رادیو زمانه

تاریخ انتشار مطلب: ۱۰ مهر ۱۳۸۶
سودای 398

کاش می توانستیم مولانا را بخریم

فایل صوتی

سرباز هخامنشی هر جای جهان که باشد نامش سرباز هخامنشی است. همه هم می دانند که هخامنشی یعنی ایرانی و اگر جسم سنگی اش را بتوان سال ها در انگلستان پنهان نمود ولی نمی توان جان ایرانی اش را دست زد. شاید نگرانی از این بابت کم باشد. اما مولوی را چه کنیم؟
مولوی به شهادت تاریخ و جغرافیا و فلسفه و عرفان و ادبیات ، ایرانی است. اگرچه زادگاهش بلخ باشد در آسیای میانه و مدفنش قونیه باشد در آسیای صغیر. شعر مولوی امروزه ورد نیمه شب مستان است و ذکر سحر عارفان. ترنم خلوت عاشقان است و مهم تر از همه چنان با جان ایرانی آمیخته است که به عنوان منبعی پایان ناپذیر از داستان ها ، اندرزها و ضرب المثل ها زبان مردم 750 سال پس از خود را هم سیراب می کند و البته خود فرزند همین زبان و همین مکان هم هست. این رابطه دو سویه اما امروزه به راحتی انکار می شود. مولوی را از دامن مادر جدا می کنند. والبته این حرکت ضد فرهنگی قرن ها قبل آغاز شده است. از همان زمان که مولوی را ملای رومی خواندند. و این خود مقدمه ای شد که رومیان شرق ،آرامگاه جسم خاکی اش را دلیل موجهی برای این سرقت بزرگ بدانند. آنان سال هاست که از سود سرشار این سرمایه سرقت شده نان می خورند . پس بی جهت نیست که تمام توان خود را به کار می برند تا به جهان ثابت کنند که مولوی شاعری ترک زبان است . اما ما چه کرده ایم ؟. ما که مولوی ، بی هیچ پرده ای با ما سخن گفته است. ما که برای فهمیدن اندبشه های والایش نیاز به واسطه و مترجم نداریم. ما که به زبان او سخن می گوییم و او به زبان ما شعر گفته است.

مارون

Share/Save/Bookmark

نظرهای خوانندگان

با درود به شما

شما پاسخ را خود در همان ابتدای متن نگاشته‌اید.
« سرباز هخامنشی هر جای جهان که باشد نامش سرباز هخامنشی است. همه هم می‌دانند که هخامنشی یعنی ایرانی و اگر جسم سنگی‌اش را بتوان سال‌ها در انگلستان پنهان نمود ولی نمی‌توان جان ایرانی‌اش را دست زد. شاید نگـرانــی از ایـن بـابـت کـم بـاشــد.»

بی‌هیچ تردیدی جهان امروز جهان تداخلات ناهنجار بی‌پروایی است که مرز و محدوده‌ای نمی‌شناسد، آنجا که تاریخ گواهی بر حقانیت واقعه‌ای دارد قدرت نیازی به باور آن ندارد و آن‌‌جا که قدرت تازیانه‌‌های شماتت و حاکمیت بر گرده‌ی حاضرین می‌کوبد، گوش شنوایی برای شنیدن حقیقت حاضر به خسران جان نیست. مولانا جلاالدین هنگامی رومی، بلخی، و غیره می‌گردد که زبان گفتارش را خود در دل‌ها و جان‌ها بگرداند، چه کس می‌تواند نرم‌آهنگ موزون و جان‌افزای خرامیدن جان به سرای عشقی که مولانا ترسیم می‌کند را در قالب زبانی محدود و خاص محصور و به بند بکشاند؟

پیـش‌تـرهـا نیـز چنین کـرده‌انـد، مرزها برافکندند و دیوارها ساختند، نام‌ها بگردانیدند و تصاویری عجوز بدان درآمیختند و با کلامی دگرگونه و پست‌هنجار به تحریف و تفسیر نشستند، آمال پیش چشم مردمان را سوختند و رویای تاریکی درافکندند و چراغی کم‌سو و در حال مرگ و احتضار به دستشان دادند، خانه‌ها را ویران‌ کردند و مساجد ساختند، معابد را سرای دام و احشام کردند، کلاس درس را محفل حشر و نشر اوباش ساختند و دانشگاه‌ها و مراکز تحصیل علم را به ویرانه سراهای تحصیل و علم مال و ثروت و ترویج حرم‌سراها نمودند، پزشک را جلاد جان مردمان بی‌پناه بار آوردند و قصابان را پزشکان محرم اسرار مردم جا زدند، دین را کلید گشودن درب‌های ورود به حریم امن و امنیت شخصی مردمان ساختند، جوانان را از جوانی به پیری آغشتند و در میانه‌ی راه هوا و هوس‌های ذلت‌بار را برای‌شان ارمغان آوردند. و ...........!

مقصـودم تحـریـف و بـی‌ارزش نمـودن نگـرانـی شمـا نیـست، بلکـه گفتـن از غـم سنگیـن‌تـری اسـت کـه ریشـه در دل تـک تـک مـردمـان مـرز و بـومـی دارد کـه بـه هـزاران بهـانـه، هـر روزه بـا تمـامیـت قـدرت بـه جـانـش آذرخشـی خـون‌رنــگ مـی‌نـگارنـد تـا نتـوانـد سـر را بـه راستـای قـامـت خـویـش بـالا و والا نـگاه دارد. تیـر دشمنـان خشم‌اگیـن هزاران ساله هنـوز از چلـه‌ی کمـان‌هـا در آسمـان قلب‌هـای عاشـق پــران اسـت، دلی نیست که عاشق باشـد و این تیـر نشنـاسـد. ستیـز بـر سـر مـکان خـاکـی مـولانـا را بـایـد بـه همـانـانـی واگـذارد کـه بـوی متعـفن خـاکـی‌شـان مشـام جـان و روح و دل را مـی‌آزارد، مـولانـا و کـلامـش بـه خـاکـی و خـاکیـان صفـت دنـی‌ انـدیشـه ارتبـاطـی نداشتـه و نـدارد، آنـانـی کـه در پـی ستیــز مـال خـود کـردنـی ایـن‌چنـینـی‌انـد مـولانـا و مـدفنـش تنهـا دکـانـی است بـرای سـود و سـرمـایـه‌ای کـه تنهـا جـاهـلان خـریـداران در ایـن بـازارنــد.

حـق یـار و نگـه‌دارتـان بـاشـد
منـوچهــــر

-- مـنوچهـر ، Oct 2, 2007 در ساعت 08:39 PM