<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>ِیک سر و هزار سودا</title>
      <link>http://radiozamaaneh.com/saralida/</link>
      <description></description>
      <language>en-us</language>
      <copyright>Copyright 2009</copyright>
      <lastBuildDate>Mon, 19 Nov 2007 11:49:42 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>پاشویه </title>
         <description><![CDATA[<a href="http://www.zamahang.com/podcast/20071118_yeksarohezarsooda.mp3">فایل صوتی</a>

بسترنشینی ِ ما مکافاتِ دل‌‌دادگی‌ست... ناخوش‌احوالی‌مان غم‌بادِ دل‌تنگی. لَنگِ مرهمیم بر زخم عاشقی؛ نه شفا. چشم‌انتظار پاقدمت... دیده به درگاهِ در سفیدشد. چاره‌ی مبتلا طبیب می‌داند؛ شرح ِ نسخه دواچی. درد از مرض که نیست. مردی‌کن و بیا.

<a href="http://pouraj.blogspot.com/2007/10/blog-post_31.html">لانگ شات</a>]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/11/18_452.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/11/18_452.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ریزه میزه ها</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 19 Nov 2007 11:49:42 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تنهایی</title>
         <description><![CDATA[<a href="http://www.zamahang.com/podcast/20071117_Lida_Kharmagas.mp3">فایل صوتی</a>

تنهایی یعنی دلت گرفته باشه و تنها کاری که بتونی بکنی تو خیابون چرخ بزنی و آهنگ گوش بدی و آهنگ گوش بدی و آهنگ گوش بدی ! 
یعنی اتفاق شادی تو زندگیت بیفته و هیچ کی نباشه که زنگ بزنی و براش تعریف کنی !

<a href="http://khar-magas.blogspot.com/2007/08/blog-post_31.html">خرمگس</a>
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/11/post_126.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/11/post_126.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ریزه میزه ها</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 18 Nov 2007 15:46:30 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>من ِ مقدس</title>
         <description><![CDATA[<a href="http://www.zamahang.com/podcast/20071115_yeksarohezarsoda.mp3">فایل صوتی</a>

من مقدس نیستم ... می دو نم ... کم کم حالا دیگه نیستم ... کم کم واسه شما دیگه نیستم ... ولی آدم که هستم .... وجود که دارم.... ببینید آقا ! دست ازم رد نمی شه ... می شه منو بغل کنین لطفن ؟... من دارم تو حسرت آغوش شما می میرم و خاکستر می شم ... می شه منو ببوسین لطفن ؟... من دارم از عطش بوسه ی شما رو به زوال می رم ... من دلم می خواد گردن شما رو ببوسم ... سیبک گلوتونو ... فکر می کنین یه بار دیگه اجاز شو بهم بدین ؟... آقا ! ...شما همیشه این قدر بی صدا و آروم گریه می کنین ؟... آقا !... می شه بیاین منو از پشت بغل کنین وقتی دارم با تلفن حرف می زنم ؟ ...آقا! ...می شه با تلفن حرف بزنین و لبتون بی صدا بره روی لب من ؟... آقا ! ...می شه کنار گاز بایستین تا من بیام کنارتون و بغلتون کنم ؟... آقا !... می شه با من کنج دیوار عشق بازی کنین ؟ ...آقا ! ...آقا !...

<a href="http://www.hanjare.com/2007/05/post_115.html">حنجره</a>]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/11/post_125.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/11/post_125.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">صدای وبلاگنویسان</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 16 Nov 2007 09:34:40 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>انتظار سگ</title>
         <description><![CDATA[<a href="http://www.zamahang.com/podcast/20071114_yeksaraohezarsoda.mp3">فایل صوتی</a>

