<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>عباس معروفی</title>
      <link>http://zamaaneh.com/maroufi/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2011</copyright>
      <lastBuildDate>Mon, 22 Nov 2010 20:00:33 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>تبعید و مهاجرت از نگاه هوشنگ وزیری</title>
         <description><![CDATA[اگر تبعید و مهاجرت در دوره‌ی فاشیست‌ها شش هفت سال طول کشید، تبعید و مهاجرت پس از انقلاب اسلامی تاکنون به ۳۱ سال رسیده است. هر سال و در هر واقعه‌ای کشور ما موج بزرگی از تبعیدی و مهاجر را راهی کشورهای دیگر کرده است. در صد سال اخیر این چهارمین دوره‌ی مهاجرت ایرانیان است و در واقع بزرگترین و فاجعه‌بارترین آن نیز هست.

[[sound]]

ابعاد تبعید و مهاجرت بسیار گسترده است و لازمه‌اش این است که به‌عنوان یک امر جامعه‌شناسی و یک پدیده تاریخی مورد بررسی‌های دقیق قرار گیرد. آنچه مسلم است این است که هیچ تبعیدی و مهاجری سرجای خودش قرار نمی‌گیرد. برخلاف مثل معروف که می‌گوید «تبعیدی و مهاجر مثل درخت است که از ریشه‌اش درآورده‌اند و در جای دیگر کاشته‌اند، آیا بگیرد آیا نگیرد»، من این تمثيل را برای آدم، واقعی و حقیقی نمی‌دانم.

انسان درخت نیست. آدم آدم است. بسیاری از تبعیدیان و مهاجران علی‌رغم تخصص و توانایی‌های‌شان در کشور غربت به کار و حرفه‌ی دیگری روی می‌آورند و به کلی سرنوشت‌شان عوض می‌شود. عده‌ای منفعل و باطل می‌شوند، و بسیاری از آنان براساس توانایی‌ها و لیاقت و تلاش‌شان به موقعیت‌هایی دست می‌یابند که گاه خارج از باور است.

تبعید و مهاجرت بخش توانا و روشنفکر جامعه را از کشور محروم می‌کند. مغزها را می‌دزدد. آدمهایی که بلدند فرار کنند، بلدند گلیم‌شان را از آب بکشند و این گروه توانا حالا در جامعه‌ی ما حضور ندارد. بنابراین هرساله و در هر دوره به مناسبت وقایع و حوادث داخلی ایران موج سنگینی از بدنه‌ی جامعه جدا می‌شود و خود را به نقطه‌ی دیگر در این جهان پهناور می‌رساند.

تبعید و مهاجرت مثل یک تونل تاریک است که تبعیدی چمدانی در دست راهی تونل می‌شود و نمی‌داند سر از کجا درمی‌آورد.

سال‌ها پیش که درباره‌ی این پدیده تحقیق می‌کردم، از هوشنگ وزیری روزنامه‌نگار و روشنفکر برجسته‌ی فقید پرسیدم، ابعاد گسترده‌ی تبعید را چگونه ارزیابی می‌کنید. هوشنگ وزیری در آن موقع سردبیر روزنامه‌‌ی کیهان چاپ لندن بود. او برایم نوشت:

نماز شام غریبان چو گریه آغازم<br>به مویه‌های غریبانه قصه پردازم<br>به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار<br>که از جهان ره و رسم سفر براندازم<br>(حافظ)

زاری حافظ نه فقط حاصلی نداشت، بلکه امروز جهانگردی صنعتی چنان بزرگ شده است که گرداننده‌ی چرخ اقتصادی بسیاری از کشورهاست. ولیکن سفر هنگامی خوش‌ است که برگشتی به دنبال داشته باشد. برگشت به یار و دیار.

مهاجرانی که ماییم، آیا به سفری بی‌بازگشت آمده‌ایم؟ من در این پانزده سالی که خارج از کشور و زادگاهم زندگی می‌کنم، هرگز نتوانسته‌ام غبار دلهره‌ای را از دل بتکانم که اندیشیدن به این مسئله برآن نشانده است. اندیشه‌ی سفری بی‌بازگشت، اندیشه‌ی مرگ در غربت از زندگی در غربت هم ملال‌آورتر است.

نخستین بار دلتنگی برای یار و دیار را هنگامی حس کردم که از ساری شهر زادگاهم خانوادگی در حالی به تهران کوچیدیم که پدرمان رخت سفر به دیاری دیگر کشیده بود. تازه سیزده سالگی را پشت سر گذاشته بودم. مازنداران برای من طبیعت را تداعی می‌کرد. بوی خاک تازه‌ی باران خورده، عطر بهارنارنج که در اردیبهشت شهر را لول می‌کرد، جنگل‌های انبوه با درخت‌های سر به فلک کشیده‌ای که شاخ و برگ‌های‌شان دست به دست هم می‌دادند تا راه بر نور خورشید ببندند، دریا که گاه مانند حوضچه‌ای آرام بود و چنان زلال که ماهی‌ها را در ته آب می‌دیدی و گاه چنان توفنده و خشمناک که می‌ترسیدی به آن نزدیک شوی، گوش‌ماهی‌هایی که از ساحل می‌چیدیم تا در باغچه‌ی خانه بکاریم، فرار از زنگ شرعیات و زنگ خط، و جولان دادن در زمین فوتبال چمنی که ادامه‌ی باغ گل‌کاری‌شده‌ی دبیرستان پهلوی بود.

در تهران هیچ نشانی از آن پیرامون آشنا نبود. شاگردان مدرسه‌ی رازی در خیابان فرهنگ که مرا در آنجا گذاشتند، ملغمه‌ی غریبی بودند، میان شاگردان بخش فرانسوی (آن‌ها درس‌های‌شان را به فرانسه می‌خواندند) و ما اگرچه دیواری جسمانی وجود نداشت، ولی دیواری معنوی‌ـ فرهنگی بود که عبور از آن هزاربار دشوارتر بود. و در بخش فارسی (که به زبان فرانسه تأکیدی خاص داشت) شاگردانی بودند درس‌خوان و سر به‌راه، نیز شاگردانی که از فرط دوساله شدن چندین سال از ما بزرگتر بودند و چندین برابر ما زور داشتند. بیش‌ترشان اهل خیابان شاهپور، صابون‌پزخانه و آنجاها بودند. نه تنها ما، که ناظم فرانسوی یعنی موسیو توساک و ناظم ایرانی یعنی آقای افغان هم از آن‌ها حساب می‌بردند.

نخستین باری که به تهران رفتم، دلم برای ساری تنگ شد. و نخستین باری که به فرنگستان آمدم، دلم برای تمامی ایران. اگر روزی بشر به کرات دیگر سفر کند، آیا دلش برای این سیاره تنگ خواهد شد که پناهندگی و تبعید یکی از پیچیده‌ترین و دردناک‌ترین مسائل آن است؟

کدام نیروهایی هستند که آدمیزاد را به هر دلیلی سیاسی، عقیدتی، دینی از زادوبوم خویش می‌رانند؟ پاسخ به این پرسش آسان است. کدام نیرویی‌ست که انسان رانده یا گریخته را مدام به خود می‌خواند که اینک زادگاه تو؟

کاش پاسخ به این پرسش نیز دست‌کم همان اندازه آسان بود که به پرسش اول. اما چنین نیست. زیرا غربت را می‌توان هر آینه تعریف کرد، لیکن آیا تاکنون تعریف خرسندکننده‌ای از میهن شنیده یا خوانده‌ایم؟

نه! به عقیده‌ی من حرف آخر را در این باره ارنست رنان فیلسوف فرانسوی زده است: «میهن این والای تعریف ناپذیر».

در میهن آدم‌ها نه فقط زبان هم را می‌فهمند، بلکه سکوت یکدیگر را نیز. این را برای نخستین بار از ایوان ایلیچ شنیدم. او به تهران آمده بود و ازجمله خواست مرا هم ببیند که کتاب «صدقه و آزار» او را به‌عنوان فقر آموزش در آمریکای لاتین ترجمه کرده بودم. در میهمانی در منزل دکتر حسن مرندی چند نفری بودیم.

ایلیچ با یکی فرانسوی، با دیگری انگلیسی و با من آلمانی حرف می‌زد و به راحتی از این زبان به آن زبان می‌رفت. می‌دانستیم که به یازده زبان می‌خواند و می‌نویسد و حرف می‌زند. گفتم «خوشا به حالت که این همه زبان می‌دانی». جواب داد «زبان مادری فقط از کلمات تشکیل نمی‌شود. بلکه از سکوت بین کلمات نیز شکل می‌گیرد»، و توضیح داد: «چرخ گاری را دیده‌ای؟ چندین پره دارد و فضای خالی بین پره‌ها. پره‌ها همان کلمات‌اند و فضای خالی بین پره‌ها سکوت»، و افزود «در زبان‌هایی که من می‌دانم جای فصاحت سکوت خالی‌ست».

دلم به حالش سوخت. چرخ گاری او پره داشت، ولی از فضای خالی بین پره‌ها خبری نبود.

اکنون دلم به حال خودمان می‌سوزد. ما قربانیان بزرگترین مهاجرت تاریخ کشورمان. قربانی؟ آری، ما در جست‌وجوی هویت از دست رفته‌ای هستیم. زیرا مکان نخستین و بالاترین شرط تحقق هویت است. در منظومه‌ی خسرو و شیرین نظامی مناظره‌ی خسرو و فرهاد با این پرسش خسرو آغاز می‌گردد: نخستین بار گفتش از کجایی؟

آیا آن مکانی که به هویت ما عینیت می‌بخشد، جز ایران می‌تواند جای دیگری باشد؟ بی‌گمان آن‌هایی که به زبان فرهنگ کشور میزبان آشنایی دارند، به درجه‌ای کمتر احساس بیگانگی می‌کنند. ولی این تفاوت درجه‌ی تغییری در اصل این موضوع به‌وجود نمی‌آورد. البته سفر همانگونه آموزنده است که یاد گرفتن زبانی خارجی.

هگل در یکی از سخنرانی‌هایش که به «سخنرانی‌های دبیرستانی» مشهور است، به شاگردانش اندرز می‌دهد که زبان خارجی بیاموزند. زیرا این آموزش بدانان فرصت می‌دهد تا از بیرون به فرهنگ خویش بنگرند. آری، بیگانه شدن از خویش در صورتی نکوست که پیش‌درآمد یگانگی با خویش در سطح دیگر و بالاتری باشد.

تقریباً همه‌ی فیلسوفان بزرگ سال‌هایی مشهور به "سال‌های سرگردانی" را گذرانده‌اند. این سرگردانی فرهنگی ما نیز شاید بد نباشد، اگر از آن به‌عنوان نقطه‌ی حرکتی برای رسیدن به یگانگی بیش‌تر با فرهنگ خودمان سود برگیریم.

اقامت در خارج سبب نیز شده است که ما ایرانیان فرصتی بیابیم تا آن تصویر ناراستی را راست گردانیم که از فرنگی و فرنگستان داشته‌ایم. در جهان‌نگری ما اروپا و اروپایی پدیده‌هایی بودند که هیچ نقص و عیبی در وجودشان نبود. ولیکن امروز به چشم می‌بینیم و تقریباً هر روز تجربه می‌کنیم که آن تصویری که از اروپا داشتیم، تصویری آرمانی بود که از حقیقت گه‌گاه همان قدر فاصله داشت که از زمین تا آسمان.

اکنون به جرأت می‌توانیم بگوییم که ما همانگونه می‌توانیم از اروپا بیاموزیم که اروپا از ما. این اعتماد به نفس تازه برای ما فرصتی فراهم خواهد آورد که میهن خود را پس از پایان این مصیبت بزرگی که برآن رفته است، به گونه‌ای بازسازی کنیم که با سنت و فرهنگ ما سازگار باشد. این سبب خواهد گردید که آنچه ساخته‌ایم در برابر توفان‌های اجتماعی مقاوم‌تر باشد.

در برابر منظره‌ای چنين شگرف و شکوهمند، آيا اين نزاع‌ها و دشمنی‌های حقيری که بيشتر از آبشخور منافع خصوصی می‌نوشند، رنگ نمی‌بازند؟<br>با حافظ آغاز کردم، با سعدی پايان می‌دهم:<br>تنگ چشمان نظر به ميوه کنند<br>ما تماشاگران بستانيم.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/11/post_269.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/11/post_269.html</guid>
        
        
         <pubDate>Mon, 22 Nov 2010 20:00:33 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تبعید و مهاجرت از نگاه عباس میلانی</title>
         <description>سه دهه گذشت، و سرنوشت بخشی از ملت ایران در تبعید رقم خورد. اگر قومی می‌خواست از ملت ایران انتقام بگیرد، چنین بلاهایی سرش نمی‌آورد. به نظر می‌آید عده‌ای غارتی در حین فرار به جایی حمله برده‌اند و انگار فرصت کافی ندارند. قصد ماندن ندارند. طرح و برنامه‌ای جز غارت و ویرانی ندارند. و نرخ معامله از سوی آنان تعیین شده است؛ توهین‌آمیز و دشمنانه.

[[sound]]

تظاهرات آرام و رفتار مدنی مردم را به خشن‌ترین نوع ممکن سرکوب کرده‌اند. صدها آدم کشته‌اند و حالا وزارت اطلاعات دارد فیلمی درباره‌ی «ندا آقاسلطان» می‌سازد. بخشی از هنرپیشگان با میل خود پذیرفته‌اند که در فیلم وزارت اطلاعات نقش بازی کنند. اما بخشی دیگر از هنرمندان در شرایطی قرار گرفته‌اند، که یا باید نقش را بپذیرند و یا راه فرار پیش گیرند.

وزارت اطلاعات و سیاست‌گذاران فرهنگی نظام جمهوری اسلامی همه کاری می‌کنند تا چهره‌ی کشته‌ی مردم را مخدوش کنند. با این که می‌دانند این عمل برای‌شان بسیار گران تمام می‌شود، اما تمهید و اصرار دارند که محبوبیت این کشته را دست‌کاری کنند. چنان که کتاب‌ها و تاریخ را دست‌کاری کرده‌اند. چنان که سرنوشت ملتی را تغییر داده‌اند.

نیمی از پیکر ادبی و فرهنگی و هنری ما در طول این سال‌ها از وطن گریخته‌اند و بخشی که مانده‌اند، زیر سلطه‌ی این نظام اجازه ندارند ساکت بمانند. به ناچار در دو راهی انتخاب قرار می‌گیرند؛ یا در لجن‌زار بدنامی غوطه‌ور شوند، یا در ورطه‌ی گریز، راه تبعید ناخواسته پیش گیرند. این گونه است که چهره‌های ادبی و فرهنگی و هنری درمی‌یابند خرابی از حد گذشته، باید بار و بنه را بست. و راهی دیار تبعید می‌شوند.

از هزاران زاویه می‌توان به مسئله‌ی تبعید نگریست. سال‌ها پیش از عباس میلانی نویسنده و محقق سرشناس‌مان پرسیدم، ابعاد گسترده‌ی تبعید را چه گونه ارزیابی می‌کنید. و او برایم نوشت:

تبعید و تفکر همزاد یکدیگرند. قولی‌ست قدیم. شاید به قدمت خود فکر که اهل تفکر، یعنی جمله‌ی آنان که در معنای هستی کاوش می‌کنند و بخشی از حیات انسان را در همین کاوش می‌جویند، آنان که بنده‌ی مطیع هیچ حاکمی نیستند و خرد نقاد را همواره خار پای جباران می‌کنند، جملگی چاره و سرنوشتی جز تبعید ندارند. گاه به اعتبار دوری‌شان از عوام‌الناسی که تخته‌بند روزمرگی‌اند و کاوش در معنای هستی را چندان برنمی‌تابند، در سرزمین خویش به تبعیدی ذهنی دچارند. گاه نیز از بیم داغ و درفش داروغه‌های قدرت به جلای وطن ناچارند. بی‌جهت نیست که در جمهور افلاطون که نخستین سیاه‌مشق حکومتی توتالیترش باید دانست، شعرا و آنان که فکری سوای فیلسوف‌ـ شاه دارند، آنان که عوام را به شک در حقیقت مطلق فیلسوف‌‌ـ شاه قدر قدرت وا می‌دارند، نه تنها محلی از اِعراب ندارند، بلکه تبعیدشان از شرایط ثبات جمهور است.

تبعید و تئوری هم همزاد یکدیگرند. واژه‌ی لاتینی تئوری به نوعی نظاره‌ی از تبعید تعبیرپذیر است. به دیگر سخن حتی اگر این قول پست مدرنیست‌ها را بپذیریم که دوپارگی مطلق ذهن و عین افسانه‌‌ای بیش نیست، با این همه نوعی بُعد و فاصله‌ی مکانی، زمانی و عاطفی شرط لازم تبیین و تدوین تئوری‌ست.

پس تبعید اجباری را می‌توان به فرصتی مغتنم برای بازاندیشی در ارکان فرهنگ و ادب و سیاست و زبان میهن بدل کرد و فارغ از بغض و عشق غلوآمیز خویشتن فرهنگی قوم خویش را شناخت. و البته شناخت هر پدیده گام اول و اجتناب‌ناپذیر در راه تغییر آن است.

شاید بتوان گفت که دائرة‌المعارف ایرنیکا ماندگارترین تجسم این جنبه از تجربه‌ی تاریخی تبعید نسل ماست. آنجاست که برخی از ایرانیان تبعیدی و رأس آن‌ها همه دکتر احسان یارشاطر به کمک برخی از برجسته‌ترین محققان ایرانشناس جهان، به تبیین و تدقیق فرهنگ ایران نشسته‌اند. مجلات پرباری چون «ایرانشناسی و ایران‌نامه» هم در همین زمینه ارجی ویژه دارند.

تبعید و نوعی زبان‌پریشی همزاد یکدیگرند. از سویی زبان مادری بندناف خاطرات انسان تبعیدی‌ست. مأمنی‌ست فارغ از درد و تنهایی تبعید. وسیله‌ای‌ست برای یافتن هم‌پیاله‌گانی آشنا در جهان بیگانه. و بالاخره نقبی‌ست به جهان اساطیر و افسانه‌ها و اشعار و داستان‌هایی که ذهن هر انسانی را شکل می‌دهد و با زبان مادری عجین است. در عین حال برای بیش‌تر روشنفکران تبعیدی همین زبان مادری سرمایه‌ی اصلی کار فکری و خلاق آن‌ها بود و هست. اما از سویی دیگر در واقعیت زندگی روزمره‌ی تبعید نه تنها منزلت اجتماعی اغلب این روشنفکران محل اعتنای جامعه‌ی تبعیدگاه نیست، بلکه حتی آن زبان قومی هم از سکه افتاده است و اغلب به کاری چندان نمی‌آید. گاه در برخی جوامع حتی کاربردش تنش‌آمیز است و چون داغی بر پیشانی تبعیدی می‌نشیند.

به روایتی تبعید یعنی پاسداری از میراثی که دست‌کم برای مدتی از سکه افتاده. تبعیدیان اغلب در همان حالی‌اند که اخوان ثالث وصفش را در غایت زیبایی به‌دست داده است: آن‌ها «فاتحان شهرهای رفته بر بادند، راویان قصه‌های رفته از یادند»، و اغلب «کس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سکه‌هامان را». (م. امید آخر شاهنامه صص ۸۶ـ ۸۵، تهران ۱۳۳۸)

از سوی دیگر امروز زبان را نه صرفاً وسیله‌ی بیان تفکر که جزئی اساسی از تفکر می‌دانند. ولاجرم پیامدهای زبانشناختی تبعید و رابطه و تأثیر آن بر تفکر اهمیتی دو چندان می‌یابد.

نزد ما ایرانی‌ها که در تجربه‌ی تاریخی‌مان زبان سنگر اصلی فرهنگی و قوام‌بخشی و دوام‌دهنده‌ی هویت قومی‌مان بوده، این مسئله ابعاد حتی مهم‌تری می‌یابد. برخی از تبعیدی‌های ایرانی پیوند پویای خویش را با زبان فارسی از کف داده‌اند و گاه تسلط چندانی هم به زبان تبعیدگاه نیافته‌اند.

در تبعید می‌توان در لاک زبان میهنی پنهان شد، یا می‌توان با تلاشی پیگیر در حفظ و اغنای این زبان تجربه‌ی تبعید را به پنجره‌ای برای شناخت زبان تفکر اقوام دیگر بدل کرد و از این راه به بسط و گسترش توانمندی‌های زبان فارسی مددی رساند. شاید بتوان گفت که پیدایش سبک هندی و خلسه‌ی زبانی که از وجوه شخص آن بود، تجسم نوع نخستین برخورد با زبان بود و دستاوردهای سبکی و فرهنگی روشنفکران مهاجر ایرانی در زمان جنگ جهانی اول، تجسم برخورد نوع دوم بود.

این تلاش‌ها بیش‌تر گرد مجله‌ی «کاوه» دور می‌زد و به اهتمام کسانی چون تقی‌زاده و جمال‌زاده، زبان فارسی نه ‌تنها در عرضه‌ی تحقیقات اجتماعی، اقتصادی و ادبی توانی تازه یافت، بلکه زبان قصه هم به همت جمال‌زاده بسط و گسترشی رهایی‌بخش پیدا کرد.

تبعید با نوع خاص دیگری از خسران فرهنگی همزاد است. تلاش معاش و هستی روزانه‌ی انسان نوعی تکنولوژی نامرئی پیچیده می‌طلبد و می‌آموزاند. رمز و راز عاشقی، آداب و رسوم رفاقت، چند و چون خرید مایحتاج روزمره، چگونگی عبور از خیابان، رازهای رویارویی با مقامات دولتی، همه ازجمله اجزای مهم این تکنولوژی‌اند. تجربه‌ی زندگی در میهن این تکنولوژی مهم را به تدریج به یک یک ما می‌آموزد و اندوختن شگفت‌های همین تکنولوژی جزئی از سرمایه‌ی اجتماعی‌ـ فردی انسان‌هاست.

با تبعید یک شبه این سرمایه را از کف می‌دهیم. جامعه‌ی نو تکنولوژی فردی نویی می‌طلبد. فراگرفتنش هرگز خالی از دردسر نیست. اما فرانگرفتنش تبعیدی را به همان پدیده‌ای بدل می‌کند که در فارسی آن را به تحقیر و تمسخر «غربتی» می‌خوانیم.

تبعید و انتظار همزاد یکدیگرند. خبر و شایعه درباره‌ی میهن خوراک روحی تبعید است. گاه انتظار بازگشت به سرزمینی که به قول گمبرویچ از آن به تبع تبعید تصویری رمانتیک پرداخته‌ایم، تبعیدی را از درک و بهره‌گیری از زمان حال و امکانات سیاسی و فرهنگی تبعیدگاه وامی‌دارد. گاه در خلسه‌ی این بازگشت واقع‌بینی را وامی‌گذاریم و زمانی به قول ادوارد سعید «راه و رسم سیاسی مألوف میهن را به سرزمین تبعیدگاه هم تحمیل می‌کنیم و ناچار از درک چند و چون واقعیت‌های سیاسی این جوامع بازمی‌مانیم.». اگر بخواهیم اهرم‌های قدرت جوامع تبعیدگاه را به نفع تغییر مثبت در مملکت‌مان یا در جهت بهبود وضع خویش در تبعید به‌کار بندیم، گام اول شناخت دقیق چند و چون کار سیاست این جوامع است.

تبعید و نوعی تنگ‌نظری همزاد یکدیگرند. آدورنو که بخش مهمی از زندگی خلاق خویش را در تبعید گذراند و خاطراتی سخت زیبا از این تبعید نوشت که Minima Moralia  نام داشت، پایه‌های نظری و اجتماعی این تنگ‌نظری را به‌خصوص در میان روشنفکران که به قول او اغلب به تنگدستی زندگی می‌کنند تعیین کرده است و نشان داده که چرا و چه طور گاه برخی از تبعیدی‌ها موفقیت دیگران را خوش نمی‌دارند و انگار ناکامی خویش را شرط و بقای موفقیت دیگران می‌انگارند.

