که تو زندان جمهوری اسلامی دوام آوردند، فقط آدمهای لوطی بودند، نه آدمهای سیاسی. یعنی من حساب می‌کردم که با این رفیقم، ده‌ها بار رفته‌ام عرق خوری. توی خیابانها دست گردن هم انداخته‌ایم، با هم آواز خوانده‌ایم. شب رفته ام خانه‌اش، مادرش برام غذا آورده، رختخوابم را انداخته است. بی‌پول بوده‌ام، ازش پول گرفته‌ام. می‌دیدم این جزئی از زندگی من است، نمی‌توانم بدهمش دست جاکشها. این را من به یک توّاب ازگل گفتم. چون توی توّابها هم آدم حسابی زیاد بود. طرف ظاهرا توبه می‌کرد که بماند. اما این دگوری بود. گفتم تو آدم مزخرف گهی هستی! چند شب تو با این مرد غذا خورده‌ای جاکش؟ چند شب مادرش رختخواب تو را انداخته است؟ گفتم جاکش، تو اگر فقط به دستهای مادرش که استکان چای را جلوت می‌گذاشت، فکر می‌کردی، لوش نمی‌دادی که ببرند اعدامش کنند.

من آدمهایی را که دیدم دفاع کردند، اکثراً بدون هویت سازمانی بودند. منظورم این نیست که جزو سازمانی نبودند، نه، بودند، ولی هویت فردی داشتند. بخصوص بعد از سال ۶۱، یعنی طرف، اگر می‌ماند، فقط لوطی بود، انسان بود، به آدمها اعتقاد داشت. نمی‌توانست ۵۰ نفر را بدهد دم تیغ و خودش زنده بماند.

دویست تا کابل که بخوری، فوقش استخوانت چرک می‌کند. چه کسی در زندگیش کتک نخورده است؟ مشت نخورده است؟ همه کتک خورده‌ایم. از پدر مادر، تو دعوا. یارو می‌دید وقتی پیکاری وجود ندارد، از چه چیزش دفاع کند؟ یکی از بچه‌های جنس مجاهدین بود، دیده بود از کی دفاع کند؟ از عرفات دفاع کرده بود. چون جمهوری اسلامی عرفات را ضد انقلاب می‌دانست. گفتم آخر این هم شد دفاع؟ عرفات کیه که تو ازش دفاع می‌کنی؟ یعنی آدم شاهکارهایی می‌دید باور نکردنی. والله، امروز اگر من برگردم، جمهوری اسلامی بگیردم، از عروسی ننه‌ام می‌گویم تا دامادی بابام.

اینجا دقیقا لوطی‌گری بود. هر کی لوطی‌تر بود، بیشتر دوام می‌آورد. تصوّر ما این است که دانشجو و معلم آگاهترین فرد جامعه‌اند، در صورتی که این طور نیست. خیلی‌ها می‌روند یک لیسانس بگیرند که مردم را بچاپند، یا در نهایت زندگیشان را بکنند.

امروز که دوران قدیم نیست که دانش و فرهنگ دارای معنویتی خاص باشد. تازه قدیمها هم از میان صد تا آدم با دانش، چندتایی انگشت شمار شریف بودند. خُب، یک دانش آموز یا دانشجو که هنوز زندگی نکرده است، که دست نکرده است تو جیبش، صد تومن برای رفیقش خرج کند، معلوم است که نمی‌تواند لوطی باشد.

در مورد خودم بگویم. سال ۶۰ تو سیدخندان می‌نشستم. وقتی سال ۶۳ آزاد شدم، مدتی بعدش رفتم تهران، توی همان خانه. بچه‌ها هنوز همانجا بودند. گفتم کره خرا، چرا خونه رو عوض نکردین؟ گفتند می‌دونستیم تو این قدر غرور داری و این قدر خودپرست هستی که کسی رو لو ندی. البته بعدا یکی‌شان این قدر آدم جفنگی از کار درآمد که حالم را به هم زد و اگر دست به لو دادنم خوب بود، می‌رفتم لوش می‌دادم.

خُب، یارو را گرفته بودند، از همان لحظه شروع کرده بود به همکاری کردن. گفته بود اینجا قرار دارم. این نه کابل خورده بود، نه چیزی. همان سر قرار، شروع کرده بود همکاری کردن. این آدم کمیتۀ مرکزی مجاهدین همدان را از ایران فراری داد. اولین قرارش را داد تا رسید به کمیتۀ مرکزی همدان. تو همدان یک سری را داد، بعد، با پاسدارها گشت می‌زد، مجاهد می‌گرفت. این که کابل نخورده بود. این از اول شکسته بود.

یکی سال ۶۰، از زندان بسیج فرار کرد. رفته بود با هزار بدبختی، برای خودش تو گوهردشت یا نمی‌دانم مهرشهر زندگی می‌کرد. زن داشت، دوتا بچه داشت. خلاصه، کلّی دنبال رابطه با مجاهدین بود. یک روز تو کرج دو تا دختر را می‌بیند. از دوستان قدیمیش بوده‌اند. می‌گوید اینجا چه کار می‌کنین؟ می‌گویند دنبال ارتباط با مجاهدین هستیم. می‌گوید منم دنبال ارتباطم. بعد، می‌گویند ما جا نداریم. این اعتماد می‌کند. این دوتا دختر را می‌برد خانۀ خودش. مشکلی نداشته است. زن داشته، بچه داشته. بعد، این هرجا می‌رفته مهمانی، این دو تا را هم با خودش می‌برده. چیزی که برای من تعجب آور است، این است که چطور حافظۀ توّابها این قدر خوب کار می‌کند؟ آقا، این دخترها یک مدتی پیش این می‌مانند. بعد، یک روز می‌گویند ما می‌رویم توی خیابون چرخی بزنیم، شاید همین جور اتفاقی یکی دوتا از بچه‌ها را ببینیم.

اینها می‌روند توی خیابان، کمیته می‌گیردشان. آقا، این مادر قحبه‌ها نه تنها آن بابا را لو می‌دهند، بلکه می‌روند همۀ کسانش را هم لو می‌دهند. می‌گفت شب توی کمیته دیدم صدای گریه می‌آد. هی می‌گن من بی‌گناهم و از این حرفها. از پاسداره پرسیدم اینها کی‌ان؟ گفت فامیلهای خودت هستن. این دخترها هر خانه‌ای را که با این رفته بودند مهمانی، لو داده بودند.

من نمی‌دانم حافظۀ این حرامزاده‌ها چطور این قدر دقیق کار می‌کرد که همۀ خانه‌ها را یادشان مانده بود؟
اینها که کابل نخورده بودند. تمام فک و فامیل این را لو داده بودند. یعنی خیلی منطقی می‌شود فهمید که کابل نخورده‌اند. چون صبح از خانه آمده‌اند بیرون و دو ساعت بعد با پاسدارها آمده بودند در خانۀ این بابا. حالا بگیر دو تا چک خورده باشند، یا بگیریم چون جایی نداشته‌اند، مجبور بوده‌اند آدرس آن بابا را بدهند، ولی با فک و فامیلش چکار داشتند؟ این بنده خدا ۱۵سال حبس گرفت.

بعد این مجاهدی که گفتم تا دل کمیتۀ مرکزی مجاهدین رفت. این آدم فقط ۲۶ تا عملیات موفق داشت. چند بار حزب اللهی‌ها را با چاقو زده بود. آدم فعالی بود. هیچ کس فکر نمی‌کرد این را بتوانند دستگیر کنند. خیلی آدم زرنگی بود.

با یکی قرار داشته. من هر دوتاشان را تو زندان دیدم. رفته سر قرار، حالا یا لو رفته بوده یا هرچی، تا می‌گیرندش شروع می‌کند به همکاری. برده بودندش اوین، بعد آورده بودند همدان. یکی از بچه‌ها می‌گفت من فقط یک کمی نخود لوبیا به تشکیلات مجاهدین کمک کرده‌ام، این دیوث من را هم لو داده.

می‌دانی، ترسیدن یک امر طبیعی است، تاب نیاوردن و لو دادن هم باز چیز عجیب غریبی نیست، اما این که آدم بردارد کسی را هم که فقط چند کیلو نخود لوبیا به سازمان کمک کرده، لو بدهد، اصلاً شاهکار است.

مثلاً یک نمونۀ دیگرش، سال ۶۰ بود. یک بابایی به اسم احمد گورکی، از بچه‌های مجاهدین بود، من بعدا دیدمش. بچۀ جنسی بود. یک روز یکی از مجاهدها که بعدا توّاب شد، تو خیابان داشته می‌رفته، این را می‌بیند که با یکی از بچه‌های تشکیلات مجاهدین تو اتو همدان ایستاده، حرف می‌زند. این فقط قیافۀ احمد را به خاطر می‌سپرد. بعد آن آدمی که با این قرار داشته مهدی افشار بوده. که مسئول این هم بوده. این مهدی خودش تعریف می‌کرد که این حرامزاده چهارتا تشکیلات همدان را لو داده. مهدی افشار اصلاً زیر بار نرفته بود که من این را می‌شناسم. این کثافت حتی شکل مسواک گذاشتن مهدی را هم گفته بود که هیچ گونه شک و شبهه‌ای باقی نماند.