شروع شد. پارس سگ را می‌گویم.
قبل از هرچیز باید بگویم محله‌ی ما سگ دارد. شب که می‌شود صدایش را از خرابه روبروی خانه‌مان می‌شنوم. مادرم میگفت هیچکس را ندیده که جرات داشته باشد شبها وارد آن خرابه شود. پشت خرابه تا چشم کار می‌کرد زمین بود و کنار آن یک مکانیکی بود. کوچه‌ی ما همان جا تمام میشد.
خرابه را هم همسایه‌ها درست کرده بودند. برای خودش خرابه‌ی معروفی شده بود. از هر جای شهر چیزی اضافه می‌آمد یکراست می‌آوردند و اینجا می‌ریختند. انگار آخرین خرابه شهر همین بود. روزها رونقی داشت که تماشایی بود. کسی هم اعتراضی نداشت.
داشتم از پارس سگ می‌گفتم.
تازه خوابم برده بود. کمی از نیمه‌شب گذشته بود. هر شب علاوه بر در آهنی بزرگی که صدایش در تمام کوچه‌مان می‌پیچد، صدای واق‌واق سگی را هم می‌شنوم. هیچکس غیر از من آن را نمی‌شنود. بلند شدم. از پشت پرده توری، نور کمرنگی از تیرک سیمانی پیاده‌رو، روی آسفالت افتاده است. سایه سگ را می‌بینم که از تل خاک‌های روبروی خانه‌مان به این سمت کوچه می‌آید. عجله‌ای برای رد شدن ندارد. انگار می‌داند شبها ماشینی یا موتوری از آن رد نمی‌شود. حتی گاهی همان وسط می‌ایستد و به پنجره اتاقم زل می‌زند. یادش رفته که داشته از خیابان رد میشده. 
در آن وقت شب تنها کسی که می‌توانست برای کاری از خانه خارج شود آقای خجسته بود. صدای سرفه‌ی او را می‌شناسم. گوش‌هایم را تیز می‌کنم شاید صدای سگ را بشنود و بخواهد فرار کند. اما صدای پا قطع نشد. شلتاق کنان از عرض کوچه رد شد.
تمام نشدنی بود. چرا نمی‌رفت؟ چراغ را روشن کردم. ساعت سه و ربع بود. یکبار دیگر چرخی در اتاق زدم. صدای داد و فریادی شنیدم. فوراً پنجره را باز کردم و گردن کشیدم. آقای خجسته داشت همان جا را به چند نفر نشان می‌داد. یکی از آنها پرسید: مطمئن هستید؟
مرد گفت: بله. وانتی را دیدم. انگار یک چیزی هم پشت وانت بود...
مردی که صدای نازکی داشت اشاره به خون روی آسفالت کرد و گفت: پس کو؟ 
خبری از سگ نبود. 
جمعیت پراکنده شد.
...فهمیدم سگ برای چه هر شب آنجا انتظار می‌کشید.

<a href="http://feranilog.blogfa.com/post-93.aspx">خنده و فراموشی</a>]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/11/post_124.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/11/post_124.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">داستانی</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 15 Nov 2007 10:21:05 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>زمان</title>
         <description><![CDATA[<a href="http://www.zamahang.com/podcast/20071113_1saro_hazar-soda.mp3">فایل صوتی</a>

نمیدونم واقعا تا حالا به این توجه کردی؛
که وقتی به عقربه‌ها نگاه میکنی
رفته رفته حرکتشون کند و کندتر میشه
تا در یک لحظه خاص کاملا از حرکت می‌ایستن

جلوی من نشسته بود و با حرارت صحبت میکرد
حرکت لبهاش سریع و بدون وقفه بود
و دستهاش در هوا تکان میخورد؛

چشمم به ساعت دیواری افتاد
انگار تمام صداها کمرنگ شدن
ثانیه شمار با هر حرکت روی طبل میکوبید
و زمان شروع به کند شدن کرد
میدونی احساس جالبیه حرکت کند اطراف
وقتی هیچ صدایی نیست 
انگار میتونی جزیات تمام حرکات ظریف رو ببینی
تا اون لحظه خاص فرا برسه و زمان یخ بزنه

تمام دنیا به همراه او از حرکت باز ایستاده بود
از پشت میز بلند شدم
نزدیکش رفتم، خیلی نزدیک 
و با جریانی آرام نگاهش کردم
به صورت و لبهاش که نیمه باز مانده بود
به چشمانش که درشت بود و بی حرکت
به انگشتان بلند و کشیده دستانش
به کمر و گردن صاف و بی نقصش
و لاله گوش‌هاش که ساده و بی آویز بود
فرصت این رو پیدا کردم که
به خال سیاه و کوچک بالای سینش نگاه کنم
مدتها نگاه کردم و نگاه کردم، به تمام منحنی‌ها و خط‌های بدنش
و عاشق‌شان شدم چون تمام اینها تکه‌هایی از زیبایی بود
که او را در تمام دنیا منحصر بفرد میکرد

سر جایم نشستم و
نفس عمیق کشیدم
زمان دوباره به راه افتاد
و تمام صداهای اطرافم برگشتند
صحبت میکرد و من با سر تاییدش میکردم
اما این‌بار نگاهم نگاه لحظه قبل نبود، ... 