می‌توان تبعید را به پیله‌ای بدل کرد و در آن در تعلیقی تاریخی و عاطفی ماند. اما از سوی دیگر می‌توان را به کشتگاهی زایا و پربار بدل کرد که در آن فرهنگ میهن خویش را نیک می‌شناسیم، مواهب و دستاوردهایش را ارج می‌گذاریم، کاستی‌هایش را فاش می‌گوییم و در عین حال درخت تنومند فرهنگ بومی را به شاخ و برگ فکری و سبکی برگزیده از فرهنگ‌های دیگر پیوند می‌کنیم و پدیده‌ای نو می‌آفرینیم که جوهرش ایرانی و ارزشش جهانی‌ست.

در یک کلام  سالک راهی می‌شویم که در چند دهه‌ی اخیر کسانی چون ایزابل آلنده، کارلوس فوئنتس و گمبرویچ در آن گام زده‌اند و جریانی هیجان‌انگیز آفریده‌اند که فرهنگ و ادب بین‌المللی‌اش نام داده‌اند و جای نام‌آوران ایرانی در این سلک هنوز سخت خالی‌ست.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/11/post_268.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/11/post_268.html</guid>
        
        
         <pubDate>Mon, 15 Nov 2010 23:50:44 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تبعید و مهاجرت از نگاه اسماعیل خویی</title>
         <description><![CDATA[سال‌ها پیش با طرح موضوعی مسئله‌ی تبعید و مهاجرت را پیش کشیدم و از چهره‌های سرشناس ایران خواستم برای من بنویسند که ابعاد گسترده‌ی تبعید را چه گونه ارزیابی می‌کنند. مسئله‌ای که پس از انقلاب دامن‌گیر بخش قابل توجهی از روشنفکران جامعه‌ی ما شد.

[[sound]]

سران حکومت جمهوری اسلامی که خود تبعید کشیده و زندان دیده بودند، بلایی سر روشنفکران آوردند که تبعید حالا یکی از قشنگ‌ترین سرنوشت‌های معترضان و منتقدان است. آن‌ها کشتند و در این کشتار عده‌ای راهی یافتند که عطای وطن را به لقایش ببخشند و ناچار تبعید را پیش گیرند.

سه دهه گذشته است. به همین راحتی که بتوان گفت دیروز گذشت. می‌توان گفت چهل سال گذشت. انقلاب زایمانی‌ست همراه با درد و خون و گریه و شادی و شور. همه‌ی تخیل و تجربه و رؤیا و نیروی بشری یک ملت به‌کار می‌افتد تا در دل زمستان شکوفه‌های بهار زندگی را برویاند. اما در این میان کودتا چیست؟ کودتا زایمانی غیرطبیعی‌ست. یک سزارین توأم با بی‌هوشی که نه درد را می‌فهمی و نه ریزش خون را درمی‌یابی. یکباره در ضعف و سستی درمی‌یابی که دیو زاییده‌ای یا اژدها.

سه دهه گذشت و کودتایی، و دقیق‌تر، کودتاهایی در دل انقلاب ما به‌وقوع پیوست و تمام شکوفه‌های ما را به تاراج برد. لبخند را بر لبان ملت خشکاند، ادبیات را سیاه کرد، مطبوعات را به زانو درآورد، شخصیت مردم را شکست و میلیون‌ها نفر را آواره ساخت. بخشی مهم از نیروی جوان و خلاق کشور را به تبعید واداشت. بخشی از ملت ما در سایه‌ی غمبار فراق، زندگی در تبعید پیشه کردند که ایران ما با آن همه اعدامی و کشته‌ی جنگ و تبعیدی، حالا شهر مادران داغدار است. و شهری که مادرانش داغدار باشند، حاکمانش در ترس و وحشت و دلهره خواهند بود. آنگاه زندگی در سایه‌ی ترس، کشته و مجروح و مهاجر و تبعیدی و آواره می‌سازد.

سال‌ها پیش از اسماعیل خویی شاعر نامدار ایران پرسیدم، ابعاد گسترده‌ی تبعید را چه گونه ارزیابی می‌کنی. و او برای من نوشت:

میهن چیست؟ میهن کجاست؟ میهن آب و خاک است. میهن پیش از هرچیز آب و خاک است. با رنگ‌ها و بوهایی ویژه. میهن من رنگ و بوی کاهگل باران ‌خورده است. آبی ژرف آسمان خراسان است و بوی سیگار مادربزرگ. مخملی خاک خورده‌ی گل‌های تاج‌ خروس است و بی‌بویی پرخاصیت گل‌های ختمی. سبزآبی شاداب کاشی‌های مسجد گوهرشاد است و بوهای مانده‌ی بازار. سفیدی کورکننده‌ی آفتاب نیمروز است و نموریِ تاریک زیرزمین. شاه‌نشین خانه‌ی مادربزرگ است در مشهد با ارسی‌هایش که شیشه‌های کوچک و رنگین‌شان از آفتاب کورکننده‌ی نیمروز خراسان شبکه‌ای چشم‌نواز از رنگ و طرح می‌ساخت تا تنهایی دل نوجوان من به نموری تاریک زیرزمین ماننده نباشد.

در آنسوی پنجاه سالگی نیز، هنوز زمینه‌ی آشنای رؤیاها و کابوس‌های من همین‌هاست. بسیار کم پیش می‌آید که من چیزی از تهران یا از لندن یا از هر کجای دیگر را به‌گونه‌ای بازشناختنی در خواب ببینم.

میهن پیش از هر چیز، آب و خاکی ویژه است. پیش از هر چیز، آری. اما نه بیش از هر چیز. میهن بیش از هر چیز پیوندهای ناگسستنی‌ای‌ست که تو با دیگران داری. میهن من مادربزرگ من است. مادرم، پدرم، دایی‌جان، حسین‌آقا، عمه منیره، خواهرانم، برادرانم. دختری پانزده ساله که در کوچه‌ای دراز و خلوت به سوی من پیش می‌آید و در چند گامی من تنها یکبار چادرش را می‌گشاید تا من طرح خوش‌تراش و ارمک‌پوش اندامش را تا همیشه در یاد خود داشته باشم.

میهن من مرگ پدرم است، عروسی خواهرم. میهن من پسر من است، هومن! دخترانم آتوسا، صبا، سرایه. میهن من دکتر محمود هومن است. میهن من پرویز است، مرتضی، رعنا، رضا، نعمت، پویان، مسعود، سعید، ناصر، نسیم، ایرج. میهن من فرانکاست، رکساناست. میهن من نیماست، اخوان‌ است، شاملوست، توللی، نادرپور، آتشی. میهن من فردوسی‌ست، مولوی‌ست، حافظ است، زبان فارسی‌ست، دانشگاه تربیت معلم است. دانشجویانم.

میهن من آرش است. دفترهای زمانه است، جهان نو است، کیهان ادبی‌ست، نامه‌ی کانون است، بوستان، چراغ. میهن من کانون نویسندگان ایران است. میهن من انقلاب میهن من است که خمینی آن را از میهن من دزدید. میهن من اینجاست و هر آنچه با این همه در پیوند است. و خمینی با دزدیدن انقلاب میهن من، میهن مرا نیز از من توانست سرانجام بدزدد.

و من اکنون اینجایم، بی‌میهن. بی‌میهن خود.<br>اینجا کجاست؟ اینجا جایی‌ست که من نمی‌توانم. می‌دانم که نمی‌توانم، هرگاه بخواهم از آنجا به میهن خود بازگردم. و پس مهم نیست که اینجا کجاست. و غربت یعنی همین. غربت دور بودن از میهن نیست، تا می‌دانی که می‌توانی هرگاه بخواهی به میهن خود بازگردی. هر کجا که باشی، غربت نخواهی بود. غربت آغازه‌‌ای مکانی ندارد. در زمان است که غربت آغاز می‌شود. فراگذشتن تو از مرزهای میهن هنوز آغاز غربت نیست.

آستانه‌ی غربت لحظه‌ای‌ست که تو درمی‌یابی و دیگر می‌دانی که نمی‌توانی هرگاه بخواهی به میهن خود بازگردی. غربت، چون نیک بنگری، زندان شدن جهان است یا یعنی جهان یا جهانی شدن زندان تو. زندان چیست؟ بودن در فضایی دربسته به خودی خود زندانی بودن نیست. زندان جایی‌ست که تو نمی‌توانی و می‌دانی که نمی‌توانی به لحظه‌ی دلخواه آن را ترک بگویی. اوین در غربت جهان می‌شود. جهان اوین توست، آنگاه که در غربت باشی، برای غربت جهان زندانی بزرگ است.<br>و گستره‌ی آزادی؟<br>پاره‌ا‌ی کوچک از جغرافیای زمین که تو را بدان راه نیست. میهن تو.

بی‌میهن اما نمی‌توان زیست. در غربت تا همیشه غریب نمی‌توان ماند. غریب تا دقمرگ نشده است و تا دقمرگ نشود، می‌باید که در غربت میهنکی برای خویش بازبسازد. و می‌سازد. زندانی در زندان آزادی‌هایی برای خود فراهم می‌آورد. من "می‌توانم"‌هایی توان‌بخش در چمبره‌ی توان‌کاهی از "تو نباید"ها.

و غریب در غربت برای خویش سرپناهی می‌سازد. خانه‌ای در جامعه‌ی میزبان که آلایه‌های درونی‌اش رنگ و انگی دارد از فرهنگ زادگاهی او و روشنی می‌یابد از صفای دوستی‌های کهن و آشنایی‌های تازه. غریب در غربت باید میهنکی بسازد برای خویش و بدان دل ببندد، وگرنه دق می‌کند. چنان که ساعدی کرد و از یادم نمی‌رود رنگ و آهنگی از شرمندگی را که نعمت آن روز در لندن بر چهره و در صدای خود داشت. چنان که انگار می‌خواهد به گناهی اعتراف کند، وقتی که گفت: عجیب است. به هر شهری که می‌روم، پس از چند روزی دلم برای پاریس تنگ می‌شود.

به نعمت گفتم: طبیعی ست که چنین باشد.<br>گفتم: کسانی که میهن - کشور خود را از دست می‌دهند، در غربت میهن - شهری برای خود دست و پا می‌کنند. راز بقای غریبان می‌توان گفت همین است.<br>گفتم: پاریس اکنون میهن - شهر توست. همچنان که لندن میهن - شهر کنونی من است. 
و به نعمت نیز گفتم: من به شهرهای بسیاری در گستره‌ی این غربت جهانی سفر کرده‌ام و در بسیاری از شهرها، بارها پیش آمده است که در سخن گفتنم از دلتنگی خویش با دوستی از زبانم پریده باشد: «می‌خواهم برگردم به تهران.»<br>و تهران غربت من دریغا لندن است.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/11/post_267.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/11/post_267.html</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 10 Nov 2010 23:00:44 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>حرف اضافه</title>
         <description><![CDATA[شاید خیلی دیر شده باشد، اما می‌نویسم تا بفهمی حرف اضافه چیزی بیشتر از آن است که توی مدرسه یادت داده‌اند چیزی بیشتر از: بر، به، از، با، در و ...

[[sound]]

می‌نویسم تا یادت بماند حرف اضافه چطور می‌تواند برای یک آدم معمولی دردسرساز شود. می‌نویسم توی چندبرگ کاغذ که به قیمت دو بسته وینستون قرمز برایم تمام شده و باید بدون اینکه چیزی را خط بزنم بنویسم، چون دیگر نه وقتی هست و نه بسته‌ی سیگاری.

اینجا هر وقت کسی از جرمم می‌پرسد می‌گویم بی‌گناهم. راستش را بخواهی، همه‌ی زندانی‌ها بی‌گناهند و برای همه اشتباه کوچکی پیش آمده که آمده‌اند اینجا. زندان تنها جایی است که خلافکاران تویش احساس آرامش و امنیت می‌کنند. جای حرف اضافه زدن ندارم؛ توی این بیست و چند سال اندازه‌ی یک عمر حرف اضافه زده‌ام.

حالا هرکدام از حرف‌های احمد می‌آیند توی ذهنم و برای خودشان فلاش‌بک می‌زنند. مغزم پر شده از این فلاش‌بک‌هایی که اگر بتوانی ببینی‌شان یاد ۲۱ گرم ایناریتو می‌افتی. نمی‌دانم دیده‌ای یا نه.

احمد صدای صحبت کردنم با نیلوفر را که از موبایلش پخش می‌کرد، ذهنم همینطور فلش بک می‌زد. به شب‌هایی که با نیلوفر بوده‌ام، به همه‌ی خوشی‌ها، لذت‌ها، نفس‌نفس‌زدن‌ها و با هم بیدارشدن‌ها. به وقت‌هایی که می‌رفتم خانه‌اش و تا می‌رفت توی اتاق، زنگ می‌زدم به گوشی موبایلش. همیشه عادتم بود. خیلی عادی بدون اینکه بدانم دارم حرف اضافه می‌زنم. زنگ می‌زدم و از پشت گوشی با هم عشق‌بازی می‌کردیم تا شارژ گوشی‌هامان تمام شود و بعد من بودم که می‌رفتم توی اتاق نیلوفر و روی تختش و ...

یا ذهنم می‌رفت به آن‌وقت‌هایی که مادر مدام از نماز و روزه‌ام می‌پرسید و من نمی‌فهمیدم که صدای من و نیلوفر را او و احمد و چندین نفر دیگر هم شنیده‌اند و فقط او بوده که باور نمی‌کرده. تنها او بوده که کلی نذر امامزاده کرده بوده که اینها دروغ و کلک باشد و حقیقت نداشته باشد. او هم می‌شنیده که پشت تلفن به آقایش، رهبرش فحش می‌داده‌ام و باور نمی‌کرده و به احمد می‌گفته که اینها صدای پسرش نیست.

احمد فیلم‌های زیادی از من داشت. از زمان انتخابات که شده بودم یک‌پا مبارز و فعال سیاسی. مثل همه‌ی جوان‌های دیگر توی همه‌ی تریبون آزادها حرف می‌زدم. دوستانش را می‌دیدیم که فیلم می‌گیرند و خیال هم نمی‌کردم حرامزاده‌ها اینکاره باشند. احمد فیلم‌ها را نشانم می‌داد و بازهم یاد آن‌همه حرف اضافه می‌افتادم که زده‌ام؛ که شلوغ کرده‌ام و بعد از انتخابات آشوب به پا کرده‌ام و مادرم که باورش نمی‌شد. شاید فیلم‌ها را که دیده بود یاد بچگی‌هایم افتاده بود و به احمد گفته بود که پای ثابت هیئت و جلسه‌ی قرآن بوده‌ام و کلی قرآن حفظ دارم و لوح تقدیرهای مسابقات قرآن روی دیوار اطاقم را نشان شوهرش داده بود. می‌دانسته که شغل شوهرش پدر و مادر نمی‌شناسد و به شوهرش گفته بود که من پسر شهیدم و این کارها اصلاً از پس من برنمی‌آید.

شاید هم باور کرده بود و شکایت برده بود به امامزاده از اینکه نذرش قبول نشده. آخر عادت داشت اول نذرش را می‌داد و بعد منتظر جواب می‌نشست؛ شاید می‌خواست امامزاده را بگذارد توی خجالت. من هم مثل همه‌ی آدم‌های عادی زندگی کردم؛ مثل همه جوانی کرده‌ام؛ با این تفاوت که احمد ناپدری‌ام بود و با حرف‌هایم از بچگی کفرش را آورده بودم بالا.

آنقدر مدرک جمع کرده بود که حالا هم مجرم سیاسی بودم و هم مفسد اخلاقی و متجاوز. توی دادگاه احمد دادخواست می‌خواند و مادر هم نشسته بود. دیگر نه گریه می‌کرد و نه نگران بود. با آن‌همه صداهایی که از من شنیده بود و فیلم‌ها و عکس‌هایی که دیده بود، فهمیده بود که من با درس‌های حوزوی‌اش و اعتقاداتش و حرف‌های آن حاج آقای توی رادیو معارف جور در نمی‌آیم. قبول کرده بود که شوهرش سرباز گمنام امام زمان است و باید به تعهد و قسمش عمل کند. قبول کرده بود پسرش مفسد فی‌الارض است و خائن به مملکت. باید بهای حرف اضافه‌زدنش را بدهد. حرف‌های اضافه‌ای که پشت تریبون آزاد زده بودم، به شوهرش گفته بودم، حرف‌هایی که با موبایل، با نیلوفر، با نیلوفر، با موبایل، با موبایل ...

احمد از توی دادخواست می‌خواند که من تجاوز کرده‌ام، آشوب کرده‌ام و به مملکت خیانت کرده‌ام و از دادگاه و قاضی می‌خواهد مطابق گفته‌ی قرآن با من رفتار کنند.

می‌خواستم بگویم قرآن خودش گفته گوش در برابر گوش، چشم در برابر چشم.

پس رای دادگاه اگر قرآنی است باید بشود تجاوز در برابر تجاوز، آشوب در برابر آشوب، خیانت در برابر خیانت و ...

مثلاً محکومم کنند به ده سال خیانت دیدن، آشوب دیدن، تجاوز ...<br>که قاضی با چکشش از توی خیالات آوردم بیرون و اعلام حکم را موکول کرد به هفته‌ی بعد...

هفته‌ی بعد آمدند توی بند و گفتند دادگاه اول حکم سنگسار داده، اما بعد تخفیف خورده و شده اعدام. گفتند به‌خاطر پیگیری‌های احمد بوده که دادگاه تخفیف داده در صدور حکم. گفتند حکم هفته‌ی بعد اجرا می‌شود.

گفتند خودکشی نکنید، گفتند همیشه امید داشته باشید و امید دری است که باید بگذارید باز بماند؛ شاید چیزی بیاید داخل و شما متوجه نشوید. گفتند تا روز اجرای حکم امیدوار باشید، تا پس فردا.

تا روز اجرای حکم صادر شده برای زدن حرف اضافه. تا بفهمی حرف اضافه چیزی بیشتر از آنست که توی مدرسه یادت داده‌اند. چیزی بیشتر از: بر، به، از، با، در و ...

<center>  ▪ ▪ ▪ </center>

<strong>این داستانی بود با عنوان «حرف اضافه» از موحد تاری مرادی. داستانی کوتاه از یک رویداد آشنا. جوانی در تظاهرات پس از انتخابات شرکت کرده و به‌ جست‌وجوی رأی گمشده‌اش به مردم پیوسته است. اما ناپدریش که سرباز گمنام امام زمان و مأمور وزارت اطلاعات است، او را به محاکمه و زندان کشانده است.

در این داستان باز با این واقعیت تلخ تجسس و شنود مواجهیم. به موازات مناسک دینی و رعایت نماز و روزه، درست در جایی که حکم محکمش می‌گوید: «لاتجسسو»، ناپدری ولی با کنترل تلفن پرونده‌ی جوان را روی میز قاضی گذاشته است. هرچند مختصر، اما می‌دانیم که جوان تازه‌ترین فیلم‌های فضای روشنفکری را خوب می‌شناسد و نسبت به وضعیت و نقشش در اجتماع آگاهی دارد. دروغ را می‌شناسد، تجاوز و خیانت را هم می‌شناسد.

ناپدری از دادگاه می‌خواهد که با جوان مطابق قرآن رفتار شود. چرا که او تجاوز کرده، آشوب کرده و به مملکت خیانت کرده است، و راوی از خود می‌پرسد: پس اگر رأی دادگاه قرآنی‌ست، آیا نباید تجاوز در برابر تجاوز، آشوب در برابر آشوب و خیانت در برابر خیانت قرار گیرد؟ و با اشاره به تجاوزها و خیانت‌ها و دروغ‌های آشکار دولتمردان، هوشمندانه با یک جمله بحث را می‌بندد: «مثلاً محکومم کنند به ۱۰ سال خیانت دیدن. ۱۰ سال تجاوز دیدن.»

موحد تاری مرادی می‌تواند روی این داستانش کمی بیش‌تر کار کند. تصاویر را روشن‌تر بسازد. دیالوگ‌ها را ورز دهد و به شخصیت‌ها خون و رنگ بیش‌تری ببخشد. این داستان جای کار دارد. در این سال‌ها به‌ویژه پس از سرکوب سراسری، پس از تقلب انتخاباتی آنچه لایه‌های زخمی جامعه نیاز داشت، باید به‌وقوع می‌پیوست. این که مردم در اعماق اجتماع به‌وضوح از دروغ‌های آشکار و خیانت‌های حکومت‌گران باخبرند و اگر در سکوت اجباری چنان آتش زیر خاکستر جرقه نمی‌زنند، تاریخ نشان داده است که هر جام شیشه‌ای یک نقطه‌ی مرگ دارد. بارها ضربه‌های کاری بر سینه‌ی جام نشسته و اتفاق نیفتاده، اما تنها یکبار ضربه‌ای جام را در خودش فرو ریخته است.

ادبیات خلاقه و داستانی در برهه‌هایی از زمان با رویکردی عمیق مقاومت تکه‌های گمشده و ناپیدای تاریخ را می‌سازد و اگرچه فعلا امکان انتشار نمی‌یابد، اما همچون آتش زیر خاکستر روشن و گرم و بیدار می‌ماند. با این حال فرصت انتشار در این برهه از زمان بسیار فراهم‌تر از زمان‌های قدیم است.

هنرمندان ایران در کنار مردم تصویر تمام‌قد و کامل نظام اسلامی و حکومت‌گران را ثبت می‌کنند. یکی با نقاشی، یکی با داستان، یکی با عکس. و در تنهایی‌های شبانه در کوچه‌های شهری که مردمش در هر خیزش و اعتراضی سرکوب شده‌اند، کسانی هم هستند که ترانه‌ای را با سوت یا زمزمه تکرار می‌کنند و بر ترس خود فائق می‌آیند.</strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/10/post_266.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/10/post_266.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کارگاه داستان</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 26 Oct 2010 23:01:08 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ورزش، آزادی و جنبش سبز</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>رضا تیموریان قهرمان پرورش اندام که در مسابقات اوپن بدن‌سازی و فیتنس جهانی در کشور نروژ در اسلو مقام چهارم را کسب کرده و روز ۲۶ سپتامبر در سالن با بازوبند سبز به میدان رفته، حالا در شهر برلین است. رضا تیموریان که در سال ۱۳۷۷ دانشجوی رشته‌ی کامپیوتر دانشگاه تهران بوده، همزمان با جنبش دانشجویی در ۱۸ تیرماه از دانشگاه اخراج شده و قهرمان مسابقات پرورش اندام تهران و ایران بوده و عضو تیم ملی هم هست.

[[sound]]

علاوه براین رضا تیموریان مربی تیم پاس تهران یعنی باشگاه نیروی انتظامی تهران بوده که حالا در آلمان پناهنده شده است. به مناسبت حضورش در شهر برلین فرصتی پیش آمد که با او مصاحبه کنم و بپرسم:</small></strong>

<strong>آقای تیموریان انگیزه‌ی شما برای پیوستن به مردم ایران و جنبش سبز و استفاده‌تان از بازوبند سبز در مسابقات جهانی چه بود؟</strong>

به نام خدا. جوانان که سردمدار جنبش سبز و آزادی‌خواهی ایران هستند و در واقع پرچم به دست آن‌هاست، بیش‌ترین خسارت‌ها را از این ظلمی که به آزادی و به آزادی فکر وارد شده تحمل کرده‌اند. شکنجه‌ها، دوری از خانواده و آزارهایی که دید‌ه‌اند، آزارهای جسمی، روحی و تهدیدها، محدودیت‌هایی که در زندگی‌شان دارند به عنوان یک جوان، نوک شمشیر به سمت جوان‌ها است.

