|
خانه
>
ِیک سر و هزار سودا
>
داستانی
>
زایمان
|
سودای 226
زایمان
رنگ پریده بود. با موهای بور و چشمهای قهوه ای. شبیه یه دختر کوچولو که از یه خواب بد حسابی ترسیده و عرق کرده. روی تخت دراز کشیده بود و توی اون وضعیت عینکش به چشماش بود. پرسیدم چند سالته؟ 17 سال! یعنی 7 سال از من کوچیکتر! نشستم کنارش و دستمو روی شکمش گذاشتم تا contraction هاشو چک کنم. دختره یا پسر؟ - دختر. – اسمش چیه؟! – بین 3 تا اسم موندیم: آنیتا، ملیکا و ملینا!
فشار خونش رفته بود بالا، سرم سنتو زیاد رفته بود، رنگش پریده تر شده بود، فاصله درداش کم شده بود، عرق کرده بود. درد می کشید ها! درررررررررررررررردددد می کشید. طفلکی رو با آمپول سوراخ سوراخ کردم...
سر تخت زایمان که رفت هنوزم عینکش روی چشماش بود! التماس کرد تو رو خدا همین جا پیشم وایسا. وایسادم کنارش دستمو گرفت. هی باهاش حرف می زدم. بیشتر از شدت هیجان بود. هر چند بار هم که لحظه تولد رو دیده باشی بازم هیجانش نفس گیره. تشویقش می کردم. جیغ می زدم. زود باش دیگه. زور بده. قطع نکن. خنگ می شه ها! خفه می شه ها!...
لحظه ای که آنیتا یا ملیکا شایدم ملینا به دنیا اومد، نفسم واقعا گرفت. چشمام داغ شد...
با اون چکمه های احمقانه راه افتادم و بچه رو بهش نشون دادم. توی نگاه خسته پر عشق عمیق مادرانه اش حال و هوایی بود که باعث شد حس کنم 70 سال ازش کوچیکترم..
شمارش معکوس

نظرات بیان شده در این نوشته الزاماً نظرات سایت زمانه نیست.
|
|