باور کردنی نیست نگاه کردن به برف در آن لحظه

<a href="http://moteghayers.blogspot.com/2007_10_01_archive.html#6692337142791100725#6692337142791100725">مطقییر</a>]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/11/post_123.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/11/post_123.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">شخصی</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 14 Nov 2007 11:45:08 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رسوب</title>
         <description><![CDATA[<a href="http://www.zamahang.com/podcast/20071003_Sara_Ahoo_gospand_nakhalesiah.mp3">فایل صوتی</a>

ديدی يه وقتايی اون‌قد آروم می‌مونی و تکون نمی‌خوری که تمام جِرم‌ها و ناخالصی‌هات رسوب می‌کنن و لِرد می‌بندن و تو سبک می‌شی و خيال می‌کنی از دستشون خلاص شدی؟
بعد ديدی يه وقتايی با يه تکون، دوباره تمام رسوب‌ها ميان رو و روز از نو روزی از نو؟
بعد يه وقتاييم تمام آبت تبخير می‌شه و تو رسوب می‌کنی وسط تمام ناخالصی‌هات و جِرم می‌گيری و ديگه هيچی هم نيست که تکونت بده..

<a href="http://represar.blogspot.com/">آهو نمی شوی به این جست و خیز گوسپند؟</a>]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/10/post_122.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/10/post_122.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">شخصی</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 03 Oct 2007 21:57:31 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ماه رمضان و من دلتنگ </title>
         <description><![CDATA[<a href="http://www.zamahang.com/podcast/20071002_Sara_zanmako_roze.mp3">فایل صوتی</a>

آن زمانهای دور که هنوز هشت سالم بود و دانش آموز کلاس دوم بودم ، علاقه زیادی به ماه رمضان و روزه داشتم .گاهی اوقات به همراه بزرگترها بیدار می شدم و سحری می خوردم و تا هنگام ناهار روزه می گرفتم . آنگاه با اصرار بزرگترها موقع ناهار افطار می کردم و روزه ام کله گنجشکی می شد . تا آنجائی که به خاطر می آورم سه یا چهار روزه درست گرفتم و به پدر و مادربزرگ و مادرم فروختم تا به روح امواتشان هدیه کنند . این نیز خود عالم زیبائی داشت 

کلاس سوم که رسیدم ، گفتند دیگر بزرگ شده ای و نه سالت تمام شده و باید هر روز تمام و کمال روزه بگیری و نمی توانی وقت ناهار افطار کنی . آن ایام روزه گرفتن برایم چقدر دشوار بود . وقتی مادرم فرنی را می پخت دهانم آب می افتاد . اما او می گفت : روزه دار واقعی نباید هر چه می بیند هوس کند . اگر نمی توانی تحمل کنی به آشپزخانه نیا . ناچار به اتاق می رفتم اما وقتی داداش بزرگه از اشپزخانه بیرون می آمد از شدت حسادتم می خواستم خفه اش کنم . با خود می گفتم این که از من بزرگتراست ، چرا روزه نمی گیرد ؟ مادربزرگم می گفت : او پسر است وتا پانزده سالگی برایش روزه گرفتن واجب نیست . وای که چقدر دلم می سوخت . روزی از روزها که گرسنگی و تشنگی امانم را بریده بود چند دانه خرما و یک استکان آب برداشتم و یواشکی به صندوقخانه که پنجره هم نداشت و تاریک بود رفتم و به خیال اینکه آنجا تاریک است و خدا در تاریکی من مرا نمی بیند ، روزه ام را با خیال راحت خوردم . بیرون که آمدم مادربزرگم استکان را دید و رازم برملا شد و نصیحتم کرد و فهمیدم که چشمان خدا هیچ وقت بسته نمی شود و تاریکی ها را هم می بیند .