[[photow01]]

سن‌های دیگر هم تحت تأثیر این قرار می‌گیرند، اما جوان به واسطه‌ی آن غرور و ذهنی که دارد که زیر بار زور تحت هیچ شرایطی نمی‌رود، با تمام توانش سعی می‌کند که ثابت کند حقیقت چیزی نیست که بشود با دیکتاتوری و ظلم آن را پوشاند و یا حقیقت‌ها را عوض کرد. او هیچ وقت قبول نمی‌کند که به خودش  اجازه دهد که ظلم بیاید و او ساکت بنشیند. حالا بعضی‌ها سلاح دارند، سلاح یکنفر قلمش است، سلاح یکنفر هم شجاعتش است. اما چون اعتقاد ما آزادی بیان و آزادی فکر است و همین خواسته‌ی ماست و نه چیز دیگری، به‌خاطر همین سلاح ما سلاح فکر است. سلاح ما سلاح عقیده و بیان است.

<strong>شما یک نکته‌ خیلی ویژه‌ای در پرونده‌ی‌تان هست و آن این که مربی تیم پاس بودید در نیروهای انتظامی و در واقع در رشته‌ی بدن‌سازی جوان‌ها را تربیت می‌کردید. ممکن است شما آنجا چیزهایی دیده باشید. چه چیزهایی در این جنبش سبز برای شما قابل توجه بود که شما را رنجاند، تصمیم گرفتید که وطن را ترک کنید و در کشوری غریب پناهنده شوید؟</strong>

چیزی که واقعاً انسان را آزار می‌دهد این است که همنوع و هموطن در تقابل با همنوع و هموطن باشد. یعنی وقتی شما می‌بینید که هردو متعلق به یک وطن هستید، متعلق به یک خاک و مرز و خواسته‌ی آزادی خواسته‌ی زیادی نیست که ما داریم، اما می‌بینیم که نیروی انتظامی در صف مقدم مبارزه با مردم نبود، چون آن هدفش چیز دیگر است، اما بالاجبار نیروی انتظامی مجبور می‌شد که مردم را سرکوب کند.

یعنی بارها بعضی از مقامات نیروی انتظامی عنوان کردند که ما نمی‌خواهیم مردم را بزنیم و بکشیم. اما خب بعد از مدتی آن‌ها عوض شدند و کسانی آمدند سر کار که بتوانند همنوع را بزنند. ما شاهد بودیم در آن محدوده‌ای که کار می‌کردیم، به خاطر این که من به‌هرحال عضو آن مجموعه بودم و اجازه‌ی حرکت و ورود به آن مجموعه را داشتم، حتی برای یک مسابقه معمولی فوتبال که شاید تیم‌های درجه دو باهم بازی می‌کردند، آنجا مملو از نیروهایی می‌شد که آماده‌ی سرکوب مردم بودند. من نمی‌توانستم با آن‌ها ارتباط کلام برقرار کنم. یعنی به نظر من به طوری که مشخص بود این‌ها ایرانی نبودند و در قالب نیروی انتظامی و گارد مخصوص بودند...

<strong>کجایی بودند؟ شما آن‌ها را دیدید؟</strong>

ببینید ما به خاطر این که ورزش‌مان این است، در واقع از تیپ و مدل انسان‌ها می‌توانیم متوجه شویم. من احساس می‌کنم که عرب بودند. مال کشورهای اردن، لبنان، فلسطین... بیش‌تر به این‌ها شبیه بودند.

<strong>شما خودتان دیده‌اید چنین موجوداتی را؟</strong>

بله، من دیده‌ام. قدهای بلندی داشتند و با لباس‌هایی که می‌پوشیدند، قدها به نظر بلند‌تر و مهیب‌تر و ترسناک‌تر می‌آمد. به واسطه‌ی آن لباس‌ها و آن زره‌هایی که می‌پوشیدند و صحبت کردن بلد نبودند. البته نه به طور کامل. صحبت می‌کردند، اما مشخص بود که این‌ها در جایی تعلیم می‌بینند، چندین سال است. چهار پنج سال در جایی دارند تعلیم می‌بینند، ورزش می‌کنند...

<strong>یک سابقه‌ای در آلمان وجود دارد که از هیتلر تا سرباز صفر همه آرمان‌خواه‌، همه یکدست، همه فاشیست بودند. آیا در نیروی انتظامی هم که شما به‌هرحال در آن خدمت می‌کردید و ورزش می‌کردید، یک چنین فضایی می‌دیدید؟ همه یکدست، همه‌ی نیروی انتظامی، علیه مردمند؟</strong>

به نظر من وجود نیروهای موازی در ایران علت و ریشه‌ی اصلی‌اش این است که خلاف صحبت شماست. یعنی به نظر من در نیروی انتظامی هم وجود دارند انسان‌هایی که به‌واسطه‌ی شرایط مجبور شده‌اند همرنگ بقیه شوند. آن‌ها از جنس مردمند، اما نمی‌توانند و جرأت این را ندارند که بیایند با مردم. وگرنه نیروی انتظامی هم به دسته‌های مختلفی تقسیم می‌شود، اما باید توی راه باشند. وگرنه هستند کسانی که نمی‌خواهند به مردم ظلم کنند، اما مجبورند. به واسطه‌ی آن کاری که بهشان داده شده است.

نیروهای موازی اینجا می‌آیند که اگر این‌ها نخواستند این کار را انجام دهند، نیرویی به موازات آن می‌آید و انجام می‌دهد. مثلاً هستند کسانی، دسته‌های اراذل و اوباش سابق، که این‌ها آمد‌ه‌اند در یک پوشش دیگر به‌عنوان نیروهای بسیجی مثلاً با مردم وارد نزاع‌های خیابانی می‌شوند که نه جزو نیروی انتظامی‌اند و نه جزو نیروهای کادر هستند. این‌ها در واقع انگار به صورت اختیاری آمده‌اند با شورش‌ها مقابله کنند. اما از لحاظ ظاهر و مشخصاً این‌ها سابقه‌هایی دارند که آمده‌اند تحت حمایت دولت به خود مردم تجاوز می‌کنند و از طرف دولت هم پشتیبانی می‌شوند. به واسطه‌ی سلاح‌هایی که دارند. چون این سلاح‌ها را امثال من و شما نمی‌توانیم در ایران داشته باشیم و تهیه کنیم.

<strong>اسنادی وجود دارد که این‌ها روزانه چهارصدهزارتومان حقوق می‌گرفتند، درست است؟</strong>

چیزی که ما می‌دیدیم، این است که... بله، این‌ها تحت پوشش هستند و از لحاظ مادی حمایت می‌شوند. چون در بقیه طول سال این‌ها چه کار می‌کنند؟ این‌ها نیروهای آماده‌باش هستند. مثلاً هفته‌ای یکبار قرار می‌گذارند و در مکانی یا در مسجدی جمع می‌شوند. اما...

[[photow02]]

<strong>شما دو سال مربی باشگاه پاس تهران، یعنی باشگاه نیروی انتظامی بودید. قبل از این جنبش سبز آیا  زمینه‌هایی برای حضور چنین چماقدارها و اراذل و اوباشی وجود داشت؟</strong>

در اولین جنبش دانشجویی ایران پس از انقلاب که همان ۱۸ تیرماه ۷۸ بود، عده‌ای به عنوان نیروهای خودسر وارد کوی دانشگاه تهران شدند و در واقع جنایت از آنجا رخ داد که این‌ها با الفاظ مثلاً الله اکبر دست به جنایت می‌زدند و جوان‌ها را از طبقه‌ی دوم پرت می‌کردند پایین. اولین کشتار و کشتن‌ها از اینجا شروع شد که به خودشان این اجازه را دادند که قانون را اجرا کنند. بروند کوی دانشگاه، بروند داخل خوابگاه، بروند توی آن حریم و از آنجا شروع شد. بله، این نیروها بودند و بعد ادامه پیدا کردند و مسلح شدند. نمی‌دانم توسط چه ارگانی، اما مسلح شدند و وقتی که مردم تجمع می‌کردند در مقابل دانشگاه تهران یا در خیابان شانزده آذر و یا در اطراف دانشگاه، این‌ها می‌آمدند به‌عنوان نه نیروی انتظامی، نیروی انتظامی عقب‌تر می‌ایستاد. این‌ها می‌آمدند وارد جمعیت می‌شدند و آن اعتراض را که به صورت شعار بود، به تشنج و درگیری فیزیکی منجر می‌کردند.

<strong>فکر می‌کنید الان هم کسانی هستند که به مردم بپیوندند؟</strong>

در ایران مردم بالقوه در خطر هستند. یعنی به‌واسطه‌ی این که جرم سیاسی تعبیر و تعریف نشده است در مجلس، سالیان سال است که مدام نمایندگان درخواست می‌کنند که جرم سیاسی تعیین شود، اما جرم سیاسی تعریف نشده. معنای ساده‌ی آن این می‌شود که امکان دارد شما با داشتن یک باند سبز به اعدام محکوم شوید، مفسد فی‌الارض شوید. اما امکان دارد که شما جرم خیلی بزرگتری کنید، اما این اتفاق نیفتد. یعنی در واقع چون جرم سیاسی تعریف نشده است.

شکنجه و کتک و زندانی که هست. در این که شکی نیست. اما همین باند سبز باعث شد که قهرمانان ملی ما که بارها پرچم ایران را به افتخار درآورده بودند، مثلاً ممنوع‌الخروج شوند یا خانواده‌‌‌شان تهدید شود و یا از کار بیکار شوند و نتوانند قراردادهای‌شان را امضا کنند و خیلی فشارهای دیگر. اما ما از موج سبز یک هدف دیگری داریم. ما هدف آزادی، ایران آزاد، ایرانی که بتواند سرنوشتش توسط خود مردم رقم بخورد، توسط رأی رقم بخورد. نه چیز دیگری. هدف ما فقط آزادی است، صحبت ما آزادی است.

مثلاً بگویم، کسی که بین دو نیمه‌ی فوتبال می‌آیند بازوبندش را عوض می‌کنند، کسی با بازوبند سبز می‌رود، نمونه‌اش دو هفته‌ی پیش بود، بعد بین دو نیمه می‌آیند بازوبند فوتبالش را زرد می‌کنند... امنیت هست در ایران. یکی از رئیس جمهورهای ما گفت که در ایران امنیت هست. اما برای مسئولان، نه برای مردم.

<strong>آقای رضا تیموریان شما علاوه بر قهرمانی و تخصص روی بدن‌سازی و ورزش، ۹ سال هم در مطبوعات کار کردید. خبرنگار بودید، مقاله می‌نوشتید، مصاحبه‌های زیادی با شما شد و شما با خیلی‌ها مصاحبه کردید. به‌هرحال یکجایی هم همکار ما هستید. یعنی به‌عنوان یک روزنامه‌نگار. فضای مطبوعاتی را در زمینه‌ی ورزش چگونه می‌بینید؟</strong>

قانون اساسی ما می‌گوید که مطبوعات آزادند به فعالیت، و شعار قبل از انقلاب هم این بود که مطبوعات باید آزاد باشند. من که سن‌ام کم بود، اما به روایت تاریخ می‌بینم که قلم‌ها شکسته شد و دست‌ها بریده شد. مطبوعات ما کاملاً تحت فشارند. مثلاً تیم ملی ایران از صعود به جام جهانی بازمی‌ماند، نمی‌تواند صعود کند، اما مثلاً دستور می‌آید که هیچکس حق ندارد در این مورد مقاله‌ای بنویسد که به تشویش اذهان عمومی بی‌انجامد. یعنی چی؟! بارها فدراسیون جهانی این‌ها را تهدید کرده‌اند که رؤسای فدراسیون ایران همه سیاسی‌اند و این‌ها انتخاب شده نیستند. مثلاً شما هیچ رئیس فدراسیونی را نمی‌بینید که ورزشی باشد. در مطبوعات اصطلاحاً به آن می‌گویند مدیریت مینی‌بوسی. یعنی یکنفر می‌آید با یک مینی‌بوس. هرکدام از این مسافرها صاحب عنوانی می‌شوند.

این چون پسرخاله‌ی‌ من است، می‌شود رئيس فدراسیون فوتبال. آن چون از اقوام من است، می‌شود رئیس این اداره. این جوری ورزش ما هدایت می‌شود. بنابراین ما هم به‌عنوان خبرنگار هرچه می‌نویسیم، یا از طرف هفته‌نامه یا مجله‌‌مان به ما هشدار می‌دهند که این را ننویس یا این را نگو، این را بگویی این طور می‌شود، یا خودشان سانسور می‌کنند نوشته‌ی ما را. یا به ما هشدار می‌دهند، یا اصلاً چاپ نمی‌کنند. چون سردبیر تحت فشار است، ناخودآگاه ما هم تحت فشاریم.

<strong>شما چه به‌عنوان روزنامه‌نگار، چه به‌عنوان یک شهروند عادی یا به‌هرحال علاقمند به جنبش سبز، بعد از انتخابات و بعد از سرکوب مردم، در تظاهرات خیابانی در کدام‌ها‌شان شرکت داشتی؟</strong>

من به‌واسطه‌ی این که منزلم در جایی قرار گرفته بود که در واقع در...

<strong>سلسبیل هستید شما...</strong>

بله، در نقطه‌ای اوج خیابان آزادی، در واقع در اوج آن شلوغی‌ها بود، خب ما هم ناخودآگاه وقتی می‌دیدیم، حتی ما می‌خواستیم مثلاً کناره‌گیری کنیم به‌واسطه‌ی ظاهرمان، چون سریع شناسایی می‌شدیم و مردم ما را می‌شناختند، اما نمی‌توانستیم. شما خودتان را جای من تصور کنید. مثلاً همسن و سال شما جوان‌ها دارند ضربه می‌خورند، چوب می‌خورند، چاقو می‌خورند، گلوله می‌خورند. خب شما نمی‌توانید ساکت بنشینید. اما خب شما وقتی می‌بینید خودشان پمپ‌ بنزین آتش می‌زنند، خودشان بانک را می‌شکنند و وسایلش را غارت می‌کنند و فردا اخبار می‌گوید که مثلاً تظاهرکننده‌ها این کارها را کردند.

<strong>چقدر امیدوار هستید آقای تیموریان به پیروزی مردم ایران؟</strong>

چنگیز وقتی که آمد، حتی گربه‌ها را هم گردن زد. یعنی موجودات زنده را کامل کشت. اما در نهایت این آزادی بود که آمد. من هم می‌گویم که آزادی می‌آید، اما آرزو می‌کنم خون‌های کمتری در این راه ریخته شود. این آرزویم است که خون کمتری ریخته شود در راه آزادی.

<strong>حالا در کشور آزاد اروپایی چه برنامه‌هایی در ذهن‌تان هست، چه کارهایی می‌خواهید بکنید؟</strong>

سلاح من بدن من است، سلاح من ورزش من است. من سعی می‌کنم از این سلاحم که در واقع سلاح بی‌خطری برای مردم است، برای آزادی استفاده کنم.

الان ثبت نام کرده‌ام، در مسابقاتی که در این کشور برگزار می‌شود، به‌عنوان بدن‌ساز سعی می‌کنم با سرود آزادی ایران و با پرچم جنبش سبز شرکت کنم و آن شعله‌ی امیدی که بعضی وقت‌ها خیلی کم می‌شود و بعضی‌ وقت‌ها زیاد می‌شود را زنده نگه دارم. به‌نوبه‌ی خودم فکر می‌کنم این وظیفه من و حداقل کاری است که می‌توانم برای آزادی وطنم بکنم.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/10/post_265.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/10/post_265.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفت و گو</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 25 Oct 2010 22:30:16 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«راست‌نمایی و راست‌گویی» </title>
         <description>مسیح علی‌نژاد، ژورنالیست را در فضای مطبوعات و رسانه‌ها می‌شناختم؛ روزنامه‌نگار جوانی که به جانبداری از انصاف و عدالت و انسان‌دوستی و وطن‌پرستی برخاست و در خیل روزنامه‌نگارانی که جامعه‌ی ملتهب و منتظر دهه‌ی هفتاد شمسی ساخته و عرضه کرده بود، اعتماد برانگیخت. دروغ نمی‌گفت؛ حتی اگر اشتباه می‌کرد. از جایی سرمشق و فرمان نمی‌گرفت. دلش را می‌نوشت. احساسش را بیان می‌کرد.

[[sound]]

دیده‌ها و شنیده‌هایش را بر کاغذ می‌آورد و همین راستی و راستگویی، شاهین ترازویش را جایی نشان می‌داد که دیکتاتورها و بار کج برندگان و خودکامگان حقیر وطنی را برمی‌آشفت و البته آن‌‌همه بلا سرش آوردند که حکایتش را در رمان تاج خار می‌خوانیم؛ اما دامنه‌ی سرکوب آنقدر گسترده شد که او هم نتوانست بماند. فرار را بر قرار ترجیح داد و خودش را به انگلستان رساند.

[[photow01]]

حکایتش را در رمان «من آزاد هستم» می‌خوانید. ویژگی نوشته‌های او اعتراض به وضعیت موجود بود برای رسیدن به وضعیت موعود و ویژگی اصلی‌اش راستی بود و افشای دروغ. تاحدی که بر مرگ آزادی و عدالت و حق بی‌آنکه ضجه بزند یا جیغ بکشد و صورتش را بخراشد، قلم را لختی می‌گریاند و همین توان باز بیشتر بر خوانندگانش تاثیر می‌گذاشت و بر تعداد آن‌ها می‌افزود.

از اینجا ها باید باشد که مسیح علی‌نژاد به طور جدی تصمیم می‌گیرد به موازات کار روزنامه‌نگاری و فعالیت رسانه‌ای، قلم را در وادی ادبیات داستانی نیز به چرخش در آورد. تصور می‌کرد اگر سرگذشت خودش را همان‌گونه که هست، راست بنویسد و در اختیار خوانندگانش قرار دهد، ادبیات داستانی را نیز همراه خود به جایگاه بالاتری می‌رساند. نخست رمان «تاج خار» را انتشار داد و سپس رمان «من آزاد هستم» را نوشت و در آلمان منتشر کرد.

همان موقع، من متنی به عنوان موخره بر انتشار رمان «من آزاد هستم» نوشتم و به طور ضمنی چند نکته را به او گوشزد کردم. آن‌چه برای مسیح گفتم، خط و مرزهای دو جهان بود. تفاوت‌های دنیای روزنامه‌نگاری با دنیای رمان‌نویسی. مسیح، حالا برای نوشتن رمان به ترفندهای رمان نویسی بیشتر احتیاج داشت تا راستی و راستگویی. گرانیگاه و نقطه‌ی تعادلش در هر دو رمان همین راستی بود. سلاحی که در دنیای رمان و ادبیات داستانی چندان به کار نمی‌آید و معمولاً ضد خودش عمل می‌کند تا جایی که تو با قسم حضرت عباس هم نمی‌توانی خواننده را وادار به باور کنی.

آن‌چه ما به فرزندان خود می‌آموزیم همین راستی است. آن‌چه را افشا می‌کنیم و شلاقش را هم می‌خوریم همین دروغ است. راستی در دنیای رسانه‌ها و زندگی اجتماعی و افشای دروغ هنگامی که سیاستمداران ابله، مردم را گوسفند فرض می‌کنند و نقش تاریخی خود را خود به لجن می‌کشند و دروغ می‌گویند و باز دروغ می‌گویند. به ساده‌ترین شکلی در مطبوعات به چهره‌شان نور می‌تابانیم و تاریکی‌ها و دخمه‌ها را روشن می‌سازیم.

ما نیز نقش تاریخی خودمان را ایفا می‌کنیم. گرانیگاه ما راستی است و به همین خاطر است که بخشی از زندگی و عمر ما در زندان و تبعید سپری می‌شود و به همین خاطر است که دیکاتورها ترجیح می‌دهند در تاریکی بمانند و از نور گریزانند و به همین خاطر است که رسانه‌ها را قلع و قمع می‌کنند و بساط نقد و نور تاباندن و افشاگری و راستی را بنه‌کن برمی‌چینند.

آن‌چه را که در دنیای رسانه‌ها و زندگی شخصی و اجتماعی نیاز داریم، راستی است اما در دنیای رمان و ادبیات داستانی، راست‌نمایی به کارمان می‌آید نه راست‌گویی. چیزی که نکته‌ی مثبت آدمیزاد به حساب می‌آید در دنیای رمان به نقطه‌ی ضعف و منفی‌اش بدل می‌شود. مسیح راستان‌نویس راهی نداشت جز اینکه داستانش را به خواننده‌اش بباوراند. او به راست‌نمایی احتیاج داشت نه به راست‌گویی. در متن داستانی تفاوت نویسنده و غیر نویسنده در همین راست‌نمایی مشخص می‌شود.

جایی که یک آدم مصیبت‌زده و زجر کشیده و ستم‌دیده نمی‌تواند داستانش را جوری بنویسد که دیگران را در غم خود شریک کند. تا جایی که وقتی از درد و رنجش می‌نویسد، خواننده قاه‌قاه می‌خندد. یک نویسنده‌ی توانا اما با ترفند و جادوی قلم اشک خواننده را درمی‌آورد و برای شخصیت‌های تخیل خود همزادانی پیدا می‌کند.
مسئله بسیار جدی است. ادبیات داستانی در کشور ما بیش از هر رشته‌ی دیگری زیر تیغ سانسور قرار گرفته و بیش از کتاب‌های دیگر در محاق مانده است.

مسئله به قدری جدی است که صاحب‌منصبان و دولتمردان و حکومتگران معمولاً خود را با شخصیت‌های داستان‌ها و رمان‌ها همذات می‌پندارد و این همذات‌پنداری تاکنون برای نویسندگان بسیار گران تمام شده است. تاحدی که صاحب‌منصبان در جامعه به دنبال شخصیت رمان‌ها راه می‌افتند، آنها را پیدا می‌کنند و به سزای اعمال‌شان می‌رسانند یا به کشف رابطه‌ای خصوصی در رمان نایل می‌آیند و آن‌وقت نویسنده را زیر داغ و درفش نفله می‌کنند. 

کاری که بازجوهای ما را سرشار از لذت این کشف می‌کرد و آنگاه این نظام در سلسله مراتب ویرانگری، نخست شغل و ممر درآمد ما را می‌گرفت و بعد زندگی ما به مرور زیر چکمه‌های تهدید به مخاطره می‌افتاد تا جایی که فرار را بر قرار ترجیح داد.

در موخره‌ی کتاب «من آزاد هستم»، این نکته را برای مسیح برجسته کرده بودم که علاوه بر دانستن تکنیک‌ها و ترفند‌های داستان‌نویسی به این وجه تمایز دقت ویژه به کار بندد. جایی که ای ال دکتروف، نویسنده‌ی توانای آمریکایی و خالق رکتایم، صادقانه و حتی معصومانه می‌گوید، رمان‌نویسان، دروغگویان مادرزادند ولی این ما هستیم که صادقیم. بد نیست ما گاهی در نظر آوریم که ما علاوه بر نوشتن داستان و رمان می‌توانیم موقعیت ادبیات داستان را نیز اندکی یا بیشتر از جایگاهش تکان دهیم یا تغییر دهیم.

گام سوم، مسیح علی‌نژاد در طول یک سال و اندی که از انتخابات ریاست‌جمهوری در ایران می‌گذرد به موازات کارهای رسانه‌ای و فعالیت افشاگرانه‌اش در جنبش سبز ایران یک رمان نیز نوشته است، اما خوشبختانه حرفم را گوش کرده و تخیلش را این‌بار وارد بازی کرده است و حالا طبیعی است که خواننده‌ی رمان تازه‌اش «قرار سبز» از او بپرسد: این رمان واقعی است؟ یا بپرسد: حقیقت دارد که رفته‌ای برای آقای خاتمی آواز خوانده‌ای؟ یا مثلاً بپرسد: فلان شخصیت رمان همان آقای معاون وزیر نیست؟

نه. از نویسنده نپرسید فلان شخصیت رمان کیست و در جامعه‌ی واقعی، یکی را انگشت‌نما نکنید. نویسنده برای راست‌نمایی رمانش از هر سلاحی که ادبیات خلاقه به آن نیاز داشته باشد کمک می‌گیرد. هم‌چنان که شرلوک هولمز یا باباگوریو یا ژان‌والژان حالا جزو شخصیت‌هایی هستند که مردم حضورشان را تایید کرده‌اند. مسیح علی‌نژاد هم در رمان «قرار سبز»، نام‌های حقیقی افرادی را در کنار افراد تخیلی‌اش وارد رمان کرده و آرزو، همان دختر دهاتی رمان قرار است با هفت چهره‌ی محبوب یا منفور سیاسی در صحنه گفت‌و‌گو کند.

