| خانه > ِیک سر و هزار سودا > عاشقانه > عاشقانه | |||
عاشقانهبانو، بانو بانو بانوی من! خواستم سلام کنم به چشمان سیاهت وقتی بر من مینگری. وقتی دلم تنگ میشود برایت خواهم نوشت به یاد روزی که دستم را در دستت گرفتی و خندهی لبانت در دلم جاودانه، یادگار ماند. بانو هر روز که میگذرد افسوسی جبرانناپذیر است که در کنارت نیستم. این روزها در گلویم بغضی است تلنبار شده به یاد حرفهایت وقتی مرا نصیحت میکردی و حرکات صورتت را به یاد میآورم شبها قبل از خواب. تو منی، حتا وقتی که من نباشم. ![]()
نظرات بیان شده در این نوشته الزاماً نظرات سایت زمانه نیست.
|
لینکدونی
آخرین مطالب
موضوعات
|
||
![]() |








نظرهای خوانندگان
وای بخدا دل درد گرفتم! نمی دونم امشب باز هم يه غذای سنگين و دير هضم خوردم يا چيه که اينطور دل درد گرفتم. آمدم راديو زمانه که شايد مطلبی بخونم و درد سر دلم بهتر بشه از بد بدبياری روی اين مطلب کليک کردم و دلم که خوب نشد هيچ شست پای چپم هم شروع کرد به سوزن سوزنی شدن. حالا يکی که توی سرزمين رويايی زندگی ميکنه نبايد اونقدر بدجنس و خبيث باشه که بياد اينجا يه قطعه رومانتيک مکش مرگ ما بنويسه و من بيچاره رو هم ببرن توی عوالم سرزمين رويايی لعنتی. اصلاً مگه من مرض داشتم که کامپيوتر و روشن کردم و روی سايت زمانه کليک کردم. می رفتم دم در خونه سبيل جونم رو می زدم که هم حال می کردم و هم کلی می خنديدم. وای قطع کنم که ماهيچه های سمت راست ستون فقراتم داره می گيره! بای بای!
-- کريم ، Apr 23, 2007