<a href="http://gayagizi.blogspot.com/2007/09/blog-post_26.html">حکایتهای شهربانو –زن متولد ماکو</a>]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/10/post_121.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/10/post_121.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">شخصی</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 02 Oct 2007 20:45:12 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کاش می توانستیم مولانا را بخریم</title>
         <description><![CDATA[<a href="http://www.zamahang.com/podcast/20071001_yeksarohezar_soda.mp3">فایل صوتی</a>

سرباز هخامنشی هر جای جهان که باشد نامش سرباز هخامنشی است. همه هم می دانند که هخامنشی یعنی ایرانی و اگر جسم سنگی اش را بتوان سال ها در انگلستان پنهان نمود ولی نمی توان جان ایرانی اش را دست زد. شاید نگرانی از این بابت کم باشد. اما مولوی را چه کنیم؟
مولوی به شهادت تاریخ و جغرافیا و فلسفه و عرفان و ادبیات ، ایرانی است. اگرچه زادگاهش بلخ باشد در آسیای میانه و مدفنش قونیه باشد در آسیای صغیر. شعر مولوی امروزه   ورد نیمه شب مستان است و ذکر سحر عارفان. ترنم خلوت عاشقان است و مهم تر از همه چنان با جان ایرانی آمیخته است که به عنوان منبعی پایان ناپذیر   از داستان ها ، اندرزها و ضرب المثل ها زبان مردم 750 سال پس از خود را هم سیراب می کند و البته خود فرزند همین زبان و همین مکان هم هست. این رابطه دو سویه اما امروزه به راحتی انکار می شود. مولوی را از دامن مادر جدا می کنند. والبته این حرکت ضد فرهنگی قرن ها قبل آغاز شده است. از همان زمان که مولوی را ملای رومی خواندند. و این خود مقدمه ای  شد که رومیان شرق ،آرامگاه جسم خاکی اش را دلیل موجهی برای   این سرقت بزرگ بدانند. آنان سال هاست که از سود سرشار این سرمایه سرقت شده نان می خورند . پس بی جهت نیست که تمام توان خود را به کار می برند تا به جهان ثابت کنند که مولوی  شاعری ترک زبان است . اما ما چه کرده ایم ؟. ما که مولوی ، بی هیچ پرده ای با ما سخن گفته است. ما که برای فهمیدن اندبشه های والایش نیاز به واسطه و مترجم نداریم. ما که به زبان او سخن می گوییم و او به زبان ما شعر گفته است.

<a href="http://mar00n.blogfa.com/post-44.aspx">مارون</a>]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/10/post_120.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/10/post_120.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اجتماعی</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 01 Oct 2007 20:39:47 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چو ایران نباشد تن من مباد؟</title>
         <description><![CDATA[<a href="http://www.zamahang.com/podcast/20070930_1saroo_1000soda.mp3">فایل صوتی</a>

می گفت چون اشعار فارسی نقطه گذاری درستی ندارند همه در خوانش آن دچار اشتباه می شوند؛ می گفت برای مثال این بیت مرحوم آقای ابوالقاسم را باید این جور خواند:
چو ایران نباشد، تن من مباد؟؟؟
بدین بوم و بر، زنده یک تن مباد!
[یعنی اگر قرار است که ایران نباشد من هم نباشم، می خواهم که اصلاً هیچ کس نباشد!]
همه سر به سر تن به کشتن دهیم؟!!
از آن به: که کشور به دشمن دهیم!
[یعنی کار بهتر آن است که اگر قرار است که به خاطر حفظ وطن کشته بشویم، آن را دو دستی تقدیم به دشمن کنیم.]
... و از این نمونه ها فراوان داشت که می خواند و ما هم بالطبع می خندیدیم اما در دل، یقینی محک نخورده داشتیم که به وقت حادثه می بایست در راه حفظ وطن از جان بگذریم.
خیلی طول نکشید که "وقت حادثه" رسید، جنگی در گرفت که هشت سال کشور را درگیر خود کرد و هزاران کشته از هر دو سو گرفت؛ آنانی که مثل من می دانستند وقت از جان گذشتن برای میهن فرا رسیده می بایست در عمل ادعایشان را ثابت می کردند.
وقتی که قرار نیست فقط شعار بدهیم، تصمیم گرفتن برای دست شستن از زندگی، کاری دشوار است و من ترجیح دادم تا در این نبرد مقدس، سلحشوران را تنها بگذارم و از مزایای سلامت، ناشی از ترس و خزیدن در کنج عافیت، بهره مند شوم.
امروز مطمئن نیستم که "وطن" باید جایی باشد که بتوانم از جانم برایش مایه بگذارم. مطمئن نیستم که "وطن من" بهترین یا زیباترین جای روی زمین است. مطمئن نیستم که نظر خداوند، تنها معطوف به "وطن من" باشد یا لطفش بیشتر از جاهای دیگر شامل حال ما باشد. فکر نمی کنم اگر روزی بخواهم از این کشور بروم حتماً مقداری از "خاک وطن" را در کیسه با خودم ببرم و به بوی آن در غربت مست شوم. و باز مطمئن نیستم که "مردم وطن من" بهترین، هنرمندترین، باهوش ترین، با احساس ترین، با محبت ترین، دست و دل باز ترین و حتی میهمان نواز ترین مردم جهان باشند. با این همه، چیزی من را به این محدوده ی جغرافیایی ربط می دهد که نمی گذارد ترکش کنم:
تمام خاطرات من در این سرزمین شکل گرفته، این جا به دنیا آمده ام، بزرگ شده ام، آواز مردمانش را با گوش هایم شنیده ام و بوی خانه هایش را وقتی به هنگام ظهر از کنار دیوارها می گذرم در مشام دارم، با پاهایم راه رفتن را روی زمینش یاد گرفته ام و تمام زخم هایم را بعد از زمین خوردن روی سنگلاخش تجربه کرده ام، در این کوچه ها و زیر سایه ی این درخت ها عاشق شده ام و کسانی را که دوست داشتم از دست داده ام ...
وطن جایی است- خوب یا بد- که تمام خاطرات من در آن شکل گرفته و در آن زنده است.