مهدی افشار دفاع کرد.<br>اعدامش کردند.

این پسره هم روانی شد. بعد بسیجی شد. این کابل نخورده همه چیز را گفته بود.

منظورم این است، افرادی که می‌شکستند، از قبل خُرد شده بودند. فقط منتظر تلنگر بودند تا فرو بریزند. حالا یا از طریق فیزیکی، یا هرچی. یارو را، برادرش را اعدام کرده بودند، خودش دو ساعت انفرادی را تحمل نکرد، شروع کرد به همکاری. یکی دلش برای زنش تنگ می‌شد، یا دلتنگ بچه‌اش می‌شد، شروع می‌کرد به همکاری.

حالا یک عده لوطی‌گری می‌کردند، اعدام می‌شدند، یا حبس می‌کشیدند، یا در نهایت، فقط به خودشان لطمه می‌زدند، یک عده نه.

به نظر من مسئلۀ فقط شکنجه نیست. شکنجه به این سادگی نمی‌تواند خُردت کند. چون وقتی کابل می‌زنند، دردت می‌آید و اولین عکس العملت نفرت است. بنابراین نمی‌توانی به راحتی هرچه می‌خواهند بهشان بدهی. البته هیچ کس نمی‌تواند یک حکم کلّی صادر کند. مثلاً خیلی‌ها هم بودند که آن قدر این جاکشها با کابل زده بودندشان و آن قدر با مشت و لگد به جانشان افتاده بودند که نتوانسته بودند تاب بیاورند. شکسته بودند. توبه کرده بودند. برادر برادر می‌کردند. دست آخوند ماچ می‌کردند. و به چنان حقارتهایی تن می‌دادند که دل آدم را به درد می‌آوردند، که دیگر به هیچ وجه نمی‌شد باور کرد که انسان، اشرف مخلوقات عالم است.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2010/09/post_366.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2010/09/post_366.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روایت شفق</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 07 Sep 2010 22:00:24 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>روایت شفق - ۹</title>
         <description>راهی را که آن جوان نشان داده بود، گرفتیم و پیش رفتیم تا رسیدیم به همان دهی که گفته بود. آنجا یک چیزی به اسم شورای کمک به فراریها داشتند. اهالی این ده جزو اعضای قیادۀ موقت بودند. اکثراً مسلح بودند، ولی پارتیزان نبودند. 

رفتیم، خودمان را معرفی کردیم. کلّی تحویلمان گرفتند. پذیرایی کردند، ناهاری دادند، بعد هم یکی‌شان با ما آمد، ده به ده رفتیم، تا شب شد. شب هم غذایی به ما دادند. 

دوباره راه افتادیم. از شیب تندی پایین رفتیم. دل و روده‌ام داشت بالا می‌آمد. گفتم بابا، اینها مگر بزکوهی‌اند؟ بعد رسیدیم به یک منطقه که هزارتایی پیشمرگه توش بود. اینها ما را بردند کمیته دَهوک، معرفی کردند. کارتهای جعلی ما هنوز توی جیبمان بود. مسئولین کمیته مهربانی کردند، چای دادند. صحبت کردیم. گفتیم تو ایران نمی‌تونستیم زندگی کنیم، زدیم بیرون، بعد هم توی کمپ رُمادیه بودیم و کلّی بدبختی کشیدیم تا بالاخره فرار کردیم. حالا می‌خواهیم بریم تُرکیه. می‌دانستیم که قیادۀ موقت با جمهوری اسلامی همکاری می‌کند و ممکن است تحویلمان دهد، اما چاره دیگری نداشتیم. 

گفتند ما نمی‌تونیم کمکتون کنیم. گفتیم توقع نداریم کمکمون کنین، فقط راهو نشونمون بدین. گفتند نمی‌تونیم، امشبو اینجا بمونین و صبح راه بیفتین برین. 

شب را خوابیدیم. صبح گفتند این جاده رو بگیرین برین، تا برسین به منطقۀ نمی‌دانم چی چی. گفتیم کسی یقه‌مان را نگیرد. گفتند نه، اینجا منطقۀ آزاده، هیچ مشکلی براتون پیش نمی‌آد.

توی این جاده، برای خودمان می‌رفتیم. هوای خوب، فضا سر سبز، پر از پرنده، نه پلیس جاکشی، نه شرطۀ دیوثی، شاد و سرحال داشتیم برای خودمان می‌رفتیم. یک کمی که رفتیم، خوردیم به تور هفت، هشت تا پیشمرگه. گفتند کجا؟ گفتیم ایرانی هستیم، داریم می‌ریم به طرف تُرکیه. یکیشان گفت فکر کردین همین جور الکیه، اینجا منطقۀ حکومت حزب دمکراته. اجازۀ عبورتون، برگۀ عبورتون کو؟ گفتیم نداریم. گفتند پس راه بیفتین. 

راه افتادیم. چند ساعتی رفتیم. ما را بردند کمیتۀ شهر زاخو. کنار همان اردوگاه، ساختمان حزب شوعی عراق هم بود. اینجا هر دم مورد حملۀ هواپیماها بود. یک بار یک گله گوسفند را زدند. جایی نبود که به سادگی بشود بهش نزدیک شد. یک درّهء بزرگ بود. بالایش تیربار گذاشته بودند. هواپیماها خیلی مشکل می‌توانستند بهش نزدیک شوند. شب شد. گفتند فردا باید از اینجا برین. با یکی که مال حزب شوعی عراق بود، رفتیم توی خانه‌ای خوابیدیم. فرداش به ما یک کاغذ دادند، گفتند به هر دهی که رسیدین اینو نشون بدین، کاری باهاتون ندارن. گفتند همین جور برین تا برسین به تُرکیه. 

آمدیم، سه نفری، به هر دهی که می‌رسیدیم، سلامی می‌کردیم، کاغذ را نشان می‌دادیم، از ما پذیرایی می‌کردند، چای می‌دادند، ناهار می‌دادند، شام می‌دادند، شب می‌خوابیدیم، صبح راه می‌افتادیم به طرف ده بعدی. با کسی مشکلی نداشتیم. این دهها، همه کنار یک رودخانه بود. خیلی از اینها فارسی بلد بودند. یکی‌شان خیابانها را برامان نامگذاری می‌کرد. مثلاً می‌گفت ببین، اینجا خیابون پهلویه، اینجا عباس آباده. 

بعد خوردیم به پست چندتا پیشمرگه. خیلی آقا بودند. پذیرایی کردند. شام دادند. شب هم روی پشت بام برایمان جا انداختند، خوابیدیم. هوا خیلی خوب بود. یکی‌شان آمد با ما حرف زد. انگلیسی بلد بود و آلمانی. بچۀ باحالی بود. گفت ما نمی‌تونیم به شما کمک کنیم، چون اگه دولت تُرکیه بفهمه، اذیّتمون می‌کنه، منطقه رو بمبارون می‌کنه. گفت در ضمن نمی‌تونیم شما رو تحویل پ.پ. کای (سازمان کارگران سوسیالیست) تُرکیه بدیم. اینه که بهتره خودتون تا تُرکیه برین. 

گفتیم باشه، تو فقط راهو نشونمون بده، خودمون می‌ریم. گفت همین جاده رو بگیرین برین. 

رفتیم، رفتیم، تا رسیدیم به آخرین نقطه‌ای که مرز عبور و مرور قیادۀ موقت بود. حالت گمرک مانند داشت. مرز عبور قاچاقچی‌ها هم بود. از آن طرف گوسفند و گاو می‌آوردند، یکی 15 دینار حق گمرک می‌دادند، بعد از این طرف یک چیزهایی می‌خریدند، می‌بردند آن طرف. 

شب رفتیم خانۀ مسئول گمرک. گفتیم می‌خواهیم بریم شهری به نام ارو درّه (درۀ مرگ). 

یک قاچاقچی آنجا بود، گفت پونصد ششصد دینار می‌گیرد، می‌بردمان. گفتیم نداریم. خلاصه راضی شد 120 دینار بگیرد و ببردمان. 

فرداش پشت سر این راه افتادیم. آقا، ما از سینور که رد شدیم، معامله‌هامان را در آوردیم شاشیدیم به خاک عراق. گفتیم آهای صدام جاکش! ما بالاخره در رفتیم. 

چهار پنج ساعت رفتیم، رسیدیم خانۀ یارو قاچاقچیه. آدم فقیری بود. خانه اش ناهار خوردیم و باز راه افتادیم. رسیدیم به یک ده. یکی گفت گزارش داده‌ن که چندتا پیشمرگه دارن می‌آن این طرفی، خلاصه دارن دنبالتون می‌گردن. این قاچاقچیه جدی نگرفت، گفت بی‌خیالش، بریم. 

رسیدیم به منطقه‌ای که خیلی باصفا بود. باغ داشت، پر از انگور و آلو. ما هم دیگر غمی نداشتیم. گفتیم رفیقمان رفته، موفق شده، ما هم موفق می‌شویم. با خیال راحت رفتیم تو باغ و دِ بخور. و پس از مدتها، دلی از عزا در آوردیم. 

توی دهات بعدی، به یکی از رفقای قاچاقچیه برخوردیم. او هم همراهمان آمد. آنجا چون منطقۀ پیشمرگه‌ها بود، نمی‌بایست ارتشی باشد. آمدیم، رسیدیم به یک موستان. قاچاقچیه گفت چند دقیقه اینجا وایسین تا من برگردم. 