در دنیای رمان، به ویژه رمان سیاسی- ژورنالیستی اینها جزو قاعده‌ی بازی است و لازم است نویسنده از هر فرصت و حربه و ترفندی برای راست‌نمایی اثرش استفاده کند. دیده‌ام بعضی از نویسنده‌گان در ابتدای کتاب‌شان می‌نویسند: نام‌ها در این رمان غیر واقعی است و شباهت‌ آنها با شخصیت‌های واقعی تصادفی است، اما من سال‌ها پیش هنگامی که رمان «فریدون سه پسر داشت» را می‌نوشتم در ابتدای رمان این جمله را آوردم: کلیه‌ی حوادث و شخصیت‌های رمان واقعی هستند و شباهت آنها با حوادث و شخصیت‌های شناخته شده، اصلاً تصادفی نیست. من این جمله را بسیار دوست دارم.

این هم جزو رمان است، جزو قاعده‌ی بازی است. می‌خواهم با تمام توانم برای راست‌نمایی رمان همه‌ی هستی و کائنات را به شهادت بگیرم و برایم مهم نیست که بعد چه بلایی سرم می‌آید. مهم این است که بتوانم رمانم را به خوانند‌گانم بباورانم. چون هر داستان و رمانی با عنوانش آغاز می‌شود اما لزوماً با امضایش پایان نمی‌یابد. بلکه رمان وقتی خوانده شد سال‌ها بعد زندگی‌اش در خواننده ادامه می‌یابد. این بر عهده‌ی نویسنده است که چقدر و تا کجا و کی خواننده‌ی خود را درگیر و گرفتار با عناصر زندگی کند. این حق نویسنده است که بخواهد خواننده‌اش را با شخصیت‌های رمانش فامیل کند و تا ابدیت در قفسه‌های کتابخانه‌ی اشخاص ماندگار شود.

اینکه آیا مسیح علی‌نژاد با رمان تازه منتشر شده‌اش «قرار سبز» توانسته چنین جایگاهی برای خودش دست و پا کند، باید به قضاوت خواننده گذاشت. آن‌چه به ما مربوط می‌شود تلاش صادقانه‌ی او برای رسیدن به گامی تازه در ادبیات داستانی است. مسیح علی‌نژاد در این رمان همه‌ی هستی را به شهادت گرفته، از همه‌ی عناصر استفاده کرده تا راست‌نمایی کند. او یک رمان سیاسی- ژورنالیستی نوشته که رمان است. او در «قرار سبز» آرزو را آفریده و با او به جنبش سبز و خیل مردم ستمدیده‌ی ایران پیوسته تا از حقش دفاع کند.

معمولاً یک پدیده‌ی اجتماعی مثل انقلاب و جنبش و کودتا و جنگ را که هنوز خون داغ بر دیوار شره می‌کند و بوی باروت آدمکش‌ها در فضا موج می‌زند و زندان‌ها در تب و تاب می‌سوزند و صدای گلوله و باتوم و شکستن هنوز برقرار است، نمی‌توان نوشت، مگر آدم با لحظه‌ لحظه‌های آن زندگی کرده و نفش کشیده باشد. مگر عاشقانه برای انصاف و عدالت و انسان‌دوستی و وطن‌پرستی، گریسته باشد. مگر با راستی و صداقت به جنگ دروغ برخاسته باشد. علاوه بر این در التهاب جنبش سبز مردم ایران نوشتن یک رمان داغ، شهامت ویژه‌ای می‌طلبد که این نیز ویژ‌گی مسیح علی‌نژاد است.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/10/post_264.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/10/post_264.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">هفتاد ثانیه با چهره‌ها</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 09 Oct 2010 16:24:54 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تپه ماهور</title>
         <description><![CDATA[معلوم نبود آخرش چی می‌شود. با ماشین خودم تو خیابان در حال حرکت بودم. گرچه همه جا به‌هم ریخته بود، اما از میون کوچه پسکوچه‌های خلوت حرکت می‌کردم. شهر خلوت می‌شد، شلوغ می‌شد. هیچ چیزی مشخص نبود. داشتم می‌رفتم پیش‌اش. مدتی بود ازش خبر نداشتم. هرچی بهش تلفن زدم، جواب نداد. سن و سال زیادی ازش نگذشته بود، اما گوش‌های نسبتاً سنگینی داشت. البته خودش از سنگینی گوش‌هاش خرسند بود، می‌گفت: این طوری بهتره. صداهای مزاحم رو نمی‌شنوم، می‌تونم راحت به‌کارم ادامه بدم. گفتم شاید خواب باشد. وقتی شب‌ها می‌خوابید، نصف ‌شب از خواب بلند می‌شد و فریاد می‌زد: داره میاد، داره میاد. به من می‌گفت که تو بیش‌ترین تأثیر را روی نوشته‌هام داری. ولی من هیچ وقت نفهمیدم چی می‌نویسد. از کوچه‌های فرعی خودم را به در خانه‌اش رساندم. دستم را روی زنگ نگه داشتم. صدایی شنیدم.

[[sound]]

ـ بله، چه خبره.<br>ـ مرتیکه واسه چی تلفن رو جواب نمی‌دی.<br>ـ تویی! نشنیدم. حال وقت اومدنه آخه. بیا بالا. ولی خواهشاً حرف نزن.

دارد می‌آید. در را واسه‌م باز کرد و رفتم تو. همین طور که از پله‌ها بالا می‌رفتم با خودم حرف می‌زدم. من که از کارهاش سر در نمی‌آرم. تو خواب می‌آد، تو بیداری می‌آد. همه جا و در همه وضعیت در حال آمدن است. حق دارد که توی خانه بنشیند. وقتی این‌ همه کتاب چاپ کرده، چه پولی گیرش می‌آد. تازه چندتا کتاب چاپ نکرده هم دارد که اگر چاپ بشه...

وقتی به واحدش رسیدم، در باز بود. رفتم داخل و در را پشت سر بستم. میز کارش آنجا بود. هنوز سلام نکرده بودم که با انگشت دست به تابلوی بالا سرش اشاره کرد. نمی‌دانم دختره کی بود و اهل کجا، اما چهره‌ی بوری داشت و با انگشت دستش یک عدد یک جلوی بینی‌اش گرفته بود. توی یک ابری هم بالای سرش نوشته بود: هیس!

ـ آخه ابله این کارها چیه؟ بیمارستان اینجا یا تیمارستان. تو خونه نشستی نمی‌دونی بیرون چه خبره.<br>ـ می‌تونی ساکت باشی تا ببینم چی کار دارم می‌کنم.

شروع کرد به زمزمه کردن:<br>ـ یک شهر و میدان شهر، یک شهر و میدان شهر.

رفتم سمت پنجره. پرده‌های تیره را کنار زدم. از آنجا می‌شد دو تا خیابان را دید. گفتم:<br>ـ وقتی می‌آمدم، سربازها از ماشین‌ها پیاده می‌شدند. دسته دسته به هر طرفی می‌رفتند. همه‌شون ژ‌ـ سه داشتند. معلوم نیست آخرش چی میشه.

لب پنجره نشستم، به دیوار تکیه دادم و یک لنگه پایم را جمع کردم توی سینه‌ام. منظره‌ی داخل خانه واسه‌م تکراری بود. خونه‌ای که زن توش نباشه همین دیگه. یا بهتره بگم، خونه‌ای که مردی مثل این توش باشه.

دوتا سرباز از تو خیابان رد می‌شدند. گفتم:

ـ این‌هاش، این‌ها هم ژـ سه دارن.<br>ـ آهان، آهان. یک شهر و میدان شهر. سرباز و سربازهای شمشیر به‌دست.

گفتم:<br>ـ شمشیر کدومه ابله. دارم می‌گم اینا ژـ سه دارن.<br>ـ آره راست میگی. سر میدون یه منجنیق گذاشتن که توش یه سنگه. وقتی بخوان پرتش کنن، اول آتشش می‌زنن. سربازهای شمشیر به‌دست. ابله.

از پشت میز بلند شد و روی میز نشست و گفت:<br>ـ مگه نگفتم حرف نزن. از صبح همه‌اش داره میاد و میره. میاد و میره. بذار تمومش کنم.

نگاهم را ازش دزدیدم و از پنجره به خیابان نگاه کردم. گفتم:<br>ـ شد یه بار من بیام خونه‌ات ازم یه پذیرایی حسابی بکنی. میوه‌ای، چایی‌ای، کوفتی. وقتی از خونه بیرون می‌اومدم، چند تا از سربازها با ماشین توی شهر می‌گفتن امشب حکومت نظامی‌یه. به نظرت مردم امشب می‌آن بیرون.

سرم را چرخاندم طرفش. مدالش را گذاشته بود توی دهانش و چشم‌هایش را بسته بود. گفتم:<br>ـ به نظرت می‌آن بیرون؟

جواب نداد. می‌دانستم مشکلش چیه. بلندتر گفتم:<br>ـ به نظرت مردم...

از روی میز بلند شد. کاغذهای توی دستش را روی میز گذاشت. ساکت. پشت‌اش به من بود. بازهم توی خیابان را نگاه کردم. زمزمه می‌کرد:<br>ـ جارچی‌ها تو کوچه‌ها داد می‌زنن. امشب می‌خوان تو میدون شهر...

صداش با گذشت زمان کم می‌شد. باقی حرفش را نمی‌خورد، اما زمزمه می‌کرد. از پنجره دیدم که سربازها خیابان را بستند. چند تا سرباز که بالای ساختمان روبه‌روی ما بودند، نگاهم را به طرف خودشان کشاندند. کمی سرم را خم کردم تا بتوانم بهتر ببینم.

ـ مرتیکه ول کن این چرندیاتو. بیا یه نگاهی بنداز ببین چه خبره. خیابون رو بستن. چند تا سرباز هم رفتن بالای پشت‌بوم خونه‌ی روبه‌رویی.

نگاهش کردم. حالا روی زمین نشسته بود و به میز تکیه داده بود. یکی از پاهایش دراز بود و آن یکی را خم کرده بود و کاغذها را روش گذاشته بود. چشم‌هاش بسته بود. یکهو لبخند زد و چشم‌هاش را باز کرد. ولی شهر خالی از آدم است. انگار توی این شهر طاعون آمده. سربازها همه جا را بستند. روی بام خانه‌ها به کمین نشستند. همین‌طور که حرف می‌زد، قلم توی دستش روی هوا می‌رقصید و باز چشم‌بسته در فکر فرو می‌رفت.

توی روزنامه‌ها خواندم که فرمانده نظامی‌ها خودش شخصاً دست به‌کار شده. می‌گویند خودش توی خیابان‌ها می‌آید. حتی چند نفر را هم خودش با تیر زده. معلوم نیست چه خبره. این مردم... آخر نان‌تان نبود، آب‌تان نبود. از لب پنجره بلند شدم. روی صندلی پایه‌بلندی که کنار سکوی آشپزخانه بود نشستم. معلوم نیست آخرش چی می‌شود. روی پشت‌بام خانه‌ها به کمین نشستند. حالا شب شده و عشق‌ربا. بازهم صداش کم شد. ساکت شدم تا هر چی دارد بیرون بریزد. هم خودش راحت بشود، هم من. چشمم به بطری ویسکی افتاد که چند قطره بیش‌تر توش باقی نمانده بود. درپوش نداشت. همان چند قطره را سر کشیدم. تمام عضله‌های صورتم به طرف بینی‌ام جمع شد. کاش قبلش بو می‌کردم.

ـ این تو چی بود، ویسکی؟ مزه‌ی آب دهن مرده می‌داد.<br>- صدای شهیه اسب می‌آد. حاکم می‌آد. شما شکستید. این من نیستیم. شمایید که...

شروع کرد به قدم زدن.

ـ تمومش کردم.

برگه‌ها توی دستش بود. قدم می‌زد. به طرف پنجره می‌رفت و برمی‌گشت. طرف میز کارش. شروع کرد:<br>ـ یه شهر و میدون شهر. سربازهای شمشیر به‌دست. جارچی‌ها تو کوچه‌ها داد می‌زنن. امشب می‌خوان تو میدون شهر عشقو دار بزنن. ولی شهر خالی از آدمه. انگار توی این شهر طاعون اومده. سربازهای حاکم همه ‌جا رو بستن. روی بوم خونه‌ها به کمین نشستن. حالا شب شده و عشق رو با زنجیر آوردن. یه جلاد پیر با شمیر آوردن.

گفتم:<br>ـ خب، پس خدا رو شکر تموم شد.

کاغذها و قلم را روی میز رها کرد. به سمت پنجره رفت. سری خم کرد و به بیرون نگاهی انداخت.

ـ آره، واسه تکمیل مجموعه شعر جدیدم کافیه. خب حالا چی می‌گفتی تو؟<br>ـ هیچی، گفتم همه چی ریخته به‌هم. مردم نمی‌دونن دارن چی کار می‌کنن. معلوم نیس آخرش چی میشه.

گفت:<br>ـ این مردم هیچ وقت ندونستن دارن چی کار می‌کنن.

به سمت آشپزخانه آمد:<br>ـ چایی که می‌خوری. باز جوش بیاد، یه چایی بزنیم.

گفتم:<br>ـ کتابتو کی چاپ می‌کنی.<br>ـ والا معلوم نیس. معلوم نیس چه خبره تو این مملکت.  نمی‌دونم اگه اینا برن، می‌تونم کتابایی رو که اجازه چاپ ندادن، ببرم زیر چاپ یا نه.

گفتم:<br>ـ شاید اگه اینا برن، جلوی اون کتابایی که چاپ شدن رو هم بگیرن. معلوم نیست کی می‌آد.<br>گفت:<br>ـ شاید. راستی شب اینجایی؟ شام چی کار کنیم. بیرونم که نمیشه رفت. بذار یه بار دیگه شعرمو بخونم برات.

زیر کتری را روشن کرده بود. کاغذها را از روی میز برداشت. رفت سمت پنجره و روی لبه‌اش نشست. هنوز درست ننشسته بود که صدای شلیک گلوله‌ای پیچید. از جایش بلند شد. پرده‌ها را کشید. وقتی به سمت میز کارش می‌رفت، زمزمه کرد:<br>ـ معلوم نیس آخرش چی میشه.

<strong><small>این داستانی بود با عنوان «تپه ماهور» از رضا تقوی. داستانی که تاریخ دیماه ۱۳۸۷ را دارد. اما گویی دوسال بعد نوشته شده. داستانی تخیلی از شهری که حکومت نظامی‌‌ست و سربازها شهر را قرق کرده‌اند. عشق را به تیرک راه‌بند تازیانه می‌زنند و ترس و نکبت از زمین و آسمان می‌بارد. فضایی که نویسنده پیش از وقوع حادثه یا فاجعه بو می‌کشد. با تخیلش به آن عینیت می‌بخشد و زمانی بعد که فاجعه از حد معمول هم تجاوز کرد، داستان جا می‌ماند. اما به‌هرحال هنوز اعتبار پیش‌داوری‌ها باقی‌ست. آدم‌های جامعه هر روز بخشی از حرف‌های‌شان پیش‌داوری‌ درباره‌ی آینده است. نظرشان را می‌گویند و فردا از یاد می‌برند و باز پیش‌داوری تازه‌ای آغاز می‌کنند. در داستان نویسنده نمی‌تواند پیش‌داوریش را فراموش کند یا تغییر دهد، یا هر روز یک پیش‌داوری تازه بنویسد. گاه فضا آن قدر سنگین می‌شود، انگار مه‌ای غلیظ اما نامرئی فضا را پوشانده است.

مردم احساس می‌کنند فضا سنگین است. نویسنده نیز در همین فضا نفس می‌کشد و آن را با تخیلش می‌آمیزد و می‌نویسد. در این داستان اگر رضا تقوی پیرنگ یا طرح و توطئه را در یک مجموعه‌ی آپارتمانی اجراء می‌کرد، داستان نمود قوی‌تری می‌یافت و نماد حکومت نظامی بهتر جا می‌افتد. با ماشین در شهر چرخیدن، آن هم بی‌دردسر و بی‌دغدغه و سپس تماشای همه‌ی نمادهای حکومت نظامی در خانه‌ی دوستی که گوشش سنگین است، داستان را از سکه می‌اندازد. مگر آن که نویسنده با تهمیدی قصد دوگانه‌سازی داشته باشد. در شهری عادی، مردی که گوشش سنگین است، در تخیلات خود چنان غرق شد، که میهمان را هم با خود غرق می‌کند.

در داستان تپه ماهور رضا تقوی اما چنین نیست. راوی به منزل دوستش می‌رود تا آنچه را در نهاد داستان زمینه‌سازی کرده، در آنجا گزاره بنویسد. نهاد داستان از گزاره ناچیزتر است. نهاد داستان دلایل منطقی و پرقدرتی ندارد تا خواننده را متقاعد به انتظار گزاره و پیگیری مصرانه‌ی داستان کند. در داستان‌های نویسندگانی چون فاکنر، همینگوی، برنارد مالموت، آنتون چخوف، ایتالو کالوینو و دیگران می‌بینی که آنان چنان در نهاد داستان زمینه‌سازی کرده‌اند و دلایل منطقی برای بیان داستان داشته‌اند، که تو چاره‌ای جز خواندن و به‌پایان رساندن و لذت ‌بردن از آن داستان نداری. از این گذشته شعری که در این داستان جاری می‌شود، پاسخگو انتظارات خواننده نیست. جایی که شهر «در این بن‌بست» شاملو هست، نویسنده‌ی جوانی چون رضا تقوی باید بسیار بیش‌تر تلاش کند تا از این شعر برگذرد.</small></strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/10/post_263.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/10/post_263.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">این سو و آن سوی متن</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 03 Oct 2010 15:55:51 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رسالتی بر دوش ادبیات</title>
         <description>جنبش روشنفکری، به جای این که تداوم منطقی جنبش روشنگری قرن هجده باشد، جانشین آن شد.در جامعه‌هایی که روشنگری را نیازموده بودند و آن را نمی‌شناختند، جنبش روشنفکری بی‌ریشه و بی‌زمینه‌ی تاریخی به‌وجود آمد. این بود که روشنفکر، در این جامعه‌ها بدون کمترین تجربه از دموکراسی، به صحنه‌ی چالش‌های اجتماعی گام نهاد و با پرکردن جای خالی روشنگر، راه را بر جنبش روشنگری بست و مانع تکوین طبیعی آن شد.

[[sound]]

دموکراسی، بند ناف تاریخی معینی دارد. یعنی از روشنگری تغذیه می‌کند. طرفداری از دموکراسی، بدون پیوند تاریخی‌اش با روشنگری، اغتشاش مفهومی درست می‌کند. جنبش روشنفکری، عامل این اغتشاش مفهومی بود. دموکراسی، زمینه‌ای برای آزادی همه‌ی اعتقادها است و به همین سبب، کار روشنگر فراساختاری‌ است. در حالی که روشنفکر معمولاً کار درون‌ سیستمی یا درون‌ اعتقادی می‌کند؛ یعنی در چارچوب ذهنی و نظری تنگ‌تری کار می‌کند.

دموکراسی، یک پدیده‌ی پس از دوران روشنگری است. یعنی روشنگری، مادر دموکراسی است. روشنگر، روی مفهوم‌هایی که روشنی بخشیدن به آنها راه دموکراسی را باز می‌کنند، کار می‌کند. یعنی کار او ترویج فرهنگ آزادی‌خواهی است، و نه تبلیغ جهان‌بینی ویژه‌ای که موضوع کار روشنفکر است. آزادی‌خواهان به تبلیغ نیاز ندارند. تبلیغ، کار گروه‌بندی‌های اعتقادی است و کارکرد آن شست‌وشوی مغزی مخاطبین است.

مبلغ انسان‌ها را تحقیر می‌کند تا نتوانند از خرد خود سود بجویند. به گفته‌ی آزادی‌خواه فرانسوی، ژان پل سارتر: «کسی که دیگری را تبلیغ می‌کند، او را به موجود جامدی تبدیل می‌کند. به چیزی که می‌توان بر روی آن کار کرد.»

روشنفکر چپ، پس از آن که دریافت که استقلال خردورزانه‌اش را با بودن در ترکیب یادشده از دست داده است، به داوری و ارزشگذاری خود تردید کرد. گرایش به روشنفکر راست گام دومی بود که برخی، پس از این دگرگونی و به منظور تصحیح اشتباه برداشتند. با درغلتیدن روشنفکر چپ به سوی دیگر، که سوی دیگری هم نبود، روشنفکر راست در پیوند ترکیبی خود نادیده ماند و به یکباره حامل همان حقیقت تامی شد که روشنفکری چپ سال‌ها تنها مدعی آن بود. حال آن که روشنفکر راست نیز تبلور ویژگی‌های نفع‌‌کننده‌ی بی‌طرفی بود.

تنها در معنای غیرترکیبی است که واژه‌ی روشنفکر از وابستگی به اعتقاد معینی رها می‌شود. اگر در ترکیب روشنفکر مذهبی، روشنفکر در خدمت اعتقاد مذهبی است، چگونه می‌توان مدعی بود که در ترکیب روشنفکر چپ چنین نباشد؛ و اگر چنین است، در ترکیب روشنفکر راست نیز انقیاد روشنفکر به چهارچوب معینی از اعتقاد پنهان است.

خاستگاه جنبش روشنفکری را باید در روشنفکران هگلی، پی‌ جست که به تئوری استدلالی عدالت و نیز تئوری دیالکتیکی باور داشتند. تئوری‌ای که تکامل را رویه‌ی بیرونی چالش درونی پدیده‌ها می‌دانست. یعنی جنبش روشنفکری با هگلیانیسم آغاز شد؛ عقلانیتی جذاب که کلاس‌های درس هگل را از جمعیت لبالب می‌کرد؛ در همان زمانی که کلاس‌های درس شوپنهاور سوت و کور باقی می‌ماند.

پایان جنبش روشنفکری را نیز می‌توان با فروریزی نظام سوسیالیستی و برپایی انقلاب اسلامی مشخص کرد. دو پدیده‌ای که موقعیت روشنفکر را به چالش و بحران کشید. روشنفکری، به‌ویژه روشنفکری مذهبی، دست کم در فاز دوم گسترش خود، فرزند انقلاب اسلامی بود؛ انقلابی که با برآمدنش به فروریختن آغازید و حامیان و دشمنان خود را یکجا زیر آوار گرفت.

روشنفکرانی که با گذر از سنت جنبش روشنفکری، به ریشه‌های تاریخی خود یعنی به ارزش‌های روشنگری وصل شده‌اند، باید راه دیگری را در این جنگل پرآشوب، در این لابیرنت تودرتو و پر از گمراهه بگشایند. سیاست در ایران از ترویج اصول روشنگری ناتوان است. اگر راه‌حلی باشد، در گسترش فرهنگ است و این رسالتی است بر دوش ادبیات.