<a href="http://sainttouka.blogfa.com/post-45.aspx">توکای مقدس</a>]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/09/post_119.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/09/post_119.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">وطن بازی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 30 Sep 2007 20:02:41 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چرا ما نظر نمی دهیم؟</title>
         <description><![CDATA[<a href="http://zamahang.com/podcast/20070927_baluch_weblog.mp3">فایل صوتی با صدای وبلاگ نویس</a>

در کودکی هر وقت حرف زدیم به ما گفتند: تو لازم نکرده حرف بزنی. 
از معلممان که ایراد گرفتیم: از مدرسه اخراجمان کردند. 
محل کارمان که حرف زدیم گفتند: دو تا مهندس که حرف می زنند یک کارگر نمی پرسد بیلم کجاست. 
در آن رژیم که حرف زدیم: ساواک گرفتمان به جرم توطئه علیه امنیت ملی و تمامیت ارضی کشور. 
در این رژیم که حرف زدیم : ساواما گرفتمان به جرم اهانت به نظام و معتقدات مذهبی. 
کسی هیچ وقت نظر ما را نپرسید. هر وقت که پرسید آن را بر علیه ما استفاده کرد. 
تاریخ نشان می دهد آنهایی که اظهار عقیده کردند جوان مرگ شدند. 
پس می بینید ایراد در این نیست که من نوشتم:comment و باید می نوشتم: می توانید کلیک کنید و نظر بدهید!
مردم "نظام گزیده" شده اند. نظام گزیدگان از اظهار نظر کردن حذر دارند حتی در خانه های خودشان.

<a href="http://balouch.blogspot.com/2003/11/blog-post_106909985098429583.html">عبدالقادر بلوچ</a>]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/09/post_118.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/09/post_118.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">صدای وبلاگنویسان</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 30 Sep 2007 16:40:48 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>از گربه تا پروانه</title>
         <description><![CDATA[<a href="http://www.zamahang.com/podcast/20070929_Sara_Marg_azGorbe_Parwane.mp3 ">فایل صوتی</a>
وطن برای من در آغاز ِ اندیشه گربه ایست نشسته بر سیاره ای به نام زمین در منظومهء شمسی." گربه حیوان شیرینی است"؛ این را یکی از همکارانم می گفت که دو سالیست با دخترش انگلیسی حرف می زند تا از حرکت سریع جهان عقب نماند، برای او معلم پیانو گرفته است بی آنکه خود هیچ چیزی از موسیقی درک کند . صد البته که این همکار عزیز اهل نماز و روزه و خدا هم هست و نجس و پاکی را خوب می شناسد، برای همین به تازگی برای دخترش که مجنون حیوان خانگیست دو گربه اصیل ایرانی گرفته است هر یک به قیمت یک میلیون تومان.
 