این با رفیقش رفت تو جاده، جلو یک ماشین را گرفت، سوار شد رفت. ما ایستادیم. هوا تاریک شد. دیگر اتومبیلی توی جاده نبود. 

قاچاقچیه بعد از یکساعتی آمد. گفت می‌ریم تو این ده، شب خونۀ یکی می‌مونیم تا صبح، ولی شما با کسی حرف نزنین، چون اگه بفهمن غریبه‌ این، ممکنه برن لو بدن. گفتیم باشه. از کنار جاده می‌رفتیم. بعد از چند قدم، یکدفعه برگشت و گفت بدوین. و دوید. و ما هم دویدیم. و رگبار گرفت، آن هم چه رگباری! دو دقیقه نشد که سراپا خیس شدیم. حالا ما بدون این که بدانیم قضیه چیست، همین جوری، پشت سر این بابا می‌دویم، که دیدیم جاده روشن شد و این گفت دراز بکشین، و دراز کشید و ما هم. 
حالا نگو این صدای ماشینهای ارتشی را که از پیچ جاده می‌آمدند، شنیده که گفته بدوید. 

خلاصه ما کنار جاده روی زمین دراز کشیدیم، و باران شرشر می‌بارید، و دوتا سرباز هم آن طرف جاده، از ماشین آمده بودند بیرون و چراغ قوه می‌انداختند این طرف که ما بودیم. گویا می‌ترسیدند بیایند این طرف. لابد فکر می‌کردند پیشمرگه‌ایم. یک کمی چراغ قوه انداختند. ما را ندیدند. سوار شدند، رفتند. ما بلند شدیم، دیدیم قاچاقچیه نیست. گفتیم پس این چی شد؟ کجا رفت؟ آقا هرچی نگاه کردیم، هرچی صدا زدیم، دیدیم نخیر، از آقای قاچاقچی اثری نیست که نیست. 

از ترسش در رفته بود. حالا ما مانده‌ایم توی این جاده، شب است، همه جا تاریک است، ما هم که راه را بلد نیستیم. 

باید خودمان را توی ارو درّه معرفی می‌کردیم. قبل از آن نمی‌شد. جایی نبود. 
رفتیم توی همان موستان که آن نزدیکی بود، یک سایبان چوبی بود، نشستیم مشورت کردیم که آتش روشن کنیم یا نه. بالاخره روشن کردیم، یک کمی خودمان را گرم کردیم، و چرتی هم زدیم. 

صبح بلند شدیم، یک شکم سیر انگور خوردیم و رفتیم کنار جاده را گرفتیم و پیش رفتیم. ماشینی جلومان ترمز کرد. گفت کجا؟ گفتیم ارو درّه. سوارمان کرد. رفتیم ادارۀ پلیس، خودمان را معرفی کردیم. گفتیم آمده‌ایم پناهنده شویم. اسمهامان را پرسید. بعد گفت بروید پایین صبحانه بخورید. گفتیم چه خوب. تا آمدیم برویم، گفت صبر کنید، بعد بردمان توی یک اتاق، زندانی کرد. گفتیم زرشک، اینجام که زندونه. 

بعد از چند دقیقه مأموری آمد، بازجویی کرد. گفت چطور اومدین؟ گفتیم با قاچاقچی. گفت چه قدر به قاچاقچی دادین؟ گفتیم 120 دینار. گفت غیر ممکنه. همه چیز را گفتیم به جز اینکه به کمک قیادۀ موقت آمده ایم. پرونده تشکیل داد. چهار پنج روز هم آنجا، توی یک اتاق لخت بودیم. پول غذا را هم باید خودمان می‌دادیم. 

هنوز یک کمی پول داشتیم. روزهای اول و دوم تاس کباب خوردیم، بعد که دیدیم پولها دارد ته می‌کشد، نان خالی می‌گرفتیم با چای شیرین می‌خوردیم. 

بعد از چهار پنج روز آمدند که بلند شین، می‌خوایم ببریمتون شهر اکاری. یارو گفت پول ماشینو باید خودتون بدین. گفتیم بابا، پولمون کجا بوده؟ گفت نه، اگه پول ندین همین جا می‌مونین. گفتم بابا، این چه زندگی‌ای است که ما هرجا که می‌رویم باید بیفتیم دست یک مشت جاکش؟

ارو درّه، واقعا درّه مرگ بود. یک جادۀ مارپیچ بود که می‌رفت بالا، بعد دوباره می‌آمد پایین. ما را بردند، تحویل پلیس آنجا دادند. پلیس هم ما را انداخت توی یک سوراخی تاریک و کثیف که دو سه تا پتوی کهنۀ بوگندو داشت، و برای هر چیز هم باید خودمان پول می‌دادیم. حالا ما فکر کردیم امشب کارمان تمام می‌شود، فردا هم می‌فرستندمان توی کمپ، و بعد هم زنگ می‌زنیم به رفیقمان تو سوئد، می‌گوییم پول بفرست، و راه می‌افتیم. 

نصف شب، ده دوازده نفر دیگر را هم آوردند تو همان سوراخی. آن شب گویا حکومت نظامی بود. آنجا منطقه‌ای بود که پیشمرگه‌ها مدام حمله می‌کردند، ضربه می‌زدند و می‌رفتند. اینها رفته بودند عروسی، دیر وقت آمده بودند، همه‌شان را گرفته بودند آورده بودند توی این سوراخی. حالا جای خواب نبود. همه‌اش دو سه تا پتو بود، برای چهارده پانزده  نفر. به مأموره گفتیم پتو بده، گفت باید پول بدین. 

صبح آنها را ول کردند. بعد از چند دقیقه مأمور زندان زنی را آورد کنار میله‌ها که می‌خواست ببیند ما پسرش را دیده‌ایم یا نه. گفتیم نمی‌شناسیم. بعد چندتا از ایرانی‌ها را آوردند توی سلول ما. گفتند دارند دیپورتمان می‌کنند. گفتیم دیپورت دیگه یعنی چی؟ گفت آره، می‌خواهند برمان گردانند ایران. 

دیگر زندگی آن قدر گه شده بود که هیچ چیزی برایم تفاوتی نداشت. گفتم کُسّ مادرشان! کُسّ مادر همۀ این رژیمهای مادر قحبۀ جاکش! گفتم ببرند تحویل بدهند، بیشتر از این چه کارم می‌خواند بکنند؟ نهایتش یک فصل دیگر می‌زنند، لت و پارم می‌کند، بعد هم می‌گذاردم پای دیوار. 

آمدند گفتند بیایین بیرون. سیزده نفر بودیم که می‌خواستند دیپورت کنند. غیر از ما سه نفر که سیاسی بودیم، بقیه دانش آموز و سرباز فراری بودند. دانش آموزه باید با خانواده‌اش که توی تُرکیه بود، تماس می‌گرفت. خانواده‌اش دویست هزار تومن به قاچاقچی داده بود که او را بیاورد تُرکیه، بعد هم بفرستد آلمان. قاچاقچی جاکش، بیچاره را آورده بود تا یک جایی و ولش کرده بود و او افتاده بود دست این دیوثها. آنها از دیپورت شدن وحشتی نداشتند. فوقش وقتی برمی‌گشتند ایران، یکی دوتا سیلی می‌خوردند و پولشان هم سوخته بود، اما ما سه نفر فاتحه‌مان خوانده بود. 

آمدند که پول بدین. گفتیم چه پولی جاکشها؟ گفتند کرایه ماشین تا یوکسوکوا. گفتیم می‌خوایین دیپورت کنین، پول‌ام باید بدیم؟ چس مثقال پول داشتیم. ندادیم. گفتیم نداریم. ما را سوار ماشین کردند بردند یوکسوکوا. آنجا انداختندمان توی سه تا سلول. ما سه تا که چندان پولی نداشتیم، ولی پولهای بقیه را غارت کردند. لباسهاشان را غارت کردند. بعد گفتند می‌خوایم تحویلتون بدیم، بین پیشمرگه‌ها و جمهوری اسلامی یکی رو انتخاب کنین. گفتیم می‌ریم پهلو پیشمرگه‌ها. 

ما را آوردند توی یک دهی ول کردند، گفتند، اونجا پایگاه کومله‌ست، اون طرف پیشمرگه‌های حزب دمکراتند. 

یک رودخانه بود، این طرف خاک تُرکیه بود، آن طرف خاک ایران. رفتیم تو منطقۀ آزاد حزب دمکرات. آن موقع مسئولش که بهش می‌گفتند مسئول ناوچۀ شمال، علی کاشفپور بود که بعدا جمهوری اسلامی توی تُرکیه ترورش کرد. گفتیم تُرکیه ما را دیپورت کرده است. گفت می‌خواین چکار کنین؟ من همچنان می‌خواستم برگردم تُرکیه، چون بالاخره هرجا می‌خواستم بروم، باید از تُرکیه می‌رفتم. گفتم من می‌خوام برگردم تُرکیه. ولی پول ندارم، راهی‌ام بلد نیستم. یکی از بچه‌ها، علی، گفت من می‌رم پهلو پیشمرگه‌های حزب دمکرات. 

