|
خانه
>
ِیک سر و هزار سودا
>
اجتماعی
>
تخمه
|
سودای 180
تخمه
داشتم تخمه میشکستم وقتی پسره اومد شیشهی ماشین رو دستمال بکشه. بعد
کوچیک بود و من فک کردم حتماً دلش
میخواد اونم واسه همین پول رو که بهش
دادم، پاکت رو هم دراز کردم جلوش و گفتم بهش که برداره و اون گفت خودم
براش بریزم. من خنگ بودم و دوباره بهش اصرار کردم
خودش برداره چون فک کردم
از خجالتشه که این کارو نمیکنه. بعد اون گفت نه و دوباره که اصرار کردم
گفت که دستاش یخ کرده.... انگشتاش منجمد بود وقتی دستش رو گرفتم تا تخمه
بریزم تو مشتش. اینقدر که نمیتونست
خمشون کنه.
اینقدر که سختش بود تخمهها رو بریزه تو جیبش
نون-جیم

نظرات بیان شده در این نوشته الزاماً نظرات سایت زمانه نیست.
|
|