می دانید وقتی به گربه فکر می کنم اولین چیزی که به ذهنم خطور می کند موش است. همین دیروز که از در بیمارستان خارج می شدم دو موش چاق را در جوی جلوی در بیمارستان دیدم. چه موشهای چندش آوری. با آرامش خیال درست مانند همهء همراهان بیماران در مقابل بیمارستان در آمد و شد بودند.
 
راستی شما از موش به یاد چه می افتید؟ شما را نمی دانم، من اما به یاد طاعون می افتم؛ پزشکم آخر و سرم را بزنی با بیماری دمخور. موش مرا به یاد طاعون می اندازد. به یاد مرگ سیاه، به یاد آنچه خوانده ام و ندیده ام و کاش نبینم. به یاد درهای علامت سیاه خورده، به یاد زندانیان خانه های طاعون زده، به یاد اجساد بر هم انباشته شده، به یاد عشق، به یاد نفرت، به یاد مادران در کنار فرزندان طاعون زده مانده، به یاد لبان عاشقی بر لب طاعون زدهء معشوق، به یاد فرار، نکبت، مرگ و مرگ و مرگ و سیاهی.
کتاب طاعون را خوانده اید؟ طاعون کامو را می گویم. شهری مبتلا به طاعون در قرن بیستم میلادی و محصور مانده در قرنطینه ای بزرگ، دور از دنیا، مردان و زنانی که یک به یک می میرند و اندیشهء فرار. فرار به دیار سلامت و ماندن و ماندن...
 
ازکامو نمی دانم چرا، کافکا در ذهنم زنده می شود، که چه دوستش دارم و مسخش را هم، انسان مسخ شدهء قرن بیستمی. عجیب حسش می کنم و روزی نیست که به این انسان ــ سوسک نیندیشم و به یادش نیاورم. چه بسیار مواقع که خود را چون سوسکی به پشت برگشته، ناتوان و عاجز ، محصور در تارهای این زندگی عجیب و غریب سالهای دو هزار می بینم. سوسکی ناتوان از هر حرکت با سیب سرخ گندیده ای به شکم خورده.
 
سیب که می گویم کرم را به یاد می آورم. سیب هر چه سرختر، کرم خوش اشتها تر. ولع بلعیدن سیب سرخ از سر هیچ کرمی به در نمی رود. کرم آرام و آرام سیب را از برون به درون می خراشد و می تراشد و پیش می رود تا به قلب سیب برسد. و از قلب به اندامهای آن. سیب این میوه بهشتی که نصیب کرم می شود.
 
اما نمی دانم چرا همین کرم گاه برایم شکلی دوست داشتنی دارد؛ کرم ابریشم، شفیره، پیله، پروانه، پرواز. از کرم به پیلگی میرسم، به پروانه شدن، هزار رنگ شدن، بال درآوردن، تکامل، حیاتی نو، جهانی نو، آسمان، دیدن زمین از فراز، پرواز و پرواز از گلی به گلی. پروانه رسم آزادگی می آموزد انگار و عاشقی. 

از پروانه اما به یاد سنجاق می افتم، به یاد مقوا، به یاد قاب، به یاد پروانه پروانه قاب کوبیده به دیوار، به یاد رنگ به رنگی دیوارهای پروانه کوب.
آری، وطن برای من این است: پروانه ای سنجاق شده در قابی میخ شده به دیوار

<a href="http://azmarg.blogfa.com/post-105.aspx">از مرگ</a>]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/09/post_116.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/09/post_116.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">وطن بازی</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 29 Sep 2007 20:35:18 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>وطن</title>
         <description><![CDATA[<a href="http://www.zamahang.com/podcast/20070928_Sara_Lahze_Watan.mp3">فایل صوتی</a>
نگاهم می‌کند و می‌گوید این‌جا همیشه همین‌طور می‌ماند. می‌گوید باید با یک دست داد و با دست دیگر گرفت. باید "رند" بود.
من، مثل همیشه، نگاهش نمی‌کنم. بغض از دوردست‌ها می‌رسد. خیره به روبه‌رو، می‌گویم نه! همیشه نمی‌ماند این جور، نباید بماند. من اگر جرأتش را، اگر توانش را ندارم، نباید بگویم که می‌ماند... 
می‌گویم که این راهش نیست، که تا کجا سازش؟ تا کجا رندی؟
...
و فکر می‌کنم این خانه‌ی من، این وطن من، چه بد که آدم‌های توانایش مثل او فکر می‌کنند و آن‌ها که مثل او فکر نمی‌کنند، به ناتوانی منند.