برخورد واکنشی به‌هنگام تغییرات بزرگ و سریع، شاید گزیرناپذیر باشد. در دوران روشنگری نیز با چنین واکنشی روبه‌رو بوده‌ایم. در مدت کمتر از سه دهه از نیمه‌ی دوم سده‌ی هجدهم، سی و پنج جلد دائر‌ةالمعارف روشنگری به چاپ رسید که سنگر سترگ علم و دانش زمان بود، اما علم‌گرایی روشنگران در حقیقت افراطی بود و این افراط می‌رفت تا فرد را زیر اتوریته‌‌ی علم به عنصری نابالغ و وابسته تبدیل کند. همان وابستگی و رشدنیافتگی که روشنگری باید آن را می‌زدود. تنها در لبه‌ی پایانی دوران روشنگری بود که با انتشار «نقد خرد ناب و نقد خرد عملی» از سوی کانت روشنگری از خطر علم‌‌‌شیفتگی رها شد.

یکی از مهم‌ترین حوزه‌های کار روشنگری، در گذشته و اکنون، برخورد وهم‌زدایانه‌ی روشنگری با مذهب است. در میان روشنفکران سیاسی، این وظیفه گاه به فراموشی سپرده می‌شود. احترام‌گذاردن به دین، نباید با امتیاز اعتقادی‌ دادن به دین مخلوط شود.

پس از هگل، کارل مارکس در آلمان و امیل زولا در فرانسه به عقلانیت روشنفکری در دو جهت تکامل بخشیدند. زولا در فرانسه، آغازگر مدرنیته‌ای بود که به اصول روشنگری وفادار ماند، اما در آلمان، به‌ویژه پس از کارل مارکس، عقلانیت فلسفی که میراث هگل بود، به ایدئولوژی عدالت بر اصول روشنگری اولویت داد. با این همه اعتبار جنبش روشنفکری در هر دو شاخه، از مدرنیته‌ای برمی‌خاست که در آنها موج می‌زد.

مدرنیته‌ای که با هنر و ادبیات، موسیقی، فلسفه و طرفداری از حقوق اجتماعی اقشار پایینی آمیخته بود و در این مجموعه، عدالت اجتماعی بنیاد فرهیخته و معتبری پیدا کرد. دوران اوج و خیزش این عقلانیت اما در آلمان با تز دیکتاتوری پرولتاریا، این واکنش رمانتیک کارل مارکس به سرکوب خشن کمون پایان یافت.

در فرانسه نیروی انقلابی جدیدی در هنر که امپرسیونیسم نامیده شد، با دوستی گسترده‌ی زولا با امپرسیونیست‌ها به‌وجود آمد که با برداشتی مدرن به ترکیب آزادی‌خواهی، رئالیسم امپرسیونیستی و به‌کارگرفتن انتزاع، چنان ابزاری در خدمت آزادی، به بن‌بست عقلانیت روشنفکری در آلمان پس از کارل مارکس پایان داد و این واقعیت نشان داد که سوسیالیسم باید با برداشت پساامپرسیونیستی از آزادی هماهنگ می‌شد. آکماتوف در کتاب «خاله کاساندرا» می‌گوید: «انسان می‌بایستی به هنگام هر تولد و پس از هر مرگی این آرمان غیرقابل دسترسی را دگرباره بررسی کند.»

اینها فرازهایی بود از کتاب تازه منتشرشده‌ «ایران و ذات»، نوشته‌ی ناصر کاخساز. تکه‌هایی از متن «خیزش و ریزش یک عقلانیت». بخشی از جنبش چپ ایران که زنده مانده و در خارج از کشور زندگی می‌کند، داستان‌ها از سر گذرانده که جای طرحش اینجا نیست، اما اینجا و آنجا در این جهان پهناور گوشه و کنار کسانی به کشف خود نائل آمده‌اند و به‌جای شکستن صندلی بر سر این‌ و آن، با تیشه به جان خود افتاده‌اند و پیکر خود را تراشیده‌اند.
 
اینها چه در ادبیات مقاومت و چه در جنبش روشنفکری، سرمایه‌های ایرانند. کسانی که در تمام این سال‌ها در پستوهای تنهایی نه تنها برای خود، بلکه برای طیفی و آن‌گاه برای تاریخ ایران روشنگری کرده‌اند. جنبشی که بی‌دلیل تنها به صرف داشتن عقیده‌ای، ولو اشتباه، قلع و قمع شد و بازمانده و جان‌به‌در برده‌ی آن، پس از یک دوره‌ی سکوت و تماشا، حالا حضوری منتقد و منصف و محیط دارد.

آدم وقتی ناگزیر به تبعید می‌شود، انگار از بامی ناگاه افتاده است. مدتی نمی‌داند کجا افتاده و چرا افتاده. بعد آرام آرام باید دریابد که کجایش شکسته و چگونه باید از جا بلند شود. بعد که اطرافش را خوب پایید، یاد می‌گیرد که کدام طرف برود. در خیل به تبعیدافتادگان تنها بخشی توانستند راه را بیابند و به خلوت پناه برند و به جای زخم‌زدن به این و آن، کتاب‌ها را زخمی کنند. شب‌هایی که گلشیری در خانه‌ی من می‌خوابید، صبحش از کتاب‌هایی حرف می‌زدیم که دیشب زخمی کرده بودیم و این اصطلاح بین ما حالا برای من معنای دیگری دارد.

ناصر کاخساز یکی از این روشنفکران است که در تمام این سال‌ها اندیشه را در برابر اندیشه نهاده و با لبخند از کنار آدم‌ها گذشته است. این سال‌ها او چند کتاب نوشته و منتشر کرده که برای جنبش روشنفکری ایران غنیمت است. «گذر از خیال»، «از اغوا تا اغوا» و «ایران و ذات». تازه‌ترین کتاب او «ایران و ذات» نام دارد که به چاپ دوم هم رسیده است.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/09/post_262.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/09/post_262.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با آقای نویسنده</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 04 Sep 2010 16:26:07 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>قرآنی با جلد قرمز</title>
         <description><![CDATA[یکی‌یکی قرآن‌ها را از قفسه بیرون آورد و گذاشت جلوی زن. زن چادرش را از رویش باز کرد و نگاه کرد.

[[sound]]

- همه جورشو داریم مونده کدوم‏شو بپسندی

زن انگشتش را کشید روی یکی از قرآن‌ها: «دست شما درد نکنه، ممنون.»

مرد گفت: «این هم ترجمه‌ی قمشه‌ایه.» قرآن را گذاشت روی قرآن‌های دیگر: «همین را می‌خواهید؟» 
زن چادرش را باز کرد، دوباره بست. به ساعتش نگاه کرد: «آقا شما ساعت دارید؟»

مرد گفت: «چی؟ ساعت؟ نه ساعت نمی‌فروشیم.» 

بعد با انگشت دست راست، ریش‌های جو گندمی‌اش را خاراند. زن به ساعت دیواری روی قفسه نگاه کرد. ساعت چهارونیم را نشان می‌داد. مرد رفت به طرف قفسه‌ی سمت چپ: «برای استخاره هم اگر خواستید ...»
زن ساعت زرد طلایی را از مچش در آورد.

- خیلی خوبه، برای استخاره دیگه آدم دم به دم زنگ نمی‌زنه به این و اون. 

مرد خندید. دندان‌های سفید مصنوعی‌اش تکان خورد. بعد کلاه پشمی عرق‏چین مانند‌ش را برداشت، گذاشت کنار قرآن‌ها: «مردم بیش‌تر ترجمه‌ی قمشه‌ای رو می‌برند.» 

نگاه کرد به قرص صورت زن. بعد بلافاصله چشم‌هایش را پایین انداخت. دستش را گذاشت روی کلاه. زن با ساعتش ور می‌رفت تا این‏که روی ساعت چهارونیم تنظیم کرد: «هدیه‌ی این چنده؟» 

اشاره کرد به قرآن‌های کوچکی که در قفسه‏ی سمت راست مرد چیده شده بود. بعد اضافه کرد: «البته خود قرآن که ...»

مرد سرش را خاراند: «قابل‌دار نیست.»

زن ساعتش را به مچ بست. بعد آستین مانتوی ارغوانی‏اش را کشید روی ساعت. مرد به مچ زن نگاهی کرد. کلاهش را گذاشت روی سرش. زن به کتاب‌های بالایی اشاره کرد: «می‌‌شه اینارو ببینم؟»

مرد کلاهش را جابه‏جا کرد. خنده‌ی تصنعی روی صورتش نقش بست: «اونا مفاتیحند. می‌خوای؟» 

زن هم‏چنان نگاه می‌کرد. مرد زیر چشمی نگاهی کرد به مچ و به ساعت زن: «هم ترجمه‌دارش هست هم بدون ترجمه‌اش.» 

زن مقنعه‌اش را درست کرد: «یکی از ریز خط‏هاشو بدید.»

- چشم! مفاتیح که می‌دونید یعنی چه؟ یعنی کلیدها. کلیدهای معنوی، هرجور کلیدی بخواهید توی اینهاست، هر مشکلی داشته باشید توی این درمانش هست. هر مشکلی! این روزها خیلی فروش داره.

زن لبخندی زد وگفت: «بالاخره کلیده دیگه ...» و بال‌های چادرش با آرنج دست چپش جمع کرد. بعد یکی از قرآن‌ها را برداشت، شروع کرد به ورق زدن.

- دنبال چی می‌گردی؟ کدام سوره رو می‌خوای؟

زن جواب نداد،  تا این‏که به آخر قرآن رسید. مرد انگشتش را گذاشت روی یکی از کتاب‌های قفسه: «قصه‌های قرآن هم داریم. قصه‌ی حضرت یوسف.» 

زن جواب نداد. چادرش سرید و افتاد روی گردنش. مرد زیر چشمی به چشم‌ها و پلک‌های زن نگاه کرد. 

زن قرآن را گرفت به طرف مرد: «این چنده؟» 

مرد لبخندی زد: «ترجمه‌ی قمشه‌ایه. خیلی ترجمه‌ی خوبیه، خدا رحمتش کنه. همیشه می‌آمد اینجا.» 

اشاره کرد به چهارپایه‌ای که کنارش قرار داشت: «می‌‏نشست قرآن‌ها را برای مردم امضا می‌کرد. خدا رحمتش کند، مرد پاکی بود.»

زن چادر را ‌کشید روی سرش. قرآن را می‌بست، دوباره باز می‌کرد. 

- استخاره می‌خواهید؟ انشاءالله که خیره.

بعد سرش را بالا ‌آورد. به تارهای شرابی رنگی که افتاده بود روی صورت زن خیره ‌شد: «اگر برای استخاره می‌خواهید...؟» و قرآنی که جلد قرمز داشت، بر‌داشت جلوی زن ‌گرفت: «هدیه‌اش هم مناسبه. اصلاً هدیه‌اش قابلی نداره، می‌خواهید همین الان براتان یک ...؟»

زن چند قدم عقب رفت. به کتاب‌های بالای قفسه اشاره ‌کرد. 

- خانم توجه داشته باشید! این بالا ... 

قرآن را باز کرد: «اینجا خیلی روشن و واضح نوشته ...»

دوباره زل زد به صورت زن. زن کتاب را گرفت. به پشت جلد کتاب نگاه کرد. مرد تبسمی کرد: «البته انواع دیگری هم برای استخاره هست.» 

زن قرآن را باز کرد. بعد شروع کرد به ورق زدن. 

- دنبال کدام سوره می‌گردید؟ بفرمایید حقیر الساعه پیداش کنم. 

دستش را جلو برد تا قرآن را بگیرد از دست زن. دستش خورد به انگشتان زن. زن اخم کرد. مرد سرخ شد. دستی به ریشش کشید و زیر لب گفت: «عفو بفرمایید.» 

بعد اضافه کرد: «شرمنده! پی کدام سوره بودید؟»

زن گفت: «خط عثمان طاها نداری؟»

مرد سرش را بالا آورد: «اینها همه‌اش عثمان طاهاست.» 

زن چادرش را جمع کرد. دستش را گذاشت روی قرآنی که جلد قرمز داشت: «درشت خطش را می‌خواستم.» 

بعد دستش را از زیر چادر بیرون آورد، اشاره کرد به کتاب‌هایی که در قفسه‌ی پشت سر مرد بود. ساعدش از زیر آستین بیرون آمد. مرد فوراً روی برگرداند به طرف قفسه‌ها. 

- اون‌ها کتاب‌های چی‌اند؟ 

مرد رفت به طرف آنها: «همه‌اش قرآن و کتاب‌های مذهبی داریم. ما اصلاً نسل اندر نسل این کاره‌ایم.» 

مکث کرد. بعد گفت: «تفسیر می‌خواهید؟ چه تفسیری، نور، نمونه ...؟»

زن به ساعتش نگاه کرد. دید ساعت هم‏چنان روی چهارونیم مانده است: «سوره‌ای انعام را ندارید؟»

مرد یک به یک کتاب‌های قفسه را پایید. زیر لب می‌گفت: «والانعام، والانعام، والانعام ...»

زن شروع کرد به ورق زدن قرآن. 

مرد گفت: «نه، تمام شده.» 

زن گفت: «در کجای قرآنه؟»

مرد قرآن را برداشت، گفت: «این که کاری ندارد.»

زن دوباره ساعتش را باز کرد: «آقا شما ساعت ندارید؟» 

تراش سفید ساعد زن توجه مرد را جلب کرد زن دکمه‏ی ساعت را پیچاند. مرد به ساعت دیواری نگاه کرد: «باطری‌اش تمام شده.» 

زن آستین مانتو را روی ساعدش کشید و ساعت را در دستش نگه داشت: «دیرم شده، هیچ ندانستم چی می‌خواستم.»

مرد با دو دست کلاهش را محکم کرد گفت: «باید باطری‌اش را عوض کنم.» 

بعد در حالی‏که با انگشتانش ریشش را شانه می‏زد، اضافه کرد: «تفسیر نور خیلی ساده و روان است.» 
زن گفت: «نه تفسیر والعصر می‌خواستم.» 

مرد دوباره قفسه‌ها را پایید. دستش را گذاشت روی جلد بیستم ال‏میزان: «توی این هست.» 

کتاب را بیرون کشید و گرد و غبارش را تکاند. بعد فوتی کرد: «این عربیه به‏دردتان می‌خوره؟ فکر نکنم ...» 

زن ساعتش را گذاشت توی کیف چرمی قرمز رنگش، بعد لب برگرداند. گفت: «نه ... من که عربی بلد نیستم.»

مرد با عجله کتاب را سر جایش گذاشت. قفسه‌ها را کاوید. بعد کتابی را کشید: «این هم کتاب خوبیه؛ کتاب ازدواج در اسلام.» 

زن بی‌میل نگاه کرد. ناگهان صدای ترق ترق آمد. مرد و زن هر دو هراسان نگاه کردند. قرآن‏ها روی زمین پخش و پلا شده بودند.

مرد با صدای بلند گفت: «وای ...!» 

بعد دو دستی به سرش زد. کلاه پشمی از سرش افتاد جلوی زن. قرآن‌ها و کتاب‌ها را تند و تند جمع کرد گذاشت توی قفسه. گرد و غبارِ کتاب‏ها پیچیده بود توی فضا. زن خم شد تا کلاه را بردارد. چادرش افتاد. بال چادر را گرفت. خودش را پیچاند در چادر و شروع کرد به سرفه کردن. 

مرد کلاه را گذاشت روی میز. بعد عرق پیشانی‌اش را با آستین‌ پیراهنش گرفت. بعد کلاه را برداشت. گفت: «دست شما درد نکند.» 

زن سرفه‌ای کرد و گفت: «شما ساعت ندارید؟» 

مرد پفی کرد. گفت: «ببین چه گرد و غباری!» 

اشاره کرد به فضای تیره‌ی مغازه: «چندین سال بود به آنها دست نزده بودم.» بعد  اضافه کرد: «المیزان فارسی هم نداریم.»

زن عطسه‌ای کرد. گفت: «ساعت ندارید؟ من دیرم شده.» 

به ساعت خودش نگاه کرد: «اینم که خرابه!» 

مرد به آرامی گفت: «ساعت شاید همان حول حوش چهارونیم، پنج باشد.» 

زن به قرآن‌های روی میز نگاه کرد. گفت: «ترجمه‌ی دیگری ندارید؟ لطف کنید زود یکی رو بیارید.»

بعد به ساعتش نگاه کرد. گفت: «من می‌خوام برم.»

مرد گفت: «کی رو می‌خواهید؟» 

جَلد رفت از قفسه‌ها چند جلد کتاب را برداشت: «این فولادوند»، مکث کرد: «این هم مجتبوی. ترجمه‌اش حرف نداره.» کنار گذاشت: «این هم تازه آمده. مال خرمشاهیه.» 

آخری را گرفت جلوی زن و زل زد به صورتش. 

زن ساعتش را کرد به دستش. بعد با لبخند گفت: «این هم خراب شد، درست سر ساعت چهارونیم عصر.»

مرد اول به ساعد زن، بعد به ساعتش و بعد به ساعت دیواری مغازه‌اش نگاه کرد.

زن قرآن جلد قرمزی را برداشت باز کرد. مرد خیره شد به تارهای مویی که از پیشانی زن آویزان بود. زن قرآن را گرفت به طرف مرد: «آقا ببخشین، سوره‌ی والعصر را پیدا می-کنید؟»

«این که خیلی راحته خانوم! من آن سوره را حفظم.» بعد شروع کرد به خواندن: «بسم‏الله‌الرحمن‌الرحیم والعصر، ان الانسان لفی خُسر ... »

- می‌خواستم به ترجمه‌اش نگاه کنم ببینم خوب ترجمه شده یا نه.

قرآن را از دست مرد گرفت. به ترجمه‏ی زیر آیات نگاه کرد. مرد هم خیره شده بود به دست‌های او: «ترجمه‌اش حرف نداره.» 

زن قرآن را بست. دست کرد به کیفش، گفت: «چنده؟»

- قابلی نداره! 

زن چندتا هزاری بیرون ‌آورد.

- گفتم که قابلی نداره.

‌زن هزاری‏ها را گذاشت روی یک قرآن دیگر که جلدش سبز بود. بعد پرسید: «شما تسبیح هم دارید؟»

مرد سرخ شد. گفت: «من پول نمی‌گیرم؛ ببرید یک فاتحه برای اموات ما بخوانید.»

زن به ساعت دیواری نگاه ‌کرد: «مثلِ این‏که ساعت کار می‌کنه.» 

مرد به قرص صورت زن و تارهای شرابی رنگش که روی پیشانی‏اش ریخته بود، خیره ‌شد.

زن گفت: «ساعت چهارونیم عصر!»

مرد گفت: «ان‌الانسان لفی خسر ...» 

زن لبخند زد و قرآن را برداشت گذاشت توی کیفش. 

مرد گفت: «پس قرآن جلد قرمزی را برداشتید؟!»

<center> ▪ ▪ ▪ </center>

این داستانی بود با عنوان «قرانی با جلد قرمز» از ابراهیم اکبری دیزگاه. از مجموعه داستان‏ «خرده روایت‏های در باب چشم» که به‏زودی در آلمان منتشر می‏شود؛ کتابی که نتوانست از وزارت ارشاد در ایران اجازه‏ی انتشار بگیرد. هرچند نویسنده فلسفه خوانده و طلبه است و اهل علم، و از هرزه‏نویسی و هر نوع جانب‏داری سیاسی فاصله‏ها دارد، اما معلوم نیست چرا این داستان‏های ارجمند و قوی نتوانسته‏ در ایران مجوز نشر بگیرد.

این‌همه محدودیت، من‏باب سلیقه‏های ادواری و گزینش‏های اخلاقی، توسط آدم‏هایی که هیچ‏گونه صلاحیت علمی و حسی و حتی سنی لازم را ندارند، آسیب‏های بزرگی بر پیکر ادب و فرهنگ سرزمین ما وارد می‏کند.

با این‌همه، آدم‏هایی که کم‏ترین درکی از زیبایی ‏شناسی و هنر و ادبیات و تاریخ ندارند، مبنا را بر حذف و جزم و هدم گذاشته‏اند، اما غافلند که هنر دانه‏ی گیاهی است که هرگز زیر خاک نمی‏ماند و حتی از سنگلاخ هم عبور می‏کند تا سبز شود و پروبال بگشاید. این جزو جان و هستی هنر است.

داستان «قرانی با جلد قرمز» در ساعت چهارونیم شکل می‏گیرد. زمان می‏ایستد یا نویسنده زمان را می‏ایستاند و با ترفندی ساعت را متوقف می‏کند که همین یک لحظه در داستان او ساخته شود. آن هم با نگاه و حرکت و آه. در لحظه‏ای که قلبی تکان خورده و در برابر حضوری اغواگرانه، هم‏چون ساعت به‏ خواب می‏رود، خراب می‏شود و بعد که تمام شد، دوباره هم‏چون عقربه‏ی ساعت به‏راه می‏افتد.

ابراهیم اکبری دیزگاه با شناخت و تسلط کافی بر فضا، آدم‏ها و ادبیات، دوربینش را جای خدا می‏گذارد و نشان می‏دهد که داستان‏نویسی خلاق است. اشیا در داستان او شخصیتند و نه به وزن مذهبی‏شان، بلکه با وزن حضوری که در داستان دارند؛ اما چیزهایی قوی‏تر از خطوط نوشته شده در داستان، در لابه‏لای سطور پنهان حضور دارد که به داستان بعد ویژه‏ای می‏بخشد و نشان از توان نویسنده می‏دهد. 

مثلاً حضور اغواگرانه‏ی عمدی یا سهوی زن، به عنوان یک ذات در داستان جریان می‏یابد و در برابرش نیز این دلباختگی و بیچارگی باز به عنوان یک ذات عمل می‏کند تا اندیشه و جهان‏بینی و دین دست‏ به دست شود، دستمالی شود و فراموش شود.

اشیا در این داستان شخصیت می‏شود تا داستان شکل بگیرد و نویسنده نشان می‏دهد که دین و جهان‏بینی یک ملت، چگونه شیئی می‏شود تا از شخصیت بیافتد.

داستان ابراهیم اکبری دیزگاه در لایه‏های متفاوت جریان می‏یابد؛ در صورت و در معنا. یکی در ظاهر است و یکی در عمق. لایه‏ی عمقی داستان نوشته نشده، اما در داستان جریان دارد.

ابراهیم اکبری دیزگاه نویسنده‏ای است که نامش در ادبیات داستانی خواهد ماند و تا این‏جا که من خبر دارم، بیش از سیصد داستان کوتاه نوشته است.

عباس معروفی]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/08/post_261.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/08/post_261.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کارگاه داستان</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 31 Aug 2010 21:12:56 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تصویرهایی که از سایه آمده‌اند</title>
         <description>جنبش سبز ایران، برآمده از موقعیت تکنولوژی رسانه‌هاست. دیجیتالیزم، موبایل، اینترنت و سرعت جابه‌جایی تصویر و خبر، به انقلابی نافرجام انجامیده که ده‌سال پیش کسی حتی خوابش را هم نمی‌دید. 

[[sound]]

واکنش مردم به کردار حاکمیت توتالیتر، زمینه‌های انقلابی فراگیر را فراهم آورده که ظاهراً بهانه‌اش تقلب گسترده در آرای انتخاباتی است؛ اما واقعیت این است که مردم ایران از این همه دروغ و چپاول و اختلاس و ندانم‌کاری و سرکوب و دخالت به‌ ستوه آمده‌اند. جوان نسل جنبش سبز، برخلاف جوان نسل انقلاب ۵۷، تکلیفش با خودش روشن است. می‌خواهد آزاد و خوشبخت، کار و زندگی کند. می‌خواهد در امروز و آینده‌ی کشورش، نقش و حضور داشته باشد. می‌خواهد آن‌چه را دوست دارد و می‌پسندد، خودش انتخاب کند و بخواند و بشنود و ببیند. 

نمی‌خواهد دنبال هر جریان سربسته و هر شعاری راه بیافتد. نمی‌خواهد بی‌دلیل رژیمی را ساقط کند تا رژیم دیگر جایگزین شود؛ و به همین خاطر جنبش سبز مثل انقلاب ۵۷ زود به‌بار ننشسته و زود رهبر و  اسلحه پیدا نکرده است؛ و جالب‌تر این که رهبر ضمنی جنبش هم این ضرورت را دریافته و براساس پتانسیل جامعه گفته است: «هر ایرانی یک ستاد» و خطاب به جوانان جنبش سبز گفته است: «رهبر شمایید.»