غذایی دادند و شب را آنجا خوابیدیم. فرداش، حدود دو بعد از ظهر دو نفر آمدند، یکی‌شان برادر آن پسره دانش آموزه بود و یکی هم قاچاقچی. به دانش آموزه گفتند دربه در دنبالتون می‌گشتیم. قرار شد دوباره او را ببرند تُرکیه، بعد، ببرند وان و استانبول، و ترتیب کارش را بدهند. 

به مردیکه قاچاقچی گفتم من الان تو موقعیّتی هستم که پول و پله ندارم، ولی اگه کمکم کنی ببری تُرکیه، قول صد در صد می‌دم از رفیقم که تو سوئده، پول بگیرم بهت بدهم. گفت نمی‌شه. قبول نکرد. ما را با مینی‌بوس برد تو یک دهاتی، توی خانه‌ای ماندیم، بعد از دو سه ساعت آمد، برادرهاش را برد، گفت شما را نمی‌توانم ببرم.

ما چند نفر ماندیم. قرار شد باز ما را برگردانند همان منطقه‌ای که پیشمرگه‌ها بودند. با مینی‌بوس رفتیم. آنجا با دوتا پیشمرگه صحبت کردیم. گفتیم می‌خواهیم برویم پیش علی کاشفپور. یارو برداشت بی‌سیم زد به کاشفپور. گفت ما دو نفر را ببرد پیش او و بقیه را ببرد یک جوری وارد مرز ایران کند که دست پاسدارهای جمهوری اسلامی نیفتند. 
ما آمدیم پهلوی پیشمرگه‌ها. حالا دلیل اینکه کاشفپور ما را تحویل گرفت، این بود که وقتی ما تو اردوگاه شوملی بودیم، رفیقم که تو سوئد است از طریق کمیته مرکزی اقلیّت برای ما کارهایی کرده بود. نامه نوشته بود که سه چهارتا از رفقام تو اردوگاه شوملی و رمادی هستند، اگر می‌توانید، اینها را بیاورید بیرون. ولی چون اقلیّت گرفتار مسئلۀ چهارم بهمن شده بود، فرصت نکرده بود بیاید توی اردوگاه سراغ ما. اینها به چریکها گفته بودند، چریکها هم یکی را فرستاده بودند سراغ ما که بلند شوید بیایید، ولی من به آن رفیقم گفتم، من با پای خودم آمده‌ام اینجا و می‌خواهم خودم گلیم خودم را از آب بیرون بکشم. گفتم من خودم می‌خواهم از این جهنم بروم بیرون. بعد، اینها ما را می‌شناختند. گفتم چریکها ما را می‌شناسند. بی‌سیم زدند. آنها گفتند بیاوریدشان. 

توی ایران دیگر منطقۀ آزاد به آن صورت قبل وجود نداشت. دموکراتها و کومله‌ایها و سایر گروهها تو حاشیۀ مرزی میان ایران و عراق بودند. ما که از خاک عراق فرار کرده بودیم و با هزار بدبختی خودمان را رسانده بودیم تُرکیه، حالا دوباره ناچار بودیم برگردیم به خاک عراق.

</description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2010/09/_9.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2010/09/_9.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روایت شفق</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 03 Sep 2010 09:46:45 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>روایت شفق ۸</title>
         <description>می‌دانی، من فقط یک شب شلاق خوردم. شاید اگر از آن زن می‌پرسیدی، از او که هفت شبانه روز، مدام، هفتصد ضربه شلاقش زده بودند و یک کلمه حرف نزده بود، تا اعدامش کرده بودند، قضیه فرق می‌کرد. اما برای من یا آدمهایی مثل من، شکنجه شلاق نبود. 

شکنجۀ ما مداوم بود. هر روزه بود. از صبح زود شروع می‌شد. 

ساعت پنج بیدارت می‌کردند. 
باید وضو می‌گرفتی. 
نماز می‌خواندی. 
توضیح المسائل بهت می‌دادند. 
باید می‌خواندی. 
باید جمله به جمله حفظ می‌کردی. 
منی که به این چرندیات اعتقاد نداشتم، باید اینها را حفظ می‌کردم. 
آداب نماز خواندن را حفظ می‌کردم. 
من البته می‌کردم. 
من تصمیم گرفته بودم زنده بمانم. 
من تصمیم گرفته بودم تا آنجا که بتوانم به کسی لطمه نزنم، زنده بمانم. من و امثال من فقط خودمان را خُرد کردیم . حقارتی هر روزه و طولانی را تحمل کردیم. من دلیلی برای دفاع کردن نداشتم. چون کاری نکرده بودم که به خاطرش اعدام شوم. اما اگر از سازمانم دفاع می‌کردم، اعدام بود. 
من نکردم. 

در موقعیّتی که من بودم، مرگ یک چیز مزخرف و بی‌معنی بود. گفتم که، من هنوز کاری نکرده بودم که کاری باشد، که بتوانم پاش بایستم، که به خاطرش اعدام شوم. به اصطلاح، می‌خواستم نقطه‌ای از تاریخ بشوم، اما این جاکشها کاری کردند که خودم خودم را حذف کنم. 

نمی‌گویم این همه حقارتی را که تحمل کردم به این خاطر بود که زنده بمانم تا بعدها برای خلق کاری بکنم، یا این چرت و پرت‌هایی که مزورها می‌گویند. نه. من اصلاً به این چیزها فکر نمی‌کردم. وقتی مرا گرفتند، ابتدایی‌ترین کاری که باید می‌کردم نفی بود. کاری که هر آدم عاقلی که در موقعیّت من بود، می‌کرد. اما بعد ناچار شدم همین را ادامه دهم. و بعد هم هی گفتم تا آنجا که به زندگی خودم مربوط می‌شود، این کار را ادامه می‌دهم. اما ادامه دادن آن به معنای پذیرفتن حقارتی طولانی‌تر بود. 

می‌گفتند اعتلای انقلابی است. بعد متوجه شدیم که چرند گفته‌اند. به مجاهدش گفته بودند شش ماه دیگر حکومت مال توست. بعد فهمید دروغ گفته‌اند. 

و تازه وقتی گیر می‌افتی، به تنهایی باید تصمیم بگیری. نه سازمانی هست، نه رهنمودی. البته سازمان من رهنمود داده بود که مقاومت کنید. و من به شیوۀ خودم مقاومت کردم. منی که با مزوران زمانه درگیر بودم، خودم سه سال تمام با تزویر زندگی کردم. 

توضیح المسائل حفظ کردم. 
آداب نماز خواندن حفظ کردم. 
حتی از یک آخوند دیوث دوتا هجده گرفتم. 
سینه زدم. 
قرآن روی سرم گذاشتم و سینه زدم.

یک بار هم که قرآن نداشتم، توضیح المسائل روی سرم گذاشتم. اما بالاخره بهشان کیر زدم. از زیر روزه گرفتن در رفتم. بیماری قلبم را بهانه کردم و از زیر این یکی شانه خالی کردم. 

شاهکار کردم. 

خیلی از بچه‌ها از این شاهکارها می‌کردند. معمولا یکی دوماه قبل از ماه رمضان، همه معده‌ای می‌شدند. از معده درد خوابشان نمی‌برد. از این قرصهای کیری که طعم گچ می‌دهد، می‌خوردند. البته پولش را از جیب مبارک خودشان می‌‌دادند. دو ماه ادای قرص خوردن در می‌آوردند. گاهی هم واقعا می‌خوردند که خودشان باور کنند. بعد به آن دیوثها و ماه مبارکشان کیر می‌زدند. واقعا شاهکار نیست؟ باور کن هست. 
اما در سرزمینی که یک مشت جاکش برش حکومت کنند، شاهکارش بهتر از این نمی‌شود. 

البته شاهکار اصلی من فرار بود. فرار کردم و آن خاک را به همان جاکشها سپردم. برایم هورا نمی‌کشی؟!

گفتم که، می‌خواستم نقطه‌ای از تاریخ بشوم. و امروز که فکرش را می‌کنم، می‌بینم شده ام. اما نقطه‌ای از تاریخی سراپا گه، که شریفترین مردمان سرزمین مرا جزئی از خود کرد. حتی آنهایی را که ایستادند و تن به تزویر ندادند و دیوثهای مزور اعدامشان کردند، در من زندگی می‌کنند. در منی که نقطه‌ای از این تاریخ سراپا گهم. 

امشب دوباره مست کرده‌ام. 

مست کرد‌ه‌ام تا بار سنگین حقارتی را که بر شانه‌ام سنگینی می‌کند، فراموش کنم. مسعود می‌گفت یک کمی منطقی بودن بد نیست. اما من از منطق می‌ترسم. از منطقی بودن می‌ترسم. شاید همین منطق بود که خیلیها را وامی‌داشت گُه بزنند، که وادارشان می‌کرد نزدیکترین رفقایشان را به دست تیغ جاکشها بسپرند. 
اردشیر گفت شفق، اینا جاکشن. اینا به هیچکس رحم نمی‌کنن. گفت تو خیال می‌کنی زرنگی، اما اینها همه رو از دم ویران می‌کنن. و برای اینکه ویران نشود، رفت و اعدام شد. 
اردشیر، بیست و چهارساله بود.