<a href="http://lahhzeh.blogfa.com/post-273.aspx">لحظه</a>]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/09/post_115.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/09/post_115.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">وطن بازی</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 28 Sep 2007 20:34:12 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مغز</title>
         <description><![CDATA[خوب بود اگر مغز آدم مثل خانوم ها دوره ای داشت که افکار کثیف و زائد رو تخلیه می کرد تا بتونه چند هفته ای تازه نفس کار کنه . با این وضعیت فکر کنم کمتر از 20 سال دیگه وقتی در آستانه پیری قرار گرفتم دیگه اثری از مغز من نمونه

<a href="http://kiosk-waiting.blogspot.com/2007/08/232-brain.html#links">كيوسك</a>
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/09/post_110.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/09/post_110.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ریزه میزه ها</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 26 Sep 2007 19:40:11 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>من در نقش کودتاچی </title>
         <description><![CDATA[<a href="http://www.zamahang.com/podcast/20070925_1saro_1000_soda.mp3">فایل صوتی</a>
دی‌شب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم کودتا کرده‌ام. بالاخره سرخوردگی و شکم سیر و این چیزها از این تبعات هم دارد.
صحنه‌ی اول: من جلوی در بانک. تابستان بود و گرم. دزدها توی بانک. چند تا پلیس سردرگم جلوی در هاج و واج مانده بودند که چه کنند. داد کشیدم سرشان که «بیفت تو جوب تا اون مغز پوکت رو نزده‌اند از توی بانک». یکیشان گفت «چی گفتی؟» باز داد کشیدم «خفه شو مودب باش تا ندادم پوستت رو بکنند توش فندق بریزند». کار کرد عربده‌ام. ترسید. دو سه تا لگد به کارشان زدم و جمع و جورشان کردم و یادشان دادم که بروند دزدها را بگیرند. خودم از کجا بلد بودم؟ این اخلاق وحشیانه را از کجا آورده بودم؟
صحنه‌ی دوم. داشتم رئیس کلانتری را تادیب می‌کردم. همه از من مثل سگ می‌ترسیدند. اسلحه‌ای هم از نمی‌دانم کجا مصادره کرده بودم. صاف رئیس شده بودم.
صحنه‌ی آخر: داشتم یک عده را منصوب می‌کردم به عضویت در مجلس خبرگان بازنگری قانون اساسی. هیچ کدام آدمی نبودند که بشناسم. اما همه‌شان می‌دانستند که باید به چه رای بدهند.
صبح که از خواب بیدار شدم یاد آژانس شیشه‌ای افتادم. آن صحنه‌ای که حاج کاظم چیزی به این مضمون می‌گفت «جیگرم سوخت. داد زدم. اسلحه‌ش چسبید به دستم.» دی‌شب هم توی خواب از یک قبض تلفن که باید پولش را می‌دادم به بانک شروع شد و آخرش کودتا چسبید به دستم.

<a href="http://qbpd.blogspot.com/2007/08/blog-post_28.html#links">باز هم از سر نو</a>]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/09/post_117.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/09/post_117.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">داستانی</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 25 Sep 2007 19:51:55 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>وطن</title>
         <description><![CDATA[<a href="http://www.zamahang.com/podcast/20070923_1saro-1000_soda.mp3">فایل صوتی</a>
نگاهم می‌کند و می‌گوید این‌جا همیشه همین‌طور می‌ماند. می‌گوید باید با یک دست داد و با دست دیگر گرفت. باید "رند" بود.
من، مثل همیشه، نگاهش نمی‌کنم. بغض از دوردست‌ها می‌رسد. خیره به روبه‌رو، می‌گویم نه! همیشه نمی‌ماند این جور، نباید بماند. من اگر جرأتش را، اگر توانش را ندارم، نباید بگویم که می‌ماند... 
می‌گویم که این راهش نیست، که تا کجا سازش؟ تا کجا رندی؟
...
و فکر می‌کنم این خانه‌ی من، این وطن من، چه بد که آدم‌های توانایش مثل او فکر می‌کنند و آن‌ها که مثل او فکر نمی‌کنند، به ناتوانی منند.

<a href="http://lahhzeh.blogfa.com/post-273.aspx">لحظه</a>]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/09/post_114.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/saralida/2007/09/post_114.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">وطن بازی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 23 Sep 2007 19:01:50 +0000</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>