حاکمیت توتالیتر تمامی مجلات و روزنامه‌های مستقل را ممنوع و تعطیل کرده است. صدها روزنامه‌نگار به زندان افتاده‌اند و صدها خبرنگار و عکاس به کشورهای همسایه گریخته و بسیاری از آنها خود را به اروپا رسانده‌اند. حالا تعدادی نشریه‌ی دولتی، خبرهای یکدست و خالص حکومتی را منتشر می‌کنند. جوان نسل جنبش سبز، به نشریات دولتی اعتماد ندارد. به همین خاطر منتظر خبرنگار و عکاس نمی‌ماند، خودش می‌شود خبرنگار و عکاس.
زمانه یک موبایل یا دوربین دستش داده که خود لحظه‌ها را به ثبت برساند. داغ‌ترین خبرها را به سراسر جهان مخابره کند و شگفت‌آورترین تصویرها را به دنیا نشان دهد. به همین خاطر منتظر روزنامه‌ و رادیو و تلویزیون هم نمی‌ایستد. از طریق ایمیل و یا وبلاگ یا فیس‌بوک خبر را خودش منتشر می‌کند.

وزارت ارشاد برای فیلمسازان دستورالعمل صادر کرده و از آنان خواسته که در مورد موضوعاتی فیلم بسازند که حکومت نیاز دارد. فیلمسازان مستقل عملاً توان کار ندارند. هم‌چنان که داستان‌ها و رمان‌ها اجازه‌ی انتشار نمی‌گیرند. هنوز حدود چهارهزار کتاب در انتظار مجوز انتشار است. بسیاری از نویسندگان و شاعران، ایران را ترک کرده‌اند و بسیاری از آنها که در وطن مانده‌اند، در اروپا دنبال ناشر می‌گردند که کتاب‌شان به زبان فارسی چاپ و منتشر شود، اما بدون سانسور. در دو سه سال اخیر به‌ویژه پس از انتخابات، کار هنری به‌کلی تعطیل شده است.

گرچه برخی معتقدند که جنبش سبز باید زود به‌بار بنشیند و نتیجه دهد، اما علی‌رغم هزینه‌ی سنگینی که وارد می‌شود، جامعه‌ی ما نیازمند آگاهی و تعریف‌های تازه از هر پدیده‌ای است. جامعه، نیازمند معرفت است. چیزی که به‌ دلیل حاکمیت نظام دلالی مثل روح از بدن جامعه پرکشیده و جسد بی‌معرفت و تهی، حالا سالیانی‌ست که برای آدم‌ها شاخ و شانه می‌کشد.

روح حاکم برجامعه‌ی ما در ایران، امروز همانی‌ست که در فیلم‌ها و سریال‌های تلویزیونی به نمایش درمی‌آید. تلویزیون سراسری و دولتی، آیینه‌ای برابر جامعه گرفته تا تصویر خودش را نشانش دهد. دیگر کسی به کسی رحم نمی‌کند. برادر به برادر، فرزند به پدر، پدر به فرزند، رفیق به رفیق، عاشق به معشوق. مثل این که دیگر چیزی وجود ندارد تا آدم‌ها به‌هم پای‌بند و وفادار بمانند. عصر آخرت‌زمانی شده. جامعه با عده‌ای غارتی روبه‌روست. عده‌ای که تا دیروز آشنا و برادر و فامیل بودند، امروز به قصد چپاول و غارت آمده‌اند و این روحیه در رسانه‌های دولتی، حالا به هر قصدی، تزریق می‌شود.

سندسازی، بالاکشیدن زمین و ملک مردم، فحشا، اعتیاد، دزدی، باج‌گیری، رباخواری، رشوه، حق‌کشی، آدم‌ربایی و بسیار کار خلاف شرع و عرف، مابه‌ازای سرسپردگی به حاکمیت، در کفه‌ی ترازو داوری مردم قرار می‌گیرد. مسئله‌ی روز جامعه همین خلافکاری‌هاست که در برابر سرسپردگی به حاکمیت اسلامی مورد نقد قرار می‌گیرد؛ اما چون حاکمیت با دروغ و تقلب و تجاوز و کشتار مردم بیگناه و بی‌پناه دستش آلوده است و دیگر حیثیتی ندارد، سریال‌ها و فیلم‌ها نتایج معکوس به‌بار می‌آورند. ضد قهرمان نزد مردم قهرمان است. چون دزدی و آن‌گاه دودره کردن پلیس، آن‌ هم پلیس ضد مردم، بسیار شرافتمندانه‌تر از آن است که ضدقهرمان با کول‌باری از گناه و خلاف تسلیم عدالتی شود که دروغ و سرابی بیش نیست.

موضوع بقیه‌ی سریال‌ها و فیلم‌های تلویزیونی، روح، سرگردانی ارواح در برزخ، قیامت و دنیای پس از مرگ است. سیاست‌گذاران فرهنگی، صحرای محشر اسلامی را به تصویر می‌کشند و آنچه آخوندها سالیان دراز بر منبرها در گوش مردم خوانده‌اند، حالا به صورت فیلم و سریال برای میلیون‌ها مردم ایران پخش می‌شود. هر فیلم و سریالی یک مشاور مذهبی دارد که نامش را هم در تیتراژ می‌نویسند. دوزخ و بهشت و برزخ به روایت ملاهای بی‌تجربه‌ای که کوچک‌ترین درکی از هنر و ادبیات و سینما ندارند، به نمایش درمی‌آید.

به نظر می‌رسد با این فیلم‌ها و سریال‌ها دارند روی واقعیت عریان جامعه سرپوش می‌گذارند. می‌خواهند چهره‌ی جامعه را با فیلم‌های غیر واقعی و خیالی بزک کنند، اما فقر و گرانی و تورم و دزدی و رشوه و غارت و سرکوب تا اعماق جامعه را پوشانده است و این چهره‌ی بزک‌ کرده، شباهتی به جامعه‌ی ما ندارد. شبیه آخوندی است که مدام دارد مردم را از عذاب الیم و آتش جهنم می‌ترساند. هر به چندی هنرپیشه‌ها و چهره‌های هنری معروف را به دیدار رهبر انقلاب می‌برند و تصویر دیدار را بارها برای مردم پخش می‌کنند تا نشان دهند که چقدر رهبر جمهوری اسلامی هنردوست و هنرپرور است. همین رفتارها موجب نفرت مردم از چهره‌های هنری شده و جوان‌ها مدام در وبلاگ و فیس بوک نفرت خود را از این هنرمندان ابراز می‌کنند. 

آنها با چشم‌های خود دیده‌اند که پلیس و نیروهای حکومتی بارها و بارها از روی جوان‌های تظاهرکننده‌ گذشته‌ و جسد له‌شده و ویران آنان را روی دست مردم گذاشته‌اند. و بدتر آن که همان شب در همان تلویزیون سراسری، حتی با دروغ‌های عجیب و غریب، نتوانسته‌اند بر جنایت خود سرپوش بگذارند یا توجیهی برآن بتراشند.

مردم با چشم‌های خود دیده‌اند که نیروهای بسیجی، بارها و بارها دختران جوان را ربوده و جسد سوخته و تجاوزشده و متلاشی آنان را در بیابان‌های اطراف شهر رها کرده و بدتر آن که از همان تلویزیون دولتی، حتی نتوانستند لحن تهدیدآمیز حاکمیت را بر اصرار خود در این جنایت پنهان کنند.

به اعتقاد من کش آمدن جریان مبارزه، کم‌ترین نتیجه‌اش آگاهی در لایه‌های عمیق اجتماع است. امروزه داستان‌ها و شعرهایی نوشته می‌شود که ریشه در جنبش مردم دارد. ریشه در ظلم و سرکوب و تجاوز دارد. یادم می‌آید در سال‌های جنگ، داستان‌ها و شعرها اکثراً گورستانی بود. عشق در گورستان پا می‌گرفت و جامعه‌ی جوان ایران، یک پایش لب گور بود. اما ستم و ظلم به صورت سمبلیک در آثار ادبی جلوه می‌کرد.

این روزها وقتی کار جوان‌ها را بخوانی، درمی‌یابی که همه‌ی تصویرهای سمبلیک و استعاره‌ها از سایه درآمدند و چهره پیدا کرده‌اند. داستان‌ها و شعرهای این روزها همه تصویر چالش‌های مردم با نیروهای حکومتی است. بار دیگر داریم به اساطیر ایران بازمی‌گردیم. بار دیگر به روشنی، نبرد خیر و شر روایت می‌شود. اهورا و اهریمن، رودررو قرار گرفته‌اند. جنگ آدم‌ها و دیوهاست.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/08/post_260.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/08/post_260.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">این سو و آن سوی متن</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 21 Aug 2010 21:02:13 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>احمد رافت و انقلاب آنلاین</title>
         <description><![CDATA[<strong>احمد رافت، روزنامه‌نگار مشهور ساکن ایتالیا، امروز در برلین است. فرصت را غنیمت می‌دانم و می‌خواهم از او بپرسم: ادبیات مقاومت ایران از دید شما به چه شکل‌هایی نمود پیدا کرده است؟</strong>

[[sound]]

ادبیات مقاومت را به نظر من باید به دو دسته تقسیم کرد. آن ادبیاتی که در خارج از کشور نوشته می‌شود، یعنی نویسندگان و شاعران و کسانی که در خارج هستند و آنهایی که در داخل ایران هستند. چون نوع برخوردها فرق می‌کند و فضاها و آزادی‌ها هم متفاوت‌ هستند.

[[photow01]]

ادبیات خارج از کشور، به نظر من ظرفیت‌های بسیاری دارد که کاملاً از آنها استفاده نمی‌شود. این هم فکر می‌کنم چند دلیل داشته باشد. یکی این که جامعه‌ی ایرانی خارج از کشور، متاسفانه روزبه‌روز کم‌تر می‌خواند و تحت تأثیر جوامع غرب که همه‌جا تیراژ کتاب و روزنامه پایین می‌آید، بیش‌تر تلویزیونی و اینترنتی شده‌اند.

بنابراین خواندن کتاب روی اینترنت مشکل است، چشم را ناراحت می‌کند، بنابراین متن کوتاه خوانده می‌شود و این کمی برای ادبیات محدودیت ایجاد کرده است برای این که بتواند آن‌طور که باید و شاید رشد کند. من فکر می‌کنم استعدادها وجود دارند، منتهی فضایی که به‌وجود آمده است نمی‌گذارد.

در داخل ایران مشکل چیز دیگری است. چون مخصوصاً در چند سال اخیر اکثر کتاب‌ها اجازه‌ی انتشار پیدا نمی‌کنند و با سیستم غیر رسمی یا دست به دست یا فتوکپی می‌گردند و خب این امکانات را کم می‌آورد، چون همه کس، به‌جز در شهرهای بزرگ، امکان دسترسی به این بازی موازی را ندارند و خیلی‌ها هم می‌ترسند بروند و از بازار موازی کتاب بخرند، چون بالاخره می‌تواند با دردسر توام شود.

من فکر می‌کنم که ما استعدادهای زیادی داریم. این‌ور و آن‌ور در اینترنت چیزهای بسیار جالبی از افراد مختلف می‌خوانم، ولی اینها به صورت کلاسیک انتشار پیدا نمی‌کنند و فکر می‌کنم هنوزهم این که آدم کتاب را در دستش بگیرد و ورق بزند جالب‌تر است. خواندن کتاب در اینترنت، اگر بخواهم خیلی جاهلانه بگویم، صفا ندارد. آدم می‌خواهد کتاب را ورق بزند، یادداشت‌برداری کند و کنارش چیزی بنویسد. 

روی این حساب این مشکلات هست. از نظر به قول معروف نوشتنی یا ایدئولوژیک که نگاه کنیم، یک اشکالی هم که در بعضی از نوشته‌ها هست این است که برخی ادبیات را با شعارنویسی اشتباه گرفته‌اند. یعنی خیلی‌ها کتاب نمی‌نویسند، شعار می‌نویسند. یک‌سری شعارها را به‌هم می‌چسبانند و آن هم فکر می‌کنم تا حدودی طرز فکر اینترنتی باشد. یعنی داستانی کپی‌کاری شده روی کاغذ می‌آورند.

مدام شعاری می‌نویسند و آنجا می‌چسبانند. من فکر می‌کنم کسی که کتاب می‌نویسد، باید قبل از نوشتن کتاب ایده‌‌ای داشته باشد و آن ایده را در فکر و مغز خودش پرورش دهد و بعد وقتی آنجا صاف و صوفش کرد، روی کاغذ بیاورد. 

من گاه روی کتاب‌هایی که می‌نویسم (که البته به زبان فارسی نیستند و به زبان ایتالیایی نوشته شده‌اند)، هفت،هشت ماه فکر می‌کنم و در مغزم مدام آنها را می‌نویسم. وقتی کاری در مغزم نوشته و آماده شد، آن موقع پشت کامپیوتر می‌نشینم و نوشتن‌ و تحریر آن بیش‌ از یک‌ماه طول نمی‌کشد. برای این که می‌دانم چه می‌خواهم.

خیلی‌ها شروع می‌کنند به نوشتن، بدون این که بدانند چه می‌خواهند و برای چه می‌خواهند بنویسند. آخر هم می‌شود یک‌سری چیزهای شعاری به‌‌هم چسبیده که به نظر من ارزش ادبی ندارد. البته می‌تواند بعضی افراد را دلخوش کند چون کتابی است که یک‌مقداری نق و فحش را دربرگرفته و با توجه به شرایط ایران، تا حدودی دق‌ دل آدم را خالی می‌کند. این اما ادبیات نیست. می‌تواند از نظر روان‌شناسی خاصیتی داشته باشد برای این که بعضی‌ها را که به‌ نوعی ناراحت و نگران هستند، خوشحال کند که بالاخره فحشی به حکومت داده شده است، ولی به نظر من کار ادبیات، چیز دیگری است. کار آن شعارنویسی نیست.

<strong>شما از مادری ایتالیایی و پدری که از روزنامه‌نگاران قدیمی بوده، سال‌ها در ایتالیا به‌عنوان روزنامه‌نگار ایتالیایی فعالیت کرده‌اید و شناخته شده‌اید. چیزی که در تمام این سال‌ها دیده‌ام و شاهد آن بوده‌ام، این است که احمد رفعت روزنامه‌نگاری ایتالیایی است اما بیش‌ترین رابطه‌اش با ایرانی‌ها است. دلیل آن چیست؟</strong>

ببینید من همان قدر ایرانی هستم که ایتالیایی هستم. من در جامعه‌ی ایتالیا هیچ وقت خودم را خارجی حس نکردم و ایتالیایی‌ها هم من را خارجی به حساب نمی‌‌آورند. من سال ۱۹۷۷ شروع به کار خبرنگاری کردم و هیچ‌وقت هم تا چندسال پیش کارشناس ایران به‌حساب نمی‌آمدم. کارشناس خاورمیانه بودم و عمدتاً هم در کشورهای خاورمیانه گزارش تهیه می‌کردم.یکی از دلایل آن این است که سالیان سال به ایران نمی‌توانستم سفر کنم و دلیل دیگر هم این است که آن‌چنان توجهی به ایران در مطبوعات ایتالیایی نمی‌شد.

تا این که حدود ده سال پیش تصمیم گرفتم برای اولین‌بار شروع کنم به زبان فارسی چیز گفتن و چیز نوشتن. از طریق رادیوها شروع کردم و به دلیل تماس روزمره‌ام با اخبار و وقایع ایران، در ایتالیا به یک کارشناس ایران تبدیل شدم. چیزی که تا قبل آن نبودم. امروز به‌عنوان مفسر در برنامه‌های تلویزیونی ایتالیایی کار می‌کنم و راجع به ایران صحبت می‌کنم. با برخی از رسانه‌های ایرانی نیز همکاری می‌کنم.

رابطه‌ی خودم به‌عنوان شخص، نه به‌عنوان خبرنگار با ایران، در تمام این سال‌ها هیچ‌وقت دچار خلاء نشده است. من در ایران به‌دنیا آمدم. ۱۸ سال اول عمرم را در ایران زندگی کردم و خودم را صددرصد ایرانی می‌دانم. بنابراین به ایران علاقه دارم. در سال‌های اخیر شاید به‌خاطر این که وضع ایران به‌نوعی تغییر پیدا کرده، این احساس در من به‌وجود آمده که ایران به من بیش‌تر احتیاج دارد تا ایتالیا؛ چه از نظر رسانه‌ای چه از نظر هرگونه فعالیت دیگری. بنابراین فعالیت‌‌های خودم  را روی ایران متمرکز کردم. چه در بخش نوشتاری و چه کار رسانه‌ای.

کتاب‌های من، پیش از دو کتاب آخر که در مورد ایران است، در مورد جنگ بوسنی بود، در مورد عراق بود. در واقع درباره‌ی کشورهای دیگری غیر از ایران بودند. من فکر کردم اگر فعالیت‌های خودم را متمرکز کنم و همراه‌شان کنم با احساسات شخصی خودم که همیشه روی ایران متمرکز بوده، می‌تواند بیش‌تر به درد ایران بخورد. ایتالیا یک کشور دمکراتیک است و کم‌وبیش باوجود مشکلات پیش می‌رود و بنابراین فعالیت و حمایت من از این مسئله یا آن مسئله تغییر آن‌چنانی در آن ایجاد نمی‌کند.

فکر می‌کنم اگر آشنایی‌ها و دوستی‌هایم با مقامات ایتالیایی که هم‌دوره‌ی دانشگاهی من بوده‌اند را در خدمت ایران بگیرم، می‌تواند موثر باشد. بنابراین تماسم با ایران روز به روز بیش‌تر شده است.امروز می‌توانم بگویم که حداقل روزی ده‌ساعت یا در مورد ایران مطلب می‌نویسم و یا با افرادی که در داخل ایران هستند در تماس هستم. مسافرت‌هایم عمدتاً در رابطه با ایران است و فکر می‌کنم به‌نوعی شاید مثل زمانی که بچه بودم، جوان بودم و در ایران بودم، دوباره ایرانی شده‌ام و آن نیمه‌ی ایتالیایی‌ام را فعلاً گذاشته‌ام توی قفسه در انتظار بماند تا وقتی ایران به افرادی چون من احتیاج نداشت، دوباره به سوی آن برگردم.

<strong>البته ایران همیشه به شما احتیاج دارد. چیزی که من شاهد بودم در تمام طول این سال‌ها، این است که برای چهره‌های شناخته‌شده از روزنامه‌نگارها و نویسندگان شناخته‌شده تا چهره‌های جوان، مثلاً از اکبر گنجی تا شیرین عبادی و دیگران، همیشه خانه‌ی تو یک مأمن و پناهگاهی برای ایرانی‌ها بوده است. </strong>

<strong>در ایران هم که بودم، همیشه فکر می‌کردم در ایتالیا یک دوست نادیده دارم که می‌توانم روی او حساب کنم. چیزی که به کار من مربوط می‌شود و امروز می‌خواهم با شما صحبت کنم، این است که نویسندگان جوان ایران هم وقتی من راجع شما با آنها صحبت می‌کنم، چهره‌شان لبخند می‌زند و خوشحال می‌شوند و احساس خوبی به‌شان دست می‌دهد از این که یک ایرانی در کشوری دیگر و به زبان دیگری می نویسد و موفق است. از این ادبیات جوان ایران که گوشه و کنار با آنها ارتباط دارید، چه خوانده‌اید، کدام‌های‌شان را می‌شناسید؟</strong>

برخی از کتاب‌های منتشر شده را می‌خوانم؛ چون دوستانم از ایران برایم به‌طور مرتب کتاب می‌فرستند و لطف می‌کنند. گاهی کسانی حتی کتاب‌شان چاپ نشده‌شان را برایم می‌فرستند و نظرم را می‌پرسند. من هم سعی می‌کنم نظر ندهم. چون من با این که حدود چهل سال بیش‌تر است که می‌نویسم و یک زمانی، در جوانی‌هایم شعر هم می‌گفتم و بعد گذاشتم کنار، خودم را متخصص نمی‌دانم.

خود شما هم شاهد هستید که چندتا از کارهایی را که به دستم رسیده بودند فرستادم برای شما تا نظر دهید. وقتی از من نظر می‌خواهند، می‌گویم از کسی نظر بخواهید که صاحب‌نظر باشد. من در مورد ادبیات خود را صاحب‌نظر نمی‌دانم.

در پاسخ به پرسش شما می‌توانم بگویم که میان جوان‌های ایرانی استعدادهای بسیار  خوبی وجود دارند که متأسفانه در ایران به‌ آنها توجه چندانی نمی‌شود.

یعنی جوانی که مثلاً شاعر است و شعر می‌گوید، جایی را ندارد که به آن مراجعه کند تا پرورش پیدا کند. نه ناشران آن جوری داریم که بتوانند به چنین فردی کمک کنند. ناشران ما تحت فشارند، مشکل کاغذ دارند، مشکل سانسور و مجوز دارند، بنابراین وقتی ندارد برای که صرف پرورش و انتخاب نویسنده‌ی نوجوان کند. وقت او صرف گرفتن مجوز و دوندگی در وزارتخانه‌های مختلف ازجمله وزارت ارشاد و وزارت اطلاعات می‌شود.

من فکر می‌کنم یک کار بسیار مثبتی که می‌توانند صاحب‌نظران ادبیات در خارج از ایران کنند، این است: الان که امکانات تکنولوژیک مثل اینترنت هم اجازه می‌دهد، دوره‌ای بگذارند برای نویسندگان جوان در ایران، برای این که بتوانند رشد کنند. من فکر می‌کنم که خیلی‌هاشان، حداقل آنهایی که من می‌بینم، نوعی کپی‌برداری می‌کنند از نسل قبلی‌شان و این جالب نیست.

خیلی‌هاشان هم وقتی آدم نوشته‌هاشان را می‌خواند، می‌بیند که ماورای آن کپی‌برداری، استعداد دارند تا چیز جدیدی به راه بیندازند. ولی خب متأسفانه کسی نیست راهنمایی‌شان کند. اگر نهادی شکل بگیرد که بتواند امکاناتی به‌وجود بیاورد و دورادور هم که شده امکانی برای تقویت جوان‌ها به وجود بیاید خیلی خوب است. مثل نهادهایی که به‌عنوان مثال به آموزش خبرنگاری از راه دور می‌پردازند و خبرنگارهای خیلی خوبی هم از این کلاس‌ها بیرون می‌آیند.

این جوان‌های علاقه‌مند بعد از این که از این تجربه استفاده کردند، شاید بشود آنها را تقویت کرد و امکانی به وجود آورد مثل سایتی که کارهای آنها را در ازای پرداخت مبلغ ناچیزی منتشر کند. چون من فکر می‌کنم نویسندگی را باید در ایران حرفه‌ای کرد تا فقط تفننی نباشد. نزد ما همیشه تفننی بوده است. یادم هست زمانی که در ایران بودم، حتی در سال‌های قبل ازانقلاب هم اغلب نویسنده‌های ما مجبور بودند شغل دیگری هم داشته باشند تا زندگی‌شان بگذرد.

من فکر می‌کنم باید کمک کنیم تا کسی که واقعاً نویسنده است، مثل خبرنگار حرفه‌ای شود. خبرنگار کسی است که از طریق نوشتن مقالاتش زندگی می‌کند. من فکر می‌کنم به جنبه‌ی اقتصادی ادبیات هم باید توجه کرد؛ نه فقط به جنبه‌ی هنری‌اش. وگرنه همیشه تفننی می‌ماند و خب کم کسانی هستند که بتوانند تفننی رشد کنند. در صورتی که در فضای حرفه‌ای، رشد کردن خیلی راحت‌تر است.

