<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>خارج از سیاست</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://zamaaneh.com/morenews/atom.xml" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11</id>
   <updated>2010-12-21T14:27:17Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.31</generator>

<entry>
   <title>آیا انتقاد از جایزه‌های ادبی اعتبار آنها را زیر سوال می‌برد؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/12/post_1484.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.47559</id>
   
   <published>2010-12-21T15:02:42Z</published>
   <updated>2010-12-21T14:27:17Z</updated>
   
   <summary>سیاوش میلانی: اگر جوایز ادبی می‌خواهند معتبر باشند، باید استقلال داشته باشند، اگر استقلال می‌خواهند باید هزینه‌هایشان را از جایی خارج از نظام حاکم بر چرخه‌ی تولید و عرضه‌ی آثار ادبی تامین کنند. اگر این‌گونه شد و برگزیدگان‌شان را بر مبنای ارزش واقعی کتاب‌ها معرفی کردند و نه اعمال فشارهای برون‌متنی و یا رفیق‌بازی‌های محفلی، آن‌وقت خود به خود دارای اعتباری می‌شوند که با یک نقد و بررسی ساده اعتبارشان به خطر نخواهد افتاد.</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="فرهنگ و ادبیات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      <![CDATA[<strong><small>بعد از یک دوره انتقاد و اعتراض به کم و کیف اداره‌ی جوایز ادبی، ترکیب هیئت‎های داوری و البته نحوه‌ی گزینش و نام برگزیدگان آنها، حالا چند روزی‎ست که نوبت به حامیان این جوایز رسیده تا میدان را به‌دست گرفته و از گوشه و کنار به حمایت از جایزه‎های ادبی بپردازند. این حاشیه‎ها که امسال بعد از اعلام نام کاندیداهای جایزه‌ی هوشنگ گلشیری و سپس جایزه‌ی نویسندگان و منتقدان مطبوعات شدت گرفته بود با انصراف یکی از کاندیداها در جایزه‌ی اخیر توجه بیشتری به خود جلب کرد و با انتقادات گوناگونی همراه شد تا آنجا که برخی علاقمندان به برگزاری این جوایز، ظاهراً با این باور که اگر ماجرا به این ترتیب ادامه پیدا کند، ته‌مانده‌ی اعتباری هم که برای جوایز ادبی باقی مانده از دست خواهد رفت، به اعلام موضع در مورد جوایز و همچنین به نقد چگونگی واکنش‌ها و انتقادها از جوایز ادبی مستقل پرداختند.</small></strong>

<strong>انتقاد نکنید، چون هرگونه انتقادی اعتبار جوایز ادبی را خدشه‌دار می‌کند</strong>

چهره‎های گوناگونی در این روزها به اعلام نظر در این رابطه پرداخته‎اند و از منظرهای مختلفی جوایز ادبی غیردولتی را تأیید و بر تأثیرگذاری این جوایز تأکید می‌کنند. بحث عمده‌ی آنها نیز این بوده که به هرحال جوایز ادبی در فروش کتاب‌های برگزیده بی‎تاثیر نیست و در اوضاع و احوالی که جوایز دولتی، ادبیات مستقل را ندیده می‌گیرند و نویسندگان مستقل هم علاقه‎ای به گرفتن جواز دولتی ندارند، پس چه بهتر است که جریان مستقل ادبی در ایران هم جوایزی برای خود داشته باشد؛ جوایزی که با وجود دشواری‌ها در سال‌های گذشته برگزار شده و به حیات خود ادامه داده‎اند. آنها می‌گویند از جوایز ادبی غیردولتی اصولا نباید انتقاد کرد، چون ممکن است چنین انتقادهایی به اعتبار جواز ادبی لطمه وارد کند.

<strong>جوایز ادبی در انحصار برخی ناشران است</strong>

در این‌که جوایز ادبی در فروش کتاب‌ها به هرحال بی‎تأثیر نیستند، بحثی وجود ندارد. در این هم بحثی نیست که جوایز ادبی غیردولتی باعث می‌شود که نویسندگان مستقل زیر دین نهادهای وابسته به دولت نباشند و همه می‌دانند که نهادهای اقتصادی علاقه‌ای به سرمایه‌گذاری‌های فرهنگی ندارند و به همین دلیل نهادهای جایزه‌دهنده از نظر مالی با مشکلات زیادی روبرو هستند، با این حال اگر این مشکلات به معنای داشتن جواز ادبی با هر کیفتی باشد، یک نوع مغلطه بیشتر نیست. وقتی جایزه‎ها (خدای نکرده!) به رفقا داده شود، فروشش هم نصیب آنها و به واقع نصیب آن ناشرانی خواهد شد که گویی این روزها ملاک برگزیده شدن را فقط در خوردن لگوشان روی جلد کتاب‌ها در نظر می‌گیرند و به همین خاطر جوایز ادبی به‌گونه‌ای در انحصار آنها درآمده است.

<strong>داوران را به گونه‌ای انتخاب کنید که سلیقه‌شان شبیه هم نباشد</strong>

البته این طبیعی‎ست که وقتی ناشری در زمینه ادبیات داستانی فعال‎تر است، اعتبار بالاتری دارد و یا تولیدات بهتر و بیشتری دارد، جوایز بیشتری را هم به خود اختصاص دهد، اما مشکل از آنجا آغاز می‌شود که مثلاً به‌شکلی غیرطبیعی نام یک ناشر و البته حلقه‎های نزدیک به آن، در میان برگزیدگان جوایز و همچنین هیأت‎های داوری مدام تکرار می‌شود. وقتی که در ترکیب هیأت داوران یک جایزه، مثلا جایزه نویسندگان و منتقدان مطبوعات (که این نامگذاری خودش مسئله‎ای‎ست! آیا این جایزه و داورانش نویسندگان و منتقدان مطبوعات را نمایندگی می‎کنند؟)، پنج نفر از هفت نفر از اعضای آن را، دوستان نزدیک و اعضای یک جریان و شبکه‌ی ادبی تشکیل می‎دهد، ظاهراً نباید تعجب کنیم اگر برگزیدگان هم به همین جریان و حلقه ادبی مرتبط بوده و آثارشان هم توسط ناشری که به این حلقه مربوط است منتشر شده باشد! به هرحال در اصول دموکراتیک داوری گفته می‎شود، نتیجه‌ی نهایی همیشه تابع سلیقه‌ی داوران است، اما آیا نباید فکری به حال ترکیب این هیئت‎های داوری کرد که سلیقه‌ها‎شان اینقدر نزدیک نبوده و اعمال سلیقه‎هایشان این همه حاشیه نداشته باشد؟

کافی‎ست نگاهی به نام هیأت‎های داوری در دوره‌های مختلف همین جایزه نویسندگان و منتقدان مطبوعات داشته باشید و تکرار معنادار نام‌ها را که ضامن حضور اکثریتی از یک حلقه‌ی ادبی خاص است را به وضوع مشاهده کنید. آیا واقعا برگزاری چنین جوایزی محل شک و شبهه و انتقاد نیست؟

<strong>انتقاد نهادهای جایزه‌دهنده را بی‌اعتبار نمی‌کند</strong>

به این نکته توجه داشته باشیم که اما آیا واقعاً انتقاد از نهادهای جایزه‌دهنده به اعتبار آنها ضربه می‎زند و علاقمندان ادبیات برای اینکه همین جوایز نصف و نیمه حفظ شوند، نباید لب به انتقاد بگشایند؟ می‌گوییم: مشکل در انتقاد نیست، بلکه در نحوه و چگونگی عملکرد یک نهاد جایزه‌‌دهنده‌ی ادبی و عدم استقلال آن است. این نابسامانی‌ها و نپذیرفتن انتقادات است که می‎تواند به نهادهای جایزه‌دهنده ضربه وارد کند، نه انتقاد صادقانه‌ی تنی چند از علاقمندان به ادبیات. جایزه‎ای که قرص و محکم و بی‎اگر و اما کارش را بکند، نه تنها نباید نگران از دست رفتن اعتبارش با نقد باشد، بلکه انتقاد از او به بهبود و باروری‌اش می‌انجامد. چرا که گردانندگانش به جای بستن گوش‌ها به انتقادات، آن انتقادها را آویزه‌ی گوش می‌کنند، و به جای پافشاری بر رویه‎های نادرست، به فکر اصلاح می‎افتند.

جایزه‌ی ادبی سالم اعتبارش را از وجود سلیقه‎های مختلف در هیأت داوری و غیر انحصاری بودن جوایزش کسب می‎کند؛ و اگر استقلال و بی‎طرفی در انتخاب ترکیب هیأت داوری و البته در انتخاب برگزیدگان توسط هیأت داوران وجود داشت، با هیچ انتقادی اعتبار نهاد جایزه‌دهنده زیر سؤال نمی‎رفت. اگر انتقاد وجود نداشته باشد و نهاد جایزه‌دهنده‌ای هر سال، از روی وظیفه به طیف یا جریانی مشخص توجه کند و فقط به تولیدات ناشر مرتبط با آن نهاد، جایزه دهد، می‌گوییم اصلا اگر چنین جایزه منفعلی وجود نداشته باشد، بهتر است.

<strong>جوایز ادبی باید واقعاً استقلال داشته باشند</strong>

وقتی بسیاری از جوایز ما به دلیل اوضاع نابسامان مالی، چشم به حمایت ناشران دوخته‎اند تا با دریافت مبالغی که در برابر درآمد آنها از ادبیات ایران، بسیار ناچیز است، چراغ این جوایز را روشن نگه دارند و یا حتی این جوایز ناتوان از تأمین مکانی با صد نفر گنجایش هستند که مراسم پایانی خود را برگزار کنند، بنابراین باز هم دست به دامان ناشران می‌شوند که چنین مکانی را در اختیارشان بگذارند، انتظار استقلال و انتخاب کتاب‌ها بر اساس ارزش‎ واقعی‎شان کاری‎ست عبث.

این درست مانند آن است که فی‎المثل در همین جشنواره‌ی فیلم فجر به اصطلاح بین‌المللی ما، هزینه‌های برگزاری جشنواره از جیب یک‌سری تهیه‌کننده‌ها تأمین شود، طبیعی‎ست که در آن صورت جشنواره باید به تولیدات همان‌ها هم جایزه بدهد! در چنین اوضاع و احوالی انتظاراتی به‌وجود می‎آید که با ذات رقابت‎ هنری - اگر مبنا ارزش واقعی ادبی‎ باشد- سنخیتی ندارد.

اگر جوایز ادبی می‎خواهند معتبر باشند، باید استقلال داشته باشند، اگر استقلال می‎خواهند باید هزینه‌هایشان را از جایی خارج از نظام حاکم بر چرخه‌ی تولید و عرضه‌ی آثار ادبی تأمین کنند. اگر این‌گونه شد و برگزیدگان‎شان را بر مبنای ارزش واقعی کتاب‌ها معرفی کردند و نه اعمال فشارهای برون متنی و یا رفیق‎بازی‎های محفلی، آن‌وقت خود به خود دارای اعتباری می‎شوند که با یک نقد و بررسی ساده اعتبارشان به خطر نخواهد افتاد.]]>
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>زمزمه‌های عاشقانه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/12/post_1483.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.47514</id>
   
   <published>2010-12-19T15:00:33Z</published>
   <updated>2010-12-20T19:30:00Z</updated>
   
   <summary>پانته‌آ بهرامی: نمایشگاه «زمزمه‌های عاشقانه» در روزهای پایانی نوامبر امسال در نگارخانه‌ی «زورو» در نیویورک گشایش یافت و تا ۲۴ دسامبر ادامه خواهد داشت. این نمایشگاه مجموعه‌ای از آثار سه زن هنرمند ایرانی را دربرگرفته است که در بیرون از مرزهای ایران زندگی می‌کنند. نقطه‌ی مشترک کار هر سه هنرمند توجه به لطافت‌های انسانی، نیاز به دوست‌ داشتن و دوست داشته شدن و روابطی است که ماورای دلمشغولی‌های روزمره قرار دارد.</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="فرهنگ و هنر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      <![CDATA[<strong><small>نمایشگاه «زمزمه‌های عاشقانه» در روزهای پایانی نوامبر امسال در نگارخانه‌ی «زورو» در نیویورک گشایش یافت و تا ۲۴ دسامبر ادامه خواهد داشت.

[[sound]]

این نمایشگاه مجموعه‌ای از آثار سه زن هنرمند ایرانی را دربرگرفته است که در بیرون از مرزهای ایران زندگی می‌کنند. نقطه‌ی مشترک کار هر سه هنرمند توجه به لطافت‌های انسانی، نیاز به دوست‌ داشتن و دوست داشته شدن و روابطی است که ماورای دلمشغولی‌های روزمره قرار دارد.

این سه هنرمند ایرانی، طبیعت، نقاشی‌های دیواری کاخ چهلستون در اصفهان و باغی رؤیایی در فرانسه را دستمایه‌ی کار خود برای خلق آثاری انتزاعی و آبستره قرار داده‌اند.</small></strong>

<strong>ناهید حقیقت، طراح نمایشگاه درباره‌ی معیارهای گزینش این آثار برای نمایشگاه «زمزمه‌های عاشقانه»، می‌گوید:</strong>

آثار ارائه شده در این نمایشگاه، مجموعه‌ای از آثاری است که عشق و حساسیت و رابطه را با سه نوع دید مختلف نشان می‌دهد. با تصاویری که هم واقعگرا و هم انتزاعی هستند. نقاشی‌های راجع به طبیعت متعلق به کارهای مینو آزاد است که در کانادا زندگی می‌کند. دلیل این که کارهای مینو را انتخاب کردم، این است که با وجود این که از طبیعت عکس گرفته است، ولی به نوعی رابطه‌ی انسانی و عاشقانه می‌پردازد.

[[photow01]]

رابطه‌هایی که احساسی هستند را در طبیعت خیلی قشنگ نشان می‌دهد. مثل رابطه‌ی سنگ و آب؛ درخت و آسمان. این رابطه‌ها به نظر من می‌توانند رابطه‌هایی عاشقانه باشند که در عکس‌های مینو زیاد دیده‌ام. او به طبیعتی که در آن زندگی  می‌کند و دور و بر خود می‌بیند عشق می‌ورزد.

<strong>دلتنگی</strong>

<strong>ماندانا، دیگر هنرمندی که آثارش در نمایشگاه «زمزمه‌های عاشقانه» ارائه شده، در ایران در رشته‌ی ریاضی تحصیل کرده، ولی علاقه‌ی وافر به هنر، او را به سوی حرفه‌ی عکاسی و نقاشی ‌کشیده است.

ماندانا شش سال است که در آمریکا زندگی می‌کند و در این مدت همواره دلتنگ ایران بوده است. «دلتنگی»‌ انگیزه‌ی گرفتن عکس‌هایی شده که در این نمایشگاه به نمایش درآمده‌اند.

[[photow02]]

او درباره‌ی کارهای خود چنین توضیح می‌دهد:</strong>

مجموع عکس‌هایی که در این نمایشگاه هست، همه از کاخ چهلستون گرفته شده‌اند. نقاشی‌های روی دیواره‌های کاخ چهلستون هستند. کاخ چهلستون بنایی است که برای بزم و عیش و نوش ساخته شده بوده است. بنابراین روی دیوارهایش نقاشی‌های تقریباً یک در دو متری وجود دارد که بیشترشان صحنه‌های رقص، آواز، میهمانی و تفرج در طبیعت و در کل لذت بردن از زندگی را نشان می‌دهد. نقاشی خیلی بزرگی هم در آن‌جا هست، در مورد جنگ‌ها و پیروزی‌هایی که پادشاهان آن زمان داشتند. بیشتر این نقاشی‌ها که روی دیواره‌های پایین قصر دیده می‌شود، در مورد لذت‌های زندگی، خوشی و خوشگذرانی و طبیعت و تفرج است.

نقاشی‌ها با شعر همراه نیستند. فقط نقاشی روی دیوار هستند؛ نقاشی‌هایی که اتفاق‌های زیادی هم حول و حوش آنها افتاده است. زمانی که انقلاب شد، تعدادی از آدم‌های متعصب ریخته بودند آن‌جا و قسمتی از این نقاشی‌ها را از بین برده بودند. روی خیلی‌ از این نقاشی‌ها خط و خطوطی هست که نشان می‌دهد مردم با چاقو، کلید و یا با برخی ابزارها سعی کرده‌اند که آنها را از بین ببرند. درواقع آدم‌هایی به این نتیجه رسیده بودند که باید این کار را انجام دهند.

[[photow03]]

بعدها به‌هرحال کار ترمیم روی اینها انجام شد و بیشتر نقاشی‌هایی که الان آنجا هستند ترمیم شده‌اند، ولی چون از نیروهای متخصص استفاده نشده و احتمالاً خواسته‌اند ترمیم را ارزان انجام دهند، کیفیت نقاشی‌ها همانی نیست که چهارصدسال پیش روی دیوار کشیده شده است. کیفیت نقاشی‌ها حداکثر در حد دانشجویانی است که سعی کرده‌اند ظاهراً کار را حفظ کنند. نقاشی‌ها به تنهایی روی دیوار هستند و به نظر من بیشترشان در وضعیتی اسفبار قرار دارند. به هرحال من متخصص ترمیم نیستم، اما خیلی‌هاشان در حال از بین رفتن هستند.

<strong>چه کسی این نقاشی‌ها را کشیده است؟</strong>

بیشتر نقاشی‌ها امضا ندارند. در زمان خودشان هم رسم این‌طور بود که معمولاً نقاشی‌ها را در ایران امضا نمی‌کردند.

<strong>به چه دوره‌ای تعقل دارند؟</strong>

چهلستون در دوره ی شاه عباس اول شروع و در زمان سلطنت شاه عباس دوم تکمیل شده است. زمان آن فکر می‌کنم حدود ۱۶۴۰ میلادی است. این سالی است که بنای چهلستون تمام شده است.

<strong>به عنوان عکاس و کسی که به کار هنری علاقه‌مند است، چرا این موضوع را برای کار عکاسی انتخاب کردید؟</strong>

من بعد از این که از ایران آمدم، تازه شروع کردم به دلتنگ شدن برای نقش و نگارهایی که همیشه دوروبرم بودند. نقش فرش، نقش کاشی‌های مساجد و تمام نقش‌هایی که چشم‌مان به آنها عادت کرده بود. این نقش‌ها بعد از مدتی آن‌قدر عادی می‌شوند که حتی ممکن است زیبایی‌شان را هم تشخیص ندهیم، ولی وقتی یکباره از آن فضا خارج شدم و دوسال هیچ‌کدام از آن زیبایی‌ها را ندیدم، هم دلم تنگ شد و هم بیشتر ارزش این همه زیبایی را درک کردم.

[[photow04]]

بنابراین در سفرهایی که به ایران دارم، سعی می‌کنم هربار یک قسمت از چیزهایی را که می‌بینم ثبت کنم. ما همیشه می‌گوییم که ایرانیها خیلی هنرمندند و به هنر اهمیت می‌دهند، ولی فکر می‌کنم ما ایرانی‌ها آن‌قدر که باید برای هنر ارزش قائل نمی‌شویم. شاید برای این که چشم‌مان به آنها عادت کرده است! به خاطر همین دلم می‌خواهد یک‌سری از اینها را ثبت کنم و آنها را داشته باشم تا هر زمان خواستم دوباره نگاه‌شان کنم و برای نقاشی‌ها و پروژه‌های جدیدم از آنها ایده بگیرم و اجرا کنم.

<strong>رنگ‌های رویایی</strong>

<strong>آثار ژانت بوخور، هنرمند ایرانی مقیم کالیفرنیا در رنگ‌هایی رؤیایی و تصاویری آبستره غوطه‌ور هستند. در واقع لطافتی عاشقانه در آثار این هنرمند موج می‌زند.

او از مادری ایرانی و پدری آمریکایی متولد شده و تحصیلاتش را در رشته‌ی بیولوژی و نقاشی در کالیفرنیا پشت سر گذاشته است.

ناهید حقیقت، طراح نمایشگاه، آثار ژانت بوخور را این‌گونه توصیف می‌کند: </strong>

کارهایش خیلی جالبند. به دلیل این‌که تمام کارهایی که گرفته از یک عکس به وجود می‌آیند. عکسی از باغ مونه در فرانسه گرفته شده و تا آن‌جا که من می‌دانم سال‌هاست که فقط با این عکس در کامپیوتر بازی می‌کند و در حدود صدها تصویر از این یک عکس به وجود آورده است. با وجود این که تمام فرم‌ها انتزاعی هستند، ولی فرم‌ها با همدیگر از رابطه‌های سکسی و عشقی صحبت می‌کنند. مخصوصاً رنگ‌هایی که به کار برده است، به این محتوا معنای بیشتری می‌دهند.

[[photow05]]

<strong>وقتی برای اولین‌بار وارد نمایشگاه شدم، رنگ‌های آبی آسمانی، صورتی و بنفش‌های رویایی، نوعی لطافت عاشقانه به من منتقل کرد. شما آن را چگونه دریافت کردید؟</strong>

نگاه شما در این زمینه خیلی درست است. این رنگ‌ها آن‌قدر لطیفند و آن‌قدر این فرم‌ها توی هم رفته‌اند که واقعاً مثل زمزمه‌های عاشقانه، داستان عشق برای ما تعریف می‌کنند.

<strong>می‌خواستم  از تجربیات خودتان برای‌مان بگویید و مشکلاتی که برای انجام چنین کاری وجود دارد؟</strong>

نکات مثبت‌ آن خیلی بیشتر است. من واقعاً لذت می‌برم که با هنرمندها تماس بگیرم و از استودیوهای‌شان دیدن کنم. نوع زندگی هر کدام‌شان فرق می‌کند. همه به نظر من آدم‌هایی هستند که سختی‌هایی را پشت سر گذاشته‌اند. آدم‌هایی هستند که هنر را به هر چیزی ترجیح داده‌اند. زندگی هنری، زندگی آسانی نیست.

[[photow06]]

متأسفانه این نمایشگاه که الان برپا شده است، یعنی «زمزمه‌های عاشقانه»، آخرین طراحی‌‌ای است که در این گالری انجام می‌دهم. از یک نظر متأسفم و از زاویه‌ی دیگر این تجربه برای من راه‌های زیادی را باز کرد. با آدم‌های خیلی زیادی برخورد کردم که هم برای کارهنری خودم خوب بودند و هم این که خودم را از نظر روحی سامان دادم.

