ِیک سر و هزار سودا


سودای 452
پاشویه

بسترنشینی ِ ما مکافاتِ دل‌‌دادگی‌ست... ناخوش‌احوالی‌مان غم‌بادِ دل‌تنگی. لَنگِ مرهمیم بر زخم عاشقی؛ نه شفا. چشم‌انتظار پاقدمت...



سودای 451
تنهایی

تنهایی یعنی دلت گرفته باشه و تنها کاری که بتونی بکنی تو خیابون چرخ بزنی و آهنگ گوش بدی و آهنگ گوش بدی و آهنگ گوش بدی..!



448 سودای
من ِ مقدس

من مقدس نیستم ... می دو نم ... کم کم حالا دیگه نیستم ... کم کم واسه شما دیگه نیستم ... ولی آدم که هستم .... وجود که دارم....



سودای 447
انتظار سگ

شروع شد. پارس سگ را می‌گویم.
قبل از هرچیز باید بگویم محله‌ی ما سگ دارد. شب که می‌شود صدایش را از خرابه روبروی خانه‌مان می‌شنوم. مادرم میگفت هیچکس را ندیده که جرات داشته باشد شبها وارد آن خرابه شود...



سودای 446
زمان

نمیدونم واقعا تا حالا به این توجه کردی؛
که وقتی به عقربه‌ها نگاه میکنی
... رفته رفته حرکتشون کند و کندتر میشه



سودای 400
رسوب

ديدی يه وقتايی اون‌قد آروم می‌مونی و تکون نمی‌خوری که تمام جِرم‌ها و ناخالصی‌هات رسوب می‌کنن و لِرد می‌بندن و تو سبک می‌شی ...



سودای 399
ماه رمضان و من دلتنگ

آن زمانهای دور که هنوز هشت سالم بود و دانش آموز کلاس دوم بودم ، علاقه زیادی به ماه رمضان و روزه داشتم .گاهی اوقات به همراه ....



سودای 398
کاش می توانستیم مولانا را بخریم

سرباز هخامنشی هر جای جهان که باشد نامش سرباز هخامنشی است. همه هم می دانند که هخامنشی یعنی ایرانی و اگر جسم ...



سودای 397
چو ایران نباشد تن من مباد؟

می گفت چون اشعار فارسی نقطه گذاری درستی ندارند همه در خوانش آن دچار اشتباه می شوند؛ می گفت برای مثال ...



سودای 386
چرا ما نظر نمی دهیم؟

در کودکی هر وقت حرف زدیم به ما گفتند: تو لازم نکرده حرف بزنی.
از معلممان که ایراد گرفتیم از مدرسه اخراجمان کردند...



سودای 396
از گربه تا پروانه

وطن برای من در آغاز ِ اندیشه گربه ایست نشسته بر سیاره ای به نام زمین در منظومهء شمسی." گربه حیوان شیرینی است"؛ این را یکی از همکارانم می گفت که دو سالیست ...



سودای 395
وطن

نگاهم می‌کند و می‌گوید این‌جا همیشه همین‌طور می‌ماند. می‌گوید باید با یک دست داد و با دست دیگر گرفت. باید "رند" بود ...



سودای 392
مغز

خوب بود اگر مغز آدم مثل خانوم ها دوره ای داشت که افکار کثیف و زائد رو تخلیه می کرد تا بتونه چند هفته ای تازه نفس کار کنه ...



من در نقش کودتاچی

دی‌شب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم کودتا کرده‌ام. بالاخره سرخوردگی و شکم سیر و این چیزها از این تبعات هم دارد...



سودای 389
وطن

نگاهم می‌کند و می‌گوید این‌جا همیشه همین‌طور می‌ماند. می‌گوید باید با یک دست داد و با دست دیگر گرفت. باید "رند" بود ...



سودای 388
آسمان وطن

نمی‌دانم این وطن چرا آسمان را ول نمی‌کند.در آسمان "قمر در عقرب" است.روی این زمین لعنتی هم فقط اوضاع ما " قمر در عقرب" است...



سودای 387
بازی با کلمات

سالها قبل، وقتی نوجوان دبیرستانی بودم، وطن برایم مثل مادر بود. عزیز و مقدس..جنگ بود..و فضای مملکت ، جور دیگری بود..



سودای 384
وطن تو کجاست هموطن

جنگ واقعیت بزرگی است . از آن بزرگتر و واقعی تر ، وطن است که برایش کارهای غیرممکن می کنیم . برای من و تو جنگ یعنی شهرهای ولنگار ...



سودای 383
وطن پرستی بدون عق زدن!

باور كن اصلا لازم نيست در اتاقت از اشك بلرزي و مانند مسخ شدگان خودت را در شاملو غرق كني و منتظر چيزي باشي،هر چه كه باشد،



سودای 382
زن بی‌اجازه

زنی که درون من است سر به عصيان برمی‌دارد و لگد می‌کوبد به جداره‌های داخلی روحم، چنگ می‌اندازد و دندان به هم می‌سايد. ...