|
رادیو زمانه
>
خارج از سیاست
>
شخصی
>
سبز و خاکستری
|
سودای 250
سبز و خاکستری
آخرین نگاه را که به سراپای خاکستری سیر خودم میاندازم، یکهو دلم هوای آن مانتوی سبز روشنی را میکند که اصلا برای بهار خریدمش، همانی که وقتی خریدم و پوشیدمش، کلی ذوق کردم که اندازهی اندازهام است، مثل این مانتوهایم نیست که الکی یک سایز گشاد باشد.
برای بهار خریدمش اما هنوز که هنوزه، نوی نو، توی کمدم آویزان است چون این هفتههای اخیر را یا دانشگاه بودهام یا مدرسه یا محل کاری که یک سازمان دولتی است که ناخودآگاه، حواسجمعی در باب طول و عرض و روح مانتو را در آدم درونی و نهادینه میکند. بهخاطر همین است که مانتوی سبز روشنم رفته است قاطی همه آن لباسها و مانتوهای مهمانی که سالی به دوازده ماه هم نمیپوشمشان.
نگاهم را که برمیگردانم و رنگ لباسهای آویزان از جالباسی را میبینم، بیخودی دلم میگیرد و فکر میکنم برای تنوع هم که شده باید در کمد لباسهایم را باز بگذارم. این مانتوهای خاکستری، سرمهای، قهوهای و حداکثر آبی تیره را که میپوشم (مانتوی مشکی فقط یکی دارم که یا در عزا میپوشمش یا در موقعیتهای زیادی رسمی)، میشوم رنگ جماعت، گم میشوم لابهلای همه آن چهرهها و رنگها و مدلهایی که همگی از فرط تکرار، به جریمههای بدخط آخرشب شبیه شدهاند؛ میشوم یک دختر احتمالا دانشجوی خسته که عجله دارد زود برود سر کلاس یا برسد خانه.
اما اگر میشد آن سبز روشن را تنم کنم، همه مردم شهر میفهمیدند که بهار فصل من است، آنقدر شادی بیدلیل توی صورت قابگرفته با مقنعه لیمویی مایل به سبز، جمع میکردم که آدمهای پیادهرو، بیاختیار دلشان را خوش کنند به عصرهای خوشعطر بهاری. آنقدر با طراوت و روشنایی مسابقه میگذاشتم که با آن قدمهای تند و سبک، همه را به یاد قرارهای عاشقانه جوانیشان بیندازم.
اگر و فقط اگر آن مانتوی سبز روشن آنقدر دلتنگ خیابان به من زل نمیزد و آنطور با حسرت خودش را آویزان میلههای استوار و خاکستری محدودیتهای دخترانگیام در این شهر نمیکرد.
حالا که فکرش را می کنم...

|