<strong>نقش اجتماع</strong>

<strong>ماندانا فرد، در مورد نقاشی‌های بنای چهلستون اصفهان و نقش افت و خیزهای اجتماعی در هنر نقاش‌های آن دوران می‌گوید:</strong>

نمی‌توانم بگویم که نقاشی‌های این بنا تحت تأثیر شرایط اجتماعی آن دوران بوده است. نه فقط کارهایی که در ایران قدیم انجام شده، بلکه در جاهای دیگر دنیا هم اگر شما به هنر نگاه کنید، می‌بینید وقتی کسی که متولی امر است و در حقیقت خرج می‌کند و هنرمندی را استخدام می‌کند تا برایش نقاشی دیواری انجام دهد، تصمیم‌گیرنده، متولی و صاحب کار می‌شود.

[[photow07]]

اصولاً این‌که هنرمند خود تصمیم بگیرد که چه کاری را انجام دهد و در مورد هنرش فکر کند، یک پدیده‌ی مدرن است. یعنی شروع آن از قرن نوزدهم بوده و قبل از آن- تقریباً- ما چنین چیزی را زیاد نمی‌دیدیم. مثلاً نقاشی‌هایی که در کلیسا هستند را در نظر بگیرید. خب آن کسی که صاحب کلیسا بوده یا آن گروهی که تصمیم‌گیری می‌کرد، تصمیم می‌گرفت که چه نقاشی‌ای بر دیوار باشد. به عنوان نمونه نقاشی‌هایی که برای آدم‌های خیلی متشخص، به فرض برای پادشاه‌های کشورهای مختلف کشیده می‌شد نیز به همین صورت بود.

در واقع هنرمند ایده‌ای را که دیگران داشتند، برای‌شان اجرا می‌کرد. ایده‌ای که شاه عباس داشته، خوبی و خوشی و خوشگذرانی بوده و ما همان‌ها را داریم در این نقاشی‌ها می‌بینیم و از سختی‌هایی که احتمالاً در جامعه‌ی آن زمان ایران وجود داشته چیزی در این نقاشی‌ها دیده نمی‌شود. این نقاشی‌ها در مورد رقص و آواز و نشستن در طبیعت و نوشیدن شراب و خوش‌گذرانی و این‌جور چیزهاست.

<strong>شما به عنوان یک هنرمند جوان، فکر می‌کنید هنرمندان ایرانی در کارهای هنری‌شان چقدر تحت تأثیر پدیده‌های اجتماعی هستند؟</strong>

به‌طور مشخص بچه‌های نقاشی که داخل ایران زندگی می‌کنند، خیلی کارهای خوبی انجام می دهند. وقتی من نقاشی‌های‌شان ‌را نگاه می‌کنم، واقعاً کیفیت کارها خوب است. از نقاشی‌هایی که این‌جا می‌بینم، خیلی بهتر است. شاید فشارها و محدودیت‌هایی که وجود دارد، باعث می‌شود خلاقیت هنرمندها خیلی بیشتر بروز کند.

برای این‌که خیلی از ابزارهایی که این‌جا برای ابراز عقاید هنرمندان در دسترس است، در آن‌جا در اختیار هنرمندها نیست، ولی با این وجود می‌بینیم در همان زمینه‌هایی که می‌توانند کار کنند، واقعاً کارهای‌شان خلاق است و به شدت تحت تأثیر مسائل اجتماعی، زندگی شخصی، هویت انسانی و زندگی‌شان در ایران هستند.]]>
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>تا ظهر این ایوان خاک می‌شود</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/12/post_1482.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.47480</id>
   
   <published>2010-12-18T14:35:02Z</published>
   <updated>2010-12-18T12:51:09Z</updated>
   
   <summary>فرهنگ زمانه: قاسم آهنین‌جان به مناسبت درگذشت رستم‌ اله‌مرادی گفت: اصلا مهم نیست که او چگونه شعر می‌گفت و سبک و سیاقش چه بود. مهم این است که شاعر بود و مهم‌تر آن‌که درد شاعری داشت. اله‌مرادی برای شاعری‌اش هزینه کرد؛ از همه چیزش، خاصه از عمرش. او ادامه داد: می‌دانم کتابی از او چاپ شده و روز قبل از مرگش به من گفت شعرهای زیادی از او به جا مانده که امیدوارم شعرهایش به سامان برسند و روزی به دست مخاطب برسند.</summary>
   <author>
      <name>BabakM</name>
      
   </author>
         <category term="فرهنگ و ادبیات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      <![CDATA[<strong><small>زنده یاد رستم اله‌مرادی از شاعران موج ناب محسوب می‌شد كه از چند روز پیش در پی اختلال در سیستم گوارشی به بیمارستان آیت‌الله کرمی اهواز منتقل گردید و در روز یکشنبه ۲۱ آذر در پی ایست قلبی به بیمارستان بقایی اعزام شد. ایشان در ساعت ۱۳روز یکشنبه، ۲۱ آذر ۸۹ در بیمارستان بقایی اهواز از دنیا رفت. رستم اله‌مرادی در سال ۱۳۳۸در مسجدسلیمان به دنیا آمد. او بازنشسته آموزش و پرورش بود سال‌ها به تدریس ادبیات فارسی پرداخت. از او مجموعه شعری با نام «به نفع رویاها» در سال ۱۳۸۸ توسط نشر تپش نو به چاپ رسید.

مراسم خاکسپاری این شاعر در روز دوشنبه ۲۲ آذر ۸۹ در مسجدسلیمان از فرهنگسرای جوان به سمت بهشت زهرای چهاربیشه برگزار گردید. پیش از این قرار بود تا پیکر این شاعر را در قطعه هنرمندان دفن کنند که متأسفانه به علت كوتاهی مسؤلان با عدم تفکیک این قطعه خاکسپاری در گورستان عمومی انجام پذیرفت. درباره‌ی زنده‌یاد اله‌مردای دوستان و همکاران ما در مجله‌ی شعر گزارشی تهیه کرده‌اند که اکنون می‌خوانیم:</small></strong>

هرمزعلی‌پور از دوستان این شاعر گفت: یکی از عوامل دیریافت رستم اله‌مرادی طرز و طریقه انزوای خودش بود.اله‌مرادی متعلق به نسلی است كه از نسل مرحوم سیروس رادمنش به لحاظ سنی دو ـ سه سال فاصله داشت. وی افزود: دوست شاعرِ من، رستم اله‌مرادی، از زمره شاعرانی با تمایل و تعلق به شعر ناب معرفی شده و بعد به شعر حجم. او در مجموع با تلفیقی از این دو نام در محافل شعری شناخته شد. از او کتابی با نام «به نفعِ رویاها» چاپ شده. است به گفته‌ی علی‌پور، اله‌مرادی دبیر ادبیات در دبیرستان‌های مسجدسلیمان بود و شاعران جوان از تازه‌ترین نسل‌ها شاگرد او بودند.علی‌پور در گذشت اله‌مرادی را به جامعه شعر ایران ـ به ویژه جنوبیان ـ تسلیت گفت.

[[photow01]]

قاسم آهنین‌جان به مناسبت درگذشت رستم‌ اله‌مرادی گفت: اصلا مهم نیست که او چگونه شعر می‌گفت و سبک و سیاقش چه بود. مهم این است که شاعر بود و مهم‌تر آن‌که درد شاعری داشت. اله‌مرادی برای شاعری‌اش هزینه کرد؛ از همه چیزش، خاصه از عمرش. او ادامه داد: می‌دانم کتابی از او چاپ شده و روز قبل از مرگش به من گفت شعرهای زیادی از او به جا مانده که امیدوارم شعرهایش به سامان برسند و روزی به دست مخاطب برسند. آهنین‌جان بیان كرد: سال‌ها بود که ندیده بودمش تا همین روزهای اخیر كه ساعاتی دیدمش و شاهد رنج و درد بسیارش بودم در بیمارستان. قرار بود به دیدارش بروم که دریغا او رفته بود.

منصور خورشیدی از شاعران مطرح شعر حجم در مورد اله‌مرادی می‌گوید: او توانمندترین و پرکارترین شاعر شعر ناب در مسجد سلیمان بود. انتساب او به شعر حجم به دلیل مطالعه‌ی بسیاراو در آثار شاعران حجم گرا بوده است.

او می‌گفت تئوری‌های یداله رویایی ذهن و شعر مرا متحول کرده است. تنها اثر چاپ شده‌ی اله‌مرادی «به نفع رویاها» گواه این مدعا است. نقدی که بر این اثر نوشته‌ام و در سایت «پیاده‌رو» منتشر شده است. بر این باور بودم که اثر او تلفیقی از شعر ناب و شعر حجم بوده است.

باور ندارم که شعرهای منتخب این کتاب همه‌ی آثار اله‌مرادی در دو دهه‌ی شصت و هفتاد باشد. در هر صورت شاعر سعی کرده است کارهای نزدیک به هم، با شکل و محتوای هماهنگ را برابر مخاطبان خود قرار دهد.

[[photow02]]

او تمام خلاقیت‌های خود را عرضه کرده است. تجربه‌ی سال‌ها فعالیت در زمینه‌ی شعر ناب که وارثان زنده‌یاد منوچهر آتشی بودند. کنار سرآمدان این حرکت، هرمز علی‌پور و سیروس رادمنش ، از «نرگس فردا» تا «جانب کلمات» و امروز «به نفع رویاها» برابر مخاطبان قرار گرفت.

پرش‌های ذهنی، کارکردهای کلامی، خلق تصویرهای سه‌بعدی، ایجاز در بیان و معماری واحدهای حجم‌گونه از ویژگی‌های شعر او محسوب می‌شود.

تأکیدی که شاعر به نقش واژگان در شعر دارد، تلاش او را برای ارائه‌ی یک زبان آهنگین مضاعف می‌کند تا از همه‌ی ظرفیت‌های کلامی به نفع شعر بهره بگیرد.

کوشش شاعر این بوده است تا از دریچه‌ی تنگ مسجد سلیمان به اندیشه‌ی جهان راه پیدا کند، و آثار ایشان به مطبوعات خارج از کشور راه پیدا کند .

نگاهی به بیرون با تجربه‌ی سال‌ها ممارست در صدور شعر ایران به جهان تا شعاع حرکت خود را با تلاش انکارناپذیر با همه‌ی دقت در انتخاب شعر گسترش دهد.

[[photow03]]

درست یک ماه قبل، یعنی ۲۰آبان ماه ۸۹ به مدت ۱۰ روز مهمان او و هرمز علی‌پور و دیگر شاعران شعر ناب خوزستان بودم. به تحقیق آثار چاپ نشده‌ی ایشان از پنج دفتر بیشتر است. وسواس بسیار در چاپ اثر و بضاعت اندک معلمی مانع از انتشار آثار او شده است؛ و دیگر آن‌که: تأمل و سکوتی که سال‌ها اله‌مرادی تحمل کرده است، سکوتی معنادار بود! تلنگری به ذهن ناشران که رغبتی به چاپ مجموعه شعر از خود نشان نمی‌دادند.

در هر صورت حذف فاصله صورت عینی خود را نشان داد. برای شاعری که نمی‌دانست صدای شکسته بال در کدام گور می‌افتد، و چقدر ستاره می‌سوزد و چقدر لب از لب باز نمی‌شود. امروز شاعری که شاگردان بسیاری را به جامعه‌ی شعری مسجد سلیمان سپرده است، دیگر در میانه نیست. اما شعرهای باقی‌مانده از او نام و یادش را تا همیشه زنده نگه می‌دارد. 

دانستم این نسترن<br>دیوانه‌ترین رنگ از سپیدی‌هاست<br>خطا نمی‌کند چشمم <br>تا ظهر این ایوان    خاک خواهد شد <br>این گونه که بازو به بازوی من است 

دیوانه‌ترین رنگ از سپیدی‌ها مرز نمی‌شناسد؛ تولدش این‌جهانی نیست؛ عیار زبان معیار مشخصی ندارد. غنای شعر سهمی در زبان و سهمی در زمان دارد. چون شاعر حضور انسان را در شعر جست و جو می‌کند. در این حرکت خود را می‌جوید و ربط خود را سامان رابطه‌هایی می‌کند که مخاطب امروز را با این هنر زبانی دعوت به خوانش شعر خود کند.

رابطه‌ی شاعر با جهان پیرامون او همین صداست؛ صدایی که مفهوم فراخوان را در خود دارد.]]>
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>ادبیات معناباختگی (ابسورد)</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/12/post_1479.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.47435</id>
   
   <published>2010-12-17T10:20:47Z</published>
   <updated>2010-12-18T19:49:15Z</updated>
   
   <summary>ویدا وفایی: ابسوردیسم و تئاتر ابسورد به آثار گروهی از نمایشنامه‌نویسان اروپایی و آمریکایی اشاره دارد که در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ میلادی می‌نوشتند و کارهایشان را به روی صحنه می‌بردند. از مهم‌ترین ویژگی‌های ادبیات ابسورد فاصله گرفتن از فضاها و شخصیت‌های رئالیستی است. نمایش در زمان و مکانی نامعلوم رخ می‌دهد و شخصیت‌ها اغلب بی‌نام هستند و هیچ هویت مشخصی ندارند. آنها مدام درگیر گفت‌وگوها و یا وقایع کاملاً بی‌منطق و آشفته هستند.</summary>
   <author>
      <name>nushazar</name>
      
   </author>
         <category term="فرهنگ و ادبیات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      ابسوردیسم و تئاتر ابسورد به آثار گروهی از نمایشنامه‌نویسان اروپایی و آمریکایی اشاره دارد که در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ میلادی می‌نوشتند و کارهایشان را به روی صحنه می‌بردند. از مهم‌ترین ویژگی‌های ادبیات ابسورد فاصله گرفتن از فضاها و شخصیت‌های رئالیستی است. نمایش در زمان و مکانی نامعلوم رخ می‌دهد و شخصیت‌ها اغلب بی‌نام هستند و هیچ هویت مشخصی ندارند. 

[[photow01]]

آنها مدام درگیر گفت‌وگوها و یا وقایع کاملاً بی‌منطق و آشفته هستند. وقایع نمایش چنان بی‌قاعده‌اند که حالتی کابوس‌گونه و سورئال پیدا می‌کنند. اما در پس این ظاهر بی‌معنا، مضامینی چون تنهایی و انزوا، ناتوانی انسان‌ها برای دست‌یافتن به ارتباطی معنادار با یکدیگر، و بی‌معنایی زندگی و مرگ موج می‌زند. از مهم‌ترین نویسندگانی که نام‌شان با ادبیات ابسورد گره خورده، می‌توان از ساموئل بکت، ژان ژنه، اوژن ینسکو، هارولد پینتر، و ادوارد اَلبی نام برد. سنت‌گریزی و نوآوری‌های ادبیات ابسورد برای مخاطبان دهه‌ی پنجاه میلادی تازگی و جذابیت فراوانی داشت، اما پس از مدتی  قابل فهم و قابل پیش‌بینی شد. اغلب این نویسندگان پس از دهه‌ی شصت، از نوشتن آثار ابسورد دست کشیدند؛ به این ترتیب این جنبش ادبی عمر کوتاهی داشت، البته این مسأله به هیچ وجه از اهمیت و تاثیرگذاری آن نمی‌کاهد. 

    اصلی‌ترین مضامین این آثار عبارتند از معناباختگی، خشونت، و بی‌ثمری. معناباختگی به این معناست که جهان و زندگی در چشم انسان معنایش را از دست داده است، تصمیمات منطقی در این جهان ناممکن است و هر کنشی بی‌معنا و عبث. در پس دلقک‌بازی و لودگی نمایش، خشونتی است که در گفت‌و‌گوی میان شخصیت‌ها بروز ‌می‌کند و گاهی هم عیناً به شکل اعمال خشونت‌آمیز رخ می‌نماید. برای مثال، در نمایش «درس» اثر یونسکو، وقتی استاد می‌بیند که دانش‌آموزان از یاد گرفتن درس‌های او عاجزند، از کوره در می‌رود و تک تک آنها را می‌کشد. تصویر کردن این خشونت در ادبیات ابسورد، اشاره به جهان معناباخته‌ی امروز دارد که در آن جایی برای ترحم و همدلی نیست.  در اکثر آثار ابسورد بی‌ثمری و بیهودگی تلاش انسان تصویر می‌شود؛ تلاشی که در نهایت به هیچ منتهی ‌می‌شود.

   زبان ابزار بیان عقاید و اندیشه‌ها و وسیله‌ی ارتباط انسان‌ها با یکدیگرست، اما در ادبیات ابسورد زبان ناتوان از انتقال معناست. شخصیت‌ها جملاتی را بر زبان می‌آورند که معطوف به هیچ نتیجه‌ای نیست و باعث برقراری ارتباط و تبادل نظر میان آنها نمی‌شود. به عبارت دیگر، انزوا، بی‌معنایی و بی‌ثمری در زبان هم نمود پیدا ‌می‌کند. به همین خاطر دیالوگ در تئاتر ابسورد از اهمیت بسزایی برخوردار است. زبان کلیشه‌ای، تصنعی و خالی از معنا جزء لاینفک این آثار است. گاهی شخصیت‌ها لحن و زبان افراد تحصیلکرده و فرهیخته را تقلید می‌کنند اما حرف‌هایشان بی‌معناست.    
 
   ابسوردیسم با اگزیستانسیالسم مرتبط است، نحله‌ای فلسفی که با نام فیلسوفانی چون آلبر کامو و ژان پل سارتر گره خورده است. بی‌معنایی وضعیت انسان هم دغدغه‌ی اگزیستانسیالیست‌هاست و هم آفرینندگان ادبیات پوچی، اما هرکدام به شکلی متفاوت به آن پرداخته‌اند.  اگزیستانسیالیست‌ها نامعقولی وضعیت انسلن را در چارچوب منطقی اندیشه‌ی فلسفی سنتی می‌جستند، اما نویسندگان ابسورد اصول سنتی ادبیات و تئاتر را کنار گذاشتند تا مفهوم معناباختگی و بی‌منطقی را هم در فرم نشان دهند و هم در محتوا.
  
  اما شاید این سوال به ذهن مخاطب امروزی برسد که اساساً دلیل آغاز ادبیات ابسورد چه بود و ریشه‌ی این معناباختگی که نویسندگان ابسورد تصویر می‌کردند در کجا؟ آغاز ادبیات معناباختگی همزمان بود با سال‌های پس از جنگ جهانی دوم، جنگی که نتیجه‌اش بیش از چهل و هشت میلیون کشته و میلیون‌ها آواره بود و شهرهایی که به خرابه تبدیل شده بودند. مردم در مواجه با مصیبتی  به آن عظمت، وجودشان پر شده بود از بدبینی و یأس و درماندگی. حمله‌ی هوایی امریکا به هیروشیما و ناکازاکی ژاپن در سال ۱۹۴۵، ماهیت واقعی جنگ اتمی و احتمال وقوع فاجعه‌ای غیرقابل جبران را در برابر چشم مردم جهان آشکار کرد. آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی که در طول جنگ جهانی دوم علیه آلمان متحد یکدیگر بودند، پس از جنگ روابطشان تیره شد، و در دوران جنگ سرد این دو قدرت جهانی مشغول ساخت و جمع‌آوری تسلیحات هسته‌‌ای شدند. بدین ترتیب، سایه‌ی سنگین جنگ اتمی بر سر صلحی که پس از این همه خون‌ریزی به دست آمده بود، سنگینی می‌کرد. ادبیات ابسورد محصول دوران پس از جنگ جهانی دوم است که حس امید به آینده، به ترس و تردید و بی‌ثمری تبدیل شده بود.

منبع: 
   Literary Movements (Second Edition), project editor: Ira Mark Milne.

      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>ما همه بار به‌دوشان هم‌ایم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/12/post_1480.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.47436</id>
   
   <published>2010-12-16T23:40:59Z</published>
   <updated>2010-12-17T20:34:44Z</updated>
   
   <summary>محمود فلکی: اصولاً برپایی ِهر نهاد مستقل، چه ادبی برای ارایه‌ی جایزه چه غیر آن، در یک جامعه، می‌تواند آموزه‌ای باشد برای خودبسندگی ِمدنی تا شاید راهی برای اندیشیدن به چگونگی ِ برخورد دموکراتیک باشد؛ زیرا نهادینه شدن ِهر پدیده‌ی اجتماعی می‌تواند از رهگذرِ ایجاد نهادهای مستقل در درون جامعه‌ امکان‌پذیر باشد؛ وگرنه چیزی که از بالا، از دولت یا قدرت دیکته شود، حتا اگر نام ِ آن «چیز»، دموکراسی هم باشد، تا زمانی که از درون جامعه برنیامده یا در درون جامعه نهادینه نشده باشد، راه به جایی نخواهد برد.</summary>
   <author>
      <name>BabakM</name>
      
   </author>
         <category term="فرهنگ و ادبیات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      <![CDATA[<strong><small>در ادامه‌ی بحث جوایز ادبی در رادیو زمانه و به چالش کشاندن آنچه که برخی از آن به‌عنوان «مافیا»ی ادبی و برخی «شبکه»‌های ادبی متشکل از نویسندگان و صاحب‌نظران پرکار و خلاق یاد می‌کنند، می‌پرسیم:

آیا با توجه به سانسور ادبیات خلاق در ایران، جوایز ادبی می‌توانند به رشد ادبیات معاصر ایران کمک کنند، یا اینکه در این شرایط اصولاً ادبیات قابل تاملی آفریده نمی‌شود؟/ کیفیت نقد ادبی در ایران چگونه است؟/ آیا فکر می‌کنید در ایران مبانی قابل اعتمادی برای داوری ادبی وجود دارد؟

از شما صمیمانه دعوت می‌کنیم در این بحث شرکت کنید. نظرات همه‌ی عزیزان اعم از مخالف یا موافق را در کمال امانت‌داری منتشر می‌کنیم.

