تاریخ انتشار: ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۶ • چاپ کنید    
سودای 221

احمقانه

با امير رفتيم کوه. دربند. شلوغ بود خيلی. تيپِ کوه داشتم: شلوارجين کهنه، مانتوی گشادِ کهنه، روسریِ گنده‌ی کهنه که زيرِ چانه گره می‌زنم، کفش ورزشی. راهِ برگشت، توی ميدان دربند آقای پليس آمد جلو که: "اين چه وضعِ حجابه؟" من هم نگاهی به پليس، نگاهی به امير، نگاهی به خودم که معنی‌اش علامتِ سؤال بود. گفت: "برو پشتِ وَن سوار شو. موهات پيداست." تا خواستم سوار شوم، دخترِ خيلی جوانی با شالی رنگی و چشمِ گريان پياده شد. دوست‌پسرش پای وَن منتظرش بود و شروع کرد به او را نوازش کردن. و رفتند. دو دقيقه تنها بودم. سرباز آمد و با خنده گفت: "تو رو چرا گرفتن؟" گفتم بهتر است از رئيس‌اش بپرسد. خودش با همان خنده گفت: "آهان! لابد موهات بيرون بوده! کارت شناسايی..." نداشتم. اسم و فاميل و اسمِ پدر و محله‌ی سکونت را پرسيد. شماره‌ی کنارِ اسم‌ام صدوخُرده‌ای بود. اسمِ من که نه. اسمی که او نوشت. يعنی اسمِ الکی‌ای که گفتم. همين. و باز سرباز خنديد. من هم خنديدم. و خداحافظی.
همه‌چيز همين‌قدر احمقانه است. او بايد از صبح تا شب مثلاً پانصد تا تذکر بدهد و کارش را تحويل دهد، من بايد هزار بار لبخند بزنم و آدرسِ عوضی بدهم. او دروغ می‌گويد امنيتِ اجتماعی را تأمين می‌کند. من هويت‌ام را دروغ می‌گويم. و همين‌قدر احمقانه. پس‌فردا آمار درمی‌آورند که 90 درصد از کسانی که تذکر داده‌ايم مثلاً اهلِ فلان منطقه‌ی شهرِ تهران هستند. باورتان می‌شود؟ معلوم است که نه.

زن نوشت

Share/Save/Bookmark
نظرات بیان شده در این نوشته الزاماً نظرات سایت زمانه نیست.

نظر بدهید

(نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.)
-لطفا به زبان فارسی کامنت بگذارید.
برای نوشتن به زبان فارسی می توانید از ادیتور زمانه استفاده کنید.
-کامنتهایی که حاوی اتهام، توهین و یا حمله شخصی باشد هرز محسوب می شود و منتشر نخواهد شد.


(نشانی ایمیل‌تان نزد ما مانده، منتشر نمی‌شود)