<strong>کتاب تازه‌ی شما در ایتالیا به چاپ دوم رسید و کمی هم سروصدا کرد. می‌خواستم بدانم این کتاب چه بود و در مورد چه بود؟</strong>

این که کتاب در عرض سه ماه به چاپ دوم رسید، نه تنها برای من غیر قابل انتظار بود، بلکه برای خود ناشر هم غیرقابل انتظار بود. یعنی واقعاً فکر نمی‌کرد کتابی درباره‌ی کشوری مثل ایران، آن‌هم درباره‌ی یک‌سری تظاهراتی که دیگر نیستند و ادامه پیدا نکردند و مدتی هم از آنها گذشته، این‌همه مورد استقبال قرار بگیرد. کتاب من در ماه فروردین‌ درآمد و سالگرد تظاهرات خردادماه بود.

[[photow02]]

تیتر و عنوان کتاب این توهم را به‌وجود می‌آورد که در مورد تظاهرات اعتراضی مردم ایران است. عنوانش هست: «ایران انقلاب روی خط» یا «ایران انقلاب آنلاین». این کتاب البته برای ایتالیایی‌ها نوشته شده است. یعنی برای یک خواننده‌ی خارجی نوشته شده است. چون خیلی‌وقت‌ها مجبور شده‌ام بخش‌هایی از تاریخ ایران را بگویم، برای این که آنها بفهمند اتفاق‌هایی که سال گذشته افتاد، چه بود؟ چرا به‌عنوان مثال چنین نقشی را زنان در این جنبش دارند؟

نویسنده‌ای که برای خواننده‌ی اروپایی می‌نویسد، اگر صحبت از نقش قرة‌العین و سیر حرکت زنان تا امروز نکند، احتمالاً خواننده‌ی اروپایی نمی‌فهمد چرا در ایران زنان چنین نقشی دارند، وقتی در کشورهای همجوار ایران هیچ گونه نقشی ندارند؟ اینها چیزهایی است که یک ایرانی احتمالاً می‌داند، اما برای خواننده‌ی اروپایی باید توضیح دهیم. 

البته به نظر من شاید نسل جوان آن قدر نداند. من از خیلی جوان‌های ایرانی‌ای که کتاب مرا در ایتالیا می‌خریدند می‌پرسیدم که قرةالعین کیست؟ آنها با شاعره‌ای که به نظر من مادر فمینیسم ایرانی است آشنایی نداشتند

من فکر می‌کنم این کتاب توانست روی دو مسئله تکیه کند:

یکی این که چهره‌ی آنهایی که بازیگران تظاهرات سال گذشته بودند، یعنی زنان و جوانان را نشان داد و گفت که چرا اینها بازیگران اصلی‌اند.

دوم این که نشان داد چقدر جوان‌های ایران قدرت استفاده از تکنولوژی‌ها و رسانه‌های جدید را دارند. روی این مسئله درواقع تکیه می‌کنم که رسانه‌های جدید، تکنولوژی اینترنت و به‌ویژه شبکه‌های اجتماعی و نقشی که می‌توانند در تغییرات اجتماعی داشته باشند (و فقط برای لاس مجازی نیست)، تا بدان‌حد است که می‌شود با آنها کارهای جدی‌تر کرد و ایرانی‌ها این کار را کردند و نشان دادند که می‌شود.

من در کتابم با یکی از پایه‌گذاران فیس‌بوک صحبت می‌کنم و او تعجب خودش را از استفاده‌ای که ایرانی‌ها از فیس‌بوک کرده‌اند نشان می‌دهد. او یکی از کسانی است که طرح فیس‌بوک را ریخته بود. این دو مسئله باعث شد این کتاب در ایتالیا مشتری پیدا کند و به چاپ دوم برسد.شما خودتان نویسنده هستید و می‌دانید، وقتی کتاب را منتشر کردید، دیگر متعلق به گذشته است. من فکر آینده را می‌کنم. الان دارم روی کتاب بعدی‌ام کار می‌کنم و اصلاً آن کتاب از یادم رفته است.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/08/post_259.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/08/post_259.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">این سو و آن سوی متن</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 15 Aug 2010 23:53:16 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>زنی را می‏شناسم من..</title>
         <description><![CDATA[<strong><em>تذکر مهم؛</em></strong>

به اطلاع خوانندگان عزیز می‌رسانیم که شعر «زنی را» که آقای عباس معروفی به خانم سیمین بهبهانی نسبت داده‌اند سروده‌ی خانم فریبا شش‌بلوکی است. 

خانم فریبا شش‌بلوکی، این شعر را در کتابی با عنوان <a href="http://zanira.sheshboluki.com/">«شبانه» </a>توسط انتشارات «جام گل» در کرج در سال ۱۳۸۳ در شمارگان ۲۰۰۰ نسخه منتشر کرده‌اند. نام این شعر «زنی را» است و از اشعار موفق خانم فریبا شش‌بلوکی به‌شمار می‌آید و در صفحه ۵۶ این مجموعه منتشر شده است. 

آقای عباس معروفی در مجموعه برنامه‌های رادیویی «ادبیات مقاومت» به نادرستی این شعر را از آن خانم سیمین بهبهانی پنداشته‌اند. در فایل صوتی هم شعر خانم فریبا شش‌بلوکی را به عنوان شعر خانم سیمین بهبهانی معرفی می‌کنند.
 
از خوانندگان زمانه و به‌ویژه از سرکار خانم<a href="http://zanira.sheshboluki.com/shf.jpg"> فریبا شش‌بلوکی، سراینده‌ی مجموعه اشعار «شبانه»</a> و از جمله سراینده و آفریننده‌ی شعر «زنی را..» پوزش می‌خواهیم. 

بخش فرهنگ رادیو زمانه

</strong>


<strong><small>قلم چرخید و فرمان را گرفتند<br>ورق برگشت و ایران را گرفتند<br>به تیتر «شاه رفت» اطلاعات<br>توجه کرده کیهان را گرفتند<br>چپ و مذهب گره خوردند و شیخان<br>شبانه جای شاهان را گرفتند</small></strong>

[[sound]]

<strong><small>همه ازحجره‏ها بیرون خزیدند<br>به سرعت سقف و ایوان را گرفتند<br>گرفتند و گرفتن کارشان شد<br>هرآن‏چه خواستند آن را گرفتند

به هر انگیزه و با هر بهانه<br>مسلمان نامسلمان را گرفتند<br>به جرم بدحجابی، بد لباسی<br>زنان را نیز، مردان را گرفتند<br>سراغ سفره‏ها، نفتی نیامد<br>ولیکن در عوض نان را گرفتند<br>یکی نان خواست بردندش به زندان<br>از آن بیچاره دندان را گرفتند<br>یکی آفتابه دزدی گشت افشا<br>به دست آفتابه داشت، آن را گرفتند

یکی خان بود از حیث چپاول<br>دوتا مستخدم خان را گرفتند<br>فلان ملا مخالف داشت بسیار<br>مخالف‏های ایشان را گرفتند<br>بده مژده به دزدان خزانه<br>که شاکی‏های آنان را گرفتند<br>چو شد در آستان قدس دزدی<br>گداهای خراسان را گرفتند

به جرم اختلاس شرکت نفت<br>برادرهای دربان را گرفتند<br>نمی‏خواهند چون خر را بگیرند<br>محبت کرده پالان را گرفتند<br>غذا را آشپز چون شور می‏کرد<br>سر سفره نمکدان را گرفتند<br>چو آمد سقف مهمان‏خانه پایین<br>به حکم شرع مهمان را گرفتند<br>به قم از روی توضیح‏المسائل<br>همه اغلاط قرآن را گرفتند

به جرم ارتداد از دین اسلام<br>دوباره شیخ صنعان را گرفتند<br>به این گله دوتا گرگ خودی زد<br>خدایی شد که چوپان را گرفتند<br>به ما درد و مرض دادند بسیار<br>دلیلش اینکه درمان را گرفتند<br>مقام رهبری هم شعر می‏گفت<br>ز دستش بند تنبان را گرفتند<br>همه این‏ها جهنم، این خلایق<br>ز مردم دین و ایمان را گرفتند</small></strong>

این تازه‏ترین شعر سیمین بهبهانی بود، با عنوان «قلم چرخید و فرمان را گرفتند».

[[photow01]]

شاعر بزرگ‏مان سیمین، از سال‏های معلمی‏اش که با غم و شادی و دنیای دختران دبیرستانی، الفتی عمیق داشته و در غزل‏هایی که سروده، همواره انسان و زندگی انسان‏ها محور نگاهش بوده، تا به‏ امروز دم‏به‏دم با نفس مردمان معاصرش اشک ریخته، خندیده و سخن گفته است.

قرن‏ها باید بگذرد، عطار و سعدی و مولانا و نظامی بیایند و بروند تا حافظ برآید؛ و آن‏گاه صائب و جامی و نیما تمام کنند، تا سیمین غزل آغاز کند.

شعر فارسی قرن دوازدهم و سیزدهم که با اشعار سنایی به‏سر رسیده بود و شاعران با کلمه صنعت می‏کردند، نیما برآمد که فصل جدیدی در شعر آغاز کند و نفس تازه‏ای به شعر ببخشد. آن‏وقت‏ها گمان می‏رفت که شعر کهن در قالب غزل و قصیده و رباعی و مثنوی تمام شده است و چنین نیز بود. به صنعت رسیده بود و دیگر در آن قالب‏ها حرف تازه‏ای وجود نداشت.

سیمین، پس از نیما، با غزل قامت کشید که بگوید: هیچ‏ چیزی نمرده است. در همان قالب غزل، کار تازه می‏توان کرد. هنوز هفتاد وزن تازه می‏توان آورد، حرف تازه می‏توان زد. می‏توان با غزل، با همان غزل تمام‏شده، نگاهی نو داشت. تا جایی که قالب تازه هم‏چون قاب، تابلوهای تازه و بدیع را در آغوش بگیرد.

سیمین گفت: نقاشی باید نو باشد. نگاه باید نو باشد. سیمین زبان سرخ جامعه‏ی سبز ماست. او نشان داده که می‏توان حافظ بود، در زمانه‏ای دیگر. اما نخواست که حافظ باشد، در قرن بیستم؛ خواست و توانست که سیمین بهبهانی باشد، در کنار حافظ. چرا که حافظ، حافظ است و سیمین، سیمین.

دوستداران عزیز برنامه‏های ادبی رادیو زمانه! برنامه‏ی «ادبیات مقاومت» این هفته را با شعر تازه‏ای از سیمین بهبهانی به‏پایان می‏برم. شعری با عنوان: «زنی را می‏شناسم من ...»

<strong><small>زنی را می‌شناسم من<br>که می‏میرد ز یک تحقیر <br>ولی آواز می‏خواند<br>که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می‏سازد<br>زنی با اشک می‏خوابد <br>زنی با حسرت و حیرت<br>گناهش را نمی‏داند 

زنی واریس پایش را<br>زنی درد نهانش را<br>ز مردم می‏کند مخفی<br>که  یک‏باره نگویندش 
چه بدبختی، چه بدبختی!<br>زنی را می‏شناسم من<br>که شعرش بوی غم دارد<br>ولی می‏خندد و گوید<br>که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می‏شناسم من<br>که هرشب کودکانش را<br>به شعر و قصه می‏خواند<br>اگرچه درد جانکاهی<br>درون سینه‏اش دارد

زنی می‏ترسد از رفتن<br>که او شمعی است در خانه<br>اگر بیرون رود از در<br>چه تاریک است این خانه 

زنی شرمنده از کودک<br>کنار سفره‏ی خالی<br>که ای طفلم بخواب امشب<br>بخواب آری<br>و من تکرار خواهم کرد<br>سرود لای لالایی 

زنی را می‏شناسم من<br>که رنگ دامنش زرد است<br>شب و روزش شده گریه<br>که او نازای پردرد است 

زنی را می‏شناسم من<br>که نای رفتنش رفته<br>قدم‏هایش همه خسته<br>دلش در زیر پاهایش<br>زند فریاد که بسه

زنی را می‏شناسم من<br>که با شیطان نفس خود<br>هزاران بار جنگیده<br>و چون فاتح شده آخر<br>به بدنامی بدکاران<br>تمسخروار خندیده

زنی آواز می‏خواند<br>زنی خاموش می‏ماند<br>زنی حتی شبانگاهان<br>میان کوچه می‏ماند

زنی در کار چون مرد است<br>به دستش تاول درد است<br>ز بس که رنج و غم دارد<br>فراموشش شده دیگر<br>جنینی در شکم دارد

زنی در بستر مرگ است<br>زنی نزدیکی مرگ است<br>سراغش را که می‏گیرد<br>نمی‏دانم؟ 

شبی در بستری کوچک<br>زنی آهسته می‏میرد<br>زنی هم انتقامش را<br>ز مردی هرزه می‏گیرد

زنی را می‏شناسم من<br>زنی را می‏شناسم ...</small></strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/08/post_258.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/08/post_258.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">این سو و آن سوی متن</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 07 Aug 2010 20:28:54 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«مرده‏ها خواب نمی‏بینند»</title>
         <description><![CDATA[[[sound]]

<strong>به هزار دلیل دوستت دارم<br>آخرینش می‏تواند کیف کوچکت باشد<br>بازشده در جوی آب<br>یا وقتی که گرفته بودی پیشانی‏ات را<br>لبخند می‏زدی.

آخرینش می‏تواند اولین بوسه‏مان باشد<br>در آسانسور دانشگاه<br>یا همین تخمه شکستن یواشکی 
توی سینما.

به هزار دلیل دوستت دارم<br>آخرینش می‏تواند دست‏هایت باشدروی صورت من<br>تا خدا و ابلیس اشک‌هایم را نبینند<br>یا روزی که در میدان ولی عصر <br>زمزمه کردی در گوشم<br>قرار نیست هیچ‏کس بیاید.

به هزار دلیل دوستت دارم<br>آخرینش می‏تواند سرفه نکردنت باش<br>روی سیگارهای من<br>می‏تواند ناشیانه آشپزی کردنت باشد<br>ناشیانه عشق‏بازی کردنت.

به هزار دلیل دوستت دارم<br>آخرینش می‏تواند لنگه کفش خونی‏ات باشد<br>روی پیاده‏رو<br>وقتی تنت را روی دست می‏بردند.

می‏تواند حسرت گیسوانت باشد<br>برای بوسیدن آفتاب<br>وقتی با روسری خاکت کردند.</strong>

این شعری بود با عنوان «بدون دلیل» از حامد ابراهیم‏پور؛ شاعری که ستایش‏گر عشق و زندگی است و برخی شعرهای او در ادبیات مقاومت ایران، هم‏پای سکوت مردم خواهد ماند. در سالی که گذشت؛ پشت پنجره یا در خیابان، چه فرقی می‏کند. تصویرهایی که عکس شد، در یادها چرخید، واژه شد و عاقبت شعر شد.

حامد ابراهیم‏پور پیش از این چند دفتر شعر منتشر کرده است. نامی آشناست، اما کتاب تازه‏اش، «مرده‏ها خواب نمی‏بینند»، ویژگی‏های ادبیات مقاومت را تماماً در خود دارد و به همین خاطر، در تبعید هم انتشار یافته است؛ در آلمان.

زبان شعرهای حامد ابراهیم‏پور ساده است؛ به‌سادگی حرف زدنش. لابد همین‏جورها حرف می‏زند. و چه خوب است آدم معمولاً ساکت باشد. به‏موقع حرف‏های به‏دردبخور بزند. از روزمرگی؛ از همین تشنگی و گشنگی؛ از همین کلاه گشادی که سر همه‏مان رفته؛ از مغبون شدن؛ از این‏که چندسال، چند قرن طول می‏کشد تا ما هم مثل بقیه‏ی آدم‏های دنیا، آدم‏وار زندگی کنیم و این‌همه نترسیم و این‌همه فرار نکنیم و این‌همه کشته نشویم و این همه دروغ و نام‏های دروغین در زندگی ما رژه نروند و این همه زندگی و خوشبختی و آزادی، مثل فیلم از برابر چشم‏های‌مان نگذرد و ما این‏همه حسرت نداشتن همه‏چیز را نداشته باشیم.

<strong>سردخانه</strong>

<strong>من ترسیده بودم!<br>پدر دندان‌هایش ریخته بود<br>و بیسکویت می‏خورد<br>تو جین آستین می‏خواندی<br>حلقه‏ی ازدواجت را<br>در لیوان چای هم می‏زدی<br>من رانندگی می‏کردم<br>من ترسیده بودم!

حوالی همین سطرها<br>لاستیک ترکید<br>چشم راستش را پیدا نکردیم<br>وقتی قرار است دفنت کنند<br>چه فرق می‏کند<br>چند تا دست داشته باشی

پدر گفت:<br>تلقین را من می‏خوانم<br>عینکش را زد<br>انجیل لوقا را چشم‏بسته خواند<br>ما همه<br>در صف ایستاده بودیم<br>و به شما تسلیت می‏گفتیم<br>بعضی‏هامان<br>گونه‏هایت را می‏بوسیدیم

من گم شده بودم<br>ناخدا را خرس خورده بود<br>تو شعر می‏خواندی<br>با چاقوی شکار<br>موهایم را کوتاه می‏کردی<br>من گفتم:<br>این کشتی غرق شده است<br>و دیگر هیچ کس<br>جنازه‏ی ما را پیدا نمی‏کند<br>پدر بیست‌وهشت سال تازه شده بود<br>دندان‌هایش را گذاشته بود<br>از پشت<br>پاهای تو را 
دید می‏زد!<br>تو سینه‏هایت را<br>در دهان من<br>گذاشته بودی<br>من گردنم درد می‏گرفت<br>من ترسیده بودم!

چهار سطر آن طرف‏تر<br>مغازه‏ی بین راهی را زدیم<br>سرت فحش می‏شد توی دیوار<br>گفتم: آرام باش<br>ما بیش‌تر گاوصندوق‏های دنیا را گشته‏ایم<br>فرزند کوچک ما<br>نمی‌تواند این‏جا باشد!<br>تا دواگلی‏ها را<br>سر کشیدیم<br>آژیر پلیس‏ها رسیده بود<br>پدر فریاد زد:<br>گوش می‏دهید؟<br>این آهنگ را من<br>بیست‌وهشت سال پیش<br>برای بیتل‏ها نوشتم<br>پدر روبان سیاهی<br>درچشم‌های من می‏چرخاند<br>تو بیسکویت می‏خوردی<br>من می‏دویدم<br>من ترسیده بودم!

زن دیوانه‏ای می‏گریست<br>و مرا<br>به نام کوچک پدرم<br>صدا می‏زد<br>تو ترسیده بودی!<br>بچه گریه می‏کرد<br>دستم را در دهانش گذاشتم<br>دست خودم نبود!<br>تو جیغ می‏زدی<br>من انگشت‏هایت را<br>به سنگ قبر بسته بودم<br>همه در صف ایستاده بودیم<br>و به شوهرت<br>تسلیت می‏گفتیم!<br>پدر گفت:<br>چمدانت را ببند<br>بعد از مردن<br>به بهشت می‏روی!<br>سرم ناقوس می‏زد<br>دنده‏هایم ریخته بود<br>گردنم تیر می‏کشید<br>دودش را<br>فوت می کرد توی صورتم<br>یکشنبه بود<br>اعتراف نکرده بودم!<br>پیرزنی قرآن می‏خواند<br>پدر گفت:<br>این آهنگ را ...!<br>و مرا<br>از پشت بام دانشگاه<br>هل داد پایین!<br>تو گریه می‏کردی<br>بچه گریه نمی‏کرد<br>من گم شده بودم<br>من ترسیده بودم!

تانک‏ها<br>از روی‏مان رد شدند<br>عنکبوتی<br>چشم‌های آلنده را خورده بود<br>و من<br>تکیلای دومم را<br>بدون لیمو خورده بودم.<br>گارسون مکزیکی<br>از زیر میز<br>پاهایم را قلقلک می‏داد<br>و سیگارش را<br>روی چشم‌هایم می‏تکاند.<br>تو پشت تریبون<br>سنگر گرفته بودی<br>پدر فریاد می‏کشید:<br>بیست‌وهشت‌تا فشنگ<br>بیش‌تر نداریم!<br>و من بیست‌وهشت‌ بار<br>شناسنامه‏ام را<br>روی شلوارش عق زدم.

توی رینگ<br>گاو خشمگین<br>نفس‏های آخرش را<br>سرمی‏کشید<br>ما هیچ‌کدام<br>تیر خلاصی زدن<br>بلد نبودیم!<br>و یک زن<br>که موهای شرابی‌اش<br>شلاق خورده بود<br>در میدان فلسطین می‏دوید<br>و چقدر<br>در باجه‌ی تلفن<br>تو را بوسیدن خوب است!<br>و چقدر<br>در باتلاق‏های بولیوی<br>گلوله و سیگار برگ می‏چسبد!<br>و مردم<br>نمازشان را که خواندند<br>ما را بلند کردند<br>بیندازند توی حوض سلطان!<br>و من هنوز زنده بودم<br>و جای چاقو<br>روی گردنم درد می‏کرد<br>پدر نصف شیشه را<br>بالا آورده بود.<br>توی گوش راستم<br>الله اکبر می‏گفت<br>توی گوش چپم<br>از کیانوری<br>که یک شب او را<br>در رخت‏خواب مادرم<br>کشته بود!<br>روی دیوارهای سردخانه<br>نوشته بود:

ارتش سرخ<br>سپیدتر از ارتش سبز است!<br>من این را<br>پیش از ناهار<br>به تو و تروتسکی گفته بودم!<br>و روی دیوارهای خانه نوشته بود:<br>ارتش سبز<br>سپیدتر از ارتش سرخ است!<br>من این را
بعد از ناهار<br>به تو و تروتسکی گفته بودم!<br>و گارسون مکزیکی<br>از زیر میز<br>پاهای هر سه‏مان را می‏مالید<br>و شب نشده<br>از هلیکوپتر<br>انداختندمان پایین ...<br>من هنوز جان داشتم<br>تو پشت فرمان<br>خوابت برده بود<br>پدر<br>با مرد همسایه<br>تریاک می‏کشید<br>من ترسیده بودم!

بیست‌وهشت سطر پیش<br>قرار گذاشته بودیم<br>در وسط امیرآباد<br>هم‏دیگر را ببوسیم<br>من
آهنگ آخر بیتل‏ها را<br>نوشته بودم<br>پدر سرطان داشت<br>تو با کارد آشپزخانه<br>موهایش را زده بودی<br>و مرد همسایه<br>با کارد شکاری مرا زده بود<br>قرار بود<br>گواهینامه‏ام را بگیرم<br>آخر هفته<br>پرواز کنیم ژوهانسبورگ<br>تو بمب‏ها را<br>زیر سینه‏بندت بسته بودی<br>بنا بود<br>بعد از هر بوسه<br>یکی از بازارهای عراق<br>دود شود<br>برود توی چشم‏مان<br>چشم‏هایت را<br>سرمه کشیده بودی<br>خلخال‏ها زیر مانتویت<br>صدا می‏کردند<br>توی دجله که می‏پریدی<br>موهایت مثل سفره‌ماهی<br>پهن می‏شد روی سینه‏ات<br>و ران‏هایت<br>در شلوار جین آبی<br>ستون‏های مداین می‏شد<br>توی آفتاب چشم را می‏زد<br>یحیی تو را می‏دید<br>توی آب<br>خودش را می‏زد!<br>تو<br>روی صندلی نشسته بودی<br>همسایه تو را می‏زد!<br>کوچه‏های تهران<br>دود شده بود<br>توی چشم‏های سبز تو<br>روی پیاده‌رو<br>پاهایت لیز می‏خورد<br>پیرمردی بالای سرت<br>ساز می‏زد<br>و به ژوهانسبورگ فکر می‏کردی<br>و به باجه‏ی تلفن فکر می‏کردی<br>و به مارتین هایدگر فکر می‏کردی<br>و پاهایت مثل ماهی<br>توی خون دست و پا می‏زد<br>پدر می‏گریست<br>و تمام ماهیگیران نیل<br>می‏گریستند<br>مردم دنیا<br>توی صف ایستاده بودند<br>و به هم‏دیگر تسلیت می‏گفتند ...<br>ناخدا را خرس خورده است<br>اما روزی<br>ما را پیدا می‏کنند<br>این را<br>پیش از سقوط هلیکوپتر<br>توی گوشم گفتی!