برای آغاز این بحث درازدامن، این پرسش‌ها را با جمعی از صاحب‌نظران در میان گذاشتیم. امروز نظر محمود فلکی، نویسنده و از اعضای هیأت داوران جایزه‌ی بنیاد هوشنگ گلشیری را می‌خوانیم:
فرهنگ زمانه</small></strong>
 
<strong>ما همه بار به‌دوشان همیم</strong>

انگار سانسور و حذف آثار ادبی تنها در همین چند سال اخیر پیش آمده که حالا به این فکر بیفتیم که با این شرایط آیا جوایز ادبی می توانند به رشد ادبیات معاصر یاری دهند یا نه! سانسور در جامعه‌ی ایران سده‌هاست که سد راه آفرینش در همه‌ی زمینه‌ها می‌شود. سانسور نه تنها از طریق ممیزی به طور رسمی اعمال می‌شود، بلکه در وجود همه‌ی ما خودسانسوری و سانسورِ دیگری به نوعی ریشه دوانده است، و به همین علت است که مدام در پی حذف دیگری به هر وسیله‌ای هستیم. سانسور امری اجتماعی- روانی در همه‌ی جوامع خودکامه است که دیگر بزرگ و کوچک یا دولت و فرد  نمی‌شناسد. به قول نیمایوشیج «ما همه بار بدوشان ِ همیم.» منتها نوع و شدت آن می‌تواند تفاوت داشته باشد.

[[photow01]]

<strong>نهادهای مستقل به خودبسندگی مدنی می‌انجامند</strong>

اگر وجود و حضور ِ نهادهای مستقل را با نگاهی دیگر بررسی کنیم، شاید به درک دیگری از موضوع برسیم:

اصولاً برپایی ِهر نهاد مستقل، چه ادبی برای ارایه‌ی جایزه چه غیر آن، در یک جامعه، می‌تواند آموزه‌ای باشد برای خودبسندگی ِمدنی تا شاید راهی برای اندیشیدن به چگونگی ِ برخورد دموکراتیک باشد؛ زیرا نهادینه شدن ِهر پدیده‌ی اجتماعی می‌تواند از رهگذرِ ایجاد نهادهای مستقل در درون جامعه‌ امکان‌پذیر باشد؛ وگرنه چیزی که از بالا، از دولت یا قدرت دیکته شود، حتا اگر نام ِ آن «چیز»، دموکراسی هم باشد، تا زمانی که از درون جامعه برنیامده یا در درون جامعه نهادینه نشده باشد، راه به جایی نخواهد برد. بنابراین، این جایزه‌های مستقل، با همه‌ی کاستی‌ها و دشواری‌هایش، می‌توانند به عنوان حرکت مستقل یک نهاد اجتماعی، در مجموع تأثیر مثبتی داشته باشند.

 اگر این دلیل را برمثبت بودن اهدای جایزه‌ی ادبی مستقل ندانیم، دلیل دیگری هم وجود دارد تا حضور آنها را مثبت ارزیابی کنیم. یکی از دلایل می‌تواند این باشد که این جایزه‌ها دست‌کم این حُسن را دارند که چند صباحی کار ِ بحث و نقد ادبی را راه  می‌اندازند و حرکتی هرچند کوچک  در جامعه‌ی ادبی پدید می‌آورند.

<strong>هر حرکت مستقلی نیاز به پشتیبانی دارد</strong>

درست است که هرچه سانسور شدیدتر عمل کند، امکان انتشار آثار ادبی و غیر آن کمتر می‌شود، و جایزه‌هایی از این دست ممکن است حقیقت ِ وجود ِ پدیده ‌ای به نام ادبیات را به شکل کامل ِ آن بازتاب ندهند؛ اما در هر حال جامعه همیشه در هر شرایطی آفریده‌هایش را به بازار می‌فرستد. حافظ در زمانی می‌زیست که شخص متعصب و بی‌رحمی چون امیر مبارزالدین حکومت می‌کرد که به دست خودش تا ۸۰۰ دنفر را سر بریده است. اما حافظ  در چنان شرایط جانفرسایی به کار خود ادامه می‌داد، و امروز همه جا سخن از حافظ و شعر اوست و از آن حاکم نامی برده نمی‌شود، یا اگر نامی از  او به میان می‌آید به همت نام ِحافظ است. حکام می‌آیند و می‌روند، ولی اندیشه‌ی آفرینشگر مانند رودی پیش می‌تازد. حالا این رود گاهی کوچک‌تر می‌شود و همچون جویباری حرکت می‌کند یا به مانعی برمی‌خورد و از مسیر خود خارج یا منحرف می‌شود، اما در هر حال به راهش به گونه‌ای ادامه می‌دهد. بنابراین هر حرکت کوچکی که در تداوم این راه، هر چند نارسا، مؤثر باشد، نیاز به پشتیبانی دارد.

<strong>نقد و انتقاد ضروری‌ست</strong>

واقعیت این است که اهدای جایزه در ایران از طریق نهادهای مستقل که چند سال اخیر متداول شده، حرکتی تازه در پهنه‌ی ادبیات ایران است. و هر کار تازه‌ای، به خاطر نبودِ تجربه‌ها، کاستی‌ها و ضعف‌های خود را هم دارد. به‌ویژه اینکه این نهادهای مستقل در کارکردشان با موانع رسمی مواجه می‌شوند که بر دشواری راه می‌افزایند. در کشوری که ایجاد یک نهاد یا انتشار نشریه‌ی مستقل و انتشار کتاب با موانع و دشواری‌های جدی همراه است، وجود همین چند مورد را نیز باید غنیمت شمرد و از آنها پشتیبانی کرد، نه اینکه آب به آسیاب آنهایی ریخت که می‌خواهند هر صدای مستقل یا ناآشنایی را در نطفه خفه کنند. البته این سخن به این معنا نیست که نباید از کاستی‌ها و ضعف‌ها و موانع انتقاد کرد. حضور و کارکرد ِنقد، که در جامعه‌ی ماعمدتاً «انتقاد» تلقی می‌شود امری ضروری است. ظاهراً بر همگان روشن است که پایه‌ی رسیدن به دموکراسی را نقد می‌سازد. ولی آنچه به عنوان نقد یا انتقاد ارایه می‌شود، بیشتر حالت توهین و اتهام را دارد.

<strong>ادبیات فارسی در کلیت آن</strong>

اما در اینجا نکته‌ای را که چند سال پیش هم گفته و نوشته‌ام، دوباره تاکید می‌کنم: نباید فراموش کنیم که این جایزه‌ها تنها کتاب‌هایی را دربرمی‌گیرند که در ایران چاپ شده باشند. بسیاری از کتاب‌هایی که توسط نویسندگان مهاجر نوشته می‌شوند، نمی‌توانند در ایران مجوز چاپ بگیرند. از این زاویه برخی از نویسندگان وشاعرانی که در خارج از کشور آثار خوبی ارایه می‌دهند، شانش دریافتِ چنین جایزه‌هایی را ندارند و از این بابت حق آنها ادا نمی‌شود. پس تا زمانی که چنین است، باید توضیح داده شود که بهترین کتاب سال «در ایران» انتخاب شده، نه بهترین‌ها در «ادبیات فارسی» در کلِ آن. زیرا ادبیات فارسی ِتولید شده در خارج از کشور جزو جدایی‌ناپذیر ادبیات فارسی است که نمی‌توان آن را نادیده گرفت.

<strong>نقد به‌سامان جدا از دموکراسی نیست</strong>

کیفیت نقد ادبی در ایران در مدتی کوتاه که نمی‌تواند تغییر کند. همان است که بود. نقد در ایران (در هر زمینه‌ای)  به طور کلی هنوز در آغاز راه دشواری قرار دارد. از چند استثناء که بگذریم، نقد ادبی یا هر نقد دیگر در هر زمینه‌ای در ایران هنوز به ابزار لازم و موازین ِ درخور دست نیافته است. گرچه تلاش‌های فردی و محدود ِ بعضی از منتقدین در راستای ارایه‌ی نقد بهتر و علمی‌تر در این زمینه ستودنی است، ولی نقد در کلیت ِ آن آنگاه می‌تواند کارساز و بسامان کارکرد داشته باشد که در جامعه، آزادی نقد به معنای واقعی کلمه وجود داشته باشد. تمرین برای نقد ِ بسامان، جدا از تمرین برای آزادی و دموکراسی نیست. برای همین است که پیشتر در پاسخ به پرسش پیشین گفته‌ام که همان نهادهای کوچک و مستقل می‌توانند زمینه‌ی کوچکی باشند برای تمرین در این مسیر. نقدهایی که ارایه می‌شوند عمدتن سلیقه‌ای هستند و تشخیص درستی در تفاوتِ بین نقد ژورنالیستی یا معرفی سطحی یک اثر با یک نقد جدی و بسامانِ ادبی کمتر وجود ندارد. در نقد ادبی ما مانند دیگر اشکال شعور اجتماعیِ ما هنوز تشخیص صدف از خزف دشوار است.

<strong>سطح نقد را باید با سطح آثار خلاق سنجید</strong>

اینکه مبانی قابل اعتمادی برای داوری ادبی در ایران وجود دارد یا ندارد باز هم برمی‌گردد به توان و میزان حرکت‌های ادبی در ایران. سطح نقد در ایران و داوری را باید با سطح آثار منتشر شده سنجید. در این راستا باید بگویم که آری این دو سطح (سطح نقد و داوری از یکسو و سطح آثار منتشر شده در ایران از سوی دیگر) در مجموع  با هم همخوان هستند.

به گمانم نقد ادبی فارسی می‌تواند از طریق نقدِ برخی از منتقدان در خارج از کشور به تلاش برای رسیدن به نقدی با کیفیتی درخور یاری رساند، به‌شرطی که این دوستان همچنان با نگاه به نقد داخلی و متاثر از جریان‌های روزمره، کارشان را ارایه ندهند، و همان حرف‌ها را به گونه‌ای دیگر تکرار نکنند، بلکه از آموزه‌های نوین ِمحیط ِآزادی که در آن می‌زیند بهره‌ی بیشتری ببرند.]]>
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>دستاوردهای نشست تغییرات آب‌وهوایی در کانکون</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/12/post_1481.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.47443</id>
   
   <published>2010-12-16T15:45:29Z</published>
   <updated>2010-12-17T20:29:32Z</updated>
   
   <summary>بیژن روحانی: بیش از ۱۹۰ کشور جهان در هفته‌ی گذشته مذاکراتی فشرده را در خصوص تغییرات آب و هوا و گرم شدن کره‌ی زمین در شهر کانکون در مکزیک به پایان بردند. در پایان این نشست مقرر شد کشورهای ثروتمند صندوقی برای کمک به کشورهای در حال توسعه برای مقابله با تاثیرات تغییرات آب و هوایی در نظر بگیرند. هم‌چنین نجات جنگل‌های مناطق گرمسیری نیز از دیگر موارد توافق شده در این نشست بود. منتقدان نتایج این نشست را کمتر از حد انتظار ارزیابی کرده‌اند.</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="محیط زیست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      باز هم یک نشست جهانی دیگر در مورد تغییرات آب و هوایی. نشست کانکون در مکزیک هفته‌ی گذشته در میان نظرات موافق و مخالف فراوان به پایان رسید؛ نشستی که بسیاری آن را یک امید برباد رفته‌ی دیگر لقب دادند و سازمان غیر دولتی «دوستان زمین» از آن به عنوان یک سیلی در صورت کسانی نام برد که انتظار داشتند این بار کشورهای جهان به راه حلی اساسی برای نجات کره‌ی زمین از گرم شدن دست پیدا کنند.

[[sound]]

اما مقامات رسمی سازمان ملل متحد که برگزارکنندگان اصلی این نشست بودند چندان هم ناامید و سرخورده نیستند و این نشست را هموارکننده‌ی توافق‌های آینده بر سر میزان کاهش گازهای گلخانه‌ای می‌دانند.

گروه‌ها و تشکل‌های غیر دولتی تجمع‌کننده در کانکون نیز تلاش کردند به هر وسیله‌ی ممکن صدای خود را به هیئت‌های نمایندگی برسانند تا بدانند چشم بسیاری از مردم دنیا به تصمیم‌هایی است که باید در چنین نشست‌های اتخاذ شود.

[[photow01]]

نشست کانکون که با حضور نمایندگانی از ۱۹۰ کشور جهان در سواحل دریای کارائیب از روز بیست و نهم نوامبر تا دهم دسامبر برگزار شد در ادامه‌ی نشست سال گذشته‌ی سازمان ملل متحد در شهر کپنهاگ دانمارک بود؛ یکی دیگر از آن سلسله نشست‌هایی که بسیاری از کارشناسان، آن را جزو آخرین امیدها برای نجات کره‌ی زمین از خطر فزاینده‌ی تغییر آب و هوا و گرم شدن می‌نامند.

در انتهای این نشست، با تشکیل صندوقی به نام «صندوق آب و هوایی سبز»، سالانه صد میلیارد دلار تا سال ۲۰۲۰ برای کمک به کشورهای در حال توسعه و فقیر جهت حفاظت خود در برابر تاثیرات نامطلوب تغییرات آب و هوایی اختصاص داده شد. با این حال برخی منتقدان می‌گویند این نشست بیش از آن‌که به کره‌ی زمین کمک کند، راهکاری برای بازسازی وجهه‌ی سازمان ملل در هدایت نشست‌های زیست محیطی بود؛ وجهه‌ای که در سال‌های اخیر و به‌خصوص پس از نشست سال گذشته در کپنهاگ به شدت آسیب دیده بود.

به گفته‌ی مسئولان سازمان امدادرسانی بین‌المللی آکسفام، موافقت‌نامه‌ی کانکون گرچه خیلی کمتر از حد مورد نیاز در مورد کاهش گازهای گلخانه‌ای تصمیم‌گیری کرده اما در عین حال راهی را برای حرکت به سمت چنین تصمیم‌گیری‌هایی باز کرده است.

موافقت‌نامه‌ای که روز شنبه برابر با یازدهم دسامبر به دست آمد بر تحقق وعده‌ی پیشین کشورهای ثروتمند برای کمک به کشورهای فقیر در راه مبارزه با عوارض تغییرات آب و هوایی تاکید کرد. این وعده را کشورهای ثروتمند در نشست سال گذشته در کپنهاگ مطرح کرده بودند، اما راهکارهای تامین چنین بودجه‌ای مشخص نبود.

[[photow02]]

در پایان نشست امسال در کانکون، نماینده‌ی ایالات متحده‌ی آمریکا اعلام کرد بخش زیادی از این کمک از طریق بخش خصوصی تامین خواهد شد.

اما نشست امسال در کانکون باعث قوت قلب کسانی شد که برای نجات جنگل‌های گرمسیری تلاش می‌کردند و امید داشتند کشورهای جهان بتوانند راهکارهایی تشویقی برای جلوگیری از نابودی این جنگل‌ها در کشورهایی مانند برزیل، کونگو و اندونزی به وجود آورند.

موافقت‌نامه‌ی کانکون مقرر کرده است که کشورهای در حال توسعه در عوض حفظ جنگل‌های‌شان و نابود نکردن آنها، مشوق‌ها و کمک‌های مالی دریافت کنند.

جنگل‌زدایی و نابودی جنگل‌ها عامل حدود پانزده درصد از میزان کربن منتشر شده در هواست. نشست کانکون هم مانند دیگر نشست‌های مربوط به تغییرات آب و هوایی محل اختلاف نظر جدی کشورهای ثروتمند و پیشرفته با کشورهای در حال توسعه و فقیر بود. با این حال تنش‌ها در این نشست نسبت به نشست سال قبل در کپنهاگ بسیار کمتر گزارش شده است.

به گفته‌ی برخی سازمان‌های غیر دولتی شرکت‌کننده در نشست، این طور به نظر می‌رسد که شرکت کنندگان خواسته‌اند تصمیم‌گیری اساسی و دشوار را باز هم یک سال دیگر و تا زمان برگزاری نشست جهانی سال ۲۰۱۱ در آفریقای جنوبی به تعویق بیندازند.

[[photow03]]

به گفته‌ی پاتریسا اسپینوزا، وزیر امورخارجه‌ی مکزیک و رئیس این کنفرانس، تمام تلاش‌های لازم برای جلوگیری از به شکست انجامیدن مذاکرات به کار گرفته شده است. او در پایان نشست اعلام کرد نتیجه‌ی به دست آمده بهترین نتیجه‌ای بود که در شرایط موجود می‌شد آن را کسب کرد.

بولیوی از مخالفان سرسخت نشست کانکون بود و بسیاری بیم داشتند مخالفت‌های این کشور بتواند نتایج کل اجلاس را با شکست روبه‌رو کند.

از آنجا که پیمان جهانی کیوتو در خصوص کاهش انتشار گازهای گلخانه‌ای در سال ۲۰۱۲ به پایان می‌رسد، بحث‌ها و گفت‌وگوهایی طولانی میان کشورهای جهان برای جایگزین کردن موافقت‌نامه‌های جدیدتر به جای پیمان کیوتو از مدت‌ها قبل آغاز شده است. با این حال این گفت‌وگوهای طولانی تاکنون به نتایج دلخواه دست نیافته است و هم‌چنان میزان تعهد کشورهای صنعتی و در حال توسعه به کاستن از میزان تولید گازهای گلخانه‌ای محل مناقشه است. در همین حال کشورهای ژاپن و روسیه اعلام کرده‌اند حاضر به امضای معاهده‌ی جدیدی در این زمینه نیستند؛ مگر آن که بزرگ‌ترین تولیدکنندگان گازهای گلخانه‌ای جهان یعنی چین و آمریکا، پایبندی خود را به مفاد معاهده اثبات کنند.

با این حال تمام موافقان و مخالفان موافقت‌نامه‌ی کانکون معتقدند این نشست نسبت به نشست جهانی سال گذشته دستاوردهای بهتری داشته است و چشم‌انداز گفت‌وگوهای آینده را اندکی امیدوارکننده ساخته است.
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>بروز هویت فردی در آثار هنری</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/12/post_1478.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.47396</id>
   
   <published>2010-12-14T15:31:28Z</published>
   <updated>2010-12-15T19:02:08Z</updated>
   
   <summary>پانته‌آ بهرامی: روزهای پایانی سال در سرمای نوامبر و دسامبر در کلن و ماه آینده شاید در یک گوشه‌ی دیگر از این کره‌ی خاکی. این نمایشگاه که مدام در سفر است «ایران امروز» نام دارد و آثار هشت هنرمند ایرانی را که در درون و برون مرزهای ایران زندگی می‌کنند در بر گرفته است. نگارخانه بریگیته شنک، آثار نقاشی و چیدمان افسون، کورش عسگری، آلا دهقان، زهرا حسن‌آبادی، امیر هدایت، شهره مهران، مسعود سعدالدین و وحید شریفیان را در شهر کلن به نمایش گذاشت.</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="فرهنگ و هنر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      <![CDATA[نمایشگاهی در سفر؛ تابستان گرم در رم. روزهای پایانی سال در سرمای نوامبر و دسامبر در کلن و ماه آینده شاید در یک گوشه‌ی دیگر از این کره‌ی خاکی.

[[sound]]

این نمایشگاه که مدام در سفر است «ایران امروز» نام دارد و آثار هشت هنرمند ایرانی را که در درون و برون مرزهای ایران زندگی می‌کنند در بر گرفته است.

روز ۲۶ نوامبر سال جاری، نگارخانه Brigitte Schenk بریگیته شنک، آثار نقاشی و چیدمان افسون، کورش عسگری، آلا دهقان، زهرا حسن‌آبادی، امیر هدایت، شهره مهران، مسعود سعدالدین و وحید شریفیان را در شهر کلن به نمایش گذاشت.

[[photow01]]

مهم‌ترین ویژگی این نمایشگاه نشانه‌های پیوندی است که میان آثار هنرمندان ایرانی درون مرز و برون‌مرز وجود دارد. آن‌چه آنها را به هم پیوند می‌زند، هنر و دغدغه‌های انسانی است.

رابطه‌ی بین هنرمند و اثر که هویت ویژه‌ای به هر کدام از آثار زده است، یکی از معیارهای گزینش هنرمندان، از دید شهرام کریمی، هنرمند نقاش و طراح هنری نمایشگاه ایران امروز بوده است.

او در این زمینه توضیح می‌دهد: «گرایش قوی‌ای که در این نمایشگاه هست توجه به هنرمندان جوانی است که بخشی از آنها در ایران زندگی می‌کنند و کیفیت تازه‌ای در کارشان هست. معمولاً مفهوم قدیمی‌ای از هویت به صورت کلیشه وجود دارد که با مثلاً ایران و خط- نقاشی بیان می‌شوند، اما هویت این هنرمندان از دل رسیدگی و یافتگی خودشان بیرون آمده است. وحید شریفیان، هنرمند جوانی است که در ایران زندگی می‌کند و بدن خودش و اصلاً خودش را محور کار قرار داده است. یا آلا دهقان که او هم در ایران زندگی می کند، به فردیت خاصی در کارش رسیده است. احساس دخترانگی و سادگی‌اش خیلی ساده و روان، با استفاده از آبستراکسیونی که از فضا و شرایط ایران دارد در کارش نمود یافته است.

چند تابلو از شهره مهران که در ایران زندگی می‌کند در این نمایشگاه حضور دارد. او نقاش است و مانتوهای زنان ایران را می‌بیند و این تجسم واقعی شرایطی است که امروز در آن زندگی می‌کند. همه‌ی این هنرمندان با تکنیک خوب، یک فردیت و شخصیت هنری که خاص خودشان است در کارشان ارائه می‌دهند.»

[[photow04]]

چهار نفر از هنرمندان نمایشگاه «ایران امروز» که تا ۲۰ دسامبر در کلن آلمان ادامه خواهد داشت، زن هستند.

زهرا حسن‌آبادی، نقاش، عکاس و مجسمه‌ساز مقیم آلمان با اثری به نام «قالی» در این نمایشگاه شرکت دارد. قالی ده‌ها کارت تلفن را با خود حمل می‌کند؛ کارت‌های تلفنی که یادآور یک دنیا خاطره از دوران تنهایی در غربت هستند.