وقتی یک پاسدار خاک بر سر مکتبی آمد که برو حمّام، اصلاً نیازی نبود که بگوید می‌خواهیم اعدامت کنیم. 
همه می‌دانستیم وقتی به یکی بگویند بیا برو حمّام، یعنی قرار است اعدامش کنند. 
اما او آمد و با افتخار اعلام کرد، بیا برو حمّام می‌خواهیم اعدامت کنیم. 

اردشیر رفت حمّام. 
اردشیر ریشش را زده بود.
اردشیر سبیلهایش را چخماقی کرده بود. 
اردشیر پیراهن سفید پوشیده بود. 
پیراهن سفید را برای این پوشیده بود که وقتی گلوله سینه‌اش را می‌شکافد قطرات خونش بر زمینه‌ای سفید نقش بندد. 
اردشیر از به دار آویخته شدن متنفر بود. 
گفت دلم می‌خواد اعدامم کنن.
با صدای بلند گفت دلم می‌خواد با گلوله کشته بشم. 
دلم می‌خواهد گل سرخی روی سینه‌م بشکفه.

اردشیر آن شب برای همۀ بچه‌ها شربت خرید.
اردشیر آن شب همه‌اش سرود خواند. 
اردشیر آن شب همه‌اش شعر خواند. 
اردشیر آن شب گفت تو خیال می‌کنی زرنگی رفیق، اما این جاکشها به هیچکس رحم نمی‌کنند.

اما من بهشان کیر زدم. 
من توی زندانی که گریه کردن برای اعدامیها ممنوع بود، رفتم زیر پتو و ساعتها برای اردشیر گریستم. 

اردشیر کارگر، فقط 24 سالش بود اما من امروز 38 ساله‌ام. او مرگ را به خفت کشیدن ترجیح داد و من ماندم، با وزنۀ سنگین حقارتی که بر شانۀ خود حمل می‌کنم. کی بود که می‌گفت شیرجه‌های نرفته گاهی کوفتگیهای وحشتناکی از خود برجا می‌گذارند؟ اردشیر شیرجه زد و من ماندم و به شیرجه زدن او نگاه کردم. ماندم تا امروز بتوانم کنار تو بنشینم و بگویم که چه شاهکاری کرده‌ام. 

داشتم می‌گفتم شکنجه فقط شلاق نیست. دست کم در همدان شلاق نمی‌زدند. اما هر روز برایت مصاحبه می‌گذاشتند. امروز مصاحبۀ برادر توّاب، گوزالله بود، فردا مصاحبۀ خواهر توّاب، رقیه‌گوزو. امروز ضربت خوردن یکی بود، فردا شهادت یکی دیگر، و تو باید به سخنرانی برادران و خواهران خاک برسرت گوش می‌دادی. 

در کون خر می‌زدی، سخنران بیرون می‌ریخت. یکی آمده بود. دوتا جمله می‌گفت، چهارتا فحش به ما می‌داد. می‌گفت بگویید مرگ بر رجوی، چهارتا فحش به ما می‌داد. می‌گفت بگویید مرگ بر رجوی. کسی نمی‌گفت. می‌ایستاد فحش خواهر و مادر را می‌کشید به جان ما. می‌گفت شما مادر قحبه‌ها هنوز توبه نکرده‌اید.

یک بار هم یک دختر خوشگلی آمده بود. شلوار لی پوشیده بود و رنگ و لعابی هم داشت. گاهی هم چادرش را باد می‌داد و من اگر آن همه کافور را که توی غذاهای زندان می‌ریختند، نخورده بودم، لابد کاری دست خودم می‌دادم. یعنی در تخیلم هم که شده بود، می‌گاییدمش. 

من گمانم کسی که کلمۀ گاییدن را ساخته، میل جنسی نداشته است، آدم انتقامجویی بوده است.

گفتند این مسئول استادهای دانشگاه است و من با خودم گفتم من ریدم به دانشگاه و به هیکل همۀ آن استادهایی که اجازه داده‌اند این مسئولشان باشد. می‌گویم با خودم گفتم. اگر شهامت داشتم و دو سه تا از آن همه جمله‌هایی را که با خودم گفتم، با صدای بلند می‌گفتم، ناچار نبودم آن همه حقارت را تحمل کنم. اما ما عادت کرده‌ایم که همیشه با خودمان حرف بزنیم. با خودم گفتم این را فقط باید گایید. آن روز متوجه شدم که فحش دادن اصولا نشانۀ زبونی انسان است. بروز دادن خشم است در عین ناتوانی. 
صادق وثوق بلند بلند گفت شفق، ببین این شوهر می‌کنه من بگیرمش؟

صادق وثوق را هم اعدام کردند. 

این دخترک آمده بود نمی‌دانم چی را تحلیل کند. یک جمله می‌گفت. یک فحش می‌داد به رجوی. و اینها می‌شد سخنرانی. و تو باید می‌نشستی گوش می‌دادی. و تو اگر می‌رفتی، معنایش این بود که خُلوص نداری. و همۀ آنهایی که وضع مرا داشتند، باید ثابت می‌کردند که خُلوص دارند. 

من سه سال تمام هی ثابت کردم که خُلوص دارم. تمام سخنرانی‌ها را رفتم. هی توهین کردند و من هی به خاطر اثبات خُلوصم تحمل کردم. آمدند گفتند باید خون بدهی. گفتند برای جبهه باید خون بدهید. اگر نمی‌دادی، طرفدار صدام بودی. دادیم. من هم خُلوصم را نشان دادم. اما خونم به کار نیامد. چون پر از نیکوتین بود. انتخابات شد. گفتند باید رأی بدهید. از پیش به خانواده هامان گفته بودند شناسنامه‌های بچه‌هایتان را بیاورید که رأی بدهند. ما خُلوص نشان دادیم و گوساله‌ای را که نمی‌دانستیم کیست، انتخاب کردیم تا برود توی مجلس کنار گوساله‌های دیگر بنشیند و برایمان قانونهای جدید وضع کند. 
و اما این بازی که تمامی نداشت.
هی می‌آمدند که هنوز خُلوصتان کامل نشده است. 
این بار قضیه گردن مرا نگرفت. 

این بار را من شانس آورده بودم. می‌دانی اکبر؟ شانس آوردن خیلی خوب است. وقتی آدم یک بار تو زندگی گهش شانس می‌آورد، نمی‌داند با خودش و با آن شانس کونی‌اش چه کند. 

این بار نوبت متأهلها بود که خُلوص نشان بدهند. و من مجرد بودم. 
من مجرد بودم و باید به بدشانسی متأهلها نگاه می‌کردم. 
من مجرد بودم و باید شاهد حقارت آنها می‌بودم. 

می‌دانی، وقتی رفیقی که هم سلولی توست، بد می‌آورد، چقدر دردناک است اکبر؟ رفیق تو که حسرت خوش شانسی تو را می‌خورد. رفیق تو که می‌داند که تو می‌دانی که او بد آورده است. که می‌داند تو از این که دست کم یک بار تاسَت بد ننشسته است خوشحالی. و می‌داند که این موقعیّت متفاوت داشتن باعث می‌شود که خواه‌ناخواه در نظر تو هم تحقیر شود. یا دست کم باید این احساس تحقیر را با خود حمل کند. یا دست کم نگاه ترحّم آمیز من و تو را. 

یک روز آمدند متأهلها را بردند. 
گفتند ازدواجهای شما از نظر شرعی درست نیست. 
گفتند شما وقتی ازدواج کرده‌اید که کافر بوده اید، 
منافق بوده‌اید. 
گفتند زنهای شما به شما حرامند. 
گفتند باید از نو عقد شوید. 
وقتی برگشتند یکی‌شان گوشۀ سلول نشست و گریه کرد. یکی برگشته بود که به حضرت عباس کلام الله مجید پشت قبالۀ زنم است. 
گفته بودند نه. حتی اگر آخوند هم عقد کرده باشد، باز قبول نیست. 
گفته بودند باید از نو عقد کنید. 

و آنها هم مجبور شدند باز خُلوص نشان دهند که مبادا مسئولین زندان تجدید نظر کنند و از نو بازجوییها شروع شود. 
زنهاشان را آوردند تو زندان، از نو براشان عقد کردند. 

اما کار به همین جا تمام نشد. گفتند توبه کردن که همین جور الکی نمی‌شود. خُلوص داشتن را باید ثابت کرد. 
گفتند شما متاهلید و بنا به شرع اسلام، زنهاتان نباید تنها باشند. 
گفتند باید هفته‌ای یک بار با زنهاتان جفتگیری کنید.
بعد دو سه تا از سلولها را به این کار اختصاص دادند که متاهلها یک هفته در میان، یک شب را توی آن سلول با زنهاشان جفتگیری کنند. 

جفتگیری که می‌گویم کلمه را کاملا به جا به کار می‌برم. وقتی همخوابگی من را هم یکی دیگر تعیین کند، من هیچ کلمه‌ای مناسبتر از این برای همخوابگی نمی‌شناسم. مسئله برداشتن قدم اول است؟ یا چی؟ آدم چه می‌داند فردا چه می‌شود. ما همیشه بر اساس همان ضرب المثل قدیمی حرکت می‌کنیم. همیشه در وضعیّتی قرار داریم که باید بگوییم از این ستون به آن ستون فرج است. 