مریلین مونرو<br>راحت تمام شد<br>تو<br>راحت تمام کردی<br>اما این شعر<br>به راحتی تمام نمی‏شود.</strong>

حامد ابراهیم‏پور در شعرهای تازه‏اش، در کتاب «مرده‏ها خواب نمی‏بینند»، زمان را لابه‏لای تاریخ تقطیع می‏کند. تاریخ را قطعه قطعه توی شعرش می‏چیند. 

از هرجا چیزی به‏دردبه‌خور برمی‏دارد و با همان ضرب‏‏آهنگ تند، با ضرب‏آهنگ نبض آدمی که در خیابان‏های تهران دنبالش کرده‏اند، چیزهای به‏دردبخور را با کلمه‏هایی که هراس به جانت می‏اندازند، در طبقه‏های شعرش می‏چیند. آن‏قدر با دقت می‏چیند که اگر یکی‌اش را برداری، همه‏اش روی سرت آوار می‏شود. 

همین است که چاره‏ای نداری، جز این‏که با هیجان یکی از شعرهایش را بخوانی و بعد بروی در پیاده‏رو به خوانده‏هایت فکر کنی و بعد به این فکر کنی که زودتر برگردی تا شعر بعدی را بخوانی. یا نه؛ همان قبلی را یک‏بار دیگر مرور کنی. واژه‏ها از یادت رفته، ولی چیزی در تو جا مانده است: حسی؛ حس فرار؛ حس از دست دادن؛ حس از دست رفتن و حس‏های دیگر.

در سینما، گاهی همه‏ی این حس‏ها را با تصویر، موسیقی، جلوه‏های ویژه، دیالوگ و صدا در تو ایجاد می‏کنند. کم‏تر شده که شعری این‌همه را یک‏جا به تو بازگرداند. شعرهای حامد ابراهیم‏پور این قدرت را دارد که تنها با کلمه بتواند حس عمیق را در تو جا بگذارد. 

او شعرسازی نمی‏کند، به واژه فکر می‏کند. چیزی در او حس می‏شود و چیزی دستان او را روی کاغذ به حرکت درمی‏آورد و کلمه‏ها خودبه‏خود سر جای خودشان قرار می‏گیرند و شعر می‏شوند.

به‏ندرت پیش می‏‏آید که در بین ۱۲۴هزار داوطلب، کسی به شاعری مبعوث شود. شاعری تنها با خواندن و نوشتن و سال‏ها زحمت حاصل نمی‏شود. باید مبعوث شوی!

به همین خاطر است که شاعری هیچ‏گاه شغل نبوده و حرفه نخواهد بود. شاعری یعنی به‏رسمیت نشناخته شدن. شاعری برانگیخته شدن انسانی طاغی است که نمی‏تواند جلوی نبوغ و جنونش را بگیرد.

کلمه‏های شعری حامد ابراهیم‏پور از جنس واژگان قصه‏اند. لای شعرهایش چیزی هم برایت تعریف می‏کند و در بین سطرهای شعر داستانی جان می‏گیرد که هولناک است و تو می‏خوانی‌اش تا بدانی یک نفر دیگر هم همه‏‌چیز را می‏بیند؛ برادرکشی را بو می‏کشد و از بوی دروغ بالا می‏آورد.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/07/post_257.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/07/post_257.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">این سو و آن سوی متن</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 31 Jul 2010 15:57:20 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اعتراف</title>
         <description><![CDATA[<strong>می‏خوام بهت بگم که من دارم بهت خیانت می‏کنم؛ بدجوری‏ام دارم خیانت می‏کنم. کار سختی نیست. می‏تونم تا ابد به ‏تو خیانت کنم و تو هم تا ابد نفهمی.</strong>

[[sound]]

<strong>بدبخت! تو فقط بلدی با جسمت خیانت کنی. فقط بلدی که چشم‏ها و دست‏های منو بفروشی و بری دنبال ساق و سینه و کپل اون‌ها. چه طعمی روی لب‏هاشون هست که به لب‏های من می‏چربه؟ نکنه نوک تیز بینی‏های سربالاشون گیجت می‏کنه؟ 

بیچاره! از بس که کوچیک و پستی. می‏بینی و می‏خوای. درست عین بچه‏ها. ولی من انتقاممو ازت می‏گیرم. جوری که هرگز نمی‏تونی حدس‏شو هم بزنی.

من روحم مال کس دیگه‏س. تمام وجودم مال اونه. می‏دونی کی‏رو می‏گم؟ همون مرد ساکت و ساده‏ای که همیشه مسخره‏ش می‏کنی. همونی که به‏نظرت ناخون انگشت کوچکت هم نمی‏شه. ولی بدون که کور خوندی، اون صاحب روح منه. چیزی که هرگز نه خواستی و نه تونستی که تسخیرش کنی.

هروقت که با اون انگشت‏های سفت و زمختت منو بغل می‏گیری، هروقت که با لب‏های گوشتی و سیاهت سعی می‏کنی منو مثل هنرپیشه‏ی توی اون فیلم‏های آشغالی که هرشب می‏بینی ببوسی، یا اون هیکل گنده و سنگینت‏رو روم می‏ندازی، خبر نداری که توی قلبم پر از اون مرد می‏شه. چشم‏هام‏رو که می‏بندم، پلک‏هام پر از شیرینی نگاه عسلی اون می‏شه.

اینی که تو می‏بوسی، جسم پوسیده و تهی منه. جسم بی‏روح و خاک‏خورده‏ای که توی این سال‏ها زیر بار سنگین اون نگاه‏های خالی تو، جلوی چشم‏های گاومانند سوخته و کدرت، هرروز کوچک و کوچک‏تر شده. جسم حقیقی من متعلق به اونه.

بدجوری دلم برات می‏سوزه. چون نمی‏تونی حتی یک لحظه هم فکر منو به‏خودت مشغول کنی. می‏دونی چرا؟ چون ضعیفی. آره ... هرکی ندونه، من که می‏دونم؛ یک‏هزارم اون چیزی که ادعات می‏شه و مدام تو چشم این‏ و اون می‏کنیش هم نیستی. پای عمل که می‏رسه موش می‏شی. 

اون اول‏ها یادمه همه‏اش می‏خواستی واسه‏ی منم فیلم بیای، اما یه چند شب که گذشت، همه چیزت لو رفت. فهمیدم از زیر شکم هم شانس نیاوردی. درسته که من تا بیام توی خونه‏ی تو، چشم‏ و گوشم بسته بود، اما دیگه خر که نبودم، جونم!

به‏جاش اون نازنین، همون که به رنگ مهتابی پوستش می‏خندی و می‏گی که دست‏هاش شبیه دست زن‏هاست، خدا می‏دونه که از تو هزار برابر مردتره.

هرروز از خونه که می‏زنی بیرون، تا اون لحظه‏‏ای که از ناکجاآباد‏ها خراب و خسته و سیاه‏مست برمی‏گردی خونه، اون این‏جا با منه. خیالش‏رو آروم توی خونه ول می‏کنم. آزادش می‏زارم که برای خودش راه بره، بشینه، دولا بشه، عکس‏هامون‏رو نگاه کنه. یه چایی بریزه و با یه آب‏نبات قیچی گوشه‏ی لُپش، آروم آروم اونو هُرت بکشه.

باید بگم که گاهی هم می‏برمش توی اتاق خواب‏مون، روی اون تخت‏خواب کهنه‏ی چوبی. می‏ره یواشی لحاف‏رو می‏زنه کنار و خودش‏رو می‏کشه به سردی کیف‏آور ملافه‏ها. اون همیشه می‏ره جای من می‏خوابه. خیالت راحت! به سمتی که تو می‏خوابی، کار نداره. اون‏جا این‏جور وقت‏ها جای منه. آروم می‏رم کنارش و سیر نگاهش می‏کنم. سیر که نه ... تا بشه نگاهش می‏کنم. به چونه‏ی خوشگلش دست می‏کشم و نوک دماغشو می‏بوسم. 

انگشتام‏رو می‏کشم روی لب‌هاش و خط کم‏رنگ گوشه‏ی لبش‏رو می‏بوسم. هروقت می‏خواد چیزی بگه، لب‏هامو به لب‏هاش می‏چسبونم و پشت نفس قطع‏شده‏اش آروم می‏گم: هیس! لبخند می‏زنه‏ و باز من‏رو می‏بوسه.
حسودیت شد نه؟ آتیش گرفتی، می‏دونم. مردی که با هارت‏وپورت نیست. نمی‏دونی زیر اون همه آرامش خاکستریش چه آتیشیه‏. نمی‏دونی چقدر خوشحالم که مال اونم.

فردا می‏خوام براش خورشت فسنجون درست کنم. خیلی دوست داره، می‏دونم. هیچ‏کس توی فامیل نمی‏تونه مثل من فسنجون درست کنه. بعدازظهرها، وقتی که با اون انگشت‏های ظریف که مثل سرانگشت‏های نقاش زیباست، از تو خیالم پر می‏کشه و می‏آد روبه‌روم می‏شینه، براش نون و پنیرم می‏آرم. 

می‏خنده؛ آروم نونش‏رو پاره می‏کنه، یواشی که دردش نیاد. بعد یه نگاه به من می‏ندازه که مطمئن بشه نگاهم با اونه. بعد تیکه‏ای از نون‏رو با یک‏کم پنیر می‏پیچه و می‏گیره به طرفم. خودش هم یکی می‏ذاره دهنش. اون‏قدر نرم‏نرم باهاش بازی می‏کنه که آدم هوس می‏کنه از جاش بلند شه بره طرفش، بشینه رو زانوش و تا ابد ببوسدش‏. بعد بازهم منم و اون تخت‏وخواب چوبی کهنه‏ی من و تو.

زوری که نیست؛ این چیزها باید توی ذات آدم باشه. ظاهر که ملاک نیست. آره ... موهای سرش کمه و قدشم به‏زحمت اگه یکی دو سانت از من بلندتر باشه. اما هرچی هست، از تو خیلی بهتره. اون مالک روح منه، صاحب نگاه و کلام و نفس‏های منه. واسه‏ی خاطر اون‏هم هست اگه تا حالام زنده موندم و تونستم جسم خسته‏ی سردم‏رو با بدن هرزه‏ی تو، زیر سقف این خراب‏شده نگه دارم.

آره ... این‏هارو گفتم که بدونی انتقام هرزه‏گی‌هات‏رو هرشب و هرروز، توی هر ثانیه‏ام ازت می‏گیرم. مهم نیست که اون یه خیاله؛ مهم نیست که درست نمی‏دونم کیه، اسمش چیه، چند سالشه، چه‌کاره‏ست و چی و چی ... مهم اینه که دوسش دارم و الان دارم به تو خیانت می‏کنم. بدجوری هم دارم خیانت می‏کنم.</strong>

<center> ▪ ▪ ▪ </center>

این داستانی بود با عنوان «اعتراف» از فریال. همان دانشجوی فیزیک ساکن انگلستان. داستانی زنانه از جامعه‏ای بی‏تعادل که هیچ چیزش سر جایش نیست و دروغ از رأس هرم سرازیر می‏شود و تا پنهان‏ترین زوایای اعماق جامعه نفوذ می‏کند.

گاه بسیاری تصور می‏کنند که دروغ از لایه‏های اجتماع مثل هرم آفتاب بالا می‏خیزد، اما واقعیت این است که هر جامعه‏ای، بالفطره تشنه‏ی راستی و حقیقت است. مگر از بالا بر سرش دورویی و دورنگی و دروغ و دبنگ ببارد. آن‏هم در زندگی‏ها و روابط اجباری که خوشبختی را هرروزه پای قراردادهای غلط و عادت‏های سوخته قربانی می‏کند.

بار افشاگری لایه‏های پنهان روابط انسان‏ها را در این قرن، بیش از هرچیز، داستان به‏دوش داشته است و نویسندگانی توانسته‏اند آثاری ماندگار به‏جای بگذارند که اسرار کشف‏نشده را بدون شعار و گنده‏گویی‏ها علمی، به‏رخ خواننده بکشند.

پیش از این، داستانی از فریال در رادیو زمانه منتشر شده بود. در آن داستان هم گوشه‏ای از ذهنیت یک دختر به هنگام خواب در ملافه‏های سفید، افشا می‏شود. 

نویسنده در این داستان، لایه‏های ذهنی یک زن خانه‏دار معمولی را افشا می‏کند. زنی که هیچ‏کس توی فامیل نمی‏تواند مثل او فسنجان درست کند. زنی که تمام روز در خانه تنهاست و با ذهنیت خود باید کنار بیاید. 

این‏که ذهنیت زن توهم است یا واقعیت، در این داستان پیدا نیست، اما چیزی که در آن ناگفته‏ها خوانده می‏شود، این است که یک عشق آتشین به بی‏اعتمادی رسیده و حس انتقام مثل آتش در لابه‏لای کلمات شعله می‏کشد.

نویسنده در قالب ذهن یک زن عاشق، از آغوش شوهر به آغوش معشوق پناه برده و در این غلتواغلت، عشق گم‏شده‏اش را می‏جوید و آن هم همه ذهنی؛ و می‏گوید هرکس به اندازه‏ی نوری که به معشوق می‏تاباند، ماه‌اش می‏کند. هرچه بیش‌تر نور بتابانی ماه‏تر می‏شود و حالا  آن‏چه را باید از شوهر دریغ کنی، همه را در حس‏های شنوایی و بویایی و بینایی و حتی لامسه، یک‏جا می‏توانی خرج معشوق کنی. تا بتوانی لحظه‏هایت را قابل تحمل کنی. به‏ویژه آن لحظه‏ها که جسمت را به دست‏ها و تن شوهر تسلیم می‏کنی، روحت را بپوشانی و در ذهنت، با آن‏که عشق می‏ورزی، عشق‏بازی کنی؛ و این نخستین گام‏های انتقام‏جویی از رابطه‏‏ای عاشقانه است که حالا مشوش و مخدوش، به تباهی رسیده و دیگر چیزی جز بی‏اعتمادی، از آن باقی نیست.

فریال در داستان‏هایش به خوبی از کشف لایه‏های پنهان برمی‏آید و چیزهایی را افشا می‏کند که در پنهان‏ترین لایه‏های ذهن آدم‏ها دفن می‏شود. او از واژه‏هایی استفاده می‏کند که دقیقاً در جمله و در وضعیت، حس دقیق را القا می‏کند. او با هوشمندی از معشوقی می‏نویسد که حتی نامش را نمی‏داند و او را نمی‏شناسند.
نویسنده در این داستان، جنگی بین ذهنیت و واقعیت ایجاد کرده است. جنگی بین ذهن و جسم؛ و معتقد است که اتفاق فیزیکی مغلوب واقعه‏ی ذهنی است. 

این جنگ ذهن و جسم، هرروز و هرشب در دنیا، به‏ویژه در ایران اتفاق می‏افتد و بسیاری آدم‏ها در چرخه‏ی بی‏سرانجام تسلیم، روح‏شان را عقاب‏وار به‏پرواز درمی‏آورند و از مرزها و قراردادهای عرفی و شرعی می‏گذرند تا بتوانند زندگی را لحظه‏ای تحمل‏پذیر کنند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/07/post_256.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/07/post_256.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کارگاه داستان</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 17 Jul 2010 23:59:24 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«من شدم یکی»</title>
         <description><![CDATA[<strong>سه تا بودیم که عشق بین‏مون گم شده بود.        

اولش دوتا بودیم. به اون‏جا که رسیدیم دیدیمش. شدیم سه‌تا.</strong>

[[sound]]

<strong>سه‌تا شدیم. وقتی دیدیمش جلوتر رفتیم. جلوتر اومد. نگاه کردیم فقط. اون هم نگاه کرد فقط. گفتیم سلام. گفت سلام. دیگه هیچی نگفتیم. غذا خوردیم. خوابیدیم. روی سه تا تشک، زیرِسه تا لحاف. زیر سرمون سه‌تا بالش. سه تا بودیم. با هم اما تنها. سه تا آدم تنها بودیم.

ما دوتا- من و دوستم- روز بعدش رفتیم. اون تنها موند. وقتی برگشتیم، دیدیمش. دوستم عاشقِ اون شد، اون هم عاشق من شد. من عاشق ...!

روز بعدش ما دوتا- من و دوستم- رفتیم. اون تنها موند. روز بعدش برگشتیم. دیدیمش منتظرمونه جلو در. جلوتر رفتیم. جلوتر اومد. رسیدیم به هم. اون نگاهم کرد. دوستم نگاهش کرد. من نگاه ...!

روز بعدش ما دو تا رفتیم- من و دوستم- اون تنها موند. روزِ بعدش برگشتیم. دیدیمش جلو در بی‏تابی می‏کرد. جلوتر رفتیم. جلوتر اومد. رسیدیم به هم. دستا‏شو انداخت دور گردن‏مون. سه‌تایی بغل کردیم هم‏دیگه‏رو. گریه کردن اون دوتا. من گریه ...!

روز بعدش ما دوتا رفتیم- من و دوستم- اون تنها موند‏. روز بعدش برگشتیم. جلو در بی‏تاب بود و گریه می‏کرد. منتظرمون بود. جلوتر رفتیم. جلوتر دوید. اون بغلم کرد. دوستم بغلش کرد. من بغل ...!

روز  بعدش رفتیم، ما دوتا- من و دوستم -  روز بعدش برگشتیم. جلوی در قدم می‌زد، منتظر و مضطرب. منتظر ما بود. جلوتر رفتیم. دوید خودشو انداخت توی بغلم. لبامو بوسید. دوستم بغلش کرد. لباشو بوسید. من اما پیشونیشو ...!


روز بعدش ما دو تا رفتیم- من و دوستم - روز بعدش برگشتیم. چمدوناشو بسته بود. دم درمنتظرنشسته بود.

اون عاشق من شد. دوستم عاشق اون شد. من عاشق ...!

روزِ بعدش رفتند اون دوتا- دوستم و اون- دوستم عاشق اون بود. اون عاشق من بود. اون دوتا عاشق بودند. من عاشق نبودم اما. باهم رفتن اون دوتا. به‏هرحال عاشق بودن. حتی اگه عاشق هم نبودن. رفتند و الان رو یه تشک می‏خوابن، دوتایی. من هم رو یه تشک می‏خوابم، تنهایی . 

روز بعدش من تنها بودم. روز بعدش برنگشتن اونا. من هنوزم تنهام. اما احساس تنهایی ...!

چندروز بعدش، خبردار شدم دوستم که عاشق اون بوده، عاشقش نیست دیگه. چندروز بعدش خبردار شدم، اون که عاشق دوستم نبوده، عاشقش شده این‌بار. انگاری تبدیل شده بودن به هم‏دیگه. من اما عشقم‏رو از دست ...! 
من اما عشقم‏رو به دست ...!
من اما عشق ... !    
من اما ... !
من ... !

دو تا بودیم. شدیم سه‌تا. شدند دوتا. شدم یکی. خود خودم. تنهای تنها مثل ...!</strong>

<center> ▪ ▪ ▪ </center>

این داستانی بود با عنوان «من شدم یکی» از مهدی فرج‏پور، ساکن پاریس. او برای من نوشته رقصنده است و گاه داستان و شعر می‏نویسد و  نوشته که داستان‏ها و نوشته‏‏هاش در ایران اجازه‏ی انتشار ندارند.

او دو داستان برای زمانه فرستاده که در هر دو داستان از عنصر تکرار بسیار استفاده کرده است. در داستان دیگرش هم همین‏جور تکرارها، نقش اصلی را بازی می‏کنند.

گرچه تکرار یکی از عناصر اصلی رقص به‏حساب می‏آید، اما در داستان نمی‏توان عنصر تکرار را بیش از حد مورد استفاده قرار داد. عنصر تکرار، در داستان بسیار اهمیت دارد، ولی باید اندازه نگه داشت.

حرکات بدن محدود است و به همین خاطر، بسیاری از حرکت‏ها در رقص، با عنصر تکرار ساخته می‏شود و گاه تکرار به علاوه‏ی یک حرکت دیگر؛ اما کلمات و تخیل و رؤیا محدود نیستند و به‏همین خاطر نمی‏توان به چند حرکت محدودشان کرد.

داستان تا بی‏نهایت امکان مانور دارد. داستان جهانی است لایتناهی و در هیچ قفسی نمی‏گنجد. در هر قفسی، نفسش به‏شماره می‏افتد و زود تمام می‏کند. داستان از همه‏ی قفس‏ها و باید و نبودها و ایدئولوژی‏ها بزرگ‏تر است.

داستان مهدی فرج‏پور از بی‏تصویری رنج می‏برد. کلی‏گویی است. در حالی که داستان با روایت جزء‌به‏جزء ساخته می‏شود؛ با استقراء ریاضی. یعنی کوچک‏ترین نکته‏ها، ریزترین احساسات و دقیق‏ترین تصاویر.

در این داستان از ما دو نفر صحبت می‏شود و بعد از ما سه نفر و بعد از من یک نفر. گویی این سه نفر هیچ تفاوتی با هم ندارند. هیچ رابطه‏ای با هم ندارند، هیچ دیالوگی با‏ هم ندارند. 

گویی نویسنده می‏خواسته یک تئوری صادر کند و در حد یک خبر رادیویی آن را به گوش دیگران برساند. حال این‏که منطق داستان ذره دیدن است و از کاهی کوهی ساختن.

داستان، نه تئوری عشق صادر می‏کند و نه به مسائل روان‏شناسی و جامعه‏شناسی می‏پردازد. نویسنده، داستان را می‏نویسد که فقط یک داستان گفته باشد.

می‏گویند: باباگوریو مرد. می‏گوییم: خدابیامرزدش، همه می‏میرند. حال این باباگوریو کی هست؟ می‏گویند: همان پیرمرد ورمیشل‏ساز که دوتا دختر داشت و همه‏ی آرزویش خوشبختی و سعادت و شادمانی دخترهایش بود. 

می‏گوییم: خُب خیلی‏ها این‏جوری‏اند، خیلی‏ها با همین ویژگی‏ها زندگی می‏کنند و دست آخر هم می‏میرند. می‏گویند: نه این‏طور نمی‏شود. بیا کتاب باباگوریو را بخوان تا ببینی بالزاک چطور ذره‌ذره این شخصیت را ساخته که وقتی رمان تمام شد، دلت می‏گیرد، نفست بند می‏آید و می‏زنی زیر گریه.

می‏گویند شبی که بالزاک رمان باباگوریو را تمام کرد، وقتی آمد سر میز شام، داشت هق‌هق می‏کرد. پرسیدند: چرا گریه می‏کنی؟ چی شده؟ گفت: باباگوریو مرد! یعنی شخصیتی که خود با تخیل خود ساخته بود، چنان بعد زنده یافته بود که چاره‏ای جز باور آن نداشت.

مهدی فرج‏پور چاره‏ای ندارد جز این‏که برای داستان نوشتن وقت صرف کند. کسانی که داستان نوشتن را در حد یک سرگرمی فرض می‏کنند، نمی‏توانند امید داشته باشند که در داستان‏نویسی جایی باز خواهند کرد.

برای داستان‏نویسی باید وقت صرف کرد. نمونه‏های ادبی جهان را خواند و در هر داستانی به یک کشف نائل آمد. داستان‏نویسی، یک آدم را به‏تمامی در خود می‏بلعد.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/07/post_255.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/07/post_255.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کارگاه داستان</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 05 Jul 2010 15:59:50 +0000</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>