زهرا حسن‌آبادی می‌گوید: «کار من ادامه‌ی یک کار قالی است. دو بخش اصلی دارد. در قسمت بالا، شخصی از عشایر فارس که فامیل خودم بوده ، آن را برایم به صورت کیف بافته و سال‌ها قبل به من هدیه داده است. قسمت دیگر که رنگ آبی در آن است، قسمتی است که خودم انجام داده‌ام. کارت‌های تلفنی است که وسیله‌ی تماس من با ایران بوده است. به‌خاطر خاطرات و عصبانیتی که از کارت‌ها داشتم آنها را به کناری می‌گذاشتم، مثل دفترچه‌ی خاطرات. بعد نمایشگاهی بود به‌عنوان کیسه‌ی فرهنگی و من فکر کردم که چیزی را توضیح دهم که هم به فرهنگم ربط داشته باشد و هم حفظش کرده باشم. دور هر کارتی نخ پیچیده شده البته بافته نشده و سیستم دیگری غیر از قالی است، ولی وقتی از دور نگاه می‌کنید، حالت قالی را دارد.»

[[photow06]]

در تابلویی دیگر لبانی قرمز به چشم می‌خورد که چون قایقی در سطح آبی آب روان است. در بالای صفحه چند حیوان سرگردان اما معصوم ترسیم شده‌اند. این اثری آبستره از هنرمند جوان مقیم تهران، آلا دهقان است. آثار وی علاوه بر سادگی در فرم پیچیدگی‌های ذهنی او را نیز به نمایش می‌گذارد.

دیگر هنرمندی که اثری از او در این نمایشگاه وجود دارد، امیر هدایت است.

شهرام کریمی، طراح نمایشگاه در مورد این هنرمند جوان مقیم آلمان و اثر او به نام «آشغال» می‌گوید: «سال‌هاست که هدایت این کار را انجام می‌دهد. این دومین نمایشگاه اوست و مرا یاد مرحوم ژازه طباطبایی می‌‌اندازد که سال‌ها با آهن مجسمه‌های کوچکی را سر هم می‌کرد. سال‌های مدید است که او نیز این کار را می‌کند. اسم این اثر آشغال است چون از آشغال اجزای کار خود را درست می‌کند. وقتی کارش را دیدم متوجه شدم یک چیز اسطوره‌ای در آدم‌هایی که درست می‌کند وجود دارد.»

[[photow02]]

مسعود سعدالدین دیگر هنرمند نمایشگاه است که در آلمان زندگی می‌کند. در اثری متعلق به این هنرمند، یک نقاش در حال نوشتن این جمله است: «ما ترسی نداریم.» شاید اشاره به هویت روح و روان بخشی از ایرانی‌ها و به ویژه جوانان دارد که هم در خیابان و هم در هنرشان این حرف را می‌زنند: «ما ترسی نداریم.»

شهرام کریمی می‌گوید: «این همان صحبت و تاکیدی است که من روی اصیل بودن کار دارم. یک کار که با شرایط اجتماعی و روح و روان هنرمند سر و کار دارد نمی‌تواند در هوا معلق شود. امروز ما دچار کارهایی هستیم که از ایران می‌آیند و از دور با مدرنیسمی سر و کاردارند که ریشه نه در شرایط جامعه و نه در آن هنرمند دارد. آدم نمی‌داند مثلاً رابطه‌ی این آبستره که یک شیرازی کار کرده با آن فضا و حس از کجا می‌آید. واقعاً سئوال این است از کجا می‌آید. کار زهرا حسن‌آبادی از گذشته و از نوستالژی‌اش می‌آید که به شکل زیبایی آن را ترسیم کرده است: یک فرش بزرگ بافته و اجزای اینها کارت تلفن هستند.

[[photow03]]

<strong>منظور شما این است که معیار انتخاب آثار در این نمایشگاه آن پیوندی است که این افراد بین آثار هنری خود و فردیت و شرایط اجتماعی خود ایجاد کرده‌اند و مهر هویت فردی‌شان بر آن هویداست.</strong>

منظور من این نیست که اینها تنها به این دست پیدا کردند و یا امروز به این هویت دست پیدا کردند. این معیارکار خوب هنری در طول تاریخ هنر بوده است. سئوال اساسی این است که هویت یک هنرمند از کجا می‌آید؟ برای پیدا کردن آن هنرمندانی که هویت را نه از تعریف‌های ساخته شده از بیرون مثل فرش ایران، پسته‌ی ایران و کالیگرافی ایران می‌شناسند باید دقت کرد. من می‌گویم یک هنرمند مثلاً ایرانی در واقع هویتش مثل جواز ورودش به نمایشگاه‌های هنری در اروپا شده است. یعنی برای اینکه وارد شود باید حتماً یک علامتی از کشورش همراهش باشد. این کارهایی که در این نمایشگاه گذاشته‌ام، این هویت‌های کلیشه‌ای را ندارند و جزو هنرمندانی هستند که هویت در آنها عمق پیدا کرده، فکر شده و از درون هنرمند آمده و به شکل زیبایی شناسانه‌ای تبدیل به کار هنری شده است.»

[[photow05]]

<strong>سراب بازار هنری</strong>

شهرام کریم جهانی شدن از طریق رسانه‌ها را یک شانس برای هنرمندان می‌داند و ادامه می‌دهد: «خوشحالم امروز شرایطی برای هنرمندان ما به وجود آمده که برخلاف زمانی که ما جوان بودیم و در شهری چون شیراز، دست‌مان به زرغون هم نرسیده بود، این امکان را دارند که با امکانات رسانه‌ای در محل بومی خود بمانند و جهانی شوند. این به نظر من نعمت بزرگی است که پیش آمده و باید به درستی از آن استفاده کرد. منظورم این است که باید به جنبه‌های هنری آن توجه داشت.

امروز نوعی ویروس (البته شاید لغت سنگینی باشد) در بازار هنری به وجود آمده است. به این ترتیب که وقتی آدم ظاهر کارها را پس می‌زند، می‌بیند رفتاری که با آثار هنری می‌شود به ویژه در خاورمیانه و دبی، مثل کفش نایک و پارچه است. یک عده با این قیمت‌ها بازی می‌کنند، شکل‌سازی‌هایی به وجود می‌آورند و عده‌ای فکر می‌کنند برای موفق شدن باید این شکل‌ها را در خود داشته باشند. این خطر بزرگی است که هنرمندان جوان ما را تهدید می‌کند. هنر تمبر کوتاه‌مدت نیست که بتوان مهر باطل بر آن زد. هنر تاریخ دارد و می‌ماند. هنرمندان جوان مواظب باشند توی این جریان بازار که به آنها تحمیل می‌شود تا در آن بازار بگنجد کار نکنند. من این موضوع را صادقانه و با یک حس قلبی می‌گویم.»

[[photow07]]

<strong>هنرمند و اجتماع</strong>

زهرا حسن‌آبادی هنرمند مقیم آلمان، در پیوند با تعهد هنرمند نسبت به مسائل اجتماعی می‌گوید: «خیلی‌ها به ویژه با دیدگاه‌های سیاسی و قالبی در جامعه فکر می‌کردند که هنر حتماً باید دارای یک ایدئولوژی باشد. نه هنر بحث زیباشناسی است. هنر از زیبایی‌ها، از کنتراست، از خط، رنگ و فرم صحبت می‌کند، ولی من مخالفتی ندارم. اگر یک کاری جنبه‌ی سیاسی و یا بیان اجتماعی به خودش بگیرد، مشکلی ندارد، اما این کار را نمی‌توان به زور وارد اثر کرد.

اگر شما مشکلی داشته باشید و با یک سئوال در ذهن‌تان روبه‌رو باشید که شما را اذیت کند، نوعی بروز خودبه‌خودی و خودکار در اثر هنری‌تان خواهد داشت. این را نمی‌توان به صورت شعاری وارد کار کرد. آن موقع کار شعاری و خسته‌کننده می‌شود و زود از یاد می‌رود. کار باید خیلی طبیعی به طرف مسائل اجتماعی و سیاسی نزدیک شود. این چیزی نیست که آدم برایش تصمیم بگیرد. به نظر من هنرمند، این دل‌نگرانی‌ها را دارد یا ندارد. اگر دارد در آثارش انعکاس می‌یابد.»]]>
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>نقاشی برای من یک تفریح جدی است</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/12/post_1477.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.47317</id>
   
   <published>2010-12-11T14:23:21Z</published>
   <updated>2010-12-12T17:34:44Z</updated>
   
   <summary>پانته‌آ بهرامی: خطوطی که بیننده را به دنیای دریاها و ماهی‌ها می‌برند و رنگ‌هایی که تماشاگر را به میهمانی آرامش در سیلان و حرکت دعوت می‌کنند.دسامبر امسال نگارخانه‌ی Jadite« جدیت» که صاحبخانه‌ی آن آمریکایی ‌ـ مجارستانی است، شاهد گشایش نمایشگاه «امواج و احساس» از بهروز نورنیا است.این هنرمند ایرانی در رشته‌ی معماری تحصیل کرده و امروز نیز به‌عنوان معمار در شهر نیویورک مشغول به‌کار است.</summary>
   <author>
      <name>BabakM</name>
      
   </author>
         <category term="فرهنگ و هنر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      <![CDATA[<strong><small>خطوطی که بیننده را به دنیای دریاها و ماهی‌ها میبرند و رنگهایی که تماشاگر را به میهمانی آرامش در سیلان و حرکت دعوت می‌کنند. دسامبر امسال نگارخانه‌ی Jadite« جدیت» که صاحبخانه‌ی آن آمریکایی ‌ـ مجارستانی است، شاهد گشایش نمایشگاه «امواج و احساس» از بهروز نورنیا است. این هنرمند ایرانی در رشته‌ی معماری تحصیل کرده و امروز نیز به‌عنوان معمار در شهر نیویورک مشغول به‌کار است.</small></strong>

[[sound]]

<strong>آب و ماهی</strong>

دو پدیده‌ی آب و ماهی در همه‌ی تابلوهای این هنرمند به چشم می‌خورد. به این دو عامل باید خط و رنگ را نیز اضافه کرد. بهروز نورنیا فلسفه‌ی استفاده از ماهی را چنین بیان میکندٰ: «ماهی بهعنوان یک واحد در فرهنگ ما خیلی غنی و خیلی قدیمی است. در داستانی گفته شده است در گذشته در ایران برای اینکه از سیمرغ نگهداری شود، احتیاج به نگهبانی داشتند که چشم‌هایش را به‌هم نزند. درواقع تنها موجود زندهای که در دنیا چشم به‌هم نمی‌زند ماهی است. سیمرغ را در یک جزیره‌ای می‌گذارند. در این جزیره درختی بوده که هزار نوع میوه و سبزی تولید می‌کرده که سیمرغ بتواند از آن تغذیه کند. بعد برای این که حتی ثانیه‌ای از نگهبانی غافل نشوند، هزار ماهی در این دریاچه رها کردند.

[[photow01]]

ماهی در فرهنگ ما ریشه دارد. ماهی زنده بعنوان سمبل در سفره عید نوروز وجود دارد. اولین غذای سال با ماهی شروع میشود و من فکر می‌کنم به‌عنوان یک پدیده‌ی سمبلیک نشانه‌ی زندگی است. این سمبل در فرهنگ‌های مختلف نیز استفاده شده است. در مسیحیت سمبل زندگی است. کلیمی‌ها هم از آن استفاده می‌کنند و به‌عنوان یک موجود خوب و مفید از آن یاد میکنند. چون معتقدند چیزی که در دریا زندگی می‌کند، تمیز است و گرفتاری کمتری ایجاد می‌کند. روی زمین معمولا مشکلات زیادتر است.

علت اینکه من به ماهی علاقه‌مند شدم و شاید از پنج سالگی در زندگی من بوده، این است که خودم به این نتیجه رسیدم که ماهی همیشه در حرکت است و من به‌عنوان یک انسان هیچ موقع سکون در زندگی‌ام نبوده است. همیشه در سیلان هستم. حتی اگر در کنار دریا خوابیده‌ام، مغزم در حال حرکت است و سریع در حال جذب و دفع سوژه‌های مختلف هستم. از این نظر فکر می‌کنم شاید تشابه‌ی بین من و ماهی باشد. از نظر متحرک بودن و سکون نداشتن.

[[photow02]]

من عاشق آب هستم. به آب همیشه به خاطر داشتن سیلان، هیجان و قدرتی که دارد علاقه‌مند هستم و این دو واحد همیشه من را مجذوب کرده است. البته من نقاشی‌های زیادی درموضوعات متفاوت دارم. یکی ماهی بوده و هست و هیچ موقع هم از آن خستگی ندارم و همیشه هم ادامه خواهد داشت. یعنی چیزی نیست که برای من تمام‌شده باشد.»

<strong>خط‌ها و موج‌ها</strong>

سودابه نلسون از تماشاگران نمایشگاه امواج و احساس می‌گوید: «برای من جالب است که تابلوهای ارائه شده در این نمایشگاه، با وجود این که خیلی شبیه به‌ هم به نظر می‌آیند، به خاطر نوع رنگ‌آمیزی و حتی طرح‌هایی که دارند، اما احساسی که آدم از آنها می‌گیرد خیلی با هم فرق می‌کند. تمام آنها به نظر من راجع به تحرک است. تحرک و آن احساسی که رنگ‌ها و خط‌ها و موج‌ها در بیننده تولید می‌کنند.»

[[photow03]]

<strong>این که در همه‌ی این کارها، از عامل ماهی استفاده شده برای شما مفهوم خاصی دارد؟</strong>

سودایه نلسون : «در واقع موج زندگی است و موجوداتی که دارند سعی می‌کنند با زندگی همسازی کنند. به نظر من سمبلیست از هر موجودی در دنیا که در حال جدال و سازش با زندگی است. ماهی چیزی است که آب و دریا اگر خالص باشد، همه چیز زندگی را برآورده می‌کند و اگر نباشد، کاملا فرد را از بین می برد. بنابراین فکر میکنم برای من تا حدودی سمبل پایه و اساس زندگی یک موجود در دنیاست.»

<strong>فرم در آثار نورنیا</strong>

فرم و شکل در آثار بهروز نورنیا، ایستایی نمی‌پذیرند. خطوط در تابلوهای او در سیلان هستند و بیننده را با خود به بیرون تابلو و از یک تابلو به تابلوی دیگر می‌کشاند.آثار وی به دو دسته ی طراحی سیاه و سفید و تابلوهای رنگی تقسیم میشوند. رنگ‌ها ملایم، عاطفی و آرامش‌بخش است.

[[photow04]]

خود او در مورد خطوط و نوع ویژه‌ی استفاده از رنگ‌ها می‌گوید: «در این مجموعه تکنیک‌های مختلفی استفاده شده است. به عنوان آرشیتکت، خط یک واحد خیلی مهم است که به دلیل تجربه و درگیری همیشگی با آن، جزو مهمی از کار من است. تکنیک‌هایی که اینجا استفاده شده است آبرنگ است. به طور مطلق فقط آبرنگ و تکنیک مرکب هستند. این تابلوها چاپ دستی شده اند. بعد روی آن چاپ دستی با آبرنگ کار شده است. یعنی متن سیاه و سفید آنها مشترک است، ولی بعد هرکدام به تنهایی یک چیز نو برای خودشان هستند. یعنی زمینه‌ی آن سیاه و سفید را شما می‌بینید، رنگ آمده و کاملا دوتا واحد مختلف می‌شوند. با همدیگر هم هیچ نوع تشابه‌ی از نظر کلی ندارند، ولی متن سیاه و سفید آن چاپ دست است.

<strong>یعنی  فقط با دست کار شده است؟</strong>

یعنی چاپ افست نیست. یعنی دانه دانه با دست چاپ شده است.

<strong>رنگ‌هایی که اینجا هست، رنگ‌های خیلی تند و تیزی نیستند، بلکه خیلی رنگ‌های ملایم و آرامی هستند و آرامش خاصی به آدم می‌دهند. آیا انتخاب رنگ‌ها از این زاویه آگاهانه بوده است؟</strong>

اینها رنگ‌های من هستند. یعنی رنگ‌هایی هستند که مورد پسند و مورد علاقه‌ی من هستند. بعدهم به خاطر همان سیلان بودن نوع کار این کشش را ایجاد می‌کند. شاید رنگها خیلی ملایم نباشند، ولی به دلیل حرکت خط‌ها و تولید شدن آن امواج دریا به ظاهر، آدم احساس سبکی و با رنگ حرکت می‌کند. در کارهای من بعد چهارم مطرح می‌شود. چون همان طور که می‌بینید شفافیت هست و ادغام فضاها در همدیگر وجود دارد. آب ماهی می‌شود. ماهی آب میشود. این در حقیقت بعد چهارم ایجاد می‌کند. بیننده با کار حرکت می‌کند و دیدش را در جایی ثابت نگه نمی‌دارد. من همیشه می‌گویم که کارهای من یک ابتداست و بیننده آن را تکمیل می‌کند. هر بینندهای برای خود یک دید دیگری دارد.

[[photow05]]

<strong>در واقع همیشه می‌گویند که یک اثر هنری وقتی تولید می‌شود، از خود هنرمند جدا میشود. یعنی اثر به طور کلی خودش یک پدیده‌ی مستقل است که تعاریف و تفاسیر مختلفی می‌شود از آن کرد. این ویژگی البته در کار شما خیلی نمود دارد.</strong>

هر بیننده‌ای اثری را که می‌بیند در ذهن خودش تکمیل می‌کند. یک تماشاگر یکبار به یکی از تابلوهای من نگاه می‌کرد و نمی‌دانست اینها چه هستند. ماهی را نمی‌دید. از من پرسید که این خیلی جالب است، کار جالبی است. این چه هست؟ گفتم شما چه می‌بینید؟ گفت من یک ببر روی ماسه می‌بینم. گفتم خیلی این مسئله جالب است. چه تضادی بین ماهی و آب و ببر روی ماسه هست! این تناقض خیلی رنگین و قشنگ بود. برای من جالب بود که زاویه دیدها اینقدر می‌تواند فرق کند.

[[photow06]]

<strong>شما با توجه به تجربیاتی که هم در کار معماری و هم در کار نقاشی دارید، چه توصیه‌ای می‌کنید به کسانی که میخواهند تازه کار نقاشی را شروع کنند؟</strong>

همه می‌توانند نقاشی کنند تا زمانی که خودشان را مقایسه نکنند. من هیچ موقع در عمرم خودم را با کسی مقایسه نکردم. خودم را فقط با خودم مقایسه کردم. افراد همیشه می‌ترسند از این که کار را شروع کنند. اگر این مسئله حرفه‌شان نباشد و بخواهند به صورت تفریحی کار کنند، از شروع وحشت دارند. به این دلیل که می‌خواهند شبیه «آ» یا «ب» کار کنند. دوستانم را خیلی تشویق کردم و حال هستند کسانی که پیش از این دست روی کاغذ نگذاشته و قلم به دست نگرفته بودند و حالا شروع کرده‌اند و خیلی هم از این مسئله لذت می‌برند. نتیجه‌ی خیلی خوبی هم گرفته‌اند.

تا زمانی که خودتان را مقایسه نکنید، می‌توانید یک کار هنری انجام دهید. هر انسانی به نوبه‌ی خود، حتی حیوانات هم میتوانند نقاشی کند. این تجربه و ثابت شده است. نقاشی‌های فیل‌ها را من دیده‌ام و بسیار زیبا و خیلی جالب بودند.

برای نقاشی کشیدن احتیاج به کمی تجربه‌ی دید داریم. من همیشه توصیه می‌کنم که ببینید؛ زیاد ببینید. این تجربه‌ی دید مغز شما را آماده می‌کند برای اینکه آن چیزی را که می‌خواهید ارائه دهید؛ نه اینکه فقط از یک کار کپی کنید. تجربه‌ی دیدن مهمترین مسئله به نظر من برای هر انسان است و بعد جرئت برای شروع کار مهم است. جرئت مهمترین مسئله در درجه‌ی اول است و بعد هم دیدن زیاد می‌تواند مغز را پرورش دهد و تجربه را زیاد کند.

<strong>به نظر شما هنر هر هنرمند چقدر تحت تأثیر مسائل اجتماعی او است و در کل هنرمند تا چه اندازه می تواند نسبت به مسائل اجتماعی خود متعهد باشد؟</strong>

در مورد خود من این صدق نمی‌کند. چون من این کارهایی که می‌کنم، صرفاً برای یک مقداری خلاصی فکرم است و فشارهایی که هر آدمی دارد. البته ممکن است که مسائل اطراف غیرمستقیم اثر خود را گذاشته باشد...

<strong>این فشار کار و رویکرد بطرف نقاشی نیز خود پدیده ای اجتماعی است.</strong>

دقیقاً، ولی این که من مثلا به خاطر مشکلات مردم جامعه بنشینم نقاشی کنم، در مورد من نبوده. چون نقاشی در زندگی من همیشه چیزی خیلی خیلی فردی بوده و خصوصاً برای رفع احتیاج ذهنی و روانی خودم بوده. برای این که راحت شوم از مشکلاتی که دوروبرم هست. شاید بتوان گفت که خب مشکلات اجتماعی من را در فشار می‌گذارد و من با نقاشی خودم را راحت می‌کنم، ولی عموماً نمی‌توانم بگویم، صادقانه نمی‌توانم بگویم که من تحت تأثیر محیط زیست و اجتماعم کار می‌کنم. کارهای من صرفاً برمی‌گردد به تجربیات ذهنی‌ام و یک تفریح خیلی خیلی جدی برای من است که زمانم را پر می‌کند. عموماً فکر می‌کنم که زندگی خیلی کوتاه است و من واقعا احتیاج به پنج زندگی دارم که مقداری از افکارم را بتوانم به ثمر برسانم. نقاشی یک قسمت از این کار است.

<strong>قسمتی از این پنج زندگی؟</strong>

بله. قسمتی از این پنج زندگی.