بعد تا این فرج سر برسد، برنامۀ بعدی سر رسید: فعالیّت فرهنگی. گفتیم این دیگر چه صیغه‌ای‌ست؟ گفتند این کامل کردن خُلوص است. کسانی که می‌خواهند خُلوصشان کامل شود، باید فعالیّت فرهنگی کنند. 

تیمهای مختلف تشکیل دادیم. 
فعالیّتهای مختلف کردیم. 
هر تیمی یک جور خُلوص نشان می‌داد. 

من هم با نوشتن زندگی امام حسن و حضرت علی خُلوص نشان دادم. اما این خُلوص مادر جنده مگر به کمال می‌رسید؟ مرحلۀ بعدیش رفتن به نمازجمعه بود. گفتند هر کس خُلوص دارد می‌آید. 

همه‌مان خُلوص نشان دادیم. 

ما را به صف می‌کردند و از میان مردم می‌بردند نماز جمعه. و ما مثل یک مشت بره سربراه می‌رفتیم و نماز می‌خواندیم و بر می‌گشتیم. گفتم بره؟ نه، ما بره نبودیم. هیچ کداممان بره نبودیم. ما فقط بی‌پناه بودیم، اکبر. یک مشت آدم بی‌پناه که در چنگال جاکشها گرفتار شده بودیم و راه فراری نداشتیم. البته می‌شد فرار کرد. اما به کی می‌توانستیم پناه ببریم؟ وقتی تشکیلاتی باقی نمانده است، وقتی اکثر مردم ضد من هستند، به کجا فرار کنم؟ رفقام که همه یا زندان بودند یا ویل و ویلان. کسی نمانده بود که بتوانم بهش پناه ببرم. پس ناچار بودم همین حقارت را تاب بیاورم. 

آره، شکنجه برای من ضربه‌های شلاق نیست. بدترین شکنجه، اگر از من بپرسی، تحقیر مداوم است. 

</description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2010/09/_8.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2010/09/_8.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روایت شفق</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 01 Sep 2010 09:59:07 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>روایت شفق ۷</title>
         <description> پنج، شش ماه تو زندان ملایر بودم. تو انفرادی. انفرادی که چه عرض کنم. آنجا سه تا کلاس بود که تبدیلش کرده بودند به زندان. تو یک اتاق، دوتا توّاب بودند، تو اتاق دیگر هم ما ده دوازده تا. من و یک رزمندگانی از بچه‌های چپ بودیم، بقیه هم از بچه‌های مجاهد. تو این اتاق، گاهی وقتها والیبال بازی می‌کردیم، ورزش می‌کردیم. هواخوری نداشتیم. حمّام نداشتیم. خیلی جای مزخرفی بود. اکثر بچه‌ها گال گرفته بودند. 

بعد از پنج، شش ماه، دوباره برم گرداندند همدان. نمی‌دانم چرا هی ما را جابه‌جا می‌کردند. آن روزها جو زندان هنوز چپ بود. البته توّاب داشتیم، اما نه توّابی که کابل بزند یا شکنجه کند. ولی به هرجهت دگوری بودند، گاهی راجع به کسی اطلاعاتی می‌دادند که موجب اعدامش می‌شد. اما در هر صورت فضای اینجا مثل تهران نبود. 

ما را انداختند تو بند. گفتند بروید بپوسید. آنجا چندتا از بچه‌های اقلیّت بودند که زیر حکم بودند و ما که محاکمه شده بودیم. من مسئلۀ قلبم را عمده کرده بودم. یک روز، ساعت پنج صبح آمدند که وسایلت را جمع کن باید بروی اوین. گفتم تمام شد، اگر هفت تا جان داشته باشم یکیش را هم از اوین در نمی‌برم. فقط بسته سیگارم را برداشتم. نه لباسی، نه چیزی. راه افتادیم به طرف اوین. آقا، با چنان عملیات پلیسی ما را از شهر خارج کردند که چیزی نمانده بود خودمان را خراب کنیم. گفتم من چه ربطی به اوین دارم؟ 
دوتا پاسدار تو ماشین بودند که مرا بیشتر از خودم می‌شناختند. یکی‌شان گفت منو می‌‌شناسی؟ گفتم نه. گفت من تو پیشونی تو می‌دیدم که کارت به اینجا بکشه. گفتم چرا؟ گفت یادته از همون روزهای اول انقلاب، ضد مردم بودی؟ یادته هی شعار می‌دادی، ایران را سراسر سیاهکل می‌کنیم؟ همون جا من گفتم تو به این روز می‌افتی. 

آقا، برق از من پرید. من گفته بودم از سال 60 سیاسی شده ام. خُب این نکته تو محاکمه خیلی مهم بود. چون جمهوری اسلامی با آدمهای سابقه دار، با سیاسی‌های سابق، به این راحتی کنار نمی آمد. اینها برنامه‌شان این جوری بود که اگر می‌دیدند از دوران شاه سیاسی بوده‌ای، می‌گفتنند این ساخته شده. نمی‌شود کاریش کرد. مثلاً اگر از دورۀ شاه مجاهد بودی، می‌گفتند این مرتدِ ذاتی است، ترتیبت را می‌دادند. حسابی لت و پارت می‌کردند یا کاری می‌کردند که هر طور شده ببِرُ ّی. اما اگر بعد از انقلاب سیاسی شده بودی، می‌گفتند تحت تاثیر جو قرار گرفته است. 

مثلاً وقتی از من پرسیدند چرا با این گروهها همکاری کرده‌ای؟ گفتم شما با دولت لیبرال بازرگان همکاری می‌کردین، منم از شما زده شدم، رفتم با این سازمان. این چیزی بود که اکثراً بهش اشاره می‌کردند. خُب، من این حرفها را زده بودم و حالا می‌دیدم این پاسداره دارد از قبل انقلاب حرف می‌زند. آقا، من مانده بودم این مردک این حرفها را علیه من زده یا نه. که بعدها فهمیدم چیزی نگفته و خیلی تعجب کردم. 

سر راه، ما را بردند تو یک تاکستان ناهار خوردیم. یکی دو ساعتی با پاسدارهای آنجا ما را مسخره کردند، بعد راه افتادیم به طرف اوین. 

وارد شدن به اوین به این سادگیها نبود. اول ما را بردند دادستانی تهران، از صانعی اجازۀ ورود به زندان اوین را گرفتند، بعد از دو سه ساعت ما را برداشتند که برویم قزل‌حصار. گفتم خدایا، این جاکشها چرا این جوری می‌کنند؟ خلاصه ما را بردند زندان قزل‌حصار. من همه‌اش یک بسته سیگار داشتم. دو سه تاش را دود کرده بودم. می‌دانستم قزل‌حصار سیگار نمی‌دهند. ما این سیگار را یک جوری تو لباسمان قایم کردیم. بعد بردندم واحد 3 قزل‌حصار. 

قزل‌حصار شکل مزخرفی دارد. درش هم که باز باشد نمی‌توانی فرار کنی. چون دور و برش مسطح است، پستی و بلندی ندارد. چهارتا برج بلند هم دارد با نورافکن. یعنی از هر جایی که بخواهی بگذری، به راحتی می‌توانند بزنندت. ولی زندان شیکی است. 
حدود ساعت ده شب رسیدیم. من را انداختند زیر هشت. بعد، یکی آمد که پشتت را بکن به دیوار و وایسا. بعدها فهمیدم حاج داوود رحمانی جاکش بوده است. ما هم سیگار نکشیده و خمار. فکر کردم چند سال به اینها دروغ گفته‌ام، حالا اگر اینجا پته‌ام روی آب بیفتد، چکار کنم؟ آقا، دو سه ساعت همان جا سرپا وایسادم. بعد بالاخره یکی آمد من را برد تو یک سلول کثیف. 

فقط یک تکه پتو داشت. من سیگاری را که توی کاپشنم جاسازی کرده بودم، بیروم آوردم. آمدم سیگار را روشن کنم، چشمم افتاد به دیوار. دیدم نوشته لشکر 12 توّابین. گفتم یا امام زمان! اینجا دیگر کجاست که لشکر توابین دارد؟ گفتم اگه فقط همین 12 لشکر را هم داشته باشد، کار من زار است. 

سیگاری کشیدم و بالاخره خوابیدم که ناگهان لگدی خورد تو پهلوم و از جا پریدم، دیدم یک آدمی با یک قیافۀ وحشتناکی که خدا نصیب گرگ بیابان نکند، وایساده بالا سرم. آقا، من اصلاً نمی‌توانم باور کنم که این آدم توی شهر قدم بزند و مردم از دیدنش وحشت نکنند. چشمهای لوچ، موهای سفید، این ریش کثافتش را هم دو شاخ کرده بود، گفت مال کدام گروهکی؟ گفتم پیکار. گفت پس چرا نماز نمی‌خونی؟ گفتم خُب بیدار نشده بودم. ما را برداشت برد دستشویی. وضو گرفته نگرفته آمدیم الکی نمازی خواندم، گرفتم خوابیدم. 

