|
رادیو زمانه
>
خارج از سیاست
>
وطن بازی
>
بازی با کلمات
|
سودای 387
بازی با کلمات
فایل صوتی
سالها قبل، وقتی نوجوان دبیرستانی بودم، وطن برایم مثل مادر بود. عزیز و مقدس..جنگ بود..و فضای مملکت ، جور دیگری بود..هنوز من بچه بودم و مرگ آدمها تاثیر زیادی برروحم میگذاشت..
دانشجو شدم.. و عکس همکلاسیهای شهیدم، بهمن میگفت وطن یعنی خاکی که برایش بمیری..بزرگتر از عشق مادر و فرزند...
درسم تمام شد..
خواستم مهاجرت کنم، به خاکی فکر کردم که بویش برایم آشنا بود.. و بهمردمی که کلامشان را میشناختم.. دلم خوش بود بهجایی که اگر تنهای تنها باشم با رفتگرش سلامی خواهمداشت و با بقال محلهاش نگاهی دوستانه ..
نرفتم.ترسیدم غریب شوم..
ایمان دارم که بار اول ،برای همینها ماندم..
زمان گذشت....با واقعیت جامعه و خودم آشنا شدم..فهمیدم میشود هم محله بود و غریب..میشود در کوچههای شهر ، یا حتی کنار خانه خود ناامن بود..میشود از همه مردان شهر ترسید..
میشود دوبار با تمام امید به کسی رای داد تا فردایت را بسازد.. و در عوض تاریخت را صاحب هجده تیر کند..
کمکم نام وطن از آن بار احساسیاش خالی شد..شهدای روی در و دیوار خاطره شدند...خاطره احساساتی که یک بار جوشید..
فهمیدم وطن بیمعناست..بیمعناست وقتی می گویی ای کاش آمریکا بیاید و وکاری بکند.. که اگر نیامد، از وطنپرستی من نبود، از ترس جان بود که بشوم یک عراقی آواره بدبخت..
بیمعناست وقتی کسی ادعای عشقش را میکند و زمانی که ازش میپرسی برمیگردی ایران؟جواب میدهد: خیلی دلم میخواهد.. اما این ترافیک.. این وضع کار.. به اینها عادت ندارم..من بهزندگی جور دیگری خو گرفتهام..
عجب !عاشق باشی و با غریبه عشقبازی کنی؟
فهمیدم معنا ندارد من وطن را چیزی جز یک کلمه بدانم وقتی همه تلاشم در راه تقلب و دروغ و بیراهه رفتن است..
حالا دیگر عشقی ندارم..راستش را بخواهید همهچیز برایم بیتفاوت است.
فرقی ندارد کجا زندگی کنم. و اگر ماندهام نه برای خاک، که از بیعرضگیست.
و اگر بروم و برگردم، نهبهخاطر خاک که در بهترین حالت از دلتنگی و از خودخواهیست و و برای چیزهای دیگر هم میشود برگشت.. که درایران بهتر از هرجای دنیا میشود پول درآورد.. میشود هزارکار کرد که در همه دنیا تو را به خاطرش بهسیخ داغ بکشند و در این گوشه بیقانون ، نه..
حالا میدانم وطن جاییست که در آن احترام، امنیت و ارزش به حقوق خود و دیگری معنا دارد..
خاک اسمش وطن نیست. من هموطن نیستم وقتی حاضرم با شیره جان تو روزگار بگذرانم.
من حق ندارم دم از وطنپرستی بزنم .. وطن هم حقی برگردنم ندارد...
ما برای هم جز بیآبرویی چه میکنیم؟
من ایرانیبودنم را در خیابانهای غریبهها، پنهان میکنم....
وطن چطور مرا از تاریخ آیندگان پنهان کند؟
فروغ

|