]]>
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>‎چگونه می‌توان کلاغ را جای طوطی قالب کرد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/12/post_1476.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.47314</id>
   
   <published>2010-12-11T12:00:36Z</published>
   <updated>2010-12-12T17:35:46Z</updated>
   
   <summary>سیاوش میلانی: نفوذ شبکه‎های ادبی تنها به حوزه‌ی فعالیت انتشاراتی‎ها محدود نمی‎شود، بلکه اهرم‎های دیگری برای اعمال نفوذ و البته اعمال فشار وجود دارد که دم دست‎ترین آنها همین فضای مجازی و زنجیره‌ای وب‌سایت‎هایی است که یکدیگر را حمایت می‎کنند و البته صفحات ادبی نشریات که در اختیار برخی وابستگان این شبکه‎هاست. فضای رسانه‎ای همان‌قدر که می‌تواند ابزار مؤثری باشد برای تبلیغ اعضای شبکه، ابزار موثری نیز هست برای تخریب نویسندگانی که تن به این‌گونه روابط نمی‎دهند.</summary>
   <author>
      <name>BabakM</name>
      
   </author>
         <category term="فرهنگ و ادبیات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      <![CDATA[<strong><small>در چند روز گذشته، بحث داغ ادبی، به‌ویژه در فضای وب، حکایت مافیا بوده و روابط گروهی نویسندگان که در قدیم به آن می‎گفتند، باندبازی و امروز شکل محترمانه و احتمالاً موجه‎ شده آن را شبکه نامیده‎اند و بدین نسبت، باندبازی شده شبکه‎سازی که نه تنها چیز بدی نیست که از قضا خیلی هم خوب است و برای آن باید زحمت کشید، آن هم زحمت‎های  چندین و چند ساله و حریف طلبیدن که اگر دیگران هم می‎توانند، بسم الله این گوی و این میدان! چرا که در گذشته لااقل مناسبات حاکم بر فضای ادبی و امکانات موجود چندان راه به آن قسم باندبازی‌ها نمی‎داد، اما امروز خوشبختانه یا بدبختانه به نظر می‌رسد که امکانات آن از هر جهت فراهم است...</small></strong>

<strong>وقتی که هر پرنده‌فروشی به جای طوطی، کلاغ می‌فروشد</strong>

[[photow01]]

حقیقت اینکه در مواردی این چنین خیلی فرق نمی‎کند اسم یک کار را عوض کنی، یعنی که با عوض کردن نام یک چیز ماهیت آن عوض نمی‎شود که اگر این‌طور بود، هر پرنده فروشی به‎جای فروختن طوطی، کلاغ می‌فروخت و مایه‌ی آن فقط یک قوطی رنگ سبز بود. در بحثی که این روزها آغاز شده و هر کسی از ظن خود یار آن شده، آیا به جای آن‌که با کلمات بازی کنیم بهتر نیست برویم سراصل مطلب، اصل مطلب هم این است که باندبازی خوب است یا نه؟ و این مافیایی که این روزها بر ادبیات ما، اگر نگوییم اختاپوس‎وار چنگ انداخته، لااقل به شدت آن را تحت تأثیر قرار داده، کمکی به ادبیات می‎کند یا اینکه بدان لطمه می‎زند؟

<strong>رقابتی که به نفع ادبیات داستانی است</strong>

جواب این سؤال را باید در شعاع چنین به اصطلاح شبکه‎ای مورد بررسی قرار داد: اینکه چنین شبکه‌ای تا کجا گسترده شده و چه حوزه‎هایی را تحت تأثیر قرار می‎دهد.

ماجرا این است که در سال‌های اخیر ناشری، با توجه به رونق نسبی بازار ادبیات داستانی، بیش از پیش به انتشار آثار نویسندگان نسل جدید (و یا قدیم) روی خوش نشان می‎دهد. در کنار این ناشر البته ناشران نوپا و غیر نوپای دیگری نیز هستند که برای فعالیت در این زمینه بی‎تمایل نیستند؛ و در واقع در این میان چه از منظر کمی و چه کیفی برای جذب آثاری که تولید می‌شوند رقابتی شکل گرفته. تا اینجای مسئله همه چیز خوب پیش می‎رود، و هیچ اشکالی هم در کار دیده نمی‎شود، برآیند این رقابت نیز به نفع ادبیات داستانی و البته مخاطبان آن است.

[[photow02]]

<strong>صد هزار تومن برای هر کتاب</strong>

قدری دقیق‎تر ماجرا را نگاه کنیم، هر ناشری برای جذب آثار و البته بررسی  کم و کیف آنها نیاز به آدم‌هایی دارد؛ کسانی که در کسوت بیزینس‌من می‎کوشند، تولیدات ادبیات داستانی را جذب انتشارات مورد نظر خود کنند، ظاهراً برای این منظور مبلغ یا درصدی هم در نظر گرفته می‎شود، زمانی صحبت از صد هزار تومان برای هر کتاب بود، که شاید حالا با توجه به تورم و حذف یارانه‎ها توسط دولت خدمتگذار این مبلغ هم بالاتر رفته باشد. همین گروه ظاهراً دستی هم در بررسی آثار و جمع‌بندی ویژگی‎های هنری و تجاری آنها دارند، این‌که انتشار این آثار به نفع انتشارات طرف قرارداد خود هست یا نه. این مسئله نیز اگر روالی عادی طی کند به نظر چندان مشکلی ندارد. رقابتی‎ست حرفه‎ای که اگر اصول اخلاقی در آن رعایت شود، چه بسا سازنده نیز باشد.

<strong>وقتی که پدرخوانده متولد می‌شود و تو را متولد می‌کند</strong>

اما آیا همیشه و همه به این اصول اخلاقی پایبندند؟ معضل از این جا شروع می‎شود که موقعیت‎هایی که آدم‌ها دارند آنها را دچار توهم می‎سازد و به همین دلیل پا را از قواعد بازی بیرون می‎گذارند. برای مثال کسی که نقش تعیین‌کننده‎ای در رد یا قبول یک کتاب برای ناشر دارد، شاخص‎های دیگری را برای این پذیرش یا عدم پذیرش وارد کار می‎کند، خود را در جایگاه پدرخوانده می‎نشاند و انتظار دارد دیگران نیز این جاگاه پدرخواندگی را بپذیرند که اگر این‌طور نباشد، کتاب‌های نویسندگان حتی اگر طبق سیاست‌گذاری ناشر مورد نظر، مقبول هم باشند، باز رد می‎شوند. نویسنده‌ی جوانی که اولین یا دومین اثر خود را به چاپ می‎رساند اگر دستی پر نداشته باشد، مجبور است که تن به پذیرش این مسأله بدهد، چرا که مطمئن است آرم ناشر مورد نظر اعتباری به اثرش می‎دهد که باعث دیده شدن آن می‌شود و یا وارد شدن در این شبکه‌ها می‎تواند به مطرح شدنش بینجامد و ...

بنابر این حتی اگر در حالتی خوش‎بینانه براین باور باشیم که شخص یا اشخاص تأثیر‌گذار( در پذیرش کتاب‌ها توسط ناشر معتبر) خود هم تمایلی به نشستن در جایگاه پدرخواندگی نداشته باشند، جمع شدن چنین نویسندگانی دور آنها که حاضرند برای انتشار کتاب خود - توسط ناشری معتبر- تن به هرکاری بدهند، با رفتار خود طرف را متوهم خواهند ساخت که حتماً خبری شده!

[[photow03]]

<strong>اگر به شبکه وصل نباشی تو را تخریب می‌کنند</strong>

تشکیل چنین روابط یا شبکه‎ای در این مرحله چون باعث می‎شود، رابطه جای ضابطه را بگیرد، شاید به نفع شبکه و البته تقویت جایگاه پدرخواندگی برخی باشد، اما به واقع نه به نفع ادبیات داستانی‎ست و نه حتی به نفع آن ناشر.

کافی‎ست نویسنده یا نویسنده‎هایی آثار ارزنده‎ای نوشته باشند و به دلیل برخورداری از اندک عزت نفسی حاضر به این نباشند که زیر بلیط شخص یا اشخاصی قرار بگیرند، به همین دلیل ناشر امکان انتشار این کتاب‎ها را از دست داده و البته چون شبکه در مراحل بعدی نسبت به این آثار واکنش نشان می‎دهد، در بهترین حالت اگر چنین آثاری توسط ناشر دیگر منتشر شود، اگر توطئه‌ی سکوت درباره‌ی انها شکل نگیرد، پای تخریب به میان می‎آید.

نکته این‌جاست که نفوذ شبکه‎های مورد نظر ما تنها به حوزه‌ی فعالیت انتشاراتی‎ها محدود نمی‎شود، بلکه اهرم‎های دیگری برای اعمال نفوذ و البته اعمال فشار وجود دارد که دم دست‎ترین آنها همین فضای مجازی و زنجیره‌ای وب‌سایت‎هایی است که یکدیگر را حمایت می‎کنند و البته صفحات ادبی نشریات که در اختیار برخی وابستگان این شبکه‎هاست که این فضای رسانه‎ای خود بحث مفصلی‎ست که پرداختن به آن مجال جداگانه می‎طلبد. اما مختصر اینکه فضای رسانه‎ای همان‌قدر که می‌تواند ابزار مؤثری باشد برای تبلیغ اعضای شبکه، ابزار موثری نیز هست برای تخریب رقبا و البته نویسندگانی که تن به این‌گونه روابط نمی‎دهند.

<strong>وقتی که باندبازی و نوچه‌پروری مبنای انتشار اثر ادبی‌ست</strong>

جوایز ادبی نیز حوزه دیگری‎ست که به عنوان ابزاری برای تبلیغ و تخریب جولانگاه چنین شبکه‎هایی‎ست، چون همان‌قدر که می‎توان با جایزه دادن به اثری کم‌مایه باعث تبلیغ آن شد، با بی‌توجهی به اثری ارزنده، موجب تخریب آن می‎شوند.

این‌که امروز شاهد آن هستیم که برخی می‎گویند اعتبار فلان ناشر دیگر معیار برای خرید  کتاب و اعتماد به کیفیت یک اثر نیست، تأثیر منفی فعالیت همین شبکه‎هاست چرا که برخلاف تصور ناشرانی که به این شبکه‎ها متصل شده‎اند، همیشه نیز چنین شبکه‎هایی دستاوردهایی مفید برای آنان ندارند، درواقع وقتی باند‌بازی و نوچه‎پروری مبنای انتشار آثار ادبی شود، آنچه پیش از هر چیز قربانی می‎شود، اعتبار و شأن ناشرانی‎ست که امکانات خود را دست کسانی سپرده‎اند که به جای ادبیات دنبال بحث‎های دیگری هستند. به همین خاطر بوده که در سال‌های اخیر شاهد انتشار آثار کم ارزش از سو ناشران معتبر بوده‎ایم.

<strong>تاریخ قضاوت می‌کند</strong>

و دست آخر آن‌که شاید اعمال نفوذ این شبکه‌ها و پدرخوانده‎ها‎شان بتواند به طور مقطعی باعث مطرح شدن نام برخی از اعضا این شبکه باشد و با ابزار تبلیغات رسانه‎ای یا جوایز ادبی (که دیده‎ام اغلب به تولیدات ناشرانی خاص اهداء می‎شود!) بتوان سلیقه‌ی عامه مخاطبان را تحت تأثیر قرار داد، اما مخاطبی که اندک آشنایی جدی با ادبیات داشته باشد، دوغ را از دوشاب تشخیص می‎دهد و البته محک زمان را هم نمی‎توان با چنین شبکه‎هایی تحت‌تأثیر قرار داد، و گذر زمان خود به خوبی نشان خواهد داد که دستاورد این ادبیات شبکه‎ای که با زحمات چندین ساله به بار نشسته (!) چه بوده و چقدر ماندگاری داشته است.]]>
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>نمایشگاه زینت‌آلات ایرانی در پاریس</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/12/post_1475.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.47309</id>
   
   <published>2010-12-10T19:26:45Z</published>
   <updated>2010-12-11T19:26:06Z</updated>
   
   <summary>ایرج ادیب‌زاده: نمایشگاهی از کارهای مریم صادقیان، هنرمندی که از ایران آمده، در انجمن فرهنگی پویا در پاریس برپا شده است که تا ۱۴ دسامبر ادامه دارد. در این نمایشگاه جواهرات تزیینی، سنتی و معاصر ایران با نشانه‌هایی از فرهنگ اقوام ایرانی و نیز لباس‌هایی با الهام از پوشش‌های قدیمی و جدید ایران به نمایش درآمده‌اند. در پوستر مربوط به نمایشگاه می‌خوانیم: «آثار به نمایش درآمده، آمیزه‌ای است از ظرافت دیدگاه هنرمندانه و دانش متکی بر پژوهش‌های زیباشناسی.»</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="فرهنگ و هنر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      <![CDATA[<strong><small>نمایشگاهی از کارهای مریم صادقیان، هنرمندی که از ایران آمده، در انجمن فرهنگی پویا در پاریس برپا شده است که تا ۱۴ دسامبر ادامه دارد.

[[sound]]

در این نمایشگاه جواهرات تزیینی، سنتی و معاصر ایران با نشانه‌هایی از فرهنگ اقوام ایرانی و نیز لباس‌هایی با الهام از پوشش‌های قدیمی و جدید ایران به نمایش درآمده‌اند.

در پوستر مربوط به نمایشگاه می‌خوانیم: «آثار به نمایش درآمده، آمیزه‌ای است از ظرافت دیدگاه هنرمندانه و دانش متکی بر پژوهش‌های زیباشناسی.»

مریم صادقیان در دانشگاه هنر تهران تحصیلات خود را در زمینه‌ی هنر به پایان رسانده است. تجربه‌ی نقاشی، مجسمه‌سازی و رشته‌ی صنایع دستی دارد.

او در پژوهش‌هایش در زمینه‌ی آرایه‌ها یا زینت‌آلات عصر آهن در فلات ایران و نیز در تأثیر باورهای قومی بر زیور زن بلوچ به ابتدایی‌ترین زیورهای ساخته‌شده‌ی دست بشر برخورد می‌کند و تصمیم می‌گیرد با استفاده از تکنیک‌های جدید و با استفاده از فلزاتی چون نقره، طلا و نیز سنگ‌های با ارزش ایران بار دیگر این آرایه‌ها را تولید کند که نشان‌دهنده‌ی نوع نگرش و درک عمیق انسان دست‌نخورده‌ی دیروز است.

[[photow01]]

از مریم صادقیان، درباره‌ی انگیزه‌اش از بازتاب فرهنگ ایران و هویت ایران در کارهایش پرسیده‌ام.
</small></strong>

کار طراحی و ساخت زیورآلات را از سال ۱۳۷۳ شروع کردم. هم‌زمان با تجربه‌ی عملی در ساخت زیورآلات، کار پژوهشی را هم در مورد زیورآلات قدیمی ایرانی آغاز کردم. نتیجه‌ی این پژوهش و کار عملی چندین نمایشگاه در گالری‌های تهران بود.

<strong>به نظر این هنرمند ایرانی گویی چیزی در زیورهای امروزی که با پیچیده‌ترین تکنیک‌ها یا گران‌بهاترین سنگ‌ها ساخته شده‌اند، گمشده است و در دست و ذهن انسان دیروز جا مانده‌اند.</strong>

در واقع در مطالعات تاریخ هنر به صورت کاملاً اتفاقی برخورد کردم به آرایه‌های خیلی خیلی قدیمی ایرانی. حتی از عصر مفرغ. برای من به قدری این فرم‌ها جذاب بودند، به قدری ساده و مسحورکننده بودند که فکر کردم قابلیت این را دارند که همچنان تأثیرات زیباشناسی‌شان را در انسان امروز هم داشته باشند. این بود که کارم از مقطع پژوهش شروع شد. خوشبختانه فرم‌ها این پتانسیل را داشتند که اگرچه به نظر به شدت مدرن می‌رسند، ولی همچنان متکی به آن هویت فرهنگی کارهای گذشته باشند.

<strong>انگشترهایی که روی آنها شعرهای زیبای ایرانی نقش بسته تا گردنبندهایی با نشانه‌های فرهنگی ایران همه دست‌سازند و روی بسیاری از آنها فیروز‌ه‌ی نیشابور زیبایی ویژه‌ای به آنها می‌بخشد.</strong>

در واقع به چیزی که دوست دارم قبل از این اشاره کنم، این است که من بی‌هیچ‌وجه کارهایم را در زمره‌ی کار جواهرسازی قرار نمی‌دهم. اینها ترکیبی هستند از کار مجسمه‌سازی و در کنار آن نقا‌شی یا حالا کار روی فلز. اساساً تکنیک به کار گرفته شده، تکنیک بسیار ساده‌ای است. منتهی به تمامی دست‌ساز است. من از مقطع ذوب فلز را خودم انجام می‌دهم تا فرم‌دهی. جنس اکثر کارها طلا و نقره است. در تکنیک آن، گاهی قلم‌زنی وجود دارد، روی فلزها کنده‌کاری است. اکثر سنگ‌ها فیروزه‌ی‌ نیشابور هستند. عقیق سلیمانیه و در نجف است و در واقع در انتخاب سنگ‌ها سعی شده که از بهترین نوع سنگ‌ها استفاده شود. چون بخشی از فرهنگ استفاده از زیورآلات در اعتقاد به خاصیت جادویی سنگ‌ها نهفته است.

<strong>این هنرمند باور دارد که برخی سنگ‌ها خاصیت جادویی دارند، به‌ویژه سنگ‌های با ارزش و قدیمی که از مارلیک، قیطریه و نقاط باستانی دیگر ایران به‌دست آمده‌اند.</strong>

اعتقادی که به خاصیت جادویی و نیروی اعتقادی به سنگ‌ها وجود دارد، چیزی نیست که فقط در فلات ایران وجود داشته باشد. این یک اعتقاد عمومی است، اما به طور اساسی تمرکز من روی فلات قاره ی ایران بوده در عصر آهن. بیشترین الهام من نیز از زیورآلات منطقه‌ی قیطریه، مارلیک و سیلک بوده است. تمرکز من بیشتری روی اینها بوده ، منتهی به شکل خاص این اعتقاد به هیچ وجه متمرکز بر فلات ایران نیست.

[[photow02]]

<strong>علاوه بر اینها شعر قدیم و معاصر ایران جابه‌جا روی آثار زینتی ساخته شده توسط مریم صادقیان دیده می‌شوند.</strong>

به هرحال علاقه‌ی زیادی دارم به شعر ایرانی. چه شعر کلاسیک چه شعر مدرن من را به شدت متأثر می‌کنند. اول که تمام کارها بداهه ساخته شده است. علی‌رغم این که من پشتوانه ی نقاشی دارم، به‌هیچ وجه کارهایم از پیش طراحی نشده، بلکه در زمان ساخته شده است. هر چیزی که در لحظه به ذهن من رسیده از آن ابیات، به سرعت منعکس روی کار شده است.

<strong>چقدر این زینت‌آلات فرهنگی در خود ایران مورد توجه قرار گرفته است؟</strong>

خوشبختانه علی‌رغم این که فکر می‌کردم چون کارها جفت نیستند- و حتی دوتا گوشواره شبیه به هم نیستند و هر دو یک موضوع دنبال شونده است- کسی آنها را خریداری نخواهد کرد، اما بسیار بسیار مورد توجه قرار گرفتند. تقریبا ۸۰ درصد کارها همان روز اول گشایش نمایشگاه رفت و خیلی خوشحالم که مخاطبان اصلی کارهای من تقریبا همه‌شان خودشان هنرمند هستند. در گرایش‌های مختلف هم هستند؛ یا فیلمسازند، یا نقاش‌ و مجسمه‌سازند. این باعث خوشحالی من است.

<strong>این نخستین نمایشگاه زیورآلات و لباس‌های ابریشمی شماست که در پاریس برپا شده است. چطور شد که به فکر برپایی این نمایشگاه در خارج از ایران افتادید؟</strong>

بیشتر کسانی که کارهای مرا می‌خریدند، می‌خواستند آنها را به صورت هدیه به خارج از کشور بیاورند. ضمن این‌که وقتی خودم می‌آمدم و تعدادی از آنها را با خودم می‌آوردم، می‌دیدم خیلی برای‌شان جالب است. در واقع چون این کارها یک تم شرقی و ایرانی دارند، حالا به علت تحریک آن حس نوستالژیک یا چیز دیگر نمی‌دانم، ولی خیلی تحت تأثیر قرار می‌گرفتند. چیزی که خیلی دوست داشتم، این بود که تصویری بدهم از زن‌های ایرانی که اساساً در ایجاد طرح‌های نوین خیلی از مد فاصله ندارند. چون همیشه معتقدم که محدودیت‌ها گاهی خلاقیت‌های جدیدی در آدم ایجاد می‌کند. هم‌چنین در فرم‌های لباس‌هایی که طراحی کردم، خیلی سعی کردم که هم مدرن باشند، هم قوانین کشور در آنها رعایت شده باشد و هم در فرم آنها تأثیرات زیباشناسی وجود داشته باشد. خیلی دوست داشتم کارهایم در بیرون از مرزهای ایران هم به شکلی معرفی شود.

[[photow03]]

<strong>قسمت دیگر نمایشگاه که روی دیوارهای مرکز فرهنگی پویا در پاریس خودنمایی می‌کند، لباس‌هایی است که به گفته‌ی مریم صادقیان مورد توجه خانم‌هایی است که در ایران به رنگ‌های مختلف‌ علاقه‌مند هستند. با توجه به محدویت‌های پوشش زنان در مراکز عمومی در داخل ایران، لباس‌های مریم صادقیان به توصیف خودش چند منظوره است.</strong>

دقیقا انگیزه همین بوده است. به دلیل این‌که خود این محدودیت‌ پوششی برای خانم‌ها الگوهای خیلی کلیشه‌ای، مثلا مانتوهای شبیه به‌هم را تولید می‌کند. متأسفانه لباس‌های زنان گاه هیچ هویتی ندارند. من هروقت از محل کار و منزل بیرون می‌آیم، به‌عنوان زنی که به‌هرحال سواد بصری دارد، دلم می‌خواهد رنگ ببینم، دلم می‌خواهد فرم ببینم. دلم می‌خواهد یک چیزی که نشانه‌ی هویتم باشد را ببینم. از این نظر پوشش در ایران فقیر است. من فکر کردم این بهترین کار است برای این که هم قوانین رعایت شده باشد و هم یک یادآوری باشد نسبت به هویت فرهنگی‌مان و هم کمی رنگ توی این جامعه بیاید.

