تاریخ انتشار: ۵ فروردین ۱۳۸۶ • چاپ کنید    
سودای 179

احساسات

من تو را مي فهمم. با همين تنها احساس باقي مانده ام تو را حس مي كنم. تو متعلق به آن دنياي ديگر هستي، جايي كه انسانها را تنها با يك حس مي توان فهميد. جايي كه مي توانم به چهره ات نگاه كنم و همه چيز را قبل از آن كه حرفي بزني بفهمم. جايي كه واقعي نيست اما وجود دارد، تو هم وجود داري بيش از هر كس و هر چيز ديگر.
من تو را مي فهمم. آن انسان مه آلود هرگز نبوده را در اين دنياي روياهاي نا تمام. دنيايي كه براي فهميدنش به اين جاسوسهاي پنج گانه نياز نيست. دنيايي گاه هراس آور و گاه لذت بخش و با ابهامي دوست داشتني. تو از پس زندگي روزمره آمده اي، آرام هستي و مهم تر از آن قابل درك، من را از اين دنيايي كه در آن زندگي مي كنم جدا كرده اي. من پرواز كرده ام و دنياي ديگري را ديده ام كه در آن وقايع بدون آن كه اتفاق بيفتند وجود دارند. دنيايي كه در آن كسي را دوست دارم. کسی كه بدون آن كه وجود داشته باشد معني دارد.

حالا ديگر هيچ كس در اين دنياي پایین دوست داشتني نيست. پشت هر حركتشان راز ترسناكي نهفته است كه من را هر دم به سقوط نزديك تر مي كند. لبخندهاشان ترسناك و گريه هاشان تظاهر است. همه آنها بيرون من هستند. من در دنيايي زندگي مي كنم كه به هيچ چيز آن دسترسي ندارم. نه تنها آدمهايش بلكه اشيا و اتفاقاتش هم از من دورند. حتي خود تو هم در اينجا از من دوري.

به راستی کدام یک از اینها خیال است: این دنیایی که همه چیزش از من بیگانه است یا تویی که انقدر به من نزدیکی؟ یا شاید خودم هم خیال کس دیگری هستم؟

اما هیچ کدام از اینها اهمیت ندارند. من با تو زندگی می کنم اگر تو هم خیال هستی پس من هم خیالم و اگر من خیال باشم تمام این آینه های متحرک اطراف من هم....

آفریده دوست داشتنی من خيالت را هيچ كدامشان نمي توانند از من بگيرند. كاش هيچ وقت از اين خواب بر نخيزم.

هزار سال

Share/Save/Bookmark
نظرات بیان شده در این نوشته الزاماً نظرات سایت زمانه نیست.

نظر بدهید

(نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.)
-لطفا به زبان فارسی کامنت بگذارید.
برای نوشتن به زبان فارسی می توانید از ادیتور زمانه استفاده کنید.
-کامنتهایی که حاوی اتهام، توهین و یا حمله شخصی باشد هرز محسوب می شود و منتشر نخواهد شد.


(نشانی ایمیل‌تان نزد ما مانده، منتشر نمی‌شود)