وقتی بیدار شدم، دیدم از صبحانه خبری نیست. اما از ترس این یارو، جرأت نمی‌کردم بروم بیرون. هی نگاه کردم، دیدم آقا، کسی برام صبحانه نمی آورد. سیگارها هم که تمام شده بود. بعد، دیدم یک سری آدم می‌آیند، می‌روند. من آمدم تو حیاط که از یکی سیگاری یگیرم، که دیدم چند نفر مثل مغولها حمله کردند. آقا، از ترسم دویدم تو اتاق. گفتم این جاکشها عجب جایی آورده‌اند ما را! 

ساعت یازده این طورها آمدند، مرا بردند بیمارستان قزل‌حصار. تازه فهمیدم چرا مرا آورده اند اینجا. 

آنجا که من بودم، هشت تا تخت داشت. کارکن‌هاش از رادیولژیست تا دکتر، همه زندانی بودند. چندتا دختر راه کارگری بود، چند تا مجاهد. رادیولژیستش اقلیّتی بود. جالب این است که طرف هشت تا زبان بلد بود، آنجا شده بود نسخه پیچ. دارو می‌پیچید. می‌گفت یک زمانی مسئول خرید نیروی هوایی بوده. یک سرهنگ بود همین طور. دندانسازش یک بازجوی ساواک بود. یک دکتر دیگر بود طرفدار مجاهدین که ده سال گرفته بود. 

من را بردند آنجا. حالا نگو این حاج داوود جاکش، قبل از اینکه من بیایم اینجا، با اینها صحبت کرده که این پسره از شهر دیگری آمده و تا روزی که توی این اتاق است هیچ کس حق ندارد باهاش کلمه‌ای حرف بزند. 

ما از در رفتیم تو، گفتیم سلام، دیدیم هیچ کس جواب نمی‌دهد. یکی خوابیده بود. بعدها فهمیدم از بچه‌های آرمان مستضعفین است، پیرو دکتر شریعتی. جوان سرحال خوبی بود. بلند شد، سلام کرد. یکی که بعدا فهمیدم از آن توّابهای کثیف قزل‌حصار است، گفت چرا با این حرف می‌زنی؟ مگه حاج داوود منع نکرده؟ گفت سلام کردم. خلاصه آنجا فهمیدم قضیه از چه قرار است. گفتم ما حرفی نداریم که بزنیم، صحبت سیگار است. من سیگاری هستم، سیگار ندارم، پول هم ندارم که سیگار بخرم. گفت اینجا فقط هفته‌ای دو بسته سیگار می‌دن. اینها یک بیضی را نصف می‌کردند با هم می‌کشیدند. 

آدمهای این زندان همیشه در حال تغییر بودند. یک عده می‌آمدند. یک عده می‌رفتند. 
یکی بود، از بچه‌های پیکار مسجد سلیمان. اردیبهشت 60، شش ماه حبس گرفته بود، بعد، حالا که اسفند ۶۱بود، حبسش شده بود ۲۵سال. یعنی هی توّابهای مختلف راجع بهش اطلاعات داده بودند و چون با سازمانهای مختلفی کار کرده بود، هی جرمش رفته بود بالا، تا حبسش شده بود ۲۵ سال. آدم جالبی بود. من با این راجع به وضعیّت همدان صحبت کردم و وضعیّت کتاب و این چیزها. گفتم ما آنجا توّاب به این معنا نداریم. گفت اینجا توّابها سازماندهی دارن، گروه کُر دارن، از اینها گذشته، اینجا توّابها قدرت دارن. 

آن روزها، تشکیلات زندان را گرفته بودند. مجاهدین یک تشکیلات ۷۵۰ نفری داشتند. البته تشکیلات که می‌گویم، به این معنا نیست که فعالیّت آنچنانی داشته باشند، اما مثلاً می‌توانست به بچه‌ها روحیه بدهد، جلسات بحث بگذارد که به راحتی اطلاعات ندهند و به راحتی نبرند. اما آن روزها حتی تشکیلات بیمارستان هم لو رفته بود و خیلیهاشان اعدام شده بودند و خیلیها هم حبسهای طولانی گرفته بودند. مثلاً پیکار قبل اینکه از هم بپاشد، تو قزل‌حصار تشکیلات وسیعی داشت. یا همین جا، یک مدت کوتاهی که حاجی رحمانی رفته بوده مکه، بچه‌ها تشکیلات درست کرده بودند. توّابها را توی تاریکی گیر می‌آوردند، به قصد کُشت می‌زدند. بعد که حاجی برگشته، آمده چند تاشان را گرفته. یک سری تفسیر که حاشیۀ قرآن نوشته بودند لو رفته بود. چندتاشان را زده بود، دیگران را لو داده بودند.

 چندتایی اعدام شده بودند. حاجی گفته بود ما شما را آوردیم اینجا ارشاد کنیم، اون وقت شما تشکیلات درست می‌کنین؟ 

آنجا آدمهای عجیبی بودند. یک پسر چهارده ساله بود از بچه‌های مجاهدین نمی‌دانم رهبر بچه‌ها بوده، چی بوده. این فقط یک مینی‌بوس خانوادۀ خودش را آورده بود زندان. یعنی مادر و خواهر و برادر و عمو و هرکسی را که فکر می‌کرده یک کمی به مجاهدین سمپاتی دارد، لو داده بود. خودش هم ۲۵ سال حبس گرفته بود. این بیچاره همه‌اش ۳۲ کیلو وزن داشت. بچه بود. زخم اثنی‌عشر گرفته بود. آورده بودند عملش کنند، باید روغن کرچک می‌خورد که بتوانند عکس بگیرند، ولی به خاطر بوی روغن کوچک حاضر نشد عمل کند. یعنی آدمی بود با این حد شعور. 

قربانی، شوهر گوگوش هم آنجا بود. یک بند مخصوص سلطنت‌طلب‌ها بود و کودتاچی‌ها و بازجوها و گردن کلفت‌ها. می‌گفتند اینها همه جور امکاناتی دارند. از مجلۀ جدول بگیر تا امکانات کارهای دستی و رمان خواندن و چیزهایی که تو زندان می‌شود باهاش وقت کشی کرد. اما برای بقیه نبود، خود حاج داوود رحمانی بارها می‌گفت خرج شما رو این سلطنت‌طلبا می‌دن. اینها ارج و قربی داشتند که نگو! تیمسار باقری که زمانی معلم نیم پهلوی بوده، آنجا بود. راست یا دروغ، می‌گفتند خرج ماهیانه هر کدام از اینها ۱۵۰۰۰تومن است. اصلاً نظافت نمی‌کردند. یک مرد چهل چهل و پنجساله بود، نمی‌دانم اهل سقز بود، سردشت بود. این را گرفته بودند که با حزب دمکرات رابطه داری. می‌گفت الان پنج سال است که دارم حبس می‌کشم. یک بار گفته بودند ده سال حبس داری، یک بار گفته بودند ۱۵ سال. چندتا بچه داشت. آدم فقیر بیچاره‌ای بود. زیر شکنجه، کاسۀ زانوش را خُرد کرده بودند. این شده بود نظافتچی سلطنت‌طلب‌ها. هر اتاقی ده بیست تومن بهش می‌دادند نظافت می‌کرد.
 
تو هر اتاقی یک تلویزیون بود که توّابها را نشان می‌داد. من که وارد شدم، دیدم آقا، شروع شد. از هشت صبح تا ظهر، توّابها صحبت می‌کردند. یارو می‌آمد که من اول طرفدار این گروه بودم و بعد آن گروه و حالا توبه می‌کنم و از این حرفها. ناهار که تمام می‌شد، دو ساعت استراحت بود، باز دوباره این شر و ورها توّابها شروع می‌شد تا نماز مغرب. حالا من مثلاً بیمار بودم. یک دفعه تلویزیون را خاموش کردم. ولی این مادر سگها مگر می‌گذاشتند. یک روز، یک دختر توّاب بود که گفت هوادار اقلیت هستم. شروع کرد که خط ما با سلطنت‌طلب‌ها و بختیار و اسرائیل یکی است. می‌گفت هر وقت از سازمان سؤالی کردم، به من جوابی ندادند و گفتند فعلاً دشمن اصلی‌مان جمهوری اسلامی است. من این مطلب را تو صفحۀ سیاسی جمهوری اسلامی خوانده بودم. یعنی یک مقاله بود که درمورد اقلیّت این را گفته بود، بعد، این دختره برداشته بود این را به خودش نسبت می‌داد که من با اقلیّت و رهبری اقلیّت بوده‌ام. من نتوانستم این دروغ گنده را تحمل کنم. گفتم ننه جنده اینجا دیگه چرا دروغ می‌گی؟ آنجا سه چهارتا توّاب هم بود. یکی‌شان گفت چرا توهین می‌کنی برادر؟ گفتم توهین چیه، این داره دروغ می‌گه، آخه کسی که یه سال حبس گرفته، با رهبری فدایی‌یا ارتباط داره؟

یعنی این توّابها یک چرندیاتی می‌گفتند که اصلاً آدم جدیشان نمی‌گرفت. معلوم بود بیشترش ساختگی است. خایه‌مالی رژیم است. یعنی برای خودشان هم شخصیت باقی نمی‌گذاشتند. خُب، اینکه تو یک شب با فلان آدم توی سازمانت خوابیده‌ای، چه ربطی دارد به قضیۀ سازمانی. یک دختر معمولی هم ممکن است گاهی این طرف آن طرف با کسی بخوابد، این که توضیح دادن ندارد. البته خیلیها را مجبور می‌کردند که از این حرفها بزنند، ولی طرف می‌توانست از زیرش در برود. 

یک روز گفتند برنامۀ جدید داریم. یک برنامه‌ای بود که ما بهش می‌گفتیم رد دینگلتیک با دینگلتیک. یک مردیکۀ جفنگی بود که بهش می‌گفتند موسوی. نمی‌دانم اسمش همین بود یا نه. ویدئو را روشن کردند، این توضیح داد که من طی دویست جلسه، در مورد مارکسیسم صحبت می‌کنم. می‌گفت من دویست تا تناقض تو مارکسیسم پیدا کرده‌ام که هر کسی بتواند یکی از این تناقضها را جواب بدهد، من مارکسیست می‌شوم. یک هفت، هشت تا آدم بدبخت را هم مجبور کرده بودند، بروند بنشینند پای سخنرانی این و گوش بدهند و یادداشت بردارند. یک نمونه می‌گفت که مثلاً مارکس راجع به آزادی این را گفته، لنین این را، گرامشی این را، خُب کدام اینها درست است؟ بعد هم دوربین می‌رفت روی چهرۀ حضار بیچاره که مثل گاو نگاهش می‌کردند. خلاصه کی حالا جرأت می‌کرد برود با این بحث کند؟ فقط یک دختر سهندی جرأت کرده بود با این بحث کند. که آقا کم آورده بود، گفته بود حیف که ضعیفه‌ای وگرنه همین الان می‌دادم بکُشندت. عابدینی هم با اینکه بُریده بود بهش گفته بود این چیزها که می‌گویی چرند است. گفته بود با این به اصطلاح دویست تا تناقضی که تو پیدا کرده‌ای، نمی‌توانی زندانی بِبُرّانی. 

بعد، هفته‌ای یک فیلم تلویزیونی نشان می‌دادند. یعنی همان برنامه‌هایی را که تلویزیون نشان می‌داد ضبط می‌کردند، نشان می‌دادند. یک بار من اعتراض کردم. یکی نمی‌دانم جوشکار بود، بقال بود، چی بود. این مسئول ویدئو بود. گفتم من چندین بار برنج خونین را دیده‌ام، یا این جنگ تونل را. گفتم من مجبورم روزی ده ساعت، دوازده ساعت ویدئو ببینم، چشمهام کور بشه، بعد یک روزم که فیلم داریم، این فیلمای عهد بوقی رو می‌ذاری. گفت تو انتظار داری فیلمای سکسی نشون بدیم؟ گفتم اگه مسئلۀ من دیدن فیلم سکسی بود که سر از اینجا در نمی‌آوردم. 

یک بار دعای کمیل را انداخته بودند توی حسینیۀ زندان. توّابها را واداشتند که بیایند و توبه نامه بخوانند. هر کس می‌آمد یک صفحه‌ای می‌خواند که من با فلان سازمان کار می‌کردم و مثلاً از این به بعد نمی‌کنم. یکی خیلی جالب بود. آمد گفت من کتاب بیست و سه سال را فروخته‌ام و دیگر یک چنین کتابی را نمی‌فروشم. 

وقتی که مجاهدین تو زندان تشکیلات داشتند، گاهی بچه‌ها خودشان را به مریضی می‌زدند، می‌آمدند تو بیمارستان، خط می‌گرفتند، می‌رفتند. بعد که تشکیلات مجاهدین لو رفت، هرکسی را که از بیمارستان می‌بردند تو بند، جیبهاش را می‌گشتند. 

من بیماری گال هم داشتم. دلیلش این بود که تو ملایر آفتاب نمی‌دیدیم. وضع حمّام هم خراب بود. دو تا تشت گذاشته بودند تو یک سلول. با آب سرد حمّام می‌کردیم. ۱۵ نفر باید در طول یک ساعت خودمان را می‌شستیم. لباسهامان را هم همان جا می‌شستیم. 

یک روز بچه‌ها گفتند بیا ورزش کنیم. صبح که نماز می‌خواندند، بعدش ورزش می‌کردند. من هم رفتم ورزش. بعد از ورزش همۀ زیر پیرهنی‌ها و شورتها را ریختم توی یک تشت، شستیم. من دیدم اینها هی خودشان را می‌خارانند. گفتم چرا هی خودتونو می‌خارونین؟ گفتند نمی‌دونیم. 

آنجا یک دکتر گاوی بود که برای هر بیماری‌ای چندتا قرص می‌داد. پول قرصها را هم باید خودت می‌دادی. من فقط یک روز با اینها ورزش کردم. چون آنجا نماز نمی‌خواندم که صبح زود بلند شوم. همان یک روز که شورتم را تو آن تشت مشترک شستم، کارم را ساخت. بعد از یک مدتی که برگشتم همدان، این تازه اثر کرد. خارش شروع شد. لامذهب بد دردی است. هی باید دستت میان کشالۀ رانت باشد. 

آقا، یک دکتری آنجا بود. اسم کثافتش را یادم رفته است. می‌گفتی کش شلوارم شل شده، بهت آنتی‌بیوتیک می‌داد. می‌گفتی بند کفشم باز شده، بهت آنتی‌بیوتیک می‌داد. حالا حساب کن، من هی آنتی بیوتیک می‌خوردم ولی تأثیری نداشت. هیچ کس هم آنجا راجع به این بیماری پوستی اطلاعی نداشت. قزل‌حصار که رفتم، روز اول دوم به دکتر پوست گفتم من بیچاره شدم از بس خودم را خاراندم. گفت شلوارتو بکش پایین. کشیدم. گفت، گاله. گفتم گال دیگه چیه؟ گفت یک مرض مزخرفه. یا باید همۀ لباساتو بریزی دور، یا اینکه بجوشونی.

خلاصه یکی یک شورت به ما داد، یکی زیر پیرهنی. یک پسر مجاهدی هم بود به اسم موسوی. پرستار بود. واقعا انسان شریفی بود. این هر روز صبح، لباسهای من را می‌برد، می‌گذاشت توی دیگ، می‌جوشاند، برام می‌آورد. 

دکتر مایعی داده بود، هر روز صبح می‌مالیدم به بدنم. یک صابونی هم داده بود که با آن خودم را می‌شستم. خلاصه، بعد از یک ماه از شر این گال راحت شدم. 

آقا، من پول نداشتم. سیگار هم نداشتم. به این موسوی پرستار گفتم تو اینجا همدانی نمی‌شناسی؟ گفت چرا، یکی هست. 

حالا نگو این  توّاب است. گفتم بگو فلانی اینجاست. نیاز به پول دارد. یک روز گفتند لوله‌کش آمده. گفتم اینجا لوله‌کشی می‌خواد چکار؟ بعد دیدم یک پسری آمد، سلام کرد. من هر چی فکر کردم، دیدم نمی‌شناسمش. ۱۸سالی داشت. دیدم در آورد ۳۰۰ تومن داد به من. گفت به بهانۀ لوله‌کشی اومدم اینو بهت بدم. یک باکس سیگار هم بهم داد. گفتم منو از کجا می‌شناسی؟ دیدم نه تنها من را، که تمام رفقام را هم می‌شناسد. آقا، بعدا خبر دار شدم که این جزو گروه کُر لشگر دوازده توّابین است. 

خلاصه توّاب این جوری هم بود. 

آقا، من این صحنه را هیچ وقت یادم نمی‌رود. آن روزها تو قزل‌حصار به زیر ۳۵ سال ملاقاتی نمی‌دادند. اگر برادر یا خواهرت هم بود راه نمی‌دادند. بعد من یک روز ساعت پنج شش بعدازظهر، از پنجره دیدم دو نفر زیر بغل یک پیرزن شصت، هفتاد ساله را گرفته‌اند و دارند می‌آورند ملاقات پسرش. 

همان روز آمدند که ملاقاتی داری. گفتم خدایا، تو قزل‌حصار و ملاقاتی؟ من که اینجا کسی را ندارم. خلاصه رفتم. دیدم این ننه بابای من ایستاده اند آنجا. گوشی تلفن را برداشتم، گفتم نمی‌شه دست از سر من بردارین؟ هرجا که می‌رفتم، پیداشان می‌شد. گفت ننه جون بچه‌مونی، نمی‌تونیم که به امان خدا ولت کنیم. بعد گفت تازه ما تنها نیستیم. یک لشکر فک و فامیل پشت درن. دایی‌ام نزدیک کرج زندگی می‌کرد. مادرم رفته بود تمام خانوادۀ آنها را هم آورده بود. بدبختها از صبح گرسنه و تشنه جلو قزل‌حصار ایساده بودند. راهشان نداده بودند، گفته بودند فقط پدر مادرش می‌توانند بروند تو. 

خلاصه، مادره ۴۰۰ تومن پول داده بود نگهبان بیاورد. وقتی یارو گفت وقت ملاقات تمام شد. مادرم گفت ننه جون همین جا بمون، اینجا زندونش خیلی قشنگه. گفتم آره، ولی اینجا یه ماهه، سرم به باد می‌ره. 
</description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2010/08/post_365.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2010/08/post_365.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روایت شفق</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 30 Aug 2010 09:44:40 +0000</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>