لباس‌هایی که طراحی کرده‌ام البته نسبت به زیورآلات خیلی مدرن‌تر هستند. منتهی در جاهایی از لباس‌ها، همان‌طور که مشاهده می‌کنید، از صنایع دستی ایرانی استفاده شده است. مثل پارچه‌های قلمکار که بخشی از آن را خودم انتخاب کردم و خودم کار قلمکاری آن را را انجام داده‌ام یا در استفاده از نوع پارچه‌ها مثلا اگر از مخمل استفاده کردم، به شدت علاقه‌مند بودم که مخمل ایرانی باشد و فرم‌ها قطعا تأثیرپذیرند. حتماً از فرم لباس‌های ترکمن هم استفاده شده است. یک‌مقداری هم این که چند منظوره هم باشد. یعنی این که بشود آنها را سر کار پوشید و آدم در آنها احساس راحتی کند برایم مهم بود و تمام این‌ چیزها را در نظر گرفتم.

<strong>مریم صادقیان خود در نوشته‌ای پیرامون این نمایشگاه می‌نویسد: «گرایش عمده‌ی من در مطالعه، درگیرشدنم در تجربه‌ی عملی ساخت آرایه‌ها، ارجاع تاریخی و یادآوری اشاره‌وار به فردیت روحی است که در آرایه‌های قدیمی ایرانی موج می‌زند و نشان‌دهنده‌ی نوع نگرش و درک عمیق انسان دست‌نخورده‌ی دیروز است.»</strong>]]>
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>ویکی لیکس و تغییرات آب‌وهوایی در جهان</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/12/post_1474.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.47304</id>
   
   <published>2010-12-10T17:35:47Z</published>
   <updated>2010-12-11T19:23:26Z</updated>
   
   <summary>بیژن روحانی: اسناد منتشر شده در ویکی‌لیکس نشان می‌دهد دولت آمریکا تلاش فراوانی کرده است تا بر نتایج گفت‌وگوهای مربوط به تغییرات آب و هوایی تاثیر بگذارد و کشورهای بیشتری را با موافقت‌نامه‌ی کم‌اثر کپنهاگ همراه کند. همچنین آمریکا مانع از انتخاب یک دانشمند ایرانی، دکتر مصطفی جعفری به ریاست مشترک یکی از کارگروه‌های مربوط به تغییرات آب و هوایی در سازمان ملل شده است.</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="محیط زیست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      <![CDATA[در اسناد محرمانه‌ی ویکی لیکس، پای مباحث زیست‌محیطی نیز به میان کشیده شده است. اسناد منتشر شده توسط این سایت، تنها پشت پرده‌ی روابط سیاسی کشورها را آشکار نمی‌کند، بلکه بخشی از آنها به طور مستقیم به تلاش دولت ایالات متحده‌ی آمریکا برای تاثیر گذاری بر موافقت‌نامه‌های مربوط به تغییرات آب و هوایی می‌پردازد.

[[sound]]

در میان هزاران صفحه سند محرمانه، اکنون نشانه‌های آشکاری از این‌که چگونه آمریکا سعی کرده است بر نتیجه‌ی گفت‌وگوهای زیست محیطی و به‌خصوص کنفرانس‌ها و نشست‌های تغییرات آب و هوایی تاثیر بگذارد و آن را به نفع خواسته‌های خود تغییر دهد، وجود دارد.

بیشترین تلاش‌های آمریکا در خصوص نشست کپنهاگ صورت گرفته که در سال ۲۰۰۹ برگزار شد. اسناد نشان می‌دهد آمریکا موفق شده است چندین و چند کشور را با خواسته‌های خود همراه کند و در این راه تنها با چند کشور از جمله برزیل و نروژ رو‌به‌رو بوده است که به سادگی به خواسته‌های آمریکا تن در نداده‌اند.

آمریکا خواهان افزایش حداکثر حمایت‌ها از موافقت‌نامه‌ی کپنهاگ بوده است؛ موافقت‌نامه‌ای ضعیف و کم‌اثر که از نشست تقریباً به شکست انجامیده‌ی سال گذشته حاصل شد.

[[photow01]]

با این حال در دید سیاستمداران آمریکایی، این موافقت‌نامه می‌توانست منافع کشور آنها را تامین کند. از این‌رو آنها خواهان جلب حمایت کشورهای بیشتری از این موافقتنامه‌ی نه چندان موثر و کارساز بوده‌اند. مطابق این اسناد، آمریکا یک عملیات وسیع جاسوسی، تطمیع و فشار را برای همراه کردن هرچه بیشتر هیئت‌های نمایندگی کشورها انجام داده است و در نتیجه‌ی آن در نهایت ۱۴۰ کشور از این موافقت‌نامه حمایت کردند که به رقم مورد نظر آمریکا نزدیک بوده است.

در این راه، آمریکا سعی کرده است به اطلاعات شخصی تعدادی از هیئت‌های نمایندگی در سازمان ملل دست پیدا کند.

دیپلمات‌های کشورهایی که اطلاعات شخصی آنها مورد توجه آمریکا بوده‌اند عبارتند از چین، روسیه، فرانسه، ژاپن، مکزیک و نماینده‌ی اتحادیه‌ی اروپا. همچنین افرادی که قرار بوده در طول نشست‌های مربوط به تغییرات آب و هوایی، بر هدایت گفت‌وگوها و مذاکرات تاثیر بگذارند و یا در تنظیم اسناد نقش داشته‌اند نیز مورد توجه دولت آمریکا بوده‌اند.

<strong>جلوگیری از انتخاب یک دانشمند ایرانی</strong>

هم‌چنین بنا بر اسناد ویکی‌لیکس، آمریکا در سال ۲۰۰۸ تلاش‌های وسیعی کرد تا از انتخاب یک متخصص محیط زیست ایرانی به سمت ریاست مشترک در یکی از کارگروه‌های هیئت میان دولتی سازمان ملل متحد برای تغییرات آب و هوایی IPCC جلوگیری کند.

در ادامه‌ی این تلاش‌ها، دکتر راجندرا پاجوری، رئیس هیئت میان دولتی سازمان ملل یا IPCC نیز تحت فشار بوده تا از انتخاب مصطفی جعفری جلوگیری کند.

IPCC که در سال ۱۹۸۸ تشکیل شده، بالاترین مرجع بین‌المللی در مورد تغییرات آب و هوایی است. دکتر مصطفی جعفری از سوی دولت جمهوری اسلامی، برای ریاست در کارگروه مشترکی پیشنهاد شده بود که در آن هیئت آمریکایی نیز حضور داشت.

آمریکا به جز مذاکره با رئیس IPCC با نمایندگان اتحادیه‌ی اروپا، آرژانیتن و کشور مالی نیز در این زمینه گفت‌وگوهایی داشته و سفیران خود را از برزیل تا ازبکستان به فعالیت واداشته تا از انتخاب مصطفی جعفری به این سمت جلوگیری شود.

[[photow02]]

دکتر جعفری در صورت انتخاب شدن به این سمت می‌بایست به طور مشترک با همتای آمریکایی خود پروفسور کریستوفر فیلد در مدیریت یک کارگروه زیست محیطی همکاری می‌کرد.

به اعتقاد وزارت امور خارجه‌ی آمریکا در زمان وزارت کاندولیزا رایس، از آن‌جا که ریاست مشترک این کار گروه به معنای رفت‌وآمدهای فراوان و اقامت در کشورهای طرف مقابل است، انتخاب یک دانشمند ایرانی برای همکاری مشترک با آمریکا، می‌توانست مشکل‌آفرین و با رویکردهای کلی این کشور در قبال جمهوری اسلامی در مغایرت باشد.

در اسناد درز کرده از ویکی‌لیکس، دیپلمات‌های آمریکایی آقای جعفری را به صراحت دانشمندی با توانایی‌های بالای علمی ذکر کرده، اما در همان حال از او به عنوان یک کارمند عالی‌رتبه‌ی دولت ایران نیز نام برده‌اند؛ نکته‌ای که برای این دیپلمات‌ها، همکاری علمی با او را دشوار می‌ساخته است.

در نهایت، آقای جعفری نتوانست رای لازم را به دست آورد و یک دانشمند آرژانتینی به جای او انتخاب شد.

پس از افشای فشارهای آمریکا برای کنار زدن نماینده‌ی ایران، روز دوشنبه ششم دسامبر، دکتر راجندرا پاچوری، رئیس IPCC، هرگونه تبانی با ایالات متحده را برای کنار گذاشتن این متخصص ایرانی رد کرد.

آقای جعفری پیش از این اتفاق‌ها، یکی از نویسندگان اصلی گزارشی برای هیئت پژوهشی سازمان ملل در زمینه‌ی تغییرات آب و هوایی در سال ۲۰۰۷ بود؛ گزارشی که توانست بسیاری از کشورهای جهان را متقاعد کند که گرم شدن کره‌ی زمین و تغییرات آب‌وهوایی به احتمال بسیار زیاد بر اثر فعالیت‌های انسانی است.

این گزارش همچنین توانست به IPCC کمک کند که در همان سال به همراه ال‌گور، معاون پیشین رئیس‌جمهور آمریکا، برنده‌ی مشترک جایزه‌ی صلح نوبل شود.

[[photow03]]

اما به جز جلوگیری آمریکا از انتخاب دانشمند ایرانی، بحث‌های دیگر همچنان بر سر نفوذ آمریکا در توافق‌نامه‌ی کپنهاگ ادامه دارد. تعدادی از نهادهای غیر دولتی فعال در زمینه‌ی محیط زیست، از جمله سازمان «دوستان زمین» با انتقاد از عملکرد ایالات متحده اعلام کرده‌اند اسناد ویکی‌لیکس نشان می‌دهد چگونه کشورهای ثروتمند از تاکتیک‌های پنهانی برای جلب نظر و موافقت کشورهای در حال توسعه و یا فقیر با معاهداتی نظیر کپنهاگ استفاده می‌کنند؛ موافقت‌نامه‌هایی که در عمل کار چندانی در برابر خطرات زیست محیطی و انتشار گازهای گلخانه‌ای انجام نمی‌دهند و باعث فرار کشورهای پیشرفته از زیر بار مسئولیت خودشان در این زمینه می‌شوند.

<strong>بازتاب جلوگیری آمریکا از انتخاب نماینده‌ی ایران، در برخی رسانه‌های جهان</strong>

<strong><small><a href="http://www.guardian.co.uk/environment/2010/dec/06/wikileaks-rajenendra-pachauri-iran-un-climate">گاردین</a>

<a href="http://www.telegraph.co.uk/news/worldnews/wikileaks/8185459/WikiLeaks-US-lobbied-UN-climate-head-to-block-Iranian-scientist.html">تلگراف</a>

<a href="http://www.voanews.com/english/news/middle-east/WikiLeaks-US-Pressured-UN-Climate-Chief-to-Block-Iranian-Scientist-From-Job-111443229.html">صدای آمریکا</a></small></strong>]]>
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>روزی روزگاری چهارم به پایان رسید</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/12/post_1473.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.47291</id>
   
   <published>2010-12-10T11:00:00Z</published>
   <updated>2010-12-10T10:05:30Z</updated>
   
   <summary>زینب کاظمی‌خواه: مراسم پایانی چهارمین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی روزی روزگاری برگزار شد. امیر احمدی آریان گفت: رمان فارسی در سال ۸۸ هیچ اتفاقی نداشت. در واقع در یک جمله می‌خواهم بگویم اتفاق مهمی در مجموع نیفتاد. وضع عجیب و غریب ممیزی در حوزه‌ی رمان طی سال‌های اخیر به این مسأله دامن زده است و همچنین برای تألیف رمان شرایط فیزیکی خاصی لازم است. استمرار بر کار نوشتن و امکان‌های حداقلی برای تألیف رمان از ضرورت‌های اصلی است. گزارش مراسم پایانی این جایزه‌ی ادبی را می‌خوانیم.  </summary>
   <author>
      <name>BabakM</name>
      
   </author>
         <category term="فرهنگ و ادبیات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      <![CDATA[<strong><small>مراسم پایانی چهارمین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی «روزی روزگاری»، دیروز چهارشنبه ۱۷ آذر ماه ۱۳۸۹برگزار شد و تندیس‏های این جایزه به برندگان بخش‏های پنج‏گانه‌ی جایزه اهداء شد. به گزارش روابط عمومی این جایزه، در ابتدای این مراسم که از ساعت ۱۷ شروع شده بود، مدیا کاشیگر عضو هیات امنای جایزه و دبیر سابق به ارائه‌ی گزارشی پرداخت.</small></strong>

<strong>حامیان مالی جایزه‌ی «روزی روزگاری» امسال کمک مالی نکردند</strong>

مدیا کاشیگر گفت: «جایزه‌ی روزی روزگاری برای ارتقای کتاب و کتابخوانی برپا می‌شود و طبیعی است که باید جایزه به شکل عمومی برگزار شود و کتابخوان‌ها و کتاب‌دوستان بتوانند از نزدیک با نویسندگان دیدار داشته باشند؛ اما امسال هم برای سومین سال پیاپی جایزه به‌طور خصوصی برگزار شد و از این بابت از کتابخوانان و نویسندگان پوزش می‌خواهم.

 همچنین بر اساس اساس‌نامه‌ی جایزه، مصوبات باید از تصویب هیأت امنا بگذرد و این برای دومین سال است که دبیرخانه به اجبار برخلاف آیین‌نامه عمل کرده است و از این جهت از اعضای هیات امنا نیز پوزش می‌خواهم. از سویی به دلیل محدودیت منابع مالی و به دلیل این‌که حامیان سنتی جایزه‌ی روزی روزگاری در این دوره، از جایزه حمایت نکردند، از تمامی داورانی که طی این مدت بدون دریافت اجر مادی کار طاقت‌فرسای داوری را انجام دادند، پوزش می‌خواهم.»

او در ادامه‌ی سخنانش افزود: «برای ماها که سن و سالی داریم، بهتر این است که تا وقتی زنده هستیم خودمان جانشین‌مان را انتخاب کنیم، از این رو بود که در دوره‌ی اول سعید طباطبایی را به‌عنوان جانشین دبیر انتخاب کردیم که از دوره‌ی دوم عملاً بیشتر کارها را او انجام داد، دوره‌ی سوم هم دبیر اسمی جایزه شد. فکر می‌کردیم که دوره‌ی چهارم مشکلات کمتر خواهد بود، اما متأسفانه این‌طور نشد و در این دوره هیچکدام از حامیان مالی جایزه یک ریال به جایزه کمک نکردند.»

<strong>امسال جایزه‌ی «روزی روزگاری» وضعیتی دوگانه داشت</strong>

در ادامه‌ی این مراسم سعید طباطبایی، دبیر چهارمین دوره‌ی جایزه ادبی «روزی روزگاری» نیز در سخنانی به دشواری‌های برپایی این دوره از این جایزه اشاره کرد و یادآور شد: «متأسفانه در این دوره شرایط و کار برای برپایی جایزه بسیار دشوارتر از دوره گذشته بود؛ مراسم پایانی جایزه شش بار متوالی به تعویق افتاد، و این به تاخیر افتادن‏ها خیلی بهتر از امسال بود که شرایط نامتعینی را برای برگزاری جایزه داشتیم.»
 
سعید طباطبایی متذکر شد: «امسال جایزه وضعیت دوگانه‌ای داشت، از طرفی کاهش منابع مالی را داشتیم و از طرف دیگر با گسترش بخش‌های جایزه مواجه شدیم که امیدواریم که این وضعیت دوگانه برطرف شود.»

<strong>با توجه به ممیزی برگزیدگان نمره‌ی متوسط می‌گیرند</strong>

در ادامه‌ی این مراسم تندیس مجموعه داستان برگزیده توسط پیمان اسماعیلی داستان‏نویس برگزیده‌ی دوره قبل به پیمان هوشمندزاده برای مجموعه داستان «شاخ» اهدا شد و امیرحسین خورشیدفر عضو هیأت داوران این جایزه در ارائه‌ی گزارشی درباره وضعیت داستان کوتاه در سال ۸۸ با برشمردن نام داستان‏نویسان پیش‌کسوت، جوان‌تر و تازه‌کار که در این رقابت اثرشان مورد بررسی قرار گرفته است، اظهار کرد: «با در نظر گرفتن وضعیت ممیزی غیرعادی در سال‌های اخیر در خوش‌بینانه‌ترین حالت می‌توان به آثار بررسی شده در این دوره از رقابت جایزه روزی روزگاری نمره‌ی متوسط داد.»

وی در ادامه به انتقادات جدی که طی سال‌های اخیر به شیوه‌ی داستان‏نویسی متاثر از نویسندگان آمریکای شمالی و داستان‏نویسی موسوم به کاروری اشاره کرد و گفت: «در این دوره ما شاهد آن بودیم که داستان‌ها کمتر تمایل به فضاهای آپارتمانی و بسته داشتند و از تنوع خاصی برخوردار بودند و این مسأله را در مجموعه داستان‌های سال ۸۷ شاهد بودیم که در سال ۸۸ نیز استمرار پیدا کرده بود و این ویژگی را دو تا از کاندیداهای این دوره از جایزه یعنی کتاب‌های مهدی ربی و مرتضی کربلایی‌لو داشت.»

<strong>در قلمرو ترجمه‌ی ادبیات داستانی تنوع زیاد بود</strong>

در ادامه‌ی این مراسم، اثر برگزیده در بخش نظرسنجی جایزه روزی روزگاری معرفی شد و سینا دادخواه به خاطر رمان «یوسف آباد خیابان سی و سوم« به‌عنوان اثر برگزیده‌ی بخش نظرسنجی کتاب‌فروشان جایزه‌ی خود را از دست بلقیس سلیمانی دریافت کرد و همچنین نغمه دانش که نظرسنجی را به عهده داشت به ارائه‌ی توضیحاتی درباره‌ی این بخش پرداخت. او گفت: «نظرسنجی از بین ۶۶ کتابفروش در تهران و شهرهای شیراز، اصفهان و دیگر شهرهای شمالی کشور انجام شده است. ۵۰ عنوان کتاب از طرف کتابفروشان عنوان شد و سرانجام کتاب «یوسف آباد خیابان سی و سوم» به‌عنوان اثر برگزیده‌ی این نظرسنجی انتخاب و معرفی شد و به دلیل این‌که حجم مطالعه‌ی بخش نخبگان غیرنویسنده بسیار کم بود و عملا امکان جمع‌بندی در این حوزه فراهم نبود نظرسنجی در این بخش انجام نشد.

نغمه دانش یادآور شد: «در حوزه‌ی ترجمه تنوع و تکثر بسیار بود و تمرکز بر روی یک اثر به دست نیامد و در حوزه‌ی ادبیات نمایشی کتاب‌فروشی‌ها، کتابی را معرفی نکردند.

<strong>مدیا کاشیگر: به دوستی با بابک احمدی مفتخرم</strong>

در ادامه‌ی این مراسم، تندیس بخش ادبیات نمایشی توسط حمید امجد به محمد رضایی‌راد تقدیم شد. قرار بود که در این بخش جلال تهرانی سخنرانی کند، اما به دلیل این‌که در مراسم حضور نداشت سخنرانی انجام نشد.
در بخش دیگری از این جایزه که به تقدیر از بابک احمدی اختصاص داشت، مدیا کاشیگر لوح تقدیر بابک احمدی را به وی تقدیم کرد و در سخنانی درباره بابک احمدی گفت: «برای بابک احمدی و هنر خواندن سپیدی و سکوت. اجازه می‌خواهم به جای سخن گفتن درباره بابک احمدی منتقد، فیلسوف، نظریه‌پرداز و فعال دموکراسی، درباره بابک احمدی دوست حرف بزنم. یکی از بزرگترین افتخارهای زندگی‌ام دوستی با بابک احمدی است. هنگامی که اولین نوشته‌ی بابک احمدی را خواندم، از آن لذت فراوانی بردم، این کتاب تردید نام داشت. آن موقع احمدی را نمی‌شناختم، شور خواندن این کتاب من را بر آن داشت که شماره‌اش را پیدا کنم و با او تماس بگیرم و به خاطر کتاب تردید از او تشکر کنم. من پیش از این‌که کتاب تردید را بخوانم، شیفته‌ی دانش گسترده و نگاه وسیع احمدی بودم. پس از مکالمه شیفته وجه دیگری از او شدم که دست کم در این مملکت استثنایی است. افق تردید- دست کم از نوع تردیدهای کتاب تردید- مطلقاً افق بابک نیست، اما ضمن حفظ و دفاع از افق خودش، آن‌چنان منصفانه افق تردید را معرفی کرده بود که منی که مهم‌ترین افقم تردید است، توانستم از تردیدهای کتاب تردید، یکی از ناب‌ترین لذت‌های زندگی‌ام را ببرم. بابکی که دوستش دارم، دقیقا همین بابک است.

وی یادآور شد: «کسانی که آثار من و بابک احمدی را خوانده باشند، درمی‌یابند که افق دید من با بابک احمدی تفاوت زیادی دارد، اما بابک احمدی که شیفته‌ی مارکس، بارت و دریدا است هیچ وقت با توی نامارکسیست، نابارتی و نیمه‌‌دریدایی مشکلی ندارد، در واقع اندیشه را دشمن اندیشه نمی‌داند. بزرگ‌ترین دشمن اندیشه را جهل و نادانی می‌داند.»

<strong>بابک احمدی: بخشی از فرهنگ ایران زیر سایه‌ی اختناق است</strong>

در ادامه بابک احمدی لوح تقدیر جایزه روزی روزگاری را از مدیا کاشیگر گرفت و در سخنانی با یادی از بیژن الهی که اخیراً درگذشته است و تأثیر عمیق او بر نسل وی، اظهار کرد:‌ «خیلی ممنونم، من با افتخار این جایزه را می‌پذیرم. نخست این‌که این جایزه از طرف بخش خصوصی است و صدای آن بخشی از فرهنگ و خلاقیت و هنر این سرزمین است که در زیر سایه‌ی اختناق است. دلیل دیگر این‌که این جایزه برایم پرافتخار است به خاطر داوران این جایزه است. آدم‌هایی که در رشد نقد ادبی تلاش کرده‌اند و انتخاب آن‌ها برای من محترم است. همچنین خوشحالم جایزه‌ای را می‌گیرم که آدم‌های بزرگی چون شمیم بهار، جمال میرصادقی، بهرام بیضایی و رضا سیدحسینی این جایزه را گرفته‌اند و از این‌که با جوان‌ها هم هستم خوشحالم و آرزو می‌کردم کاش در نسل آن‌ها زیسته بودم.» 
او ادامه داد: «در حوزه‌ای که من کار کردم فصل مشترک همه‌شان اندیشه انتقادی است. بر خلاف نظر کاشیگر من هم اهل تردید هستم، اما جاهایی که باید یقین داشته‌ باشی، تردید را کنار گذاشتم.»

