| خانه > ِیک سر و هزار سودا > اجتماعی > احمقانه | |||
احمقانهبا امير رفتيم کوه. دربند. شلوغ بود خيلی. تيپِ کوه داشتم: شلوارجين کهنه، مانتوی گشادِ کهنه، روسریِ گندهی کهنه که زيرِ چانه گره میزنم، کفش ورزشی. راهِ برگشت، توی ميدان دربند آقای پليس آمد جلو که: "اين چه وضعِ حجابه؟" من هم نگاهی به پليس، نگاهی به امير، نگاهی به خودم که معنیاش علامتِ سؤال بود. گفت: "برو پشتِ وَن سوار شو. موهات پيداست." تا خواستم سوار شوم، دخترِ خيلی جوانی با شالی رنگی و چشمِ گريان پياده شد. دوستپسرش پای وَن منتظرش بود و شروع کرد به او را نوازش کردن. و رفتند. دو دقيقه تنها بودم. سرباز آمد و با خنده گفت: "تو رو چرا گرفتن؟" گفتم بهتر است از رئيساش بپرسد. خودش با همان خنده گفت: "آهان! لابد موهات بيرون بوده! کارت شناسايی..." نداشتم. اسم و فاميل و اسمِ پدر و محلهی سکونت را پرسيد. شمارهی کنارِ اسمام صدوخُردهای بود. اسمِ من که نه. اسمی که او نوشت. يعنی اسمِ الکیای که گفتم. همين. و باز سرباز خنديد. من هم خنديدم. و خداحافظی. ![]()
نظرات بیان شده در این نوشته الزاماً نظرات سایت زمانه نیست.
|
لینکدونی
آخرین مطالب
موضوعات
|
||
![]() |