<strong>وضع طراحی جلد اسفناک است</strong>

بخش دیگر اهدای تندیس جایزه روزی روزگاری به طرح جلد کتاب اختصاص داشت و ایمان راد عضو کمیته فنی طرح جلد این جایزه به ارائه‌ی گزارشی اجمالی پرداخت و گفت: «از بین ۱۵۰ تا ۲۰۰ طرح جلدی که در سال ۸۸ بررسی کردیم، دیدیم که وضع طراحی جلد اسفناک است. بررسی کردیم تا بدانیم دلیل آن چیست. یک بحثی که در گرافیک وجود دارد این است که این هنر وابسته با اقتصاد، اجتماع و سیاست است.»

او با اشاره به عدم ارتباط ناشر، نویسنده و طراح در کشور، این موضوع را یکی از ضعف‌های طراحی جلد ضعیف دانست.

در ادامه امید روحانی جایزه‌ی فرهاد فزونی را به وی تقدیم کرد. فرهاد فزونی برنده‌ی تندیس بخش طرح جلد در سخنانی به پیوند دادن مقوله‌ی گرافیک با ادبیات در جایزه روزی روزگاری اشاره کرد و آن را به فال نیک گرفت. او گفت: «وقتی می‏گوییم دارم کتاب خوب می‏خوانم منظورمان باید این باشد که دارم کتابی با کاغذ خوب، صفحه‏بندی خوب، حروفچینی خوب، طراحی جلد خوب و محتوای خوب می‏خوانم.»

<strong>علی محمد افغانی نتوانست اثری بهتر از شوهر آهوخانم  بیافریند</strong>

بخش دیگر این مراسم تقدیر از علی‌محمد افغانی نویسنده پیش‌کسوت بود. مشیت علایی در سخنانی درباره‌ی این نویسنده با مروری اجمالی بر تاریخ ادبیات داستانی معاصر ایران تصریح کرد: «وجه شاخص ادبیات معاصر ما، ادبیات رئالیستی است که بی‌شک علی‌محمد افغانی در این عرصه سهم بسیار بزرگی دارد. هنگامی که رمان شوهر آهوخانم منتشر شد تکانه‌ای در گستره‌ی ادبیات داستانی ما ایجاد شد و کسانی مانند نجف دریابندری، سیروس پرهام و محمدعلی اسلامی ندوشن نقدهایی درباره‌ی این اثر نوشتند و آن را در کنار آثار بزرگ رئالیستی نویسندگان روس قرار دادند.

مشیت علایی در ادامه یادآور شد: «دیگر آثار داستانی علی‌محمد افغانی نتوانستند در طراز رمان اول این نویسنده‌ی پیش‌کسوت قرار بگیرند. شوهر آهوخانم تبدیل به قله‌ای شد که حتی خود نویسنده هم دیگر نتوانست آن را فتح کند، اما این هرگز از ارزش کار و تلاش افغانی نمی‌کاهد و اگر وی فقط همین یک رمان را خلق کرده بود، کافی بود که در گستره تاریخ ادبیات داستانی معاصر ایران حضوری پررنگ داشته باشد.»

در ادامه علی‌محمد افغانی هنگام دریافت لوح تقدیر چهارمین دوره جایزه روزی روزگاری از مشیت علایی در سخنانی اظهار کرد: «کاش شوهر آهوخانم را ننوشته بودم، یعنی اول کتاب‌های دیگرم را تالیف می‌کردم و بعد شوهر آهوخانم را می‌نوشتم. این اثر مانند فرزند بزرگی شده است که والدین همه‌ی توجه و محبت‌شان را به او داشتند و سایر آثار دیگر من در سایه‌ی این اثر قرار گرفته است. ضمن این‌که هر کتابی  مثل درخت میوه خاص خودش را دارد.»

<strong>مردم با عوامل پشت صحنه کاری ندارند</strong>

در بخش دیگری از چهارمین دوره جایزه ادبی روزی روزگاری که به تقدیر از حروفچین نمونه اختصاص داشت، ناصر بزرگمهر، مدرس حوزه چاپ و نشر و روزنامه‌نگار به ارائه‌ی توضیحاتی درباره‌ی مراحل مختلف چاپ و نشر پرداخت و بر اهمیت توجه به عوامل پشت پرده تولید و عرضه‌ی کتاب تأکید کرد.

او گفت: «کسانی که در حوزه‌ی چاپ و نشر فعالیت می‌کنند سوپراستار نمی‌شوند، مردم با عوامل پشت صحنه کاری ندارند. این رسم خوبی است که از پشت صحنه نشر هم تقدیر شود.»و سرانجام لوح تقدیر امیر توکلی حروفچین پیشکسوت را به وی تقدیم کرد. 

<strong>وضع کتاب روز‌به مردم با عوامل پشت صحنه کاری ندارندوز بدتر می‌شود</strong>

در بخش دیگری از این مراسم نوبت به اهدای تندیس جایزه تندیس داستان غیرایرانی رسید. مهدی غبرایی عضو کمیته فنی ترجمه در سخنانی کوتاه، دشواری‌های کار نوشتن و برپایی جایزه ادبی را یادآور شد.
او گفت: «همه می‏دانند که برای برگزاری این جایزه چه زحمت‌هایی کشیده شده است و حتی مساله‌ای مثل مکان برگزاری چند ماه طول کشید. وضع کتاب که اظهرمن‌الشمس است، روز به روز بدتر می شود. فقط با پوست کرگدن می‌نویسیم که بعدا به چاپ نرسد.»

این مترجم متذکر شد: «جایزه روزی روزگاری با سخت‌جانی مانده است، همت کنیم همین‌طور بماند.»
تندیس بخش ادبیات داستانی غیرایرانی به محمود حسینی‌زاد به خاطر ترجمه رمان «آلیس» اثر یودیت هرمان تقدیم شد و وی نیز در سخنانی بر اهمیت نویسندگان قرن بیست و یک ادبیات آلمانی تاکید کرد و متذکر شد: «من هنگامی که یودیت هرمان را ترجمه می‌کنم در واقع توماس مان را با شکل و شمایل دیگر در قرن بیست و یکم ترجمه می‌کنم.»

او متذکر شد: «با  ترجمه‌ی ادبیات روز آلمان می‌خواستم این دید را گسترش دهم که غیر از زولا و ادبیات قرن نوزدهم ادبیات دیگری هم هست.»

<strong>یودیت هرمان از مهم‌ترین نویسندگان آلمان است</strong>

محمود حسینی‌زاد علت عدم حضور یودیت هرمان نویسنده برگزیده‌ی غیرایرانی در مراسم پایانی جایزه روزی روزگاری را سفر طولانی وی به روسیه اعلام کرد و متذکر شد که وی در بهار سال آینده به تهران سفر خواهد کرد و همچنین مژده دقیقی تندیس بهترین اثر داستانی غیرایرانی را برای کتاب آلیس یودیت هرمان، به دلیل عدم حضور وی به نماینده‌ی ناشر، امیرحسین خورشیدفر تقدیم کرد و در ادامه محمود حسینی‌زاد پیام بخش فرهنگی سفارت آلمان در تهران را به دلیل برگزیده شدن یودیت هرمان در این رقابت خواند که در آن ضمن تبریک به برگزار کنندگان جشنواره‌ی خصوصی ادبی روزی روزگاری آمده بود: «جهان ادبیات حیاتش را مدیون کنجکاوی نسبت به ناشناخته‌ها و غرایب است. آن چه غریب است، مجذوب می‌کند و الهام می‏بخشد. یک جایزه‌ی بین‌المللی ادبی توجه همگان را معطوف به چندگانگی و چندصدایی موجود در ادبیات معاصر جهان کرده و معطوف به کار مهم مترجم به عنوان واسطه‌ای بین دو ادبیات.»

در ادامه‌ی این پیام آمده است: «بر این باوریم که درک ادبیات بین‌الملل، گفت‌وگوی انسان‌ها را ماورای عالم سیاست پیش می‌برد و نه فقط به این خاطر که ادبیات به ژرف‌ترین انگیزه‌های انسانی نهفته در تک تک ما روی کرده و همه‌ی انسان‌ها را مورد خطاب قرار می‏دهد بی‌توجه به این‌که در کجای جهان سکونت دارند، این یعنی جادوی زبان. ما معتقدیم که نویسندگان معاصر بین‌الملل امکانی را برای تبادل نظر و فهم فرهنگ‌ دیگری فراهم می‌آورند. یودیت هرمان یکی از برجسته‌ترین نویسندگان معاصر ادبیات آلمان است.»

<strong>در سال گذشته اتفاق مهمی در رمان فارسی نیفتاد</strong>

سرانجام در بخش پایانی این جایزه تندیس رمان برگزیده به کتاب «آفتاب‌پرست نازنین» اثر محمدرضا کاتب اهدا شد که به دلیل عدم حضور جعفرمدرس صادقی، نویسنده‌ی برگزیده دوره پیشین روزی روزگاری، سعید طباطبایی تندیس رمان برگزیده را به وی تقدیم کرد.

امیر احمدی آریان عضو هیات داوران چهارمین دوره جایزه ادبی روزی روزگاری گفت: «رمان فارسی در سال ۸۸ هیچ اتفاقی نداشت. در واقع در یک جمله می‌خواهم بگویم اتفاق مهمی در مجموع نیفتاد. بخشی از این مسأله دلایل تاریخی دارد و بخش دیگر هم دلایل کاملاً امروزی دارد. دلایل تاریخی ادبیات فارسی به این برمی‌گردد که ادبیات فارسی سنت رمان‌سازی نداشته است و از چهره‌های مطرح و پیشگام ادبیات ما تا همین روزگار که نگاه می‌کنیم کسانی مانند صادق هدایت، محمدعلی جمالزاده، غلامحسین ساعدی و دیگر نویسندگان همواره نویسندگان داستان کوتاه بوده‌‌اند و کمتر رمان خلق کرده‌اند و از سویی رمان‌های بزرگ فارسی بسیار اندک است و فواصل انتشار آنها بسیار طولانی است و رمان‌های بزرگ و تاریخ‌ساز در ادبیات ما کم خلق شده است.»

او تصریح کرد: «وضع عجیب و غریب ممیزی در حوزه‌ی رمان طی سال‌های اخیر به این مسأله دامن زده است و همچنین برای تألیف رمان شرایط فیزیکی خاصی لازم است. استمرار بر کار نوشتن و امکان‌های حداقلی برای تألیف رمان از ضرورت‌های اصلی است در حالی‌که در جامعه‌ی ما روزمرگی درصد زیاد استهلاک و فشار و استرس را به همراه دارد و با اتفاقاتی که در سال ۸۸ رخ داد، عملاً این امکان‌ها از دست رفت.»

سرانجام محمدرضا کاتب پس از دریافت تندیس بخش رمان چهارمین دوره جایزه ادبی روزی روزگاری در سخنانی کوتاه از هنر، ادبیات و خلاقیت به عنوان روشنایی و مایه‌ی حیات یاد کرد و در نثری توصیفی- ادبی بر اهمیت کار نوشتن و ارتقای سطح آگاهی عمومی تأکید کرد.

در این مراسم شخصیت‏های فرهنگی، هنری و ادبی زیادی حضور داشتند که از آن جمله می‏توان به سیمین بهبهانی، علی‏محمد افغانی، بابک احمدی، ناصر بزرگمهر، مشیت علایی، مهدی غبرایی، رضا نجفی، مهشید نونهالی، امید روحانی، حسن شهسواری، حسن بنی‏عامری، مژده دقیقی، فرخنده آقایی، حسین سناپور، علیرضا زرگر، بلقیس سلیمانی، مهسا محب علی، علیرضا سیف الدینی، حمید امجد و... اشاره کرد.]]>
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>پری زنگنه در آمستردام</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/12/post_1472.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.47275</id>
   
   <published>2010-12-09T23:55:59Z</published>
   <updated>2010-12-10T18:19:36Z</updated>
   
   <summary>فروغ.ن.تمیمی: شنیدن صدای ابریشمی پری زنگنه برایم خاطره‌های دور را زنده می‌کند. او را اول بار در تالار رودکی دیده بودم و حال پس از سال‌ها در آمستردام روبه‌رویش نشسته‌ام. به‌خوبی به یاد می‌آورم که این تنها صدای ابریشمی و رویایی او نبود که مرا در نوجوانی مسحور می‌کرد. بلندبالا و بس زیبا بود و گونه‌ای راز و رمز، وقار و شکوه را تداعی می‌کرد.</summary>
   <author>
      <name>BabakM</name>
      
   </author>
         <category term="فرهنگ و هنر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      شنیدن صدای ابریشمی پری زنگنه برایم خاطره‌های دور را زنده می‌کند. او را اول بار در تالار رودکی دیده بودم و حال پس از سال‌ها در آمستردام روبه‌رویش نشسته‌ام. به‌خوبی به یاد می‌آورم که این تنها صدای ابریشمی و رویایی او نبود که مرا در نوجوانی مسحور می‌کرد. بلندبالا و بس زیبا بود و گونه‌ای راز و رمز، وقار و شکوه را تداعی می‌کرد. هنرمندی به معنای واقعی کلمه متمایز بود و اقتدار حضورش محسورکننده می‌نمود و با موسیقی کلاسیک، آوازهای بومی و یا جادوی شعر سهراب سپهری و مهدی اخوان ثالث شنونده را در مخمل صدایش می‌پیچید و به اوج می برد.

پری زنگنه را باز به همان زیبایی و استواری گذشته می‌بینم. او یکشنبه پنجم دسامبر در مرکز فرهنگی مضراب در آمستردام برای جمعی از مشتاقان در مورد فعالیت‌هایش برای نابینایان صحبت کرد.موضوع اصلی صحبت او  برخورد جامعه‌ی ایرانی به نقص عضو و به طور خاص مسئله‌ی نابینایی بود.  در یکی از کتاب هایش به نام «آنسوی تاریکی» علاوه بر بازنویسی زندگی شخصی، با ظرافت و دقت به تجربه و تحلیل مشکلات روزمره‌ی زندگی نابینان و ارائه آخرین دستاوردهای جهانی در این مورد پرداخته است.

[[photow01]]

هدف او از مکتوب کردن مشاهدات خود و دیگران تغییر فرهنگ و بازنگری جامعه‌ی ایرانی در برخورد با افراد نابینا است. نگرشی انسانی و امروزی به آسیب‌های جسمی می‌تواند زندگی افرادی را که به هر علت از نقص عضوی رنج می‌برند دگرگون و بسیار بهتر کند. البته اگر آنها این فرصت را بیابند که هوش و توانایی‌های خود را به کار گیرند و در جامعه از حقوق برابر هم برخوردار باشند.

پری زنگنه متولد سال ۱۳۱۸ است. او در آغاز از زندگی‌اش می‌گوید و این که در جوانی به تحصیل موسیقی و آواز می‌پردازد، ولی کار هنری حرفه‌ای‌اش را پس از نابینا شدن در یک حادثه‌ی رانندگی شروع می‌کند. آواز های کلاسیک غربی و هم اجرای اپرایی ترانه‌های بومی گوشه و کنار ایران شهرت زیادی برای او به همراه آورد. در عرصه‌ی بین‌المللی با ایفای نقش سولیست در سمفونی نهم بتهوون با ارکستر سمفونیک فلوریدا درخشید.

کارنامه آوازی او اجرای ۳۰۰ آواز و ترانه را در برمی‌گیرد. خانم زنگنه هم‌چنین در چهل سال گذشته به فعالیت‌های متعدد در سطح ملی و بین‌المللی برای بهبود آموزش، توانمندی و ایجاد اشتغال برای نابینایان پرداخته و جوایزی را در این زمینه به خود اختصاص داده و به پاس خدمات فرهنگی‌اش «سفیر بین‌المللی حسن نیت» نامیده شده است.

پری زنگنه در گفت‌وگوی صمیمانه‌اش در یکشنبه‌ی گذشته از مشکلات و تاملات روحی نابینایان می‌گوید. از این‌که ندیدن به معنای آن نیست که فرد قادر به یادگیری و داشتن یک زندگی عادی هم نیست. آیا شما هم خواب می‌بینید؟ لباس‌تان را چطور می‌پوشید؟ اگر گفتی من کیستم؟ چگونه راه می‌روید؟چطور می‌توانید بخوانید؟ این سئوالات و ده‌ها سئوال دیگر پرسش‌هایی هستند که معمولاً در برخورد با نابینایان از آنها می‌شود.

[[photow02]]

متاسفانه برخورد جامعه‌ی ایرانی با مسئله‌ی نقص عضو و یا آسیب‌های جسمی در کل برخوردی انسانی و پیشرفته نیست. همه‌ی ما در زندگی شاید بارها شاهد دید منفی، انکارکننده و ترحم‌آمیز افراد نسبت به کسانی بوده‌ایم که به دلایل گوناگون از آسیب‌های مغزی و جسمی رنج می‌برند. بسیاری هنور داشتن فرزندی با نقص جسمی و یا روحی را غضب الهی می‌پندارند و شاید هم خود را سرزنش می‌کنند. و یا تا آن‌جا که بتوانند نقص جسمی کودک‌شان را انکار و حتی پنهان می‌کنند. بیماری‌های مهلک، صرع، لکنت زبان، عقب‌ماندگی ذهنی، انواع محدودیت‌های حرکتی، ناشنوایی و نابینایی و غیره از این جمله‌اند.

با به‌کار گیری یک نگرش منطقی و پیشرفته در برخورد به محدودیت‌های جسمی و روانی، به طور مثال در شمال اروپا می‌بینیم که چگونه با آموزش و برخورد انسانی می‌توان زندگی را برای این گروه از افراد آسان‌تر کرد. به‌گونه‌ای که مثلا بسیاری از افراد نابینا حتی می‌توانند به تنهایی زندگی کنند، شاغل باشند و یک زندگی عادی را ادامه دهند.

به عقیده‌ی پری زنگنه برخورد با نابینایان در ایران در مقایسه با گذشته کمی بهتر شده و  امروزه امکانات آموزشی بیشتری در دسترس آنان است، اما هنوز برای آگاهی و تغییر رفتار مردم در این زمینه باید خیلی تلاش کرد.
 او آموزش و اطلاع‌رسانی در این زمینه را یکی از وظایف خود و دیگران می‌داند و به همین علت با نوشتن کتاب جامع «آنسوی تاریکی» خواهان دگرگونی نگرش جامعه‌ی ایرانی نسبت به افراد نابینا است.

در بخش اول این کتاب زنگنه با نثری زیبا و روان به زندگی خصوصی‌اش می‌پردازد. بازگویی شاعرانه و سرشار از رنگ با تصاویری زنده از دوران کودکی پری‌رخ شاه‌یلانی، که بعدها به پری زنگنه معروف شد. قصه‌ای خواندنی درباره دخترکی شوخ و شیطان که در آشیانه‌ای گرم و در آغوشی پر از عشق و خانواده‌ای با فرهنگ بزرگ شده است. 
این بخش با وصف آفتاب داغ، گندمزار، سرداب تاریک و خنک، باغ‌های انار و انجیر، آسمان پرستاره‌ی کویر، دارهای قالی و باغ فین کاشان از یک سو  و هم خیابان شاهپور و پهلوی، سینما و کافه‌های لاله‌زار، کوچه‌باغ‌های شمیران ادامه می‌یابد. زنگنه دوران نوجوانی‌اش را هم با خاطرات مدرسه، عشق به هنر و موسیقی، روایت دیدن کالسکه‌ی عروسی شاه و ثریا، بازگشت پیروزمندانه‌ی دکتر مصدق از لاهه و ده‌ها خاطره‌ی دیگر بازگو می کند.

[[photow03]]

پری‌رخ در آخرین سال دبیرستان برای تحصیل در رشته‌ی گل‌آرایی به ژاپن می‌رود. در بازگشت از این سفر افسانه‌ای، رشته‌ی آواز را در هنرستان موسیقی شروع می‌کند. مدتی بعد ازدواج می‌کند و صاحب دو دختر می‌شود و به تدریس زبان انگلیسی می‌پردازد.

او می‌نویسد: «روزهای روشن به سرعت طی می‌شد تا در شبی تاریک قدم بگذارم، شبی که دیگر صبحی سپید به دنبال نداشت، و باز هم در پاییز. دنیایی جدید، ناشناخته و پر از صداهای بی‌تصویر. در یکی از خیابان‌های فرعی که به جاده قدیم شمیران منتهی می‌شد و مرا به خانه‌مان هدایت می‌کرد می‌راندم. در یک لحظه ماشین من بر زمین خیس و لغزنده که نور کم چراغ‌ها بر آن افتاده بود، به سوی ماشینی که در جهت مخالف و در آن سوی خیابان پارک شده بود، منحرف شد و باقی زندگی مرا نیز به سمت دیگری منحرف کرد: صدای به هم خوردن سپرها و شکستن شیشه‌ها، درد خفیفی در زانوان و ساعد دست راستم، لحظه‌ای سکوت و بعد شنیدن صدای چند عابر: &quot; زن است، زن!&quot;

این تصادف سبب نابینایی او شد. عمل جراحی در تهران و سپس در لندن هم در بازگرداندن نور به چشمانش موثر واقع نشد. ضایعه‌ای جبران‌ناپذیر که پس از مدتی هم سبب جدایی همسرش از او شد. بخشی از کتاب «آنسوی تاریکی» به این موضوع و هم نقش جنسیت در زندگی نابینایان  اختصاص دارد.

خانم زنگنه با بیان تجربه‌ی فردی و مشاهداتش معتقد است که مردان نابینا در جامعه‌ی ما شانس بیشتری برای داشتن عشق و خانواده دارند. این موضوع البته درباره‌ی بیشتر آسیب‌های جسمی صدق می‌کند. به‌ندرت مردانی پیدا شده‌اند که خواهان زندگی با زنی نابینا باشند.

روایت پری زنگنه از رها شدن در تاریکی، برخورد همسر و اطرافیان، جدایی از فرزندان، با بازگویی جزئیات دقیق و روزمره‌ی زندگی نابینایان ادامه می‌یابد. توضیحاتی مفید که برای آموزش نحوه‌ی برخورد انسانی و متمدنانه با افرادی که به این نوع آسیب جسمی دچارند، بسیار آموزنده و راهگشا است. او درباره‌ی آموزش‌ها و خدماتی که در ایران و هم کشورهای پیشرفته وجود دارند در کتابش به طور مفصل توضیح داده است. تاریخچه‌ی چشم پزشکی در ایران، زندگی‌نامه‌ی مختصر  افراد مشهور نابینا در تکمیل دانش وسیع پری زنگنه درباره‌ی نحوه‌ی آموزش و برخورد با نابینایی با زبانی بسیار خواندنی و شیوا نوشته شده است.

او امیدوار است که این کتاب به زبان‌های دیگر هم ترجمه شود.

پری زنگنه در صحبت‌هایش در کانون مضراب با صداقت و مهربانی به سئوالات حاضرین پاسخ داد. او با جدیت خواهان یک بازبینی فرهنگی، برخورد انسانی و امروزی جامعه‌ی ایرانی با آسیب‌های جسمی و روحی از هر نوع آن بود و این‌بار هم با جادوی کلام و هم آوازهای دل‌انگیزش قلب‌ها را دوباره فتح کرد.

دیدار با این بانوی شور، شعور و سراپا روشنی مرا به یاد بیتی از شعر «کوچه»‌ی فریدون مشیری می‌اندازد و با خودم می‌گویم: او  «همه تن چشم شده» است.
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>زیر سایه‎ی برادر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/12/post_1471.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.47269</id>
   
   <published>2010-12-09T15:55:06Z</published>
   <updated>2010-12-10T18:15:39Z</updated>
   
   <summary>روزبه ‌اکبری‌نسب: شمس آل احمد در طول زندگی به تمام معنا و از هر نظر زیر سایه‌ی برادرش بود. در قلمرو ادبیات خلاق اثر قابل تأملی از او به یاد نمانده است. شمس نتوانست مانند سیمین دانشور خود را از زیر سایه‌ی جلال آل احمد به‌عنوان یک نویسنده‌ی معیار بیرون بیاورد. پس از انقلاب شمس آل احمد اما به حکومت نزدیک شد . بر اساس تصوری که حکومت از جلال آل‌احمد ارائه کرده بود، «از چشم برادر» را نوشت. سیمین دانشور اما این کتاب را نپسندید.</summary>
   <author>
      <name>BabakM</name>
      
   </author>
         <category term="فرهنگ و ادبیات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      <![CDATA[<strong><small>در این هفته‎ و در زمانی که اهل ادبیات داستانی درگیر بحث مافیا و شبکه‌سازی بودند و همچنین با اعلام نتایج جایزه‌ی منتقدان و نویسندگان مطبوعات بر حجم حاشیه‌های این فضا به شکل محسوسی اضافه شده بود، دو چهره‌ی نام‌آشنا در ادبیات ایران را از دست دادیم: بیژن الهی از شاعران پیشرو شعر نو در دهه‌ی چهل و دیگری شمس آل احمد، «برادر کوچک» جلال آل احمد.</small></strong>

می‎گویم «برادر کوچک جلال آل احمد»، چرا که شمس چه در زمانی که جوان بود و فعالیت سیاسی داشت (در حول و حوش سال‌های کودتای ۲۸ مرداد)، چه در مقطعی کوتاه که به طور جدی‎تر به فعالیت ادبی پرداخت (میانه دهه‌ی ۵۰) و حاصل‌اش شد دو مجموعه داستان کوچک و چه در سال‌های پیری و عزلت‌نشینی، چه آن هنگام که جلال آل احمد زنده بود و چه بعد از آن‌که به شکلی ناگهانی درگذشت و خلاصه در تمام طول عمر، زیر سایه‎ی برادر بود، به تمام معنا. فعالیت‌های سیاسی‎اش همچون پیوستن به حزب توده و انشعاب از آن، رفتن به سراغ نیروی سوم خلیل ملکی، داستان‌های انتقاد  که در میانه‌ی دهه‌ی پنجاه نوشت تا فرهنگ مصرفی و غرب‎زده‌ی اجتماعی آن روزگار را به چالش بکشد، همه متأثر از برادر بود. چنان‌که گویی او به جای آن‌که در تلاش برای بیرون آمدن از زیر سایه‌ی برادر باشد، خودخواسته می‌کوشید تحت‎الشعاع اعتبار جلال قرار داشته باشد!

[[photow01]]

درست است که اغلب کسانی که با موقعیتی مشابه روبرو بوده و یکی ازنزدیکان‌شان چنان نامدار بوده‎ که خواسته یا ناخواسته تحت‌الشعاع شهرت آنان قرار گرفته‎اند، با شرایطی نظیر آنچه شمس آل احمد در این زمینه برخوردار بوده، روبرو هستند؛ اما بسیاری از آنان توانسته‎اند به دلیل کم و کیف کار خود، از زیر سایه‌ی آن دیگری بیرون بیایند. اتفاقاً در پیرامون خود شمس آل احمد، سیمین دانشور را داریم که اگرچه روزگاری به‌عنوان همسر جلال آل احمد شناخته می‎شد، اما اندک زمانی بعد، به‌دلیل آثاری که نوشت و نوع نگاه خاص خود و البته کفیت آثارش از هویتی مستقل از شوهر نامدارش برخوردار شد؛ آن‌گونه که اگر جایگاه او را در ادبیات داستانی بالاتر از جلال آل احمد در نظر نگیریم، قطعاً پایین‌تر از او نیست.

در سال‌های پس از انقلاب، با تغییر سیاست‎های فرهنگی و هنری، جلال آل احمد به‌تدریج  به‌عنوان یک چهره‌ی شاخص شناخته شد و چه بسا حتی خودش به جریانی در داستان‎نویسی که نویسندگان انقلاب را نمایندگی می‌کرد، بدل گشت. قرار دادن آل احمد در این جایگاه که در بسیاری موارد در مقابل جریان روشنفکری در ادبیات قرار می‎گرفت، نیازمند ارائه‌ی تصویری از آل احمد بود که با این نیاز همخوانی داشته باشد؛ تصویری که منطبق با تبلیغات دولتی درباره‌ی آراء و عقاید این نویسنده باشد. این درحالی بود که دوستان نزدیک او همانند غلامحسین ساعدی براین باور بودند که اگر آل احمد زنده بود و دوران انقلاب را می‎دید، بی‌‎شک در صف آنها قرار می‎گرفت نه در کنار حکومت جدید. با این حال مایه‎های مذهبی در برخی آثار آل احمد و همچنین دیدگاه‌هایی که او در آن روزگار نسبت به رهبر انقلاب ابراز کرده بود، از او چهره‌ای مناسب برای بهره‌برداری در راستای سیاست‌گذاری‌های فرهنگی جدید می‎ساخت و برخی نیز براین باورند که شمس آل احمد به ویژه در دو دهه‌ی نخست انقلاب سهم بسیاری در تثبیت چنین تصویر و تصوری از برادرش داشت؛ و این نکته‎ای‎ست که نه تنها اعتبار جلال آل احمد را تا اندازه زیادی مخدوش کرد، بلکه باعث شد شمس آل احمد نیز با انتقادات زیادی از سوی جریان روشنفکری روبرو شود. علت این‌که شمس آل احمد اغلب بر این نکته تأکید داشت که روشنفکران میانه‌ی خوبی با او ندارند، بیش از هر  چیز حاصل این مسئله بود و ردپای آن را در کتاب «ازچشم برادر» که در سال ۱۳۶۹ منتشر شد نیز می‎توان مشاهده کرد. شمس در زمینه‌ی قلب واقعیت‎های زندگی برادرش تا آنجا پیش‌ رفته بود که مرگ نابه‌هنگام آل احمد را نیز کار ساواک و حاصل نقشه‌ای از پیش طراحی شده می‎دانست!

بعد از مرگ جلال، شمس با سیمین دانشور رابطه‌ی چندانی نداشت، به نظر می‌رسد که این اختلاف‌نظرها، به‌ویژه در مورد جلال در به‌وجود آمدن قهر و آشتی‎هایی میان آنها بی‎تأثیر نبود، به‌خصوص وقتی که شمس کتاب «از چشم برادر» را نوشت، مطالب مندرج در کتاب خوشایند سمین دانشور قرار نگرفت و ارتباط بین آنها قطع شد؛ چرا که سیمین اصراری نداشت تصویری مغایر با آنچه جلال در حقیقت از آن برخوردار بود، برای خوشایند جریانی دولتی ارائه کند.

شمس‎آل احمد متولد سال ۱۳۰۸ بود و بدین‌ترتیب هشت سال از برادرش کوچک‌تر بود. او در رشته‌ی علوم تربیتی در دانشگاه تحصیل کرد و پس از آن هم سال‌ها به معلمی پرداخت، همان‌طور که اشاره شد  چه آن هنگام که در کسوت یکی از اعضای حزب توده فعالیت داشت و چه زمانی که به انشعابیون نیروی سوم پیوست، از جمله چهره‎های شاخص و شناخته شده نبود. در حوالی دهه‌ی ۵۰ چند سالی را به‌طور متمرکز به کار ادب پرداخت که حاصل آن دو مجموعه داستان بود به نام‌های گاهواره (۱۳۵۲) و عقیقه (۱۳۵۵) که هیچ یک به لحاظ ادبی کاری شاخص به‌شمار نمی‌آیند. در همین سال‌ها انتشارات رواق را هم بنیان نهاد که دوام چندانی پیدا نکرد. بعد از انقلاب در قلمرو ادبیات داستانی کار در خور تأملی ارائه نکرد، جز تصحیح کتاب «طوطی‌نامه» و البته نوشتن «از چشم برادر» که معروف‎ترین کتاب او محسوب می‌شود. در این سال‌ها با جریان فرهنگی دولتی نزدیکی داشت و هر چند گاه یک‌بار در محافل و رسانه‎ها حضوری البته نه چندان پررنگ می‎یافت. دهه‌ی پایانی عمرش را در تنهایی و فراموش‌شدگی کامل سپری کرد و سرانجام در ۱۴ آذر ماه ۱۳۸۹ بر اثر عفونت ریوی درگذشت.]]>
      
   </content>

</entry>
<entry>
   <title>«شانس بیاورم، زندان طولانی‌مدت در انتظارم است»</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://zamaaneh.com/morenews/2010/12/post_1470.html" />
   <id>tag:zamaaneh.com,2010:/morenews//11.47248</id>
   
   <published>2010-12-08T15:15:00Z</published>
   <updated>2010-12-09T16:37:01Z</updated>
   
   <summary>ناصر غیاثی: مانا نیستانی در گفت‌وگو با روزنامه‌ی آلمانی‌زبان زود دویچه‌تسایتونگ می‌گوید: مقامات ایران استعداد به‌وجودآوردن وضعیت‌های مسخره را دارند، اما قادر نیستند به این وضعیت‌های مسخره بخندند. قاعده این است: با یک قیافه‌ی خیلی جدی کارهای خیلی احمقانه انجام بده، ادعا کن، در ایران آزادی بیان وجود دارد و همان روز چندین روزنامه‌ی اصلاح‌طلب را توقیف کن؛ و در پاسخ به پرسش دیگری می‌گوید: هر کس که در ایران فکر کند صاحب یک زندگی خصوصی است یا حق آزادی دارد، اپوزیسیون محسوب می‌شود.</summary>
   <author>
      <name>BabakM</name>
      
   </author>
         <category term="گزارش ویژه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://zamaaneh.com/morenews/">
      <![CDATA[<strong><small>مانا نیستانی کاریکاتوریست اپوزیسیون ایرانی شده است؛ در حالی که خود را حتی فردی سیاسی نمی‌داند.مانا نیستانی یکی از مهم‌ترین کاریکاتوریست‌های سیاسی ِ ایران است. او پیش از آن‌که موفق به فرار به مالزی بشود، در زندان بدنام اوین محبوس بود. او در مالزی هم امنیت ندارد. یک گفت‌وگوی ایمیلی درباره‌ی طنز در کاریکاتور و مشکل ایرانی‌ها برای گرفتن پناهندگی در غرب با او انجام داده‌ایم که می‌خوانید:</small></strong>

<strong>آقای نیستانی، آیا مقامات ایرانی اهل طنزاند؟</strong>

آن‌ها استعداد به‌وجودآوردن وضعیت‌های مسخره را دارند، اما قادر نیستند به این [وضعیت‌های مسخره] بخندند. قاعده این است: با یک قیافه‌ی خیلی جدی کارهای خیلی احمقانه انجام بده، ادعا کن، در ایران آزادی بیان وجود دارد و همان روز چندین روزنامه‌ی اصلاح‌طلب را توقیف کن. چنین لحظه‌های متناقضی مرا یاد پتر سلرز در نقش کارآگاه کلوزه می‌اندازند. او هم خودش را خیلی جدی می‌گرفت؛ در حالی‌‌که تنها هرج و مرج ایجاد می‌کرد.

<strong>خود شما به‌عنوان فراری سیاسی در مالزی هستید و ...</strong>

وضع من به‌عبارتی گروتسک است. راستش خودم را یک آدم سیاسی واقعی نمی‌دانم. علاقه‌ی وافری به سینما، نقاشی، داستان‌های مصور و ادبیات دارم. اما چون در ایران تمام جنبه‌های زندگی آدم تحت کنترل است، هر نوع انحراف از هنجارها فوراً عملی به‌غایت سیاسی محسوب می‌شود.

شما به تازگی داستان مصور بلندی به نام «درگیر» را درباره‌ی یک خانواده‌ی تهرانی به پایان رسانده‌اید که ظاهراً مصداق همین نکته‌ای‌ست که به آن اشاره می‌کنید.

عنوان خودش گویاست. «درگیر» یعنی توی هچل افتادن یا در میان بودن پای کسی در یک ماجرا. موضوع زندگی روزمره‌ و کاملاً عادی است. اما همین زندگی عادی ِما همیشه امری سیاسی است. هر کس که در ایران فکر کند صاحب یک زندگی خصوصی است یا حق آزادی دارد، اپوزیسیون محسوب می‌شود.

<strong>پای خود شما به‌واسطه‌ی یک کارتون ساده به میان کشیده شد.</strong>

پیش‌تر من مسئول بخش جوانان مجله‌ی جمعه بودم. در مه ۲۰۰۶ تصویر پسری را کشیدم که با یک سوسک حرف می‌زد. سوسک نمی‌فهمید او چه می‌گوید و ‌پرسید: «نمنه؟» این واژه در اصل یک واژه‌ی ترکی ِآذری است؛ زبان مردمی که در شمال غربی ایران زندگی می‌کنند. اما در زبان روزمره‌ی فارسی هم به معنیِ «ها؟!» یا «چی فرمودید؟» است.

[[photow01]]

این تصویر موجب عکس‌العمل‌های شدیدی میان آذری‌ها شد: درگیرهای خیابانی، دستگیری‌ها و چند کشته ...
حتی یک لحظه هم به ذهنم خطور نکرده بود که امکان دارد این کلمه از نظر اقلیت آذری توهین محسوب شود. آن زمان در دانشگاه تبریز، شهری که غالب شهروندانش آذری هستند، ناآرام بود به این دلیل که احساس می‌کردند دولت با آن‌ها رفتار ناعادلانه‌ای دارد. تازه ناآرامی‌ها داشت فروکش می‌کرد که مجله دست یک دانشجو افتاد. بعد از آن جدایی‌طلب‌های افراطی این تصویر را بهانه قرار دادند. تمام شهرهایی که شهروند‌های آذری ساکن آن بودند شلوغ شد. دولت، من و سردبیر مجله را دستگیر و از فرصت برای سرکوب کنشگران آذربایجانی و حمله به روزنامه‌ها استفاده کرد. از سال ۲۰۰۰ بیش از ۱۰۰ روزنامه و مجله در ایران توقیف شده‌ است.

<strong>اجازه پیدا کردید نسبت به کج فهمی در مورد این موضع بگیرید؟</strong>

چه چیزهایی می‌گویید ها! در زندان اوین در یک سلول انفرادی ِ دوبله حبسم کردند. همین!

<strong>سلول انفرادی دوبله؟</strong>

سلول انفرادی معمولی به اندازه‌ی یک قبر است؛ دو متر در دو متر. بسیاری از زندانی‌هایی که در چنین سلول‌هایی حبس بودند، دیوانه شدند. به همین علت در شماری از بخش‌ها دو سلول را یکی کردند. من همراه با سردبیر مجله‌ی جمعه ۵۰ روز در یک سلول بزرگ دو متر در دو متر حبس بودم. پس از آن سه ماه هم بدون اتهام نگه‌ام داشتند. یک بار که به من مرخصی دادند با همسرم فرار کردم و سر از مالزی درآوردم. از این‌جا با رادیو زمانه کار کردم، اما در ابتدا از اشارات سیاسی پرهیز می‌کردم. هر چه باشد من اینجا تنها با روادید دانشجویی زندگی می‌کنم و مالزی و ایران رابطه‌ی بسیار خوبی با هم دارند. البته حکم من هنوز صادر نشده است. اگر دادگاه انقلاب محکومم کند، مالزی اخراجم خواهم کرد.

<strong>حکم شما کی صادر خواهد شد؟</strong>

هر روز ممکن است این اتفاق بیفتد. دادستانی تقاضای اشد مجازات کرده است و می‌گوید، تو مسئول تمام کشته‌ها و خرابی‌ها در طول راه‌پیمایی‌ها سال ۲۰۰۶ هستی.

<strong>چرا با این حال دوباره کشیدن کاریکاتور را از سر گرفتید؟</strong>

با شروع انتخابات در ژوئن دوباره شروع کردم. اگر یک نامزد اصلاح‌طلب پیروز می‌شد، پیروزی او برای ما به منزله‌ی رهایی می‌بود. تقلب در انتخابات همه چیز را خراب کرد. این‌که در عمل شرکت‌کنند‌گان در راه‌پیمایی‌ها کشته شدند، شوک بزرگی بود. چشمان ندا آقاسلطان را هرگز فراموش نخواهم کرد. فراموش نخواهم کرد چگونه در خیابان افتاده و فهمیده بود دارد از شدت خونریزی می‌میرد. ناچار بودم عکس‌العمل نشان بدهم.

<strong>ایرانی‌ها کاریکاتورهای شما را با علاقه‌ی زیادی در اینترنت جستجو می‌کنند. مبارزه بین شما و سانسور چه شکلی است؟</strong>

تارنمای هر دو مجله‌ی اینترنتیِ رادیو زمانه و مردمک که برای‌شان کار می‌کنم، فیلتر است. فیس بوک هم همین‌طور. اما بسیاری از ایرانی‌ها از نرم‌افزارهای فیلترشکن استفاده کرده، کاریکاتورهای مرا دان‌لود می‌کنند و با ایمیل برای هم می‌فرستند.

<strong>نقاشی‌های شما آدم را به یاد گئورگه گروستس و اوتو دیکس می‌اندازند. آیا خود شما هم معتقد به کاریکاتور هستید؟</strong>

بله. یا معتقد به طنز سیاهم. من گروستس را تحسین می‌کنم. بیش از آن تحت تاثیر تصویرگر آمریکایی براد هولاند هستم که استاد هاشورزنی است. یاد یاس درخشان [فرانسیسکو] گویا می‌افتم. کارتونیست آرژانتینی کینو از نظر من بی‌همتاست چرا که کمیک و ژرفا را به گونه‌ای نادر به هم پیوند می‌دهد.

<strong>اتفاقا همین هم نقطه‌ی قوت شماست. در تمام شهرها تظاهرات‌کنندگان در طول اعتراض نقاشی‌های شما را نشان می‌دادند.</strong>

این از سویی باعث افتخار من است. از سوی دیگر به روابط تنگاتنگ دیپلماتیک بین ایران و مالزی اشاره کردم. اگر مرا پس بفرستند، به خاطر کاریکاتورهای سال پیش حکم بسیار سخت‌تری صادر  خواهد شد. اگر شانس بیاورم زندان طولانی‌مدت در انتظار من است. به همین خاطر تلاش می‌کنم به غرب بروم. مشکل است.

<strong>چه چیزی مشکل است؟</strong>

سعی کنید یک‌بار به‌عنوان ایرانی از آمریکا تقاضای ویزا بکنید. رفتار کارمندان سفارت‌خانه‌های غربی با آدمی مثل من همیشه مثل یک تروریست بالقوه است.

<strong>توهمات ِ خود شما هم در این مورد دخیل نیست؟</strong>

ببینید من یک کارتونیست بسیار معروف ایرانی هستم. پارسال کالج هنر و طراحی ساوانا در جورجیا می‌خواست به من بورس بدهد. تمام پرسش‌نامه‌های خاصی را که یک ایرانی باید در سفارت آمریکا پر کند، پر کردم، تمام انگیزه‌هایم را برایشان شرح دادم. سرانجام گفتند، تو ۳۷ سال داری و قبلاً در یک رشته‌ی دانشگاهی درس خوانده‌ای (که البته درست است. من مهندس معمارم) و به‌همین خاطر نمی‌توانی در یک رشته‌ی دیگر هم درس بخوانی. پرسیدم: آیا یک اروپایی هم نمی‌تواند در رشته‌ی دوم درس بخواند؟ واقعاً جانم در خطر است. اما حرفم را باور نکردند.

<center> ▪ ▪ ▪ </center>

بعدالتحریر: کمی پس از پایان جلسه‌ی هیئت تحریره نیستانی ایمیل فرستاد که سفارت آلمان در کوالالامپور به لطفِ سازمان خبرنگاران بدون مرز او را دعوت کرده است. موضوع دعوت‌نامه تقاضای روادید است.

روزنامه‌ی زوددویچه تسایتونگ تعدادی از آثار مانا نیستانی را با عنوان "قلم‌ ِ من، شمشیر" در<a href="http://www.sueddeutsche.de/kultur/mana-neyestani-mein-stift-das-schwert-1.1030757"> این‌جا</a> درج کرده است.]]>
      
   </content>

</entry